در باب خیابان


فرهاد مرادی


• بازگشت دوباره ی مردم به خیابان و پافشاری بر خواسته های به حق شان تنها مسیر درست جا به جایی قدرت در ایران و واگذاری قدرت به مردم است. چرا که هر مسیر دیگری – در شرایط فعلی – از درگیری مردم در روند عملی ایجاد تغییرات جلوگیری می کند و به این واسطه توان تبدیل تغییرات اجتماعی و سیاسی به تجربه ی تاریخی را نخواهد داشت ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
شنبه  ٨ بهمن ۱٣۹۰ -  ۲٨ ژانويه ۲۰۱۲


یکم – خیابان روح جهان مدرن است. شمایل حقیقی انسان امروز با تمام تضادها و ستیزهایش در خیابان نقش می بندد. چرا که خیابان به شکلی کاملاً دیالکتیکی گریزگاه، پناه گاه و در عین حال زندان مردم است. اگرچه نمی توان بر این واقعیت چشم بست که سلطه ی سرکوب و سانسور سعی دارد تا به شکلی یأس آلود مردم را از آنِ خیابان بداند، ولی مقاومت درونی خیابان در برابر تن دادن به قواعد مالکیت (چرا که خیابان ذاتاً تحت تملک هیچ کس نیست.) این حکم عقب افتاده را وارونه می کند و زمانی که مردم در خیزشی آگاهانه خیابان را به تسخیر خویش در می آورند روح حقیقی جهان به کالبدش باز می گردد. چنین موقعیتی در حکم درنگی عقلانی و انتقادی نسبت به تمام آن چیزهایی به حساب می آید که یک ملت پشت سر گذاشته و حال به واسطه ی تحقق عالی ترین شکل انتقال قدرت به مردم و به دنبال آن یکی شدن ذهنیت و عینیت شان، هر امر محالی شانس تحقق خواهد داشت. تنها در این وضعیت تاریخ ساز خواهد بود که می توان با اتکا به توان حقیقی مردم نیشخند معناداری به تمام تحلیل های مضحک انحطاط فرهنگی تحویل داد. تحلیل های به ظاهر روشنفکرانه و رنگ و لعاب داری که مردم را تنها انبوهه ای عقب افتاده و علیل می دانند. ولی با وجود این ها تمام کسانی که شکوه رخداد خرداد ٨٨ را از نزدیک تجربه کردند، درواقع همان نیشخند معنادار را به مدعیان ریاکار تحویل دادند.

دوم – " انقلاب ضروری است نه فقط بدین سبب که طبقه ی حاکم به شیوه ی دیگری سرنگون نتواند شد بلکه بدین سبب نیز که طبقه ی سرنگون کننده تنها در انقلاب می تواند به خلاص کردن خود از تمامی پلیدی های اعصار موفق شود و قابلیت تأسیس جامعه ی نوین را کسب نماید." (کارل مارکس – ایدئولوژی آلمانی)

سوم - "فریدون گله" – فیلم ساز و روشنفکر فقید ایرانی – در نیمه ی نخست دهه ی پنجاه فیلمی تکان دهنده ساخت. "کندو" این گونه آغاز می شود :"دو خانه به دوش هم زمان از زندان آزاد می شوند و قدم به زندانی بزرگ تر به نام خیابان می گذارند. سر پناهی ندارند، پس به ناچار در قهوه خانه ای روزگار می گذرانند. قهوه خانه ای که همه چیز در آن عریان است. تمام فساد و تباهی یی که توان از میان برداشتن عزت و شرافت انسانی را داراست. در این قهوه خانه هر کسی دیگری را تحقیر می کند تا به واسطه اش حقارت خود را از یاد ببرد. در این میان اما چیزی اتفاق می افتد که گویا پیام آور تغییری بنیان کن برای آدم های کندو است. در ترنابازی "آق حسینی" – یکی از آن دو نفر که از زندان آزاد شده اند – به دوست هم بندش به نام ابی – با آن بازی جادویی بهروز وثوقی - حکم می کند که باید از میدان راه آهن تا پل تجریش راه بیفتد و در هر کدام از کافه هایی که او می گوید مشروب بخورد و پولی در ازایش نپردازد. بعد از این، همه در بهتی بزرگ فرو می روند و حکم را باطل می دانند. "آق حسینی" با تمسخر ابی را تحقیر می کند و به او گوشزد می کند که جرئت چنین کاری را در او نمی بیند. ابی به فکر فرو می رود و تمام شکست های زندگی-اش را لحظه به لحظه به یاد می آورد. تمام لحظاتی که تداوم شان از او موجودی بی ارزش ساخته است. موجودی که لایق هیچ چیز نیست و در واقع اعتباری برای ادامه ی حیاتش ندارد. در نهایت ابی حکم را می پذیرد. به خیابان قدم می گذارد و قصد می کند با فتح خیابان وجود انسانی خودش را به اثبات برساند. حالا در خیابان از راننده تاکسی و مشتری های آن چنانی کافه های بالای شهر تا پلیس او را تمام رخ می بینند، در حالی که همه ی آن ها تا قبل از آن او را نادیده می گرفتند. ابی به تمام کافه ها پا می گذارد، مشروب می خورد و پولی در ازایش نمی پردازد. هر کافه در حکم جهنمی برای اوست که با تنی کتک خورده و آش و لاش از آن بیرون می آید، اما باز هم مسیرش را پی می گیرد تا جایی که همه چیز در آخرین کافه محقق می شود. ابی از شدت ترس به اتاق آیینه کاری شده ای – در کافه ای شیک – پناه می آورد و در حالی که شلوارش را خیس کرده چهره ی زخم خورده و خونینش را در آینه ها می-بیند و بعد از آن همه چیز منفجر می شود. او تمام آیینه هایی که ذلت او را نشان می دهند در هم می شکند. هیچ کدام از کارکنان کافه حریف عصیان او نمی شوند. ابی از کافه بیرون می آید و در حالی که نیمه جان و مست است پیروزمندانه در خیابان فریاد شادی می کشد. ابی به عنوان انسانی حاشیه ای خیابان را فتح می کند و در این مسیر عزت از دست رفته اش را به دست می آورد و چه چیز می تواند جز برگرداندن انسانیت انسان به خود او تحقق بازگشت روح حقیقی جهان به کالبد خویش باشد؟

چهارم – این روزها بسیار می خوانیم و می شنویم که گروهی از مدعیان با انگشت گذاشتن بر بخش های منحط فرهنگی زبان به تحقیر فرهنگ عمومی مردم می گشایند. این گروه یا نمی دانند و یا نمی خواهند بدانند که آن چه مد نظر آن هاست در حقیقت نه فرهنگ مردم، بلکه انعکاس روابط قدرت در جامعه است. آن ها گویا از یاد برده اند که همین مردمی که امروز برچسب های گوناگونی بر فرهنگ شان می چسبانند همان مردمی هستند که در کمال مدنیت تظاهرات های سکوت را سازماندهی کردند و در برابر خشونت افسارگسیخته ی حاکمیت از خشونت پرهیز کردند. بنابراین این انتزاع بی معنا تنها در شرایط مقطعی تثبیت قدرت خریدار دارد و نه در موقعیت هایی که تحرک اجتماعی خواست حقیقی مردم را به نمایش می گذارد و بر این مبناست که به قول "پی یر بوردیو" روشنفکر باید "وجدان آگاه جامعه" باشد و نه سخنور منفعلی که بنا بر منافع شخصی یا گروهی اش سعی دارد تا ذهنییت خود را به عینیت جامعه تحمیل کند.

پنجم – بازگشت دوباره ی مردم به خیابان و پافشاری بر خواسته های به حق شان تنها مسیر درست جا به جایی قدرت در ایران و واگذاری قدرت به مردم است. چرا که هر مسیر دیگری – در شرایط فعلی – از درگیری مردم در روند عملی ایجاد تغییرات جلوگیری می کند و به این واسطه توان تبدیل تغییرات اجتماعی و سیاسی به تجربه ی تاریخی را نخواهد داشت. تحلیل انقلاب ۵۷ و در پی آن اصلاحات – با تمام فراز و نشیب هایشان – دلیل خوبی برای اثبات این مدعاست. تبدیل این دو تغییر اجتماعی به تجربه هایی تاریخی باعث آن شد که هیچ خدعه و فریبی توان آن را نداشته باشد که جامعه ی ایران را به شرایط پیش از انقلاب ۵۷ و یا پیش از اصلاحات بازگرداند. مردم ایران این موضوع را به وضوح در فرایند جنبش سبز به اثبات رسانده اند. اما در این جا نکته ای می ماند که نباید به راحتی از کنار آن عبور کرد. این موضوع را شاید بتوان به زبان فلسفی چنین بیان کرد: "هر نفی باید در پی خود اثباتی را به همراه داشته باشد!" یعنی اگر قرار باشد که این دیدگاه نیز هم چون بسیاری از دیدگاه های دیگر در دام فریبنده ی گپ های انتزاعی نیفتد باید به صورت مشخص جایگاه عملی خود را در جامعه به اثبات برساند.

ششم – در مرداد ماه ۱٣۹۰ گروهی از جوانان در خیابان ولی عصر تهران (زیر پل پارک وی) حضور یافتند و به پاک کردن شیشه ی ماشین های پشت چراغ قرمز پرداختند. آن ها هدف این رفتارشان را حمایتی نمادین از کودکان کار و خیابان بیان کرده و در پی آن بودند تا توجه بیش تر جامعه را به این آسیب اجتماعی معطوف دارند. درست است که رسانه های جمعی داخل و خارج از ایران این موضوع را به خوبی منعکس کردند و رفتار این گروه از جوانان پایتخت را مورد احترام قرار دادند، اما جای خالی پرداختن به یک نکته ی مهم هنوز هم در این میان به چشم می آید. از آن تاریخ تا کنون الگوی ارائه شده توسط این گروه از جوانان مورد تحلیل قرار نگرفته است. تحلیل گران ما گویا نمی دانند که هر آسیب اجتماعی در حقیقت قسمت کوچک و در عین حال عینیت یافته ی بی توجهی حاکمیت به مفاهیم کلی یی چون گسترش فقر، جامعه ی مدنی، حقوق بشر، حق شهروندی و ... است. آن ها با آن که توجه خبری رسانه های جمعی را دیدند اما به علت آن که تا اندازه ای در دفاع از مفاهیم انتزاعی فرو رفته اند، متوجه ی این نکته ی مهم نیز نشدند که حضور این گروه از جوانان در اعتراض به یک آسیب اجتماعی عملاً توان سازماندهی بخشی از جامعه را دارا بود – هرچند به تعدادی اندک - و این سازماندهی در حقیقت همان بیان منقبض شده ی اعتراضات جامعه در خیابان به حساب می آمد. جدای از این، موضوع مطرح شده بعد سومی را نیز داراست و آن این است که در شرایط فعلی بیان اعتراضات اجتماعی – و نه صرفاً سیاسی – در خیابان در واقع در حکم گفت و گوی آزادانه ی مردم با مردم محسوب می شود و در استمرار آن به یقین می تواند به مسئولیت پذیری بیش تر مردم در قبال روابط اجتماعی شان منجر شود و آن چیزی که این روزها بیش تر در صفحات فیس بوک به آن پرداخته می شود ما به ازای عینی و واقعی خواهد یافت.
حال که گویا اکثریت فعالان جنبش – همان طور که از آخرین بیانیه ی شورای هماهنگی راه سبز امید نیز بر می آید – برآنند تا با تبادل ایده ها راهکارهایی عملی را برای حضور مردم در خیابان بگشایند توجه به این تجربه ی اجتماعی که بی واسطه از دل بخشی از مردم داخل کشور بیرون آمده و در عمل نیز توانست توجه خاصی را به خودش جلب نماید، مورد تحلیل بیش تری قرار بگیرد تا بتوان با در نظر داشتن جمیع شرایط الگوهای جدیدی را ارائه کرد. امید است که همان گونه که در بیانیه ی شورا هم آمده، این تبادل ایده ها صورت بگیرد و هر کدام از ما متعهدانه و واقع بینانه راهکارهای ارائه شده را نقد نماییم تا در میان این گفت و گوی موثر بار دیگر شکوه حضور مردم در خیابان را شاهد باشیم.

فرهاد مرادی
بهمن ۱٣۹۰/ بانکوک