تینا دختری از نخلستان


حامد کنانی


• محمد حردانی پناهنده عرب اهوازی بهمراه دوازده پناهجوی دیگر آخرین نجات یافتگان کشتی واژگون شده بودند، آنها سه روز در دریا مقاومت کردند و با مرگ جنگیدند. او همسر خود خانم امیره سلیمانی و دختر هشت ساله اش موبینا را در این حادثه از دست داد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۵ دی ۱٣۹۰ -  ۲۶ دسامبر ۲۰۱۱


تینا دختر ده ساله ای است که هفته پیش یکی از سه کودک نجات یافته از سر نشینان کشتی غرق شده پناهندگان ایرانی و افغانی و عراقی درقبال جزایر جاوه اندونزی بود، او تا همین دیروزها در کنار پدر و مادر و خواهر کوچک و نحیف هشت ساله اش موبینا زندگی می کرد، هم اکنون تینا یتیم و بی کس است اما هنوز که هنوز است به داشتن خانه بزرگ و باغچه قشنگ و مدرسه ی زیبا و اسباب بازی های رنگارنگ و زندگی بهتر در استرالیا فکر می کند، مادرش همه اینها را به او گفته بود.

درست یکماه پیش بود که تینا و خواهرش موبینا بهمراه پدر و مادر برای دیدار و خداحافظی پیش مادر بزرگ رفته بودند، در آن روز تینا توانسته بود مادر بزرگش را قانع کند که دست از ممانعت از سفرشان بر دارد، پیرزن بیچاره با سفر دور آنها مخالف بود، او حق داشت که مخالفت کند، چون بغیر از اهواز هیچ جای دیگری را بر نمی تابید، اما در نهایت تسلیم اصرار و التماس تینا و موبینا شد،او در ابتدا به گریه افتاد و بعد صندوقچه کوچکی را باز کرد و از درون آن چهار حلقه گوشواره ریز قشنگی را در آورد و به گوش تینا و موبینا آویخت.

صحنه ی به زمین نشستن هواپیمایی که آقای حردانی و خانوده اش را از تهران به دبی برده بود همچون نواری در ذهن تینا به نمایش در آمد. آنموقع مادر از زیبایی فرودگاه دبی به وجد آمده بود و رفاه و امکانات زندگی انسانهای مقیم دو ساحل را باهم مقایسه می کرد، خدایا یعنی ما هم نفت و گاز داریم، خدایا یعنی ما هم انسانیم، کی باور کند که مردمان ساحلی که در نظر دیگران به ملخ خور و سیه چرده و پا برهنه معروفند، این چنین متمدن باشند، حال ما مجبور باشیم که از خانه و کاشانه خود بگریزییم و زندگی را در جای دیگر بجوییم و گرنه کیست که از وطن خود بگریزد و دل بدریا زند؟

پدر در تأیید گفته مادر گفت: اگر انگلیس ما رابه رضاخان نمی فروخت، حالا وضعمان صد برابر از اینها بهتر بود، اینها فقط نفت و گاز دارند ولی ما اضافه بر نفت و گاز، تالابهای بسیار زیبا و پنج رودخانه بزرگ آب شیرین و زمین های حاصلخیز و وسیعی داشتیم. نخلستان های ما هم در جهان معروف بودند و نود سال پیش هم شیخ خزعل به ملک التمور* معروف بود، همسایه آمد و همه چیزمان را برباد داد، نه خود از این همه ثروت استفاده کرد و نه ما را بحال خود رها کرد تا همچون دیگران در خانه خود زندگی کنیم، زندگی را هم از ما گرفتند، دیگر چیزی برای ما نگذاشتند.

نود سال گذشت تا ما به این روز سیاه برسیم که در آن با کوله باری از فقر و محرومیت و عرب ستیزی و صدها خاطره خوش و ناخوش، دار و ندارمان را بفروشیم و دلارهایش را دست قاچاقچیان بگذاریم و سوار موج دریاها شویم تا شاید ما را به ساحل نجات برسانند.

کشتی با بار سنگینی که داشت جزایر کوچک را یکی یکی پشت سر می گذاشت و تینا حرکات کاپیتان کشتی را مرتب زیر نظر می گرفت، کاپیتانی که چند ساعت پیش با پدرش و چند پناهنده دیگر درگیر شده بود. دلال ها گفته بودند که کشتی ظرفیت تنها یکصد مسافر را دارد، اما کاپیتان طمعکار حدود دویست و پنجاه انسان نگون بخت را به عرشه کشتی راه داد، یعنی یکصد و پنجاه مسافر بیش از حد مجاز.

پدر به کاپیتان اعتراض کرد و هر دو دست به یقه شدند و کاپیتان هم به او گفت که شما میتونی زن و بچه هایت را برداری و به ساحل برگردی، اما اینرا بدان که من تا هفت سال دیگر به اندونزی بر نخواهم گشت و پدر هم از ناچاری سر جای خود نشست و به گریه افتاد.

موبینا فارغ از همه چیز فقط به اسباب بازی فکر می کرد، او قول خریدن نیتندو دی اس را از مادر گرفت و چشمان سیاه و خسته اش را روی هم گذاشت و به خواب رفت اما تینا چهره نگران و پریشان مادر را می خواند، هرچه کشتی از ساحل دورتر می شد ترس و دلهره از چشمان مادر آشکارتر می شد و تینا ساکت و آرام چشمهایش را به افق دوخت و سعی کرد آرزوهایش را در ساحل مجهولی در آن طرف اقیانوس بجوید، ساحلی که هیچ شباهتی با ساحل آلوده کارون و بوی متعفن فاضلاب های آن نخواهد داشت.

پناهندگان همه نفس های خود را در سینه حبس کرده بودند، هیچ صدایی بجز صدای شکافتن سینه آب دریا و موتورهای فرسوده کشتی شنیده نمی شد، همه به خشکی فکر می کردند، پدر و مادر آرام به همدیگر نگاه می انداختند، و نگاه های همدیگر را می خواندند، انگار که فراغی در پیش رو دارند.

موبینا از خواب پرید و نگاه های ترسناک پدر و مادر را شکاند، از مادر خواست که او را به توالت ببرد و مادر هم دست او را گرفت وبه گوشه کشتی برد، دسشویی در گوشه دیگر کشتی بود، تینا هم سر بر بالین پدر گذاشت تا بخوابد، اما صدای مهیبی در آن تاریکی شب همه چیز را در هم شکست و کشتی دو نیمه و سپس واژگون شد، پدر دخترش را محکم گرفت، سعی کرد به نیمه دیگر کشتی که امیره و موبینا در آن بودند بپرد، اما فاصله مابین دو نیمه شکسته کشتی زیاد و زیادتر می شد، در آن هیاهو آنها همدیگر را صدا می زدند، امیره در حالی که موبینا را محکم در بغل داشت از محمد می خواست که مواظب تینا باشد و دقایقی بعد مادر و دختر هشت ساله اش به همراه نیمی از مسافران کشتی در دل شب ناپدید شدند.

شش ساعت از حادثه گذشت. محمد در حالی که با یکدست دخترش تینا را محکم گرفته بود با دست دیگر به نیم تنه شکسته کشتی آویزان بود، او دیگر نیرویی نداشت، او کم کم داشت تسلیم می شد، می خواست که به امیره و موبینا بپیوندد اما نگاهش که به تینا می افتاد تصمیمش را عوض می کرد، موج خروشان به نوبت به مسافران چسبیده به تنه شکسته کشتی حمله می کرد و آنها را بدرون خود می کشید، آنها هم اکنون چهره مرگ را بچشم خود میدیدند.

جوانی که در کنار محمد و دخترش بود دستان نحیف تینا را کشید و آنها را دور گردن خود گرفت و از دیگران جدا شد، او شنا کنان بطرف قایق ماهیگیری کوچکی رفت که چشمهای تیزش آن را قبل از دیگران دیده بودند.

قایق کوچک فقط دو نفر ماهیگیر داشت آنها از نزدیک شدن به کشتی شکسته و مسافران نگون بختش ترسیده بودند.

اکبر سلامتی جوان ٣۴ کرد ایرانی که تینا را حمل می کرد با انگلیسی شکسته ای که داشت ماهی گیرها را قانع کرد که قصد سوار شدن به قایق کوچک را ندارد و به فکر نجات خود نیست و از آنها خواست که فقط سه کودک زنده مانده را نجات دهند و آنها هم موافقت کردند، اکبر سلامتی که شنا را در یکی از رودخانه های ایلام یاد گرفته بود پس از نجات تینا دو کودک دیگر را به قایق رساند و خود پیش همسفران منکوبش بازگشت تا در کنار آنها بماند.

تینا به ساحل که رسید، مردم بسیاری با او همدردی کردند، او تنها نبود دو کودک دیگر در کنار او بودند و روزنامه نگار روزنامه دیلی تلگراف اندونزی هم به دیدن آنها آمد و از او عکس گرفت، موقعی که این روزنامه نگار از او پرسید که شما از کجا آمدید و چرا؟ تینا بیاد حرف های پدر و مادرش افتاد و گفت: من عربم و از اهواز آمدم و در آنجا عرب ها را می کشند.

سه روز از رسیدن تینا به ساحل گذشت، او چشمانش را دایم به درب دوخته بود، کودک بیچاره تحمل چنین مصیبتی را نداشت، او دیگر از انتظار خسته شده بود و امیدی به دیدن مجدد خانواده خود نداشت، کنار پنجره می نشست و مرتب دست به گوش خود می برد و گوشواره های کوچکش را لمس می کرد، گوشواره ها تنها چیزی بودند که برایش مانده بودند، آنها نخ باریکی بودند که او را به هویتش وصل می کردند، لمس کردن گوشواره ها احساس عجیبی به او می داد، انگار که دستان پر مهر مادر بزرگ را لمس می کرد.

یکی از پناهندگان نجات یافته افغانی در حالی که یک نسخه روزنامه دیلی تلگراف را در دستان خود داشت سراسیمه به اتاق وارد شد و بطرف تینا رفت و روزنامه را جلوی چشم تینا گرفت، پشت سر او عده زیادی هم به اتاق ریختند و منتظر عکس العمل تینا شدند، تینا مات و مبهوت به تصویر پدر می نگریست، پدر با چهره ایی خسته و پر از اندوه عکس قاب شده دخترش را روی سینه گرفته بود.

محمد حردانی پناهنده عرب اهوازی بهمراه دوازده پناهجوی دیگر آخرین نجات یافتگان کشتی واژگون شده بودند، آنها سه روز در دریا مقاومت کردند و با مرگ جنگیدند. او همسر خود خانم امیره سلیمانی و دختر هشت ساله اش موبینا را در این حادثه از دست داد.