بیرون از دایره شکسته خط امام


جمشید طاهری پور


• برای من قرار داشتن در سمت عبور ایران از "نظام اسلامی" با هدف دستیابی به دموکراسی سکولار مبتنی بر حقوق بشر، یک انتخاب تعین کننده است و عمیقا" اعتقاد دارم که ساختن آینده ایران بنحوی که همه نیروهای اجتماعی و سیاسی کشور در آن فضای حیاتی برای فعالیت آزاد داشته باشند در گرو آنست که در امروز خود، بکوشیم متفاوت ها یکدیگر را برسمیت بشناسند ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۱۰ آذر ۱٣۹۱ -  ٣۰ نوامبر ۲۰۱۲


دو چیز طیره عقل است؛ دم فروبستن بوقت
گفتن و گفتن بوقت خاموشی.
سعدی


چهره سیاسی

این سطرها را با طیب خاطر نمی نویسم. عبرت سعدی مشوق من در نوشتن این سطرهاست! مرا رنج ها و شادی های مشترک با فرخ نگهدار همپیمان کرد. می دانم که سایه این همپیمانی زایل ناشدنی است و در ما باقی است اما من در این باره ها نمی خواهم حرف بزنم چون از بد حادثه دوست دارد پیرامون او سر و صدا ادامه داشته باشد و نه همدلی در گفتگوهای عبرت آموز! او در هیاهو می زید و به همین جهت نیز شخصیت -اش عمق و تعالی را که مستعد و مستحق آن بود پیدا نکرده است. تمکین به میل و شوق او به هیاهو، هیچ خدمتی به او نمی کند. متاسفانه کسانی که بر لهیب این تمایل سوزان می دمند به خاکستر نشینی یکی از ذخیره های سیاسی نسل من کمک کرده-اند و من از این بابت عمیقا" متاسف هستم.

هم تجربه و هم دانش به من آموخته است که "چهره سیاسی" پرورده محیط اجتماعی و فضای فرهنگی است که در متن آن فعالیت می کند. اما یک "چهره رهبر" شخصیتی است که این توانائی را دارد تا مهر و نشان "کاراکتر" خود را بر محیط و فضائی که او را احاطه کرده بکوبد. متاسفانه نه فرخ نگهدار و نه هیچیک از آدمهائی از شمار من که در موقعیت رهبری سازمان اکثریت قرار داشتیم، حامل بضاعت "رهبری" نبودیم. کافی است اشاره کنم که همه ما همیشه از یک موقعیت به موقعیت دیگر گذر کرده-ایم، بدون آن که آنرا بطور علمی فهم کرده و توفیق این را داشته باشیم، در مقیاسی ادامه دار، زایا و بالنده، میراثی مستقل و نهادینه شده از تجربه زیسته خود و از نقش و اثر خود برجا گذاشته باشیم! بنظر می رسد از علل بنیادی این امر؛ عامه گرائی، سطح نازل دانش، وفور آگاهی کاذب، امتناع تفکر، و بی ارج و قرب بودن "فردیت" در سنت چپ ایران است.

نشست پراگ؛ اشاره-ای گذرا

در این مقاله قصدم پرداختن به نوشته فرخ نگهدار "در مورد نشست پراگ" نیست. من در نشست پراگ حضور داشتم، کما این که در نشست بروکسل نیز بعنوان مدعو شرکت داشتم. عیب و ایرادهای نشست پراگ و بویژه انتقادها به طرز ارائه و محتوای بیانیه –ای که بی مشارکت شرکت کنندگان، تحریر و نشر یافت، نقد و نظر من نیز هستند. پیداست که ما با ضعف و نقص های خود گام در راه داریم اما باید آنها را شناخت، گفت و برای رفع-شان اهتمام کرد. بهر حال دلیل این که "در مورد نشست پراگ" نمی نویسم فقط این نیست که دوستان دیگری به آن پاسخ هائی داده اند که کم و بیش مورد قبول من نیز هستند. دلیل اصلی این است که من در باره اصول و موازین راهنمای فعالیتم در این گونه نشست ها و نقد دیدگاه نگهدار به کفایت مقالاتی نوشته-ام. من یک تحولخواه هستم و او یک اصلاح طلب. بدون آن که استعداد مصلحت اندیشان نظام را در تغییر رفتار رژیم به گونه –ای که بقاء و دوام نظام اسلامی را ممکن کند، منکر باشم، به تغییر رژیم اعتقاد دارم زیرا بر این نظرم که نظام حقوقی – سیاسی دینی بر بنیاد خود، بسود حقوق بشر و برابر حقوقی شهروندان اصلاح پذیر نیست، زیرا چنین اصلاحی انکار حکومت اسلامی است و حکومت کنندگان، دلبستگان و پایندان نظام اسلامی به آن تن نخواهند داد. برای من قرار داشتن در سمت عبور ایران از "نظام اسلامی" با هدف دستیابی به دموکراسی سکولار مبتنی بر حقوق بشر، یک انتخاب تعین کننده است و عمیقا" اعتقاد دارم که ساختن آینده ایران بنحوی که همه نیروهای اجتماعی و سیاسی کشور در آن فضای حیاتی برای فعالیت آزاد داشته باشند در گرو آنست که در امروز خود، بکوشیم متفاوت ها یکدیگر را برسمیت بشناسند، به گفتگو رو آورند و در چارچوب موازین دموکراتیک و حقوق بشری و شهروندی، همبستگی ملی، تفاهم و همکاری داشته باشند.

فرخ نگهدار در قیاس با برخوردی که هفت سال پیش با "نشست برلین" – سپتامبر ۲۰۰۵ – داشت خیلی پیش آمده است. در آن زمان او مطلقا" نتوانست سمت عینی و ماهیت دموکراتیک "نشست برلین" را درک کند و یکسره آنرا با موهن ترین افترا ها و تهمت ها، بی اعتبار و محکوم شناخت. اما این بار در کنار توهم آفرینی ها و شبهه افکنی های زیانبار، تائید می کند که "... این نشست یکی از مهم ترین گره های مبارزان اپوزسیون ایران را باز کرد." و یا معترف است که " ... بخش معینی از جامعه ما واقعا" مثل پراگ فکر می کند". نگهدار هرچند مشخصه ها و چشم اندازی خودخواسته از "نشست پراگ" ترسیم کرده که می توان بسیار شفاف با او بحث کرد و بی پایه بودن-شان را توضیح داد اما مصلحت چنین دید که بنویسد؛ " ... این شکل یابی برای ایران یک ضرورت است".

من فقط به اشاره می گویم و می گذرم که "پیشبرد اتحاد برای دموکراسی" نه امر امروز و نه امر فردا، بلکه راهبردی مربوط و مرتبط با نسل ها و نسل های اکنون و آینده کشور است. البته در شرایط امروز ایران، "نظام اسلامی" مانع اصلی پیشروی ایران در مسیر آزادی و دموکراسی سکولار مبتنی بر حقوق بشر است که تازه هیچکس به از میان برداشتن آن بمثابه آکت و به طور ضربتی نمی اندیشد بلکه آنرا فرایندی می بیند که نمی توان به طور قطع و یقین گفت در کدام زمان، در کدام شکل و با چه کیفیتی فرجام خواهد یافت. بنظر من با از میان برداشتن این مانع، کار برساختن دموکراسی در ایران تازه آغاز می شود. آن سمتگیری که نشست های اتحاد بر آن استوار است؛ اهتمام در مسیری خشونت پرهیز، حقوق بشری و شهروندی، بدون مداخله نظامی و کلا" هرگونه مداخله خارجی و البته موافق بهره گیری مبتنی بر منافع ملی از حمایت بین المللی و تماما" متکی به مردم ایران و انتخاب ملت ایران در یک انتخابات آزاد، بر بنیاد داوری صندوق رای است. نکته با اهمیت دیگر این است که "پیشبرد اتحاد برای دموکراسی" یک هسته سخت دارد و آن همپیمان شدن لیبرال دموکرات ها و سوسیال دموکرات هاست. این همپیمانی بر لایه های اجتماعی مدرن جامعه و شبکه های اجتماعی معطوف است که گرایش سکولار دموکراتیک دارند و مطالبه-محوری شان؛ "تغییر رژیم"، عبور ایران از نظام اسلامی برای رسیدن به دموکراسی سکولار است. اصلاح طلبی که فرخ نگهدار مدافع سست پاترین و محافظه کارترین بخش آن است، در چارچوب ابتلای علاج ناپذیر او به عامه گرائی، متکی به لایه های سنتی و کمتر مدرن جامعه است که اتفاقا" بخش سست پا و محافظه کار آن با سهیم بودن در غارتگری و رانت خواری های سه دهه، خیلی هم فربه و مرفه تشریف دارند. این نیرو ها حامل علایق و منافع معینی در ارتباط با دوام و بقای نظام اسلامی هستند اما نشانه های عینی حاکی از سیرکاهنده دلبستگی به حکومت ولائی - پادگانی، در صفوف بخش های قابل توجه-ای از آنان است. میان مجموعه این لایه های اجتماعی و اقشار مدرن جامعه مناسبات و بده بستان هائی برقرار است. آنها نه تنها با تفاوت ها بلکه در عین حال با اشتراکاتشان نیز مشخص می شوند، بویژه میان نسل های جدید برخاسته از این لایه های سنتی و کمتر مدرن، گرایش کاهنده به حکومت ولائی – پادگانی بنحو شتابنده –ای جریان دارد که آرزو ها، خواست ها و اهداف دموکراتیک و شهروندی مشترکی را میان آنان با بخش مدرن جامعه شکل می دهد که اتفاقا" از سرشت ضدتبعیض و عدالتخواهانه نیرومندی نیز برخوردار است. برآمد جنبش سبز که در آن تنوع نیروهای اجتماعی و تکثر خواست ها و اهداف مشهود و محرز بود، نشان داد که همرائی ملی و همگامی و همکاری برای دستیابی به نظام دموکراسی مبتنی بر حقوق بشر و برابر حقوقی شهروندی نه تنها ممکن است بلکه از گرایش های بارز در متن جامعه امروز ایران است. به این ترتیب پیشبرد اتحاد برای دموکراسی، در درون جامعه ایران نیروی اجتماعی روز افزون و بالنده - ای دارد که بنوبه خود می تواند الهام بخش نیروهای سیاسی باشد که در حال حاضر از آن ترسان و گریزان هستند. البته در ایران میان احزاب و فعالین سیاسی با لایه های اجتماعی جامعه رابطه نمایندگی وجود ندارد و یا بسیار ضعیف است. سیاسیون ایران عموما" به هرچیز از پشت عینک ایدئولوژی مورد پسند خود نگاه می کنند، این است که شاهد بودیم در حالی که ملیونها نفر در اعتراض به تقلب انتخاباتی در خیابان های تهران راهپیمائی می کردند، حزب مشارکت اسلامی اعلامیه می داد که اعتراض خیابانی مردم ربطی به آن ندارد. از انقلاب مشروطیت تا امروز، مردم در خیابان یک حرف زده-اند و سیاسیون در حلقات خود یک حرف دیگر! از اینجاست که من فکر می کنم پیشبرد بالنده اتحاد برای دموکراسی مشروط است به دست بالا گرفتن پیشروترین نمایندگان شبکه های اجتماعی و جنبش های زنان و مردان نسل جوان کشور – از همه اقشار و صنوف - در مدیریت آن. در هر حال آنچه را که در اینجا باید تاکید کنم اهمیت گفتگوی نقادانه و استقبال از فضای نقد و نظر است. پیشبرد اتحاد برای دموکراسی، به گفتگو و نقد و نظر، مثل ماهی به آب، نیازمند است.

تاریخ سازمان؛ آینه شکسته

من انگیزه-ام از تحریر این نوشتار، توضیحی پیرامون این عنوان بود و معذرت می خواهم که حاشیه درازتر از متن درآمد. راست این است در عتابیه فرخ نگهدار به رفیق ف- تابان مطالبی گنجانده شده که وقتی خواندم بسیار ناآرامم کرد و می بینم وجدانم آرام نمی گیرد. از نظر من مطلب چندان اهمیت عمومی دارد که می خواهم مرکزی ترین نکته را با خوانندگان اخبار روز در میان بگذارم. با این امید که عبرتی از گذشته به آینده سازان نهضت چپ ایران داده باشم.

اصل موضوع: فرخ نگهدار در پاسخ به نقد و نظر ف-تابان، مصوبه پلنوم وسیع کمیته مرکزی سازمان اکثریت، در سال ۶۵ را، به نقل از گزارش هیات سیاسی که تحریر خود اوست، یاد آور می شود: "... تنها راه خلق برای بدست گرفتن قدرت سیاسی اعمال قهر انقلابی است". در پلنوم ۶۵ سمت و سیاست رهبری سازمان اکثریت در جهت سرنگونی جمهوری اسلامی، با اکثریت قاطع آراء تصویب و قانونیت سازمانی پیدا کرد. اما فرخ ناگفته گذاشته که مصوبه پلنوم ۶۵، رونوشتی از بیانیه مشترک سازمان اکثریت و حزب توده ایران در ۱۲ – ۱۴ ماه قبل از پلنوم ۶۵ بوده که با عنوان "پیروز باد مبارزه خلق در راه سرنگونی جمهوری اسلامی" انتشار یافت و شخص او در دستگاه رهبری سازمان، در ویرایش و تصویبش نقش فائقه و نمایان داشت. حساسیت مطلب در اینجاست که "بیانیه مشترک..." توسط رهبری حزب توده ایران تهیه و برای تصویب و انتشار روی میز رهبری سازمان گذاشته شد. در این زمان بخش بزرگی از اعضای کمیته مرکزی سازمان اکثریت به طور مستقل به سمت و سیاست سرنگونی تمایل پیدا کرده بود. در پلنوم سال ۶٣ این بخش و سمت و سیاست پیشنهادی آنان دایر بر سرنگونی جمهوری اسلامی شکست خورده بود. چند ماه کافی بود تا با حضور رهبری حزب در دفتر سازمان در تاشکند، آنهم با بیانیه سرنگونی، توازن نیرو بسود آنان بهم خورده و با حمایت فرخ و چند کس دیگر، بیانیه پیشنهادی با اکثریت قاطع آرا پذیرفته شده و در گام بعدی، صورت مصوبات پلنوم ۶۵ را پیدا کند. اصل موضوع نحوه روایت و برخورد فرخ نگهدار با این "گذشته" است. او می نویسد:

«رفقا می دانند که در آن روزهای دهشتناک پلنوم وسیع و تا ماه ها و سال های پس از آن تمام هستی من وقف آن بود که سازمان از بحرانی که در آن غرق شده بود، از بحرانی که تصور میرفت به خاطر سیاست شکوفایی بوده است، به اتفاق به سلامت بگذرد و شقه نشود و نشد. اما اکنون که پشت سر نگاه می کنم از خود می پرسم براستی چه شد که تو علیرغم ناباوری عمیق به راهی که سازمان برای راه انداختن جنگ مسلحانه در کشور در پیش گرفت، علیرغم ناتوانی عینی و علیرغم ناباوری قلبی همه کادرهای اصلی به اعمال «قهر انقلابی» علیه رژیم، دست خود را در مخالفت با آن تصمیم ها بالانبردی؟»

این خیلی خوب است که او در نگاه به گذشته، خود را درگیر پرسشی یافته است. پاسخ او به پرسش خود به شرح زیر است:

«در آن شب های تلخ نیز من بارها و بارها از خود همین سوال را داشتم که چرا می مانم و تن به «نه» گفتن به یارانم در نمی دهم؟ وقتی کنگره اول سازمان تشکیل شد روحیه غالب هنوز همان روحیه پلنوم ۶۵ بود. سازمان چنان از خشم، شلاق بر گرده ی خویش زد که دیگر یارای برپای ایستادنش نماند. بسیاری نومید شدند و رفتند. و من ماندم. ماندم و با رفقا فقط گفتم که سرانجام روزی خواهد رسید که با هم حرف خواهیم زد.»

من فکر نمی کنم که حتی یکنفر را بتوان در سازمان اکثریت یافت که این پاسخ فرخ را قانع کننده یافته باشد. برداشت من این است که این پاسخ تنها برای این است که حقیقت مطلب پوشیده و پنهان باقی بماند!

در فاصله سال های مورد بحث، اولویت سازمان از نظر فرخ نگهدار، وحدت با حزب توده ایران بود. مخالفت با پیشنهاد حزب، شکاف سیاسی بزرگی را میان حزب و سازمان شکل می داد. رهبری حزب توده ایران بهنگام اتخاذ سمت و سیاست های با اهمیت، به ترتیبی مغتضی صلاحدید حزب کمونیست شوروی را نیز جویا می شد. به این ترتیب فرخ می دانست که عدم تصویب پیشنهاد حزب در رهبری سازمان مایه ناخشنودی حزب کمونیست شوروی را نیز فراهم خواهد آورد. با این تفاصیل دبیر اول سازمان که متعهد است سازمان را در سمت و سیاستی هدایت کند که بنا بر باور عمیق خود، آن راهبرد را درست می داند، به تعهدات خود وفادار و پایبند باقی نمی ماند، زیرا اولا" از مخالفت با آنچه که بدان باور ندارد باز میماند! یعنی علیرغم ناباوری عمیق دست خود را در مخالفت با آن تصمیم ها بالا نمی برد! ثانیا" خواست و تصمیم حزب توده ایران و حزب کمونیست شوروی را بر نفع و مصلحت سازمان – تو بخوان کشور - ترجیح می دهد.

پیش تر گفتم که اکثریت اعضای رهبری سازمان به طور مستقل و خودبنیاد به سمت و سیاست سرنگونی رسیده بود. به این ترتیب آنها در ماههای قبل از پلنوم ۶۵ و در پلنوم ۶۵، در هر دو مورد مطابق باور عمیق خود، در موافقت با آن تصمیم ها دست خود را بالا بردند. یعنی بر آنان هیچ ایراد اخلاقی وارد نیست. از میان مجموع اعضای رهبری؛ ٣ نفر بودند که با این تصمیم ها قویا" مخالفت کردند: جمشید طاهری پور، علی توسلی و بهروز خلیق. من برای مخالفت خود ٣ دلیل داشتم که بعد تر چند بار آنها را نوشتم و منتشر کردم:
الف: سمت و سیاست سرنگونی با توازن نیروهای اجتماعی و آرایش سیاسی در کشور تطابق و سازگاری ندارد و سمت و سیاستی ماجراجویانه و ولنتاریستی است.
ب: اتخاذ چنین سمت و سیاستی تیغ جمهوری اسلامی را علیه کادرها و اعضای سازمان که در زندان های آن اسیرند، تیز و تیزتر می کند.
ج: سمت و سیاست سرنگونی همه رشته های ارتباطی را که با نیروهای سازمان در داخل باقی مانده از هم می گسلد و به ارتباط ما با داخل کشور ضربت جبران ناپذیر وارد می آورد.

من بر این مبانی اعلام کردم که در قبال این تصامیم هیچگونه مسئولیتی بر عهده خود نمی شناسم. از کمیته مشترک هماهنگی حزب و سازمان استعفاء دادم و قصدم این بود که در اعتراض به این نحوه رهبری سازمان از عضویت در هیات سیاسی و هیات دبیران استعفاء دهم لاکن به دلیل اصرار اعضای کمیته مرکزی از قصد خود انصراف دادم.   

بنیاد انحطاط

روایت فرخ نگهدار نه تنها غیرواقعی بلکه بیرون از موازین اخلاقی است. چرا این حرف را می زنم؟ دلیلم این است که او این روایت را طوری تحریر کرده، بنحوی آرایش داده و به آهنگی نوشته است تا به مخاطبان خود این پیام روشن را برساند که فرخ نگهدار هیچگاه در عمر سیاسی خود در موضع و سمت و سیاست سرنگونی جمهوری اسلامی قرار نداشته است! خالی کردن سیاست تا بدین پایه از اخلاق، یک انحطاط است زیرا همه شان و منزلت انسان سیاسی را زایل می کند.

هرکس نوشته فرخ نگهدار "در مورد نشست پراگ" را خوانده باشد در می یابد که نظرگاه او بر محور هراس از "غرب" استوار است. در تمام عبارات و پاراگراف های نوشته او و در متن هر داوری که بدست داده، مفهوم "مداخله غرب" و توهم "دشمنی غرب" مفاهیم کلیدی هستند. بنظر من روح ایده لنینیستی "علیه امپریالیسم جهانی بسرکردگی امپریالیسم آمریکا متحد شویم!" در سراسر نوشته او در پرواز است و در سایه روشن آن، سمت و سیاست پشتیبانی از جمهوری اسلامی است که ساخت و بافت عبارات او را ساخته و با یکدیگر مربوط و مرتبط کرده است. یاد اوری می کنم که آنچه که سازمان اکثریت را در سالیان نخست انقلاب بسوی "پیروی از خط امام" سوق داد، همسوئی و همصدائی با غرب ستیزی و ضد لیبرالیسم آیت الله خمینی بود! فرخ نگهدار با وضوح تمام نشان می دهد که با زنجیره هراس از غرب؛ کماکان در دایره "خط امام" باقی مانده و در جمهوری اسلامی پناه و امن می جوید. گویاتر از این نمی توان این خیال امن و محفل انس را توصیف کرد که او کرد و نوشت: "اختلافات میان نیروهای سیاسی ایرانی (به شمول نیروهای حاکم) – پرانتز از خود اوست – دنباله اختلاف میان غرب و شرق است".
به گمان من این نحوه نگاه؛ چونان یک عادت قوی در کل اپوزسیون ایران، بدرجات مختلف عمومیت دارد و از آبشخورهای اصلی ناتوانی ما ایرانیان در رسیدن به آزادی و دموکراسی، پیشرفت و ترقی، رفاه و عدالت است. اهمیت مطلب به اندازه ایست که بایسته است در باره آن رساله ها نوشته شود. من بر سبیل طرح بحث، حاصل سالیان تامل خود را در اینجا بازگو می کنم؛

مشکل ایران با غرب تنها در جنبه سیاسی آن خلاصه نیست. بلحاظ سیاسی می توان این نظر را داشت که تنش موجود میان جمهوری اسلامی و غرب، با تعامل و تفاهم متقابل، تعدیل و به طور موضوعی، مثلا" در مورد انرژی هسته –ای و بحران غنی سازی اورانیوم، از حدت و بحران بیفتد. مشکل ایران با غرب؛ وقتی خواسته باشیم آنرا در افق دستیابی ایران به دموکراسی سکولار مبتنی بر حقوق بشر، درک و فهم کنیم، یک مشکل تمدنی است و نه سیاسی!

روشنگران صدر مشروطیت برای عبور ایران از نظم و آئین قرون وسطا، و برون رفت کشور از انجماد تاریخی و انحطاطی می کوشیدند که بدان مبتلاء آمده بود. انقلاب مشروطیت خیزش تاریخی بود که ایران را برای ساختن تاریخ جدید خود با عصری آشتی می داد که محتوای آن تمدن معاصر بود. در حقیقت انقلاب مشروطیت میدان یک نبرد تمدنی بود و روشنرائی ترین پیشگامان صدر مشروطیت در این راه می کوشیدند که دروازه ایران را به روی نوسازی هائی باز کنند که میهن ما را به عضو مستقل و کامل حقوق جامعه جهانی، پیوسته و همبود با تمدن نوپای معاصر تبدیل کند. تمدنی که جهان اندیشگی غرب بیانگر و روشنائی بخش آن بود. در حقیقت پیشگامان روشنرائی انقلاب مشروطیت در افق رنسانس ایران می اندیشیدند و در پی آن بودند که ایران میهنی شود رها از جهالت و خرافه؛ و آئین و مذهب غرقه در الهیات و تاریک اندیشی های قرون وسطا، میهنی بیرون از عقب ماندگی و استبداد، مردمی مستقل و آزاد و پیشرفته، دوست ملل و دول جهان و گشاده روی به مدنیت جهان غرب که ارزش های حیاتمند و بالنده از گنجینه ادب و هنر و فرهنگ وتاریخ تمدن ایران زمین را در نوسازی خویشاوند با مدرنیته و تمدن نوپای بشریت معاصر پاس می دارد.

این نبرد تمدنی تا قبل از انقلاب اسلامی و تا فروپاشی "شوروی سوسیالیستی و اقمار آن"، و نیز تا قبل از انقلاب اطلاعات و ارتباطات که سراسر جهان را در مدار انترنت و رسانه های دیجیتالی قرار داد، نتوانست صورت یک جنبش بیداری را در ایران پیدا کند. چرایش مثنوی هفتاد من است و من از آن می گذرم. تنها به اشاره می گویم که مشروعه خواهان نیروی ضربت در دشمنی و جنگ با آن بوده-اند. اما مشروعه خواهی در ایران نیروی پشتیبانی داشت و دارد که در تاریخ اندیشه سیاسی ایرانیان، از آن بعنوان "روشنفکران تقلیل گرا" یاد می شود. مشغله ذهنی آنان "نبرد شرق با غرب" و اهتمامشان ایدئولوژیک کردن دین و سنت زیر عنوان پاسداری از "خود داشته ها"، اشاعه و اعتبار "اسلام سیاسی" بود ه است، که سیاست را عین دیانت تبلیغ و ترویج می کند و در نظر و عمل به مشروعه خواهی صورتی روزآمد می دهد. تراژدی چپ ایران که بنوبه خود از کوشندگان انقلاب مشروطیت ایران و پشتیبان نوسازی های پهلوی اول بود، بر بنیاد لنینیسم بمثابه یک ایدئولوژی جزمی و توتالیتر، همدلی با اسلام سیاسی در مسیر اعتبار بخشیدن به آن بوده است. در اینجا نیز حقیقت تاریخی که بر لهیب این تراژدی دمید عبارت از این است؛ کودتای ۲۸ مرداد ۳۲؛ اپوزیسیونی پرورده بود با حافظه فرهنگی که او را در ادامه پشتیبانی از شورش ارتجاعی ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲، درسمت مشروعه می راند. فرصت تاریخی که می توانست ایران را در سمت دموکراسی سکولار قرار دهد، با تشکیل کابینه دکتر شاپور بختیار – به تصریح خود وی؛ با احتمال رفراندم جمهوری یا پادشاهی پارلمانی - پدیدار شد اما مخالفت اپوزیسیون با کابینه بختیار و پشتیبانی همه طیف آن از آیت الله خمینی؛ ایران را از این فرصت تاریخی محروم کرد. انقلاب اسلامی میوه تلخ همین شرایط و سمت و سو است و همانگونه که احمد فردید، معلم معنوی جلال آل احمد آموزش می داد، رسالت عالیه –اش در این بود و هست که از غرب بعنوان گهواره تمدن معاصر انتقام بگیرد. انقلاب مشروطیت، نوشتن صدر تاریخ ایران ذیل تاریخ غرب بود. انقلاب اسلامی در انتقام از انقلاب مشروطیت، بر بنیاد ملی گرائی عظمت طلبانه اسلامی، رسالت خود را در این شناخت و می شناسد که صدر تاریخ غرب را، ذیل تاریخ اسلامی ایرانی بنویسد! غرب ستیزی و ضدلیبرالیسم آیت الله خمینی متوجه صدور انقلاب اسلامی، برای تحقق همین هدف بوده است. اساس غرب هراسی مخالفان "نشست پراگ" و ترس آنان از آینده ایران در دموکراسی سکولار، صورتی از همسوئی و همصدائی با غرب ستیزی و ضدلیبرالیسم نهفته در ملی گرائی عظمت طلبانه اسلامی است! این که در چه شکل و با کدام ادبیات بیان می شود پوشش واقعیت است! اصل واقعیت ناتوانی بخش های بزرگی در اپوزسیون ایران، در درک نسبت ایران با غرب بمثابه یک مشکل و معضل تمدنی است. به گمان من پیشرفت گفتمان دموکراسی خواهی در ایران با میزان گسست آن از این گرایش سنجش پذیر است.

ج- ط
۲۹. ۱۱. ۱۲