نیچه و "روشنفکران ایرانی"


فرهاد قابوسی


• نظرات نیچه بنص نوشته هایش نه برای انسانهای عادی که نیچه آنهارا "گله" مردم و "مردم برده" میشمارد بلکه برای پیروزی و "سلامتی بزرگ" "ابرمردان" و "اروپائیان نیک" بعنوان "سروران" (آقایان) انسانهای عادی نوشته شده اند، لذا انساندوستی و حکمتی انسانی در این نوشته ها نمی بینم ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
شنبه  ۱۷ تير ۱٣۹۱ -  ۷ ژوئيه ۲۰۱۲


ملخص: اولا تحصیلات آکادمیک نیچه در "زبانشاسی کلاسیک" و "تئولوژی انجیلی" بود و بعدها مدت کوتاهی مدرس و متخصص زبانشناسی کلاسیک (یونانی) در دانشگاه بال (بازل) سویس شد.

ثانیا منطقیون نظیر راسل آثار نیچه را تغزل ارزیابی کرده اند، ویل دورانت نوشته های اورا "نه فلسفه (!) بلکه اصلا شعر (!)" ارزیابی کرده است و جرج سانتایانا یعنوان یکی از آخرین نمایندگان فلسفه کلاسیک غرب نوشته های وی را "تجدیفات کودکانه" شمرده است (1).

ثالثا دائره المعارف های تخصصی فلسفه هم یا تاکید میکنند که نیچه "فیلسوف به معنی دقیق سیستماتیک" آن محسوب نمیشود! (*).

و یا از او بعنوان نماینده "سوبژکتیویسم افراطی" و "ایراسیونالیسم" ( نا عقلی گرائی) که بیان محترمانه و فلسفی "دیوانگی" است، یاد میکنند (**). کمااینکه هیتلر هم همچنانکه بعنوان دیکتاتور اما در منابع فلسفی بعنوان سمبل همان "ایراسیونالیسم" قرن بیستم مشهور است.

برای من اهل علم نیز که فلسفه را مرتبط با علم و منطق می بینم هم چنانکه پیشتر نیز نوشته ام: در تاکید با این نظرات فلاسفه و منابع تخصصی که آوردم: حداقل بجهت ضرورت شک در "امثال و حکم" عامیانه تحصیلکردگان و یعنی شک ضروری در معیارهای ذهنی متداول در فرهنگ است که نیچه مخالف علم (!) فیلسوف محسوب نمیشود. همچنانکه نیچه در "ظهور تراژدی" علم را که مقیاس اندیشه من است، محصول دوران انحطاط فرهنگ یونانی و مبتذل شمرده است. و باز همچنانکه برای من اهل منطق چون نوشته های تغزلی و شاعرانه نیچه قابل ارزیابی منطقی و سنجش با معیارهای علمی نیستند، لذا او از دیدگاه فلسفه منطقی (و یعنی علمی) فیلسوف شناخته نمی شود. کمااینکه از یکسو نه تنها خود نیچه خود را "ادیب" شمرده و چون از فلسفه بعنوان اندیشه منحط (!) تولید شده در عصر انحطاط یونان بیزار بود ("ظهور تراژدی")، خودرا نه با فلاسفه بلکه با ادبا مقایسه کرده است، بلکه چون نیچه حتی تحصیل آکادمیک فلسفه نکرده و به استادی فلسفه در اروپا نرسیده بوده است که اورا به صرف آن به اصطلاح حرفه اش "فیلسوف" توان شمرد. و از سوی دیگر چون نوشته های حماسی و شاعرانه او همچون هر متن شاعرانه بسیار بیشتر از مطالب منثور قابل و مورد تعبیر و تفسیر می باشند، لذا بالابردن ارزش آثار او به سطح فلسفه قابل سوء استفاده از جانب مشتریان مخالف برابری، شووینست و نازی آثار او بوده و خواهد بود. کسی که از نیچه طرفداری میکند باید مواظب این خطرات باشد.   

هرچند که عوام و دائرهالمعارف های عمومی که معیارهایشان سطحی است، اورا فیلسوف میشمارند: چه در عصری که آثار شووینیستی و نژاد پرستانه او منتشر شدند ناسیونالیسم و شووینسم اروپائی نه تنها موافق مزاج عوام بلکه تحصیلکردگان نیز بود و این سنت نامیمون منابع عمومی از آن پس تا به امروز بدون تجدید نظر لازم وسیله متخصصین تکرار شده است. سوای اینکه متخصصین معمولا وقتی برای نوشتن دائره المعارف ندارند. اما امروزه روز که منابع عمومی نیز موظف به دقت در موارد معینی شده اند حتی دائر ه المعارف های اینترنت بزبان آلمانی هم نیچه را نه اینکه فیلسوف بلکه "زبانشناس کلاسیک" ای مینامند که تنها بعد از مرگ بعنوان (!) فیلسوف مشهور شده است!

در حالیکه نیچه که اجدادش همه کشیش بودند نوشته هایش جز وعظ و تبلیغ بقول دورانت نیست . و بنظر من نیچه صاحب آن ممارست و دوام اندیشه و استدلال منطقی نیست که ضروری تفکر فلسفی محسوب میشود. بلکه معمولا از سر هیجان و احساسات مینویسد و باز ازاینرو فلسفی دانستن نظرات وی توهینی به ممارست منطقی ضروری فلسفه به مفهوم سیستماتیک است.

از سوی دیگر چون فلسفه یعنی دوستداری حکمت و حکمت مقوله ای انسانی و برای انسانهاست، ولی نظرات نیچه بنص نوشته هایش نه برای انسانهای عادی که نیچه آنهارا "گله" مردم و "مردم برده" میشمارد بلکه برای پیروزی و "سلامتی بزرگ" "ابرمردان" و "اروپائیان نیک" بعنوان "سروران" ( آقایان) (***) انسانهای عادی نوشته شده اند، لذا انساندوستی و حکمتی انسانی در این نوشته ها نمی بینم که آنرا بعنوان دوستاری حکمت بپذیرم!

در میان تحصیلکردگان ایران البته تاکنون بجهت ادب گرائی و شعزردگی فرهنگ فارسی و مخصوصا بر آمدن دوباره ناسیونالیسم در تبعید و هجرت و احساسات میهن پرستانه، "برداشتها" و "نقل قولهای" حماسی از این ادیب شووینیست بوسیله "روشنفکران" ناسیونالیست فارسی رایج اند. تمایل روشنفکران ایرانی به نیچه به جهاتی که درین مقاله نشان میدهم شاید بارزترین نمونه تمایل آنان به اندیشه غیر منطقی و گسستگی شان از علم و لذا سطحی بودن روشنی فکر تحصیلکردگان ایران و تعبد نادانسته آنان از اندیشه مد روز اروپاست و نمونه ایست از اندیشه احساساتی آنان نسبت به مسائل مورد "علاقه" شان در جامعه که نه بواسطه علم و منطق بلکه صرفا از دریچه احساسات درک و نوشته شده اند تا همچنانکه شاهد هستیم در تاریخ معاصر منجر به نتایجی بشوند که می بینیم: خسر الدنیا و الاخره!

..............................................................................

روال فکر "روشنفکران" در ایران نسبت به اندیشه متفکرین غربی تا کنون معمولا متکی بر نقل قول کتبی و شفاهی بوده است و نه تحقیق و تحلیل شخصی از نوشته های آنان. چراکه فهم اندیشمندان اروپائی با خواندن نیمچه ترجمه ای از آنان بفارسی، که معمولا از یک زبان واسطه دیگر و با ترجمه ای مغلوط صورت پذیرفته است، کافی نیست (2).

هیچ طرفدار ایرانی نیچه حداقل نوشته های اصلی اورا به زبان آلمانی و یا دستکم به یک زبان لاتین بدرستی نخوانده است تا احتمالا قادر به فهم ترجمه آثار دیگرش بوده باشد. مثلا نمیداند که نیچه بجهت مخالفت با اندیشه سامی مخالف شرق است: "روح شرق باندازه کافی در مردم رخنه کرده است، اکنون نوبت رخنه روح یونان است" (ملاحضات نابهنگام) و توسلش به زرتشت نه اینکه بجهت علاقه اش به ایران باشد بلکه در وحله اول برای نجات روح خودش از عذاب جنون و بعد روح سروران اروپائی و "وحشی های موبور آلمانی" است. بگذریم از اینکه بجهت لحن حماسی و تغزل نوشته هایش ترجمه شان بزبانهای لاتین هم بسیار مشکل تر ازمتون ساده فلسفی و بعضا الکن است (3). و ایرانی فارسی زبان هم معمولا صاحب آن تسلط بر زبانهای لاتین نبوده است که قادر باشد نوشته های احساساتی "سوبژکتیو" (!) و لذا غیر دقیق اورا مطابق اندیشه خویش مثلا بفارسی بفهمد. لذا فهم همه کسانی که اورا بزبانی دیگر از زبان اصلی نیچه (آلمانی) خوانده اند از نظراتش فهمی تعبیری و دورادور است: و بعضی ایرانی ها شاید به همین دلیل تعبیر شخصی شان از نظرات نیچه اما بدون تسلط بر محتوی اصلی آنها و نیز بدون آگاهی از شرایط و منابع نوشته های نیچه است که هنوز به او دلبسته مانده اند. چون چنین بنظر میرسد که همه طرفداران ایرانی نیچه تنها آثار سانسور شده (!) اورا خوانده اند که در آنها سخنی از فرمایشات نیچه بعنوان ایدئولوگ ابرمردان و سروران در باره "ابرمردان"، "موبورهای وحشی" و "سلامتی بزرگِ اروپائیان نیک" و "اخلاق گله های دموکراسی در اروپا" تا "گله" مردمان مخصوصا غیر اروپائی ـ که طبعا ایرانیان نیز متعلق به آنها شمرده میشوند ـ نیست! که یعنی آنها از محتوی آثار مهم نیچه چون "علم مسرور"، "نسبنامه اخلاق" و یا "اراده معطوف بقدرت" بی خبرند که در آنها مقولات ضد انسانی مذکور تبلیغ شده اند. و من کسی را تا کنون ندید ام که جرئت توضیح و تحلیل مشخص این مقولات نیچه را کرده باشد. که یعنی اگر این نوشته های نیچه را بدون تعبیر و تفسیر بر طبق گرامر زبان آلمانی معنی کنیم، همان معانی را از آنها دریافت خواهیم کرد که هیتلر و همتایانش کردند. کمااینکه برخلاف نظر کسانی که چون آلمانی نمیدانند برای حفظ ظاهر هم که شده ترجیع بند حرفشان اینست که نیچه "ضد یهودی" نبود، نیچه در متن آلمانی "نسبنامه اخلاق" مشخصا ارزشگذاری یهودیت" و "مسحیت" را (بعنوان اشتقاقی از یهودیت و اخلاق یهودی!) بعنوان اصول اخلاقی سامی متکی بر "تنفری" میداند که خصوصیت "اخلاق پَستان (!)، فقرا (!)، بیماران (!)، و بردگان (!)" است و یعنی اخلاق یهودی و مسیحی متکی بر یهود را معادل اخلاق پستی و بردگی و نیز احلاق بیماری تلقی میکند. اینکه هیتلر و نازیها یهود و بعضی آسیائی ها را با "موشهای حامل بیماری" در جامعه انسانی مقایسه میکردند، مشخصا مبتنی بر این ارزشگذاری نیچه در "نسبنامه اخلاق" است که در آن همچنان نشان دادم اخلاق "یهود " را با اخلاق "بیماران" مقایسه کرده بود. که یعنی منبع "ترمینولوژی بهداشت نژادی" نازیسم دقیقا متکی بر "ترمینو لوژی بهداشت امراض اخلاقی" نیچه است. نه "واگنر" و نه دامادش "هوستن استوارت چمبرلن" که افراطی تر از نیچه بودند واضع این "ترمینولوژی بهداشت اخلاقی" نبوده اند. برای اینکار کسی مثل نیچه لازم بود که بعنوان زبانشناس قادر به تاسیس و توجیه زمینه تاریخی "اصطلاحات" مورد استفاده اش باشد. اما غرض نیچه از مقابله کردن این "اخلاق پستان" با "اخلاق مهتران" در "نسبنامه اخلاق" اینست که مهتران بواسطه این ایدئولوژی سیاسی مهتران که نیچه برایشان تدوین کرده است بر "گله های مردمان پست و فقیر و بردگان" در نبرد میان "نیک و بد" پیروز شوند.   

همچنانکه علت ترجمه "چنین گفت زرتشت" نیچه در ایران آن روزگار نیز علتی باصطلاح "سیاسی" بود: چرا که زرتشت همچنانکه امروز در تبعید و مهاجرت در آنعصر هم محملی بود برای پان ایرانیسم مثلا ضد عرب فارس زبانان و بهانه ای بود اثیری برای "ملیت مجعول ایرانی" در حماسه های ذهنی پان ایرانیستها: همان عصری که در آن اسلامزدگی به یمن نوشته های سطحی "آل احمد" در حین پیشروی بود. روشن است که مترجمین او تسلطی بر ترمینولوژی نیچه نداشتند و گرنه مرتکب چنان اشتباهاتی در آن ترجمه نمی شدند (3).

همچنانکه ترجمه "چنین گفت زرتشت" نیچه، بجهت اینکه آکنده از تغزل است و مترجمین ایرانی اش هم در پی تغزل بوده اند، مملو از اغلاط است. و این اغلاط کما و مخصوصا کیفا (!) طبعا بسیار بیشتر از آن نمونه هائی هستندکه پیش از این آقای دوستدار بر مترجمین گرفته اند (3): و کیفا مخصوصا به این جهت که او خود هم که در استثناء نسبت به نظر من مدعی فهم نیچه است، نه تنها در فهم نیچه در مانده است بلکه مجبور شده است که نیچه را با سانسور قسمتهای مهم نظراتش که در ادامه مقاله بحثش می آید، بخواند: و این شاید بجهت دلبستگی و عجله ای در فهم نیچه بوده است که آقای دوستدار در نوشتن تز تحصیلی اش داشته است. کمااینکه او نه تنها از اظهار نظر در مورد اختراعات نیچه از "ابرمرد"، "موبورهای وحشی" و "سلامتی بزرگِ اروپائیان نیک" تا "گله مردمان" و "اخلاق گله ها" "در دموکراسی های اروپائی" که در ادامه به آنها میپردازم، پرهیز دارد؛ بلکه مقدمه آکنده از اظهار فضل او در آن مقاله (3) آکنده از اغلاط فلسفی ابتدائی نظیر نفهمیدن تفاوت میان مقولات "تضاد" و "تناقض" در فلسفه و منطق است وقتی که مینویسد: "هگل در فلسفه خود و با فلسفه خود نشان داد که بنیاد هستی بر تناقض است" (3). در حالیکه درست اینست که مثلا: "هگل ... نشان داد که بنیاد هستی بر تضاد است"! و این حداقل از اینرو که هگل مینویسد: "هستی ارتباط تضاد و رابطه است"! (4).

و کسی که به این اشکال آقای دوستدار در فهم بدیهیات فلسفه هگل بزبان آلمانی که مدعی تسلط بر آن است، دقت کند؛ میفهمد که هم فهم و هم ترجمه درست یک متن فلسفی از زبان خارجی بفارسی نه تنها نیازمند تسلط بیشتر از کافی بر آن زبان خارجی است بلکه طالب تسلط دستکم کافی بر ترمینولوژی فلسفی عربی ـ فارسی و دانشی از "فلسفه اسلامی" نیز هست که اصطلاحات مذکور در متن آن تعریف و تعیین شده اند تا چنان بیگدار به آب نزند و "تضاد" را "تناقض" ترجمه نکند.

البته این تذکر ضروری است که هرچند ایرادات و تصحیحات آقای دوستدار به مترجمین ـ از آنجائیکه آنان از زبان آلمانی بی اطلاع و چنان که اشتباهات شان نشان میدهند حتی از زبان انگلیسی هم کم اطلاع بوده اند ـ معمولا درست اما بعضا غلط اند: مثلا کلمه (wenn) نه آنچنان که او ادعا کرده است به فارسی "چون" معنی دهد (3) بلکه در فارسی "زمانی که"، "وقتی که" و یا "حین" و همان "گاهِ" معنی میدهد که مترجمین بینوا آورده اند. مسئله همین است: در شعر که دقیق نیست، اشتباه میان "وقتی که" و "چون" در تعبیر معنی جمله شاید بچشم ساده نگر کم بیاید. اما در نثر فلسفی که دقیق است مغالطه میان "تناقض" و "تضاد" تاثیرش بسیار است. باین ترتیب معلوم نیست که فهم آقای دوستدار از نیچه که درسش را خوانده تا چه حدودی میتواند باشد، وقتی که او ـ بعنوان آلمانی دان و دعوی فلسفه کن ـ در نوشته های نیچه "زمانیکه" را بغلط "چون" فهمیده است؟ و دلیل اینکه من در این مسئله مصر هستم نه صرفا باین خاطر است که او بغلط بعنوان کسی که دعوی فلسفه دانی میکند "تضاد" را "تناقض" فهمیده است: خطائی که البته قابل چشم پوشی نیست: نه سخن بر سر اینست که چرا چنین کسی با چنان فهم غلطی از مبانی فلسفه اصلا قادر به تحصیل فلسفه شده است؟ جواب اینست که در باره "فلسفه" نیچه شما با معلومات غلط هم میتوانید تحصیل فلسفه کنید: چون نوشته های نیچه ادبیات است و قابل تعبیر و تفسیر تا حد کش دادن "تضاد" به "تناقض" و "زمانیکه" به "چون"!
و چون نوشته های نیچه چنان شاعرانه و از نظر منطق ـ که ضروری اندیشه فلسفی است ـ بی دقت اند که تفاوتی نمیکرد حتی اگر شما بجای " تضاد"، نه اینکه "تناقض" بلکه حتی "چون" می فهمیدید!   

با این وصف وقتی ترجمه چنان مغلوط و باصطلاح اصلاح آن چنین مغشوش باشد، چه توقعی از خواننده ایرانی باید داشت که "تفلسف تغزلی" نیچه را بفهمد و بداند با کدام مجنونی سروکار دارد؟ مجنونی که نیم قرن پس از "مرگ خدا" برای مردمان باسواد در سایه "آنسیکلوپدی دالامبر"، توجیه عدم تعادل روانی خویش را در عدم تعادل مرکز ثقل انسان به خاطر "کشتن خدا" می بیند. اما مسئله جنون نیچه که بعنوان پدیده ای روانپزشکی مسلم است، با سیاه کردن صفحات برای توجیه دیوانگی در " آدم دیوانه کیست" (3) هم قابل حل نیست. چراکه بسیار روشن است که چرا نیچه حرفهای خودرا در مورد مرگ خدا در "دانش شاد" از زبان یک دیوانه میگوید: چون نیچه خود در حین نوشتن این نوشته ها نه تنها دیوانه بوده است. بلکه چون مدتی تحت معالجه روانی ناموفقی بود که سرانجام نتوانست مانع عود مرض شود، حتی خود از مرض خویش نیز مطلع بوده است و از اینرو طبیعی است که دستکم برای توجیه دیوانگی خویش اندیشه خودرا از زبان یک دیوانه بنویسد. اما سئوال اینست که آقای دوستدار چه تعمدی در نوشتن این مقاله با این عنوان در توجیه دیوانگی دارد؟ پاسخ اینست که چون او بعنوان کسی که تز تحصیلی در مورد نیچه نوشته است و مایل به تباه دیدن عمرش بر سر مالیخولیای دیوانگی نیست برای توجیه خویش هم که باشد، باید دیوانگی نیچه را توجیه کند و برای اینکار مجبور است آنقدر صغری کبری بچیند تا دست آخر خواننده ناوارد ایرانی را وادار به قبول این بکند که دیوانه های تحصیلکرده اروپائی چندان هم دیوانه نیستند. بگذریم که بر طبق اخبار روزانه هم اکنون در شهری از آلمان دیوانه ای رسما تایید شده وسیله دادگاه، شب و روز در جولان است که هر دیوار خانه و هر سطح سفیدی که در اعلانات دیواری بیابد با چرندیات معقول مطابق گرامر درست زبان آلمانی پر میکند. و به رای دادگاه تا زمانیکه لطمه ای به کسی نزده است نمیتوان کاری با او کرد.

اگر که در شمارش اشکالات اساسی اندیشه روشنفکری در ایران از اشکالات زبانی "روشنفکران" که منتج به اشکالات آنان در فهم فلسفه غربی میشود بگذریم، در جوار عدم اطلاع تاسف انگیز اکثریت آنان نسبت به فلسفه شرقی (و اسلامی) که مفید استقلال اندیشه منطقی در شرق میبود، میماند اصراری که آنان در عین عدم اطلاع از علم و علاقه به اندیشه های ضد علمی نیچه در تظاهر به علم دارند و فریبی که باین طریق در معقول نشان دادن نظرات خود به دیگران میدهند: چون مخصوصا ایران آن سالها نه تنها شهر بلکه کشور کوران بود، هرکه چند صباحی در فرنگ میبود پس از آمدن به ایران پزی "روشنفکرانه" میداد و افاضاتی باصطلاح علمی میکرد: بدون تحصیل سیستماتیک علم و اطلاع از محتوی علمی مسئله. مثلا آل احمد همچنانکه پیشتر اشاره کرده ام با "ترسیم منحنی باصطلاح آماری" میخواست به تخیلات سیاسی خود در باب "خدمت و خیانت روشنفکران" که از بیخ نادرست بودند، وجه معقولی بدهد. در حالیکه مطلقا در علم بیسواد بود و با "ترجیح قصه آدم و حوا بر نظریه تکامل انواع لامارک و داروین" باین بیسوادیش افتخار هم میکرد. یا آقای خوئی که بدون کوچکترین اطلاع از ریاضیات از انگلستان نیامده در مجلات تهران دم از "فضاهای هیلبرتی" میزد. در حالیکه خودش هم میدانست و میداند که "فضاهای هیلبرتی" را نمیشناسد. و یا آقای دوستدار که باوجود اطلاعات عمومی در حد هندسه مدرسه (!) بدلایلی که معلوم نیست حتی در مواردی که ضرورت مطلب ایجاب نمیکند هنوز اصرار به ابراز جملاتی از این قبیل در توضیح دانش (!) دارد که "کوتاهترین فاصله میان دو نقطه خطی مستقیم است" (3). بی آنکه بداند این دانشی که ایشان با تظاهر به آن میخواهند به حرفشان ظاهر عمیقی بدهند، دانش عهد بوقی است و بیش از یک قرن و نیم است که دانش چنین نمی اندیشد، بلکه دانش چون دانش است (!) ابتدا می پرسد: کوتاهترین فاصله بین دو نقطه در کدام سطح یا کدام فضا؟ و بعد اگر که غرض فضا یا سطح منحنی بود، پاسخ میدهد: خط منحنی است. اما تنها و تنها اگر که غرض فضای و سطح مستوی بود، میگوید: خط مستقیم است: تنها در اینصورت! و نه همواره! بعین کسانی که بعد از یک قرن و نیم دانش مدرن هندسه و یک هزاره اطلاع از کرویت زمین هنوز دنیا را و لابد زمین را هم مستوی می بینند. چون کسی که مثل او دعوی فلسفه بکند و در مورد "دانش و روال علمی" بنویسد (3)، باید فکرش تا این حد قد بدهد که چون سطح زمین منحنی است مثلا کوتاهترین فاصله میان دونقطه بر روی زمین خطی منحنی است! این مسئله ابتدائی را امروزه حتی محصلین بی ادعای مدارس هم باید دانند: چه برسد به "فلاسفه عظیم الشان" ای که ابن سینا را به فیلسوفی قبول ندارند و برای "دانش و روال علم" تعیین تکلیف می کنند.   

بااین وصف تحصیلکرده ایرانی در درک نظرات اندیشمندان و فلاسفه غربی مقید به فهم ناقص و متکی بر ترجمه های معمولا غلط کسانی است که چون فارسی روانی مینویسند بدون اشراف بر علم، فلسفه و مخصوصا تاریخ فلسفه غرب و یعنی بدون تسلط بر ساختار تاریخی فلسفه غربی و زمینه های اجتماعی و سیاسی آن به ترجمه متون غربی دست میزنند. در حالیکه فارسی نویسی که معیار "روشنفکری فارسی" است کافی برای شعور روشنفکری نیست و اشراف بر علم، منطق و فلسفه برای روشنفکر ضروری تر است تا قادر به تحلیل معلومات و ارزیابی مسائل بشود. کمااینکه باز معیار متداول "مخالفت سیاسی" با رژیم نیز کافی روشنفکری نیست و اندیشه کسانی که تحلیلشان از مسائل اجتماعی و گیریم سیاسی، چنانکه تاریخ معاصر نشان داد، محتوی چنان اشتباهات عمده وحشتناکی بود، دارای اشکال فکری عمده بوده است. یکی از این اشکالات عمده روشنفکران ایرانی همچنانکه آوردم عدم اطلاع از اندیشه فلسفی اروپا بعنوان محمل اساسی اندیشه سیاسی معاصر بوده است که روشنفکر ایرانی خواسته و نخواسته در متن آن اندیشیده است (5). چراکه بدون فهم اندیشه های فلسفی و ادبی معاصر اروپا و آمریکا تحصیلکرده ایرانی نه که یک پایش بلکه هردو پایش در هواست: چون یاد نگرفته است که تفکر مستقل بکند. و این نقص از آنجاست که روشنفکر ایرانی از ابتدای تحصیل بدنبال مطالعه متون منطقی و فلسفی بعنوان پایه تفکر مستقل منطقی نرفته است تا بتواند زمینه لازم برای تحلیل و تفکر منطقی را در خود به پرورد. بلکه به سبب عادت فرهنگی در ایران سر در پی شعر و ادبیات نهاده است.

بگذریم که آل احمد هم خیال میکرد که مثلا "سارتر" ایران است: با این تفاوت که سارتر فلسفه میدانست اما آل احمد نه فلسفه میدانست و نه با سواد مدرسه اش میتوانست بداند. و من تردید دارم که آل احمد در میان آن چیزهای دندانگیری که میگوید نوشته های سارتر را به زبان فرانسه فهمیده باشد. نه! مسئله در حد پز "روشنفکری" در مقابل کسانی است که زبان خارجی نمی دانند، حتی اگر که خود "روشنفکر" در آنزبان خارجی در همین حدی پیاده باشد که مثلا مترجمین "چنین گفت زرتشت" در زبان انگلیسی و یا آقای دوستدار در زبان آلمانی بوده است. چراکه حتی اگر کسی بخواهد نوشته نیچه را از ترجمه انگلیسی هم بفارسی ترجمه کند باید در حدی انگلیسی بداند که از چنان اشتباهاتی ابتدائی بری باشد!      

تحت چنین شرایط منفی است که تحصیلکرده و یا روشنفکر ایرانی بجهت ادب زدگی و حماسه گرائی فرهنگ فارسی واله و شیدای تغزل نیچه میشود که به او ـ که باوجود تحصیل در خارج مسلط بر زبان حارجی نیست و از اینرو فلسفه اروپائی را نمیفهمد ـ باسم فلسفه فروخته میشود: چون "فلسفه" ایست که بامزاج حماسه زده و ساده انگارانه او موافق است: چون در آن میتوان چنان مفاهیم را پیچاند و کش داد تا موافق مزاج خواننده شود. در حالیکه آن تکه پاره هائی که از نیچه خوانده است حماسه ایست احساساتی که چون قادر به مقاومت در برابر هیچ تحلیل منطقی نیست لایق اسم فلسفه نیست. و چراکه همچنانکه پیش از این تذکر داده ام نیچه خود را ادیب و "رقاص انشای آلمانی" تلقی میکند و نه اینکه خودرا فیلسوف بشناسد و لذا با فلاسفه آلمانی مقایسه کند بلکه خود را بعنوان ادیب با ادیب معروف آلمانی "هینریش هَینه" مقایسه میکند. و مگر ما در عصر ماقبل سقراطی آمیختگی فلسفه و شعر هستیم که ادیبی زبانشناس را فیلسوف تلقی کنیم. چرا که از وقتی که افلاطون "که فلسفه غربی حاشیه ای بر نظرات او تلقی شده است"، شعرا را از آکادمی طرد کرد، احتیاجی به این دست و دلبازی ها در فلسفه نیست. و گرنه باید خیل شاعران دیوانه نظیر "ازرا پاند" را که به ضرورت توهم شاعرانه نیچه وار سر به آستان فاشیسم اروپائی سائیده اند، فیلسوف تلقی کنیم. و آیا میتوان کسی را فیلسوف خطاب کرد که حتی حرمت مرگ سقراط بخاطر فلسفه را نمیدارد و سقراط را که بانی شک فلسفی و ناجی فلسفه است در "ظهور تراژدی"، "نشانه یک فرهنگ فاسد" میشمارد؟ چنین کاری توهین به فلسفه غربی است که به اعتبار تاثیر عمیق سقراط آنرا به "فلسفه ماقبل سقراطی" و "فلسفه مابعد سقراطی" کرده اند. طرفداران نیچه باید تکلیف خودرا با فلسفه معلوم کنند: فلسفه و غزلیات (نیچه) را نمیتوان یکسان شمرد و معادل دانست.

حتی اگر که از غیر منطقی بودن اندیشه نیچه مثلا بجهت تحصیلات زبانشناسی وی و عدم تحصیلات کلاسیک منطق و فلسفه او که ضروری اندیشه فلسفی اواخر قرن نوزده میبود، بگذریم؛ گریزگاه "فلسفه اخلاق" نیز برای توجیه فلسفه وی مشخصا به لحاظ غیر اخلاقی بودن نژاده پرستی (اشراف پرستی) روشن او و انعکاس ضد اخلاقی و ضد انسانی آثار و افکار وی در نازیسم آلمان که به آن خواهیم پرداخت، بلاهت آمیز است: کمااینکه غرض از اخلاق، در مورد انسان بعنوان "حیوان اجتماعی" علی الصول باید اخلاق اجتماعی باشد و نه آنچه که این مرد نوشته است. تفلسف روانکاوانه او نیز در آن عصر ماقبل علمی شدن نسبی روانشناسی اولیه صرفا در حد جن و بسم الله میتواند معتبر شمرده شود، چون در عصر وی معیاری علمی برای تشخیص مالیخولیا از روانکاوی تعیین نشده بود. آنچه که برای او میماند تفلسف اخلاق جنون است که به لحاظ تاثر مشخص اندیشه هایش از واگنر و شوپنهاور (بنص خودش) و تاثیر معین نظراتش بر شوونیسم اروپائی قرن نوزده و نتیجه اش فاشیسم اروپائی و نازیسم آلمانی قابل اعتناست. و اینهمه از آنرو که چون نیچه از منطق بری است، تحلیلش از وضعیت اجتماعی نیز بجای اینکه "عینی" باشد، تحلیلی شخصی و من درآوردی است که در حد مالیخولیای جنون آمیز بر سبعیت "وحشی مو بور" و سرنوشت "ابرمردان" اروپائی متکی است که بنظر او می بایستی بر "گله های مردمان" و "بردگان" حکومت کنند: و این همان عناصری است که هیتلر در "نمایش" فاجعه نازیسم طابق النعل بالنعل از نیچه کپی میکند. همچنانکه حتی افاده های "تئاتری" که سمبل دیوانگی هیتلر بودند و او آنها را برای تحت اثیر قراردادن حضار جلوی آینه مخصوصا تمرین میکرد، اقتباسی از "افاده های نمایشی" محتوی نوشته های نیچه اند. همچنانکه زبان نیچه هم زبان افاده نماشی و بیان حماسی تئاتری است که انگاری نه برروی کاغذ بلکه بر روی صحنه دکلمه و فریاد میشود. آیا میتوان از کسی که از فرط ساده انگاری مشکلات اجتماعی و افاده برمردم آنان را "گله" خطاب میکند و در پی حاکمیت "اروپائیان ابرمرد" بر "گله مردمان" که آنان را "بردگان" متعلق به "وحشیان موبور" خطاب میکند، انتظار فلسفه داشت؟ همچنانکه "اخلاق" صحیح از نظر نیچه در "اراده معطوف بقدرت" صرفا "اخلاق مهتران" و قهرمانان اروپائی است که باید بر مردم برده فرمانروائی کنند: اما برای "پاکی" نژاده شان می باید از آمیزش با خدمه خودداری کنند. برای نیچه اخلاق عمومی بعنوان اخلاق بردگان مذموم و مبتذل است: چه ابتذالی برای یک ساکن بیمارستان روانی که راهی به اشراف و مهتران ندارد اما در خیال برایشان اخلاق مینویسد. و چگونه میتوان اسم اخلاق بر آن نهاد وقتی که در "آنسوی خیر و شّر" مینویسد:      "روشهای اخلاقی باید جلوتر ازهمه اصل امتیاز طبقاتی را بپذیرند!". اما این نوشته بیشرمانه موردی استثنائی نیست که بتوان به جنون آنی و تصادف نسبت داد، چون در ادامه باز مینویسد: " ؛ و آنچه را که بر خلاف این اصل (اصل طبقاتی) گفته اند پس بگیرند تا به دقت دریابند که ادعای تساوی حقوق خود برخلاف اخلاق است."       که یعنی فلسفه اخلاق نیچه متکی و محدود به اینگونه "امثال و حکم" بیشرمانه برای اشراف است! لذا ما در مبحث اخلاق نیچه نیز چه در "نسبنامه اخلاق" و چه در "اراده معطوف بقدرت" نه اینکه با متنی فلسفی و انسانی قابل فهم دیگران بلکه با متنی "روانی" و با "ذهنیت شخصی" نیچه روبرو هستیم: خصوصا که این آثار همه بعد از بروز جنون رسمی وی نوشته شده اند. باین ترتیب می فهمیم که افراطی بودن اکثر این افکار باصطلاح فلسفی نیچه انعکاسی از تشدید بیماری روانی او میباشند که توام با ازدیاد "تب جنون" تب افراطی افکارش نیز بالا میرفته است.

اما برای روشن شدن ظرفیت فلسفی آثار نیچه که ایرانیان به صرف "چنین گفت زرتشت" او زیر عبای ناسیونالیسم زرتشتی ضد اسلامی مد روز میروند، ترجمه دو جمله عادی از کتاب مستطاب "چنین گفت زرتشت" مهمترین اثر نیچه را از متن اصلی میاوریم تا برای علاقمندان او که امکان فهم آثار وی را نداشته اند هم ظرفیت منطقی آن روشن شود و هم قرابتش با مالیخولیا آشکار گردد: " به شما سه تحول روح را مینامم: که چگونه روح به شتر، و شتر به شیر، و سپس شیر به کودک تبدیل میشود. ... چنین گفت زرتشت. و او در آنزمان در شهری توقف داشت که گاو رنگین نامیده میشد." (6). فلسفه نامیدن این اثر متعلق به اواخر قرن نوزده (!) و نه قرون وسطی و قدیمتر که قابل توجیه باشد، توهین به بیست و پنج قرن فلسفه مدون شرقی و غربی است که سعی در تعبیه منطق میان اندیشه ما کرده است.

سئوال اما اینست که چرا نیچه مثلا "تحول روحی" را بجای توسل به تحلیل منطقی مراحل تحول اندیشه بطرزی که در تحلیل فلسفی این پدیده متداول است، با توسل به "شتر و گاو و پلنگ" توضیح داده است و چه ضرورتی است که او "شهری" را "گاو رنگین" نامیده است؟ آیا درین مورد هم ما با خیالاتی چون سفر رویائی " لئوپولد بلوم" در "یولیسیس" (اولیس) جویس سروکارداریم که متنی ادبی شناخته میشود؟ برای پاسخ به این سئوال باید در نظر داشت که نیچه فریب ده سال آخر عمر خودرا در تیمارستان و یا مستقیما تحت معالجه روانی گذرانده است. و چون بروز این نوع بیماری روانی مزمن یکشبه نمی تواند باشد، لذا مرض روانی وی همچنانکه معالجات رسمی پزشگی او و "پیش بازنشستگی" دانشگاهی او نشان میدهند، دستکم بیست سال آخر عمر با وی بوده است. و باین ترتیب او تنها ده سال به کار آکادمیک آنهم صرفا در زبانشناسی اشتغال داشت. تاکید من بر مرض روانی وی در اینجا از اینروست که باصطلاح مهمترین اثر وی که مطلوب علاقمندان ایرانی عموما نا آشنا به نیچه واقعی است در دوران عود مرض روانی وی نوشته شده است، لذا انتظار معقول از این کتاب نمیتوان داشت که بخش مهم آن در عرض ده روز شدت مرض روانی و در حین جنون خودکشی وی در (1883) نوشته شده است! (****). لذا علاقمندان به نیچه و این اثر باید متوجه زمینه و شرایط بروز این اثر باشند. البته ممکن است آنان دل به این خوش بکنند که "در چنین دنیائی باید مجانین را عاقل و عقلا را دیوانه شمرد"، اما مسئله اینست که از نظر ناظر خود وی جزء کدام گروه محسوب بشود؟ و اینکه آیا در اینصورت "پارادکس زنون" در باره صداقت مردم "کرت" اینبار در مورد مرض روانی ناظر معتبر باشد یا نه؟

اما سوای این زمینه بسیار سئوال برانگیز "چنین گفت زرتشت" منطقی ترین جوابی که به سئوال بالا میتوان داد اینست که بگوئیم: نیچه صرفا در حین هیجان قادر به اندیشیدن و نوشتن است: چون نیچه نه اینکه اهل تحلیل منطقی مسائل بلکه متمایل به مشاعره در باره آنهاست. کمااینکه تحصیلات او نیز در ادبیات یونانی و زبانشناسی کلاسیک نه اینکه اورا قادر به تحلیل منطقی مباحث فلسفی بسازند بلکه به او تحلیل ادبی مسائل را یاد داده است! لذا از شخصی مثل نیچه که چه از نظز تحصیلی و چه از لحاظ علاقه به تراژدی یونانی دلبسته شعر کلاسیک بود انتظاری جز از این که شاعرانه اما غیر منطقی به مسائل بنگرد نمیتوان داشت. حقیقتی که پیشتر از من "ویل دورانت"، "راسل" و "سانتیانا" به آن اشاره کرده اند (7)، (1). وگرنه نیچه دلیلی نداشت که بنویسد: "روزی مردم آلمان خواهند گفت که من و هاینه بزرگترین هنرمندان زبان آلمانی بوده ایم" و یا "انشای من می رقصد" (ویل دورانت: تاریخ فلسفه (7) ،(8)).

برای اینکه خیال طرفداران نیچه که نخوانده یا کم خوانده طرفدار این اندیشه افراطی شده اند راحت شود: توضیح این مسئله مهم است که تاثیر نیچه بر نازیسم بسیار اساسی و مشخص تر از آنست که با ترفندهای لغوی نویسندگان شووینیست و ناسیونالیست اروپائی قابل رفع باشد. چراکه که اگر کسی در گفتار و کردار هیتلر دقت کند مخصوصا در سوء استفاده هیتلر از مقوله "سرنوشت ملت آلمان" و یا "سرنوشت" بطور کلی (9)، متوجه خواهد شد که ترمینولوژی "بهداشت نژادی" او مشخصا متکی بر ترمینولوژی "بهداشت اخلاقی" نیچه از "سرنوشت" سروران و ابرمردان اشرافی در "نسبنامه اخلاق" و "آنسوی خوب و بد" است. و اینهمه در تطابق با آنچه که نیچه در نوشته اش "دانش شاد" در بخش "ما بی پروایان"، راه "سلامتی بزرگ" را به "فرزندان آینده" و "اروپائیان نیک" نشان میدهد. کسی که مسلط بر زبان آلمانی باشد میداند که بدون این ترمینولوژی "بهداشت اخلاق نژاده مهتران" محتوی در "سلامتی بزرگ اروپائیان نیک" نیچه، کلیت ترمینولوژی نژاد پرستانه نازیسم نامیسر است. و این کوتاه ترین راهی است که بین فکر نازیسم و اندیشه نیچه ممکن است. مگر این افکار همان "نژاد پرستی" ادیبانه ای نیستند که تجسم شان را در "ارو پائیان نیک" و "وحشیان موبور"    (10) نیچه یافته اند؟ کوتاه سخن که در ارزش اخلاقی عقاید نیچه برای ما مردمان مشخصا توجه به این نظر او کافی است که "نیچه اشراف را از آمیزش با خدمه منع کرده است تا نژادشان آلوده نشده و تنزل نیابد" (7)، (1).
با این حساب روشن است که چرا نیچه را خصوصا بجهت "فلسفه اخلاق" افراطی (!) او زمینه ساز فاشیسم و (نازیسم) دیده اند، مخصوصا که خواهرش الیزابت که از میان مردم نزدیکترین فرد به او و آشناترین به نظراتش محسوب میشود، مشخصا بانازیسم موافق و همدل و همصحبت هیتلر بوده است. البته محافظه کاران آلمان و اروپا همیشه سعی دارند بخاطر استفاده روزمره از عقاید مشابه نیچه بر نزدیکی نظرات نیچه به نازیسم را پرده پوشی کنند لکن در نزدیکی این نظرات به هم تردیدی نمیتوان داشت.

مسئله من بانیچه اما سوای اندیشه "افراطی" او، "اشراف پرستی" و "نژاده پرستی" توام با "نژاد پرستی" او از یکسو و "یونانزدگی" مبتذلانه اش از سوی دیگر در اینست که نیچه بیخردانه عصر وحشی تولد تراژدی یونانی را ارجمند و در مقابل دوران تکامل فرهنگ یونانی در علم و فلسفه را عصر زوال و فرتوتی آن دانسته است. نیچه همچنانکه در دیگر نظراتش در این مورد هم نمیدانست که همان یونانیان وحشی عصر تولد تراژدی بودند که فرهنگ درخشان مینوی را نابود کردند: که اعتبار امروزی یونان در دنیا ناشی از اقتباس یونانی از آن است.

برای تکمیل مطلب محتوی بعضی از نظرات نیچه را که اشاره کردم در زیر می آورم:

راسل نظرات نیچه را چنین ذکر کرده است (پرانتز توضیحی از راقم)(7):
ـ "نیچه در 1888 (دوازده سال قبل از مرگش رسما (!)) دیوانه شد و تا هنگام مرگ در این حال بود."
ـ "جهان بینی نیچه همان آشوب طلبی اشرافی بایرونی است". غرض "لرد بایرون" شاعر اشرافی و ماجراجوی انگلیسی است که بنظر راسل نیچه ستاینده او بود.

ـ "نیچه معمولا از مردم عادی به عنوان مشتی بی سر و پا نام می برد" ، "به نظر نیچه اکثریت باید وسیله ای باشد برای عز و علو اقلیت و نباید آنها را بعنوان کسی که دعوی مستقلی برای سعادت با رفاه دارند در نظر گرفت."
ـ "نیچه در مورد جان استوارت میل (فیلسوف آزادیخواه انگلیسی) مینویسد: نفرت دارم از ابتذال این مرد هنگامی که میگوید آنچه برای یک انسان صحیح است، برای انسان دیگر نیز صحیح است."
ـ "بر مردم عالی واجب است که بر ضد توده ها بجنگند و در برابر تمایلات دموکراسی عصر خود بایستند؛ هر چیزی که انسان را به ناز عادت دهد و نرم کند و پای "مردم" یا "زن" را پیش یگشد، به نفع رنج کلی، یعنی قلمرو انسان "پست" عمل میکند."
ـ "نخستین گمراه کننده روسو بود که زن را جالب ساخت، پس از او "هریت بیچر استوُ " و بردگان قرار دارند؛ و سپس سوسیالیستها که از کارگران و بی چیزان هواداری میکنند با همه این عناصر باید جنگید. (غرض خانم استوُ نویسنده کتاب "کلبه عمو توم" است).

نظرات نیچه بر طبق تاریخ فلسفه ویل دورانت (پرانتز توضیحی از راقم و ... از متن اصلی هستند) (7):
ـ " نیچه معتقد است: پس راه بسوی مرد برتر، حکومت مهتران و اشراف است. تا دیر نشده است باید دموکراسی این جنون سرشماری و رای شماری را ریشه کن کرد."
ـ در باره آلمانپرستی و زمینه سازی نازیسم آلمان:" گروهی از درندگان موی بور (تویتونها ی آلمانی)، فاتحان و مهتران، با تشکیلات جنگی و قدرت سازمانده، پنجه بیرحمانه خودرا برقومی که از حیث شمار بیشمارند می افکنند... این است گروه تشکیل دهنده دولت و حکومت."
ـ "مرد را باید برای جنگ بار آورد و زن را برای آسایش خاطر جنگجو. جز این هرچه باشد بیهوده است."
ـ " من نمی خواهم مرا با مبلغان برابری و مساوات اشتباه کنند. زیرا در نظر من حق این است که مردم برابر نیستند."
ـ " نیچه از واگنر متاثر است". (واگنر اما ضد یهود بود و مقاله مفصلی بر علیه فرهنگ یهودی نوشته است که از مبانی فرهنگ نازی محسوب میشود. باز نیچه از استوارت چمبرلن که دوست واگنر و مرجع مهم ایدیٔولوژی نازیسم بود متاثر شده است).
ـ" هیج لغوی و زبانشاسی اینگونه به شیوه تغزل ننگاشته است."
ـ " بر سر راه به جبهه جنگ در فرانکفورت یکدسته سواره نظام دید که با دبدبه و شکوه از شهر میگذشتند، همین جابود که به گفته خودش اندیشه و تصوری به ذهنش رسید که تمام فلسفه او برروی آن استواراست: در اینجا بود که نخستسن بار فهمیدم که اراده زندگی برتز و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست بلکه در اراده جنگجو ..."
ـ در فلسفه و منطق دوستی نیچه زبانشناس: " یک قوم به هنگام جوانی شعر و افسانه و داستان می آفریند و به هنگام انحطاط و پیری فلسفه و منطق را."
ـ " نقل مستقیم از نیچه : "روشهای اخلاقی باید جلوتر از همه اصل امتیاز طبقاتی را به پذیرند" ، "ادعای تساوی حقوق برخلاف اخلاق است".

ـ"انشای من می رقصد".

برای تلخیص کلام مقاله را با این اشاره به نظر سانتیانا از "فرد پرستی در فلسفه آلمان" (11)، (بنقل از ویل دورانت) خاتمه میدهم (پرانتز توضیحی از راقم و ... از متن اصلی هستند): "شیوه (نیچه) مانند شیوه شمشیربازان است که سرعت عمل و درخشندگی آن بیشتر معلول مبالغه و خود ستایی ... و استهزای فضایل و ستایش رذایل است... این ادعا ها که با لحن قطع و جزم بیان میشود و این تصمیمات مطلق و این پیشگویٔیهای مکرر و نقض اقوال خود و دیگران ناشی از مغزی است که تعادل خودرا از دست داده و به سرحد جنون نزدیک شده است".

منابع و توضیحات:
      (*) Rudolf Eisler, „Philosophen-Lexikon“; Leben, Werke und Lehren der Denker, 1912.
      (**) „Philosophen-Lexikon“; deb, Verlag des europäischen buch, (Berlin 1982).
       (***) Herren.

(1) Santyna’s criticism of Nietzsche.
(2) برای اینکه اشکالات ترجمه متون ادبی و فلسفی به زبانهای دیگر روشن شود، ناگزیر از اشاره به صحبتی است که در 1977 در برلین غربی با "هربرت مارکوزه" نویسنده یکی از کتب معروف آن سالها "انسان تک ساحتی" داشتم، مارکوزه در پاسخ به انتقاد من از ابهام نظراتش در بخش "علمی" آن کتاب در رابطه با "نظریه کوانتوم" از من پرسید: که آن کتاب را به چه زبانی خوانده ام. گفتم بفارسی. پرسید: متن آن از چه زبانی بفارسی ترجمه شده است؟ گفتم: "فکر میکنم" از فرانسه. لبخندی زد و گفت: ترجمه فرانسه کتاب من وحشتناک است! باین ترتیب وقتی ترجمه متن های ساده تر فلسفی حتی بزبانهای لاتین چنان مغشوش از آب در میایند تکلیف ترجمه ذهنیات مشاعره وار نیچه به آن زبانها و سپس از آنها بفارسی، روشن (!) و میزان فهم خواننده ایرانی از ذهنیات نیچه روشنتر است!
(3) آرامش دوستدار: "خویشاوندی پنهان"، ص. 168، چاپ فروغ 1387. مترجمین "چنین گفت زرتشت" آقایان اسماعیل خوئی و داریوش آشوری بودند که متاسفانه باوجود اشاره ضمنی اما مسلما نادرست آنان به شناختن زبان آلمانی، بدون تسلط به زبان آلمانی، این نوشته شاعرانه را از زبان دیگری (انگلیسی) ترجمه کردند و از فرط علاقه به فارسی سره اشتباهات ابتدائی وحشتناک (!) بسیاری مرتکب شده اند. من تردید دارم که خود مترجمین آنچه را که نوشته اند فهمیده اند؟ بگذریم از آنکه خواننده این ترجمه قادر به فهم آن بوده باشد. تا مثلا به یمن زرتشت از اسلام بگریزد.
باز گفتنی است که بی ربط ترین بخش کتاب "خویشاوندی پنهان" بجهاتی که در ادامه متن مقاله می آورم، مقاله ایست تحت عنوان "دانش چیست و روال علمی کدام است؟".
(4) G. W. F. Hegel; Bd. 1, „Frühe Schriften“, S. 422, (Surkamp Verlag 1971, Frankfurt am Main).
باید دانست که زبان فارسی فاقد اصطلاحات مستعمل برای بعضی از حالات دستوری زبانهای اروپائی و عربی است، اینست که نه تنها مساعی اخیر در نوشتن به فارسی سره بدون اصطلاحات عربی متداول در فلسفه بیهوده بلکه سعی در تعبیه اصطلاحات جدید بجای بعضی اصطلاحات جاافتاده در فلسفه نیز عبث است: مثلا آوردن اصطلاح "روشن یابی" بروایتی وسیله آقای سیروس آرین پور در ترجمه پدیده ( Aufklaerung )
بحای اصطلاح متداول "روشنگری" ( ایضاح: روشن شدن و یا کردن به معنی ذهنی) نادرست است، چون اصطلاح "روشن یابی" متضمن جنبه و جهتی در پدیده مورد نظر (ایضاح) است در حالیکه اصطلاح آلمانی یا فرانسه و یا انگیسی آن ناظر بر خود پدیده است بدون جهت گیری! این حالت کلمه مربوطه در زبان فارسی مستعمل نیست و بجای آن در ترمینولوژی فلسفی معمولا از اصطلاحات زبان عربی استفاده میشود. از جانب دیگر پسوند یابی با پیشوند "اسم" مستعمل است و نه آنچناکه درین اختراع آمده با پیشوند "صفت" (روشن)! که یعنی درصورت اصرار می بایستی "روشنی یابی" میبود و نه روشنیابی!
(5) حتی آل احمد که دعوی باصطلاح "استقلال سیاسی ایران" را داشت بعوض استقلال فکر افتخار به تاثّر از اندیشه اروپا میکرد که: "هیچ چیز دندانگیری نیست که درین سالها به فنارسه در بیاید و من نخوانده باشم"       ("مثلا شرح احوالات"، نقل از ح. ملاح، مجله سخن، 1350 ، 1349 ).
(6) „Drei Verwandlungen nenne ich euch des Geistes: wie der Geist zum Kameele wird, und zum Löwen das Kameel, und zum Kinde zuletzt der Löwe.“ „... Also sprach Zarathustra. Und damals weilte er in der Stadt, welche genannt wird: die bunte Kuh.“ (Von den Drei Verwandlungen).
(***) عود دوم این مرض که در آنعصر غیر قابل علاج بود در (1889) اتفاق افتاد و به مرگ نیچه در (1900) منجر شد.                                                               
(7) الف: برتراند راسل، "تاریخ فلسفه غرب" (فارسی).
ب: ویل دورانت، "تاریخ فلسفه" (فارسی).
(8) „Man wird einmal sagen, dass Heine und ich bei weitem die ersten Artisten der deutschen Sprache gewesen sind.“
(9) „Schicksal“.
(10) „blonde Bestie“.
(11) G. Santya