چرا می خواهی در همه چیز باشی؟


احمدرضا قایخلو


• کبریت کشیدم و میان شست و انگشت نشانه چاه ویل دهان باز کرد
شن ها که فرو می ریخت صدایت کردم ای نفس من ای نفس تنگ من ای نفس تنگ حوصله ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
يکشنبه  ۱۲ آذر ۱٣۹۱ -  ۲ دسامبر ۲۰۱۲


 کبریت کشیدم و میان شست و انگشت نشانه چاه ویل دهان باز کرد
شن ها که فرو می ریخت صدایت کردم ای نفس من ای نفس تنگ من ای نفس تنگ حوصله
سوسماری خمیازه می کشد باز باز باز
در سر چاه صدای موج بود زمان کش می آمد می شنیدم که حباب ها تک تک می ترکیدند

دروغی که یکبار گفته شود با شصت بار چه فرقی می کند؟ چاه دیوارهایش را می جوید و پایین می رفت در آبیِ رگ های کبوتر
من شن ها و زنجیره ی نفرینی اشباح را نگاه نمی کردم
زخم پذیری ات مرا به هم می ریخت

عین سکوت که صداها را می چسباند و جدا می کند پیرمردی در دهلی نو تو را کشف کرد در راه های کویریِ کف دستم
سکوت
دوست داشتنی ترین شیاد است
با پله های لیز بلند تنها نیستی آن پایین
پایین تر
هیچ کسی نیست و هیچکسی با اینهمه سبز و قهوه ای
تاریک
تنها نبوده است
بچرخ! برو! در گلوی خودت گیر نمی کنی
آنها استادانه ثابت کرده بودند که معنی درد را نمی دانسته ام
من طعم سیب را وقتی شناختم که رفته بودی درست سه روز بعد از آنکه آغوشت مجابم می کرد
و من که رودخانه ها را پوشیده ام در آبی شنگرف تا نیست رفته ام و نبوده ای یک
یک صدا شده تمام تنم

حالا سیاهچال مکنده از آن من است این گرداب این
این خنجر این دستپاچه ی نور که خط می اندازد این دیوار تا اعتراف کند که آنچه به کام داشته از آن خودش نبوده است
زنی شاید
که قدم های اشباح را می شمرد روی برگهای پاییزی
خه رش خه رش
و آن کسی که وانمود می کند که منم می پرسد
تو در بهار
چرا می خواهی در همه چیز باشی؟