تصویری که دیده نمی شود


اکبر کرمی


• فاجعه ی جمهوری اسلامی با همه بلاهت اش متاسفانه تصویری از ماست که در برابر ما ایستاده است. این کابوس به هر حال خواهد گذشت، اما اگر نتوانیم خود را در آن ببینیم و اصلاح کنیم، روزی روزگاری دوباره و دوباره این فراموشی بر ما آوار خواهد شد و رویاهایمان را دسته دسته به آب خواهد داد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۲۹ مهر ۱٣۹۰ -  ۲۱ اکتبر ۲۰۱۱


جمهوری اسلامی بی شک یکی از فاسدترین و سیاه ترین حکومت های تاریخ ایران در سده های اخیر است. با این همه، این حاکمیت خودکامه و آغشته به خون، هنوز سر پاست؛ و علارغم بحران های متعددی که حمل می کند هم چنان می تواند فرایند سرکوب، سکوت و سانسور را مدیریت و مخالفان و منتقدان خود را کنترول کند! چرا؟
خیلی ساده! جمهوری اسلامی به خاطر دسترسی بلامنازع به دلارهای نفتی و دینارهای دینی هم امکان کنترول نهادهای مدنی نیم بند موجود را دارد و هم امکان قلع و قمع و نابودی آن ها را! در نتیجه، در چنین ساختار بیماری با آن که حاکمیت به گونه ای فزاینده در حال فربه شدن و اندام زایی است (حتا نهادهای مدنی همسو می تراشد)، اجتماع به گونه ای خطرناک در حال اتمیزه شدن و "بی دست و پایی" به سر می برد!
مساله این جاست که حجم حق سکوت هایی که حاکمیت برای حفظ شرایط موجود می پردازد به مراتب بیشتر از دلارهای نفتی و دینارهای دینی است؛ به عبارت دیگر، این "وضعیت بی دست و پایی" و سکوت سنگی در ایران امروز- که یکی از مترقی ترین جمعیت های منطقه را در اختیار دارد- تناسبی با حق سکوت های نفتی و دینی که حکومت می پردازد ندارد. این کسری بودجه و حق سکوت مازاد چگونه و از چه راهایی جبران می شود؟ و فرایند سرکوب، سانسور و سکوت در ایران چگونه تکمیل می گردد؟
خیلی ساده! از جیب خود شهربندان!
اما چطور؟
این پرسش را گرچه سال ها با خود حمل می کنم، اما به پاسخ آن تنها در دوره ی شکار خود و در حضور بی واسطه ی زندان بان اعظم نزدیک شدم. زندان با حضور خردکننده و خیره کننده ی زندان بان اعظم و عمله و اکره اش، تابلویی تام و تمام از رویایی است که مستبد در سر می پروراند. در آن فضای کاملن امنیتی، زندان بان اعظم تا حد بسیاری می تواند محدویت های خود را در زندان بزرگ تر در بنوردد! به عبارت دیگر، زندان بیش و پیش از هر جایی شرایط واقعی حاکم بر اجتماع / جامعه را برملا می کند و همه ی دار و ندار حکومت را می عریاند (عریان می کند).
مساله ی مهمتر اما نحوی پرداخت این حق سکوت ها است. در گیری شهربندان در این امور به گونه ای است که بخش بزرگی از شهربندان ایرانی آلوده به فسادهای گونه گونه و از جمله فساد مالی اند. این آلودگی دردناک و نا گزیر راز روزمرگی و روزمره گی شهربندانی است که هم ناله می کنند و هم، هم زمان با دخالت های جور و واجور خود در ایستادگی این نهاد ناپاک موثرند. به قول شاملوی عزیز، دسته ی شلاق دژخیمشان را می تراشند از استخوان برادرشان، رشته ی تازیانه ی جلادشان را می بافند از گیسوان خواهرشان و نگین به دسته ی شلاق خودکامگان می نشانند از دندان های شکسته ی پدرانشان(۱)! و هم زمان گلایه می کنند!

تصویری از جمهوری اسلامی که دیده نمی شود.
جمهوری اسلامی هم به واسطه ی شلختگی ساختاری و حقوقی اش و هم به واسطه ی روش های غیردمکراتیک و غیرمدنی ای که مردان شلخته ترش در عمل در پیش گرفته اند، دچار بحران های عمیق متعددی است. توزیع سرکوب، سانسور و سکوت از طریق توزیع زور و زر و تزویر پاسخ غریزی این حاکمیت خودکامه به بحران هایی است که در آن گرفتار آمده است. اما نباید فراموش کرد که این ساختار بیمار و حاکمیت خون ریز، صورت و تصویری از اجتماعی است که بر آن حاکم است! بدون درک این همسویی شرم آور و چگونگی آن، متاسفانه هر تلاشی برای برونشد از نکبت موجود ناکام خواهد ماند.
در این تصویر، شما کم و بیش، هر جا که می نشینی می بینی از حاکمیت گلایه می شود! با هر که صحبت می کنی، می شنوی با حاکمیت مخالف است! و از هر که می پرسی در انتخابات چه خواهد کرد؟ می گوید: خوشبختانه تا کنون در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده ام! کم کم دچار تردید می شوی و از خود می پرسی: پس طرفدران این حاکمیت کجایند؟ و این سکوت سنگی زورش را از کجا می گیرد؟
جمهوری اسلامی با توزیع حق سکوت و نیز توزیع نابرابر برخورداری های موجود، در قالب حق سکوت، چنین اجتماعی را ساخته است؛ اجتماعی به غایت ریاکار و دروغ زن؛ اجتماعی که به "دوپهلویی" و فساد معتاد شده است. ساندیس خورها در این همسفرگی– علارغم فشار رسانه ای گسترده ی که به آن ها می آید- ضعیف ترین و آخرین لایه ای هستند که از این لاشه تغذیه می کنند.   
توزیع حق سکوت در جمهوری اسلامی در دو شکل عمده انجام می گیرد.
الف) توزیع قانونی
ب) توزیع غیر قانونی
در جمهوری اسلامی هیچ نوع برابری ای تحمل نمی شود، حتا در توزیع طعمه! و همیشه کسانی که به روش های گوناگون به کانون های قدرت و شخصیت های ریز و درشت آن نزدیک ترند، برابر ترند و از امکان بهره بردای از حق سکوت های قانونی و غیرقانونی برخوردارتر. جمهوری اسلامی هم واره به شیوه های گوناگون به این تنازع بقای بیمارگونه و خودپایی باستانی دامن می زند. اوج این دست سیاه کاری ها را در فرایند بیمار و عفن توزیع مناصب رسمی و حتا نمایندگی های مردمی می توان دید. نظارت استصوابی (در مورد نمایندگان مردم) و نظارت حراستی (در مورد صاحبان قدرت و شخص زندان بان اعظم) شکل قانونی این بی قانونی آشکار است! این گونه توزیع طعمه های سکوت، هم فاصله ی شرایط موجود با آستانه ی تحمل جامعه را مدیریت می کند و هم با در گیر کردن شهربندان در فساد (و افزایش آستانه ی تحمل شهربندان) آن ها را.
من راز این مدیریت راهزنانه و موزی را در حیاط خلوت زندان بان اعظم و در مدیریت توزیع نابرابر محرومیت یافته ام.

مدیریت محرومیت
نیم نگاهی به آیین نامه ی زندان ها در جمهوری اسلامی با وجود انتقادهای متعددی که به آن وارد است، هنوز می تواند به رد پایی از برخی برخورداری ها (هم چون: تخت، غذا، لباس، فضا و امکانات بهداشتی، درمانی، ارتباطی و مشاوره ای) برای زندانیان اشاره داشته باشد. این حقوق در زندان های جمهوری اسلامی یا تامین نمی شود و یا در سطح مناسبی تامین نمی شود.
در اصل در زندان هیچ قانونی فراتر از اراده ی برادر بزرگ تر حاکم نیست و هر حقی در نسبت خود با حقِ زندان بان اعظم تعریف و تحدید می شود. در این تلقی، حق و حقوق نوعی امتیاز است که با رضایت زندان بان اعظم توزیع می شود. در نتیجه، برخورداری و نابرخورداری (محرومیت) در زندان همیشه به فاصله ی شما با زندان بان اعظم و اراده ی برادر بزرگ تر مربوط است. نظام شهربندی نظامی به غایت نابرابر است. برابری در این نظام امری فرعی، تشریفاتی و فنی است و تنها در رتق و فتق برخی امور بکار می آید.
با این وجود، زندان بان اعظم در مدیریت زندان ها – به ظاهر - بسیار موفق است و درگیری ها و اعتراض های چشم گیری در زندان ها یا بیرون از زندان ها (در مورد آن ها) به چشم نمی خورد! چرا؟
خیلی ساده! زندان بان اعظم با اعمال مدیریت مبتنی بر توزیع نابرابر محرومیت حق سکوت لازم برای اداره ی زندان ها و زندانیان را از جیب خود زندانیان و خانواده هایشان فراهم می آورد.
مدیریت محرومیت چیست؟
مدیریت محرومیت، مدیریت یک اجتماع از طریق اعمال حدی حساب شده از محرومیت است که می تواند آن اجتماع را به وضعیت بی دست و پایی کامل بکشاند. در مدیریت محرومیت نه تنها تلاشی برای کاهش یا رفع محدویت ها و محرومیت ها نمی شود، که به طور وارونه با طراحی یا استفاده از وجود برخی از آن ها، تلاش می شود زمینه ی کنترول کم هزینه تر شهربندان فراهم گردد.
اوج چنین هنر نفرت انگیزی در جمهوری اسلامی در داخل بندها به نمایش گذاشته می شود؛ بندهایی که به ناگزیر باید به وسیله ی خود زندانی ها کنترول شود.
درک عمیق و دقیق این نوع مدیرت، شاید بتواند به این پرسش اساسی ره ببرد که جمهوری اسلامی با همه ی ضعف های ریز و درشت و انبوه ندانم کاری هایش، چرا و چگونه تا کنون سر پا مانده است؟ نقش نیروهای نظامی و شبه نظامی مثل بسیج، روحانیت و نیز لایه هایی از طبقات محروم اجتماع در این فرایند ننگین چیست؟

مدیریت بندها
مدیریت داخل بندها به ظاهر در عهده ی خود شهربندان است.
یک زندان از تعدادی بند تشکیل می شود. هر بند یک وکیل، چند دستیار و به تعداد اطاق ها رئیس اطاق دارد. تمام این افراد بر اساس مراتب وفاداری خود به زندان بان ها "گزینش" و به کار گماشته می شوند. وکالت در زندان شباهت آشکاری به مفهوم مورد قبول حکومت از وکالت در زندان بزرگ تر دارد.
وکلای بندها و روسای اطاق ها توسط زندان بان ها به شهربندان معرفی می گردند؛ در نتیجه آنها همیشه مطیع اوامر زندان بان اند و زندان بان چون چماقی یا هویجی به گاه ضرورت، از آن ها بهره می برد. تمام این پادوها با فروختن کامل خود و دوستان خود امکان دله دزدی و سو‍ء استفاده از دیگر زندانیان را می خرند. دست کم، این پادوها با فروختن خود برخی از برخورداری های زندان و حقوق زندانیان را می خرند و به این ترتیب در مدیریت داخل بند نقش ایفا می کنند. حقوقی که در زندان معامله می شود، گاهی برخورداری های بسیار کوچکی هستند، با این وجود، مدیریت "توزیع نابرابر محرومیت" در تحقیر دایمی زندانی ها و تکثیر شهربندانِ کوچک و له شده، کار خودش را کرده است و رقابت سختی برای تصاحب این حداقل ها (مثل داشتن تخت، دست رسی به سیگار ارزان و امکان قاچاق آن، تلفن کردن، حمام کردن، ماندن در اطاق در هنگام آمار، بیگاری کشیدن از دیگر زندانیان و دله دزدی های کوچک و بزرگ دیگر) بین زندانیان وجود دارد. نزدیک شدن به زندان بان و امکان برخورداری از این حقوق قانونی، البته گام نخست برای امکان استفاده از طعمه های غیرقانونی و انبوه دیگر است!
در زندان هرکس به زندان بان نزدیک تر باشد برخوردارتر است.

راز مدیریت محرومیت
مدیریت توزیع نابرابرِ محرومیت هم واره به خودپایی فردی (تنازع بقا) دامن می زند و تنازع بقا در غیرمدنی ترین شکل آن، انرژی لازم برای اعمال این نوع مدیریت حساب شده را فراهم می آورد. بسیاری از زندانی ها برای برخورداری بیشتر از امکانات بسیار محدود زندان، به راحتی و بسیار ارزان برای همکاری با زندانبان ها از خود، آمادگی و علاقه نشان می دهند. تقویت مثبت چنین رفتارهای سخیفی وضعیت زندان را چنان اسفبار کرده است که آدم فروشی به یک بیماری شایع تبدیل شده است. فراوانند زندانیانی که به رایگان دوستان و هم بندی های خود را به زندان بان ها می فروشند. در چنین فضایی، بی اعتمادی به یکدیگر و احساس خطر همواره با آدمی است و در نتیجه زندانبان همیشه بر زندانی مسلط و مسیطر است.
راز قدرت این نوع مدیریت شوم که می تواند هر اجتماع انسانی را به وضعیت بی دست و پایی کامل بکشاند در دو نکته ی بسیار مهم و البته وابسته به هم نهفته است.
الف) اتمیزه کردن بی پایان شهربندان (و سترون کردن کامل آن ها)
ب) از میان برداشتن کامل فضاهای خالی از قدرت
اتمیزه کردن بی پایان شهربندان و از میان برداشتن کامل فضاهای خالی از قدرت، به بی اعتمادی عمیق شهربندان به یکدیگر می انجامد و افزایش بی اعتمادی به یکدیگر به معنای پایان هرگونه تلاشی برای خودپایی جمعی، تعریف و تحدید حق و حقوق و مقابله موثر با زندان بان ها نیز هست. اتمیزه کردن شهربندان به معنای خداحافظی از امید به امکان تغییرات مسالمت آمیز و قانونی است؛ امیدی که در فقدانش، تلاش برای دور زدن قانون و نزدیک شدن به کانون های قدرت، حداقل جای گزین آن خواهد بود.
نمونه های کاملی از این نوع مدیریت شرم آور را پیش تر نازی ها در ابعادی هم چون اردوگاهای مرگ تجربه کرده بودند. از این منظر، افتخار تاسیس چنین مکتبی در اصل به جمهوری اسلامی ایران و نظریه پردازان آن باز نمی گردد. با این همه باید توجه داشت که دلارهای نفتی و دینارهای دینی به زندان بان اعظم این امکان داده است که آشویتس خود در رانت های گوناگون و رنگارنگ و در زندان بزرگ ایران استتار کند.
راز عدم توسعه ی ایده ها، ابزارها و نهادهای "خوپایی جمعی" از جمله قانون و قانون گذاری را در ایران شاید بتوان در این جا جستجو کرد؛ چه، دیدن، شنیدن و اندیشیدن امری جمعی است و با گسترش بی اعتمادی، گفت و گو و اندیشیدن تعطیل می شود؛ و نباید فراموش کرد که وقتی گفت و گو تعطیل می شود، همه ی چیزهای خوب تعطیل می شود.
جمهوری اسلامی با نابودی کامل نهاد های مدنی و اندام زایی های خودبنیاد و خودجوش تلاش کرده است با خلق نهادهای مدنی فرمایشی، فرایند سرکوب خود را کامل کند و امکان خودپایی جمعی و اندام زایی را از اجتماع بستاند و از تبدیل اجتماع ایرانیان به جامعه ای مدرن و خودپا جلو گیری کند؛ اجتماعی که هم چون یکی پرسلولی تمایز نایافته به لاشه ای برای بلعیدن بی شباهت نیست! اخته کردن روانی شهربندان با دقت فراوان و با نظارت کامل قضات عادل، دادستان های مجتهد و نمایندگان مستقیم شاه- فقیه (آلت های فعل زندان بان اعظم) پی گیری و اجرا می شود. ناکامی اجتماع ایرانی در تبدیل به جامعه ای پویا، خودپا ، مستقل و خودبسنده حداقل نتیجه ی امنیتی کردن اجتماع و از میان برداشتن فضاهای خالی از قدرت است.
مدیریت محرومیت و محدویت البته بدون دار و درفش، کمیتش لنگ می زند؛ چه، سکوت و سرکوب دو روی یک سکه اند. هر چه سرکوب بیشتر می شود، سکوت هم عمیق تر می گردد. با این همه نباید فراموش کرد که سرکوب عریان محدویت های خود را دارد و در غیبت حق سکوت هایی از این دست نمی تواند ادامه داشته باشد. نبوغ جمهوری اسلامی و ماشین سرکوبش در توامان کردن این دو است. ترکیبی فلج کننده از حق سکوت های حساب شده و سرکوب های گسترده!
توزیع نابرابر محرومیت (که شاید تفسیری مشعشع از آن جمله ی معروف عامیانه ی منتسب به انگلیسی ها باشد که می گفت: "برای حکومت بر ایرانی ها باید آنان را گرسنه نگاه داشت.") با درگیر کردن شهربندان در مناسبات انسانی، مالی و کاری ناسالم و گذاشتن دست شهربندان در جیب های یکدیگر، همچنین این امکان را به زندانبان می دهد که به گاه ضرورت بتوانند هر شهربندی را به تیر بلا بدوزد و دراز کند. در چنین مناسباتی، عجیب نخواهد بود، اگر شهربندان ترجیح بدهند همیشه کر و کور و لال باشند و به " اختگی خود خواسته" سرافراز آیند.
اختگی خود خواسته تنها یک روی سکه است و از روی دیگر این سکه ی عتیق که به انباشت کینه و نفرت می انجامد، نباید غافل شد. شهربندان در چهارچوب مدیریت توزیع نابرابر محرومیت، هر چند به انسان هایی کوچک تبدیل می شوند و رفتارهایی رقت آور از خود نشان می دهند، اما همین موجودات رقت انگیز و کوچک، اگر آب پیدا کنند، شناوران ماهری هستند و برای گردن کشی و تخلیه ی خود، چنان بی باکی و بی تابی نشان می دهند که غیر قابل باور می نماید. این قربانیان چندباره وقتی در نقش شکارچی ظاهر می شوند، درس های خود را به خوبی پس می دهند و نشان می دهند دندان های نیش قدرتمندی دارند!
زندان بان اعظم آلات افعال و قصاب های خود را به آسانی از میان این دست شهربندان انتخاب می کند.
درنده خویی و گستاخی روی دیگر این اختگی خودخواسته است. موش در برابر زندانبان و شیر در برابر زندانی. انسان اخته ی روانی در برابر قوی تر از خود به آسانی گلوی شوکت خود را می درد و در برابر ضعیف تر، گلوی او را. همه ی داشته ی مدیریت فقهی در حیاط خلوت زندان در تربیت همین اختگان روانی خلاصه می شود: کسانی که اگر فرصت کنند، حاضرند به خود بمب اتمی ببندند و خود را و زندان را و زندان بی سقف را دود کنند و به هوا بفرستند و اگر فرصت نداشته باشند دست کم در مراسم شکار و اعدام شهربندان دیگر حضور به هم می رسانند و با دست افشانی و پایکوبی – همانند نیاکان بدوی شان در مراسم قربانی کردن همزادان خود- غسل می کنند!
مقایسه ی دقیق مدیریت در پادگان ها، ورزشگاه ها، مهدکودک ها، مدارس، حوزه های علمیه، دانشگاه ها، رسانه ها و اماکن عمومی دیگر با زندان ها نشان می دهد که الگوی مدیریتی یکسانی در همه جا جاری و ساری است؛ هر چند در هر فضایی زندان بان اعظم محدویت های خود را دارد و با مشکلاتی ویژه رو به روست؛ با این همه، راهبرد توامان هویج و چماق راهبرد مشترکی است که تنها شکلش تغییر می کند.

یک نمونه ی درخشان از مدیریت محرومیت
نمونه ی بسیار درخشان مدیریت از طریق اعمال محرومیت، داستان پر آب و چشم توزیع سیگار در زندان لنگرود قم است که هم هوش سرشار مدیران محلی را به نمایش می گذارد و هم درایت مدیران عالی رتبه و کارآمدی سیستم های گزینش حاکم بر این ویرانه را!
مدیریت زندان – احتمالن با این نیت خیر که مصرف سیگار محدود شود - توزیع سیگار را در زندان محدود و به صورت سرانه ۵ نخ در آورده است؛ در نتیجه داستان توزیع سیگار، خرید و فروش آن، قیمت آن و پول و وقت فراوانی که در زندان، بابت مصرف سیگار جا به جا می شود، مساله ای مهم و قابل تامل است. بخش فراوانی از وقت زندانی های سیگاری و غیر سیگاری در زندان مصروف جا به جایی سیگار و حواشی آن است. در نتیجه ی این سیاست های داهیانه، قیمت یک بسته سیگار بی کیفیت سیصد تومانی در زندان لنگرود قم گاهی به ۲۰ هزار تومان هم می رسد. نکته ی قابل توجه این که همیشه برای دود کردن وقت، پول و سیگار هست.
برخی از زندانی ها برای کام کرفتن از سیگار مجبورند لباس زندانی ها دیگر را بشویند و کارهای ریز و درشت دیگر را انجام دهند. برخی از زندانی ها با فروختن جیره ی سیگار خود می توانند زیرپوش و شورت تهیه کنند یا چایی احمد نوش جان کنند و برخی دیگر با فروختن جیره ی غذای خود یا حتا خود، می توانند کامی به سیگار بزنند و حظی ببرند. مساله ی مهم دیگر این است که خرید و فروش سیگار به این شکل و شمایل ممکن است بتواند سبد خانوار برخی از زندان بان ها را هم رنگین کند و از این بابت کم کاری های دولت مهرورز جبران شود. می بینید مدیریت محرومیت فکر همه چیز را کرده است! همه راضی از این بازی!
شما می توانید در خلوت خویش این وضعیت را با مدیریت بازار اتومبیل، بازار ارز، سکه و حتا قبر!، توزیع رانت های مختلف، اسکله های غیرقانونی، قاچاق های رسمی، توزیع زمین و امکانات دولتی، واگذاری های مشکوک سرمایه های دولتی و ملی به بخش خصوصی تر!، واگذاری اعتبارها، موافقت های اصولی، مناصب و مدارک، سیستم گزینش، اشتغال و امکانات استخدامی و ادامه ی تحصیل و ... در ایران مقایسه کنید و از خود بپرسید: چه چیزی در پشت این مدیریت شرم آور پنهان شده است؟
گرفتاری هایی از این دست – دست کم - باعث می شود بسیاری از زندانی ها هیچ گاه فرصت نکنند از خود بپرسند: در زندان چه می کنند؟ و زندان به چه کار آن ها می آید؟ مساله گاهی از این هم ریشه دارتر است؛ برخی از شهربندان چنان به این مناسبات ناسالم عادت کرده اند که تصور زیستی بیرون از بند برایشان دشوار و ناممکن می نماید! زیستن در سایه ی برادر بزرگ تر و همسفرگی با زندان بان اعظم اوج افتخاری است که یک شهربند می تواند آرزو کند.

الگوبرداری از بندها در مدیریت شهری
زندان بان اعظم در قامت "کلیدداراعظم" – به تعبیر خودش - می تواند هر قانونی را دور بزند؛ چه، او قانون گذار اعظم و قانون اعظم نیز هست! او با امکان دخالت در هر امری می تواند به اعمال مدیریت محرومیت در آن پهنه بپردازد. به عبارت دیگر، مدیریت محرومیت (در سایه ی سنگین توتالیتاریسم) امکان آن را به زندان بان اعظم می دهد که حتا برخورداری از حقوق اساسی را هم چون امتیازی توزیع کند و شهربندان را در برخورداری از آن به تنازعی خونین بکشاند. برای مثال آلات فعل زندان بان اعظم با دخالت در پهنه ی بهداشت و درمان و پایین نگهداشتن مصنوعی فرانشیزها به بیماران از جیب کادر درمانی حق سکوت می دهند و با اغماض از سطح پایین استانداردهای درمانی از جیب بیماران به کادر درمانی. به این مساله می توان باز گذاشتن دست برخی از کادر درمانی در گرفتن پول های مشکوک و زیر میزی را نیز اضافه کرد!
متاسفانه مساله در این سطح نمی ماند و ابعاد فاجعه بارتری می یابد. برای مثال دخالت در آمار پزشکی و پنهان کاری در مورد بیماری هایی نظیر ایدز بسیار خطرناک تر است. پنهان کاری در مورد این بیماری ها و اعلان آمارهای مشکوک، حق سکوتی است که از جیب برخی از شهربندان (بیماران آینده و اکنون در معرض خطر) به برخی دیگر از شهربندان (جریان های مذهبی و اسلامی) پرداخته می شود، تا مبادا توهم همسویی اخلاق و حکومت دینی در ذهن آن ها ترک بردارد!
از این دست مثال ها به وفور در مورد اصناف و گروه های دیگر نیز می توان آورد. هنرمندان، تجار، سرمایه داران، وکلا، مهندسان، کارمندان، حسابرسان، ناشران و بسیاری از شاغلان دیگر، هر یک در سایه ی سنگین برادر بزرگتر برای خود حیاط خلوتی ساخته اند که بیا و ببین! توزیع حق سکوت هم چون توزیع این دست حیاط خلوت ها، تخم طلای جمهوری اسلامی است. تخم طلایی که هزینه اش از جیب ضعیف ترین اقشار اجتماع پرداخت می شود. به این ترتیب، عجیب نخواهد بود اگر آینده ی برادر بزرگ تر در حیاط خلوت ایران و ساکنان شریف این حیاط خلوت ها به هم گره خورده باشد!
قانون اصلی برادر بزرگ تر، نوعی عدم مداخله ی کم و بیش متقابل و نانوشته است: در حیاط خلوت برادر بزرگ تر (پهنه ی قدرت) مداخله نکن، تا در حیاط خلوت تو مداخله نشود. این را همه ی شهربندان ایرانی به خوبی می دانند و کم و بیش مراعات می کنند. دخالت گستاخانه ی و همه جانبه برادر بزرگ تر در امر پوشش بانوان در جهت حراست از استانداردهای فقهی و سنتی تنها یک استثناء است. استثنایی که با تلقی "بدن زن" هم چون ملکی که اختیارش همیشه در دست برادر بزرگ تر است، قابل فهم است. این استثناء گرچه با قانون طلایی عدم مداخله به ظاهر ناهمسوست، اما در واقع این گونه نیست؛ چه، باید توجه داشت که چنین دخالت هایی در مواردی انجام می گیرد که ناهنجاری های فقهی آشکار می شود. به عبارت دیگر، اگر این ناهمسویی ها محدود به حیاط خلوت ها باشد، برادر بزرگ تر هیچ مشکلی با آن نخواهد داشت. مساله ی اصلی حاکمیت تنها آن است که ظاهر شهر/بند با موازین فقهی هماهنگ و همسو به نظر برسد. بنابر این در این فرایند سرکوب/ سکوت نیز قانون پرداخت حق سکوت هم چنان در دو سطح جاری و ساری است. حق سکوت به صاحبان حیاط خلوت ها و برخوردارها از جیب فقرا و نا برخوردارها از یک طرف و حق سکوتی به لایه های مذهبی، سنتی، مردسالار و همچنان وفادار به جمهوری اسلامی (بازهم از جیب اقشار آسیب پذیر) از طرف دیگر. مقایسه ی هزینه ی بسیار پایین سرویس های جنسی از یک طرف و مجازات های جنسی بسیار سنگین از طرف دیگر در ایران با سایر مناطق جهان به خوبی می تواند نشان دهد که جمهوری اسلامی چگونه از گوشت و پوست زن ها و مردهای طبقه های محروم و آسیب پذیر به از ما بهتران حق سکوت می پردازد. به عبارت دیگر، مدیریت محرومیت با همه ی ظرایف اش در این پهنه نیز ساری و جاری است. جمهوری اسلامی با دخالت در پهنه ی اخلاق و سکس هم به گسترش نا هنجاری های سکسی و اخلاقی دامن زده است و هم هزینه لازم برای پرداخت حق سکوت های خود را فراهم آورده است! جمهوری اسلامی با خلع ید زنان در تسلط بر بدن خود و حکومتی کردن مالکیت بر بدن، حق سکوت لازم برای سیاست های اخلاقی نکبت بار خود را فراهم می آورد. حق سکوتی که آسیب پذیرترین اقشار اجتماع از گوشت، پوست و استخوان خود در هم آغوشی های سیاه یا در رقص های معصومانه ی خود بر فراز طناب های دار می پردازند.   
تحریک اضطراب های جنسی گسترده ی ایرانیان اگر در تاسیس جمهوری اسلامی بکار آمده است، که بسیار هم بکار آمده است، البته در ادامه ی کار آن نیز بسیار موثر خواهد بود و جمهوری اسلامی از این سرمایه ی باد آورده به آسانی نخواهد گذشت. پرونده ی سکینه ی محمدی یکی از نمونه های کابرد مهندسی حق سکوت در سطح جهانی است که هرزگاهی علم می شود تا هم در سایه اش زندانیان کرد، سیاسی، عقیدتی و گم نام سلاخی شوند و هم لایه هایی از سنگواره های مذهب با خشنودی به خواب غفلت خود ادامه دهند.
از ادعاهای اخلاقی این نظام فاسد باید عبور کرد. جمهوری اسلامی و فساد همزاد یکدیگرند. اختلاس سه هزار میلیارد تومنی در بانک ها، قتل عام سال ۶۷، قتل های زنجیره ای، کهریزک، خانه ی هدایت کرج و برخی از پرونده های پر سر و صدای اخیر تنها گوشه ای از کوه یخ فسادی است که در دریای سیاه این نظام تباهی جریان دارد. این که سپاه و زواید آن امروز با دست اندازی به تمام منابع ملی به خصوصی سازی (خودی سازی) سرمایه های ملی همت گماشته است وجهی از حق سکوتی است که با اشاره ی زندان بان اعظم برای آینده تضمین شده است. تحکیم نظام شهربندی، بدون تضمین حق سکوت ماشین سرکوب ممکن نیست. به عبارت دیگر، آینده ی جمهوری اسلامی با آینده ی امکاناتش در تدام این پرداخت ها تعریف می شود. کار به جایی رسیده است که قوه ی قضاییه که می بایست مسئول برخورد با این تخلف ها باشد، به کانون این دست سیاهکاری ها تبدیل شده است و در بسیاری از گفت و گوهای رسمی به آن اشاره می شود. این که در گفت و گوهای در گوشی ما ایرانی ها از همزیستی نسبتن مسالمت آمیز ۷۰ میلیون دزد و خلاف کار در کنار یکدیگر می گویم و می خندیم، صورتی از همین مساله است! مدیریت محرومیت با در گیر کردن بسیاری از شهربندان در فساد، دزدی و حق سکوت گیری، هم در اتمیزه کردن شهربندان توفیق پیدا می کند و هم در اختگی روانی آن ها. متاسفانه بوی گند حق سکوت و مدیریت محرومیت، حتا در بسیاری از نهادی مدنی (هم چون احزاب، روزنامه ها، ان جی او ها و ...) نیز به تندی شنیده می شود.
مدیریت توزیع نابرابرِ محرومیت و تنازع بقا در غیرمدنی ترین شکل آن، انرژی لازم برای اعمال این نوع مدیریت را فراهم می آورد. بسیاری از شهربندان برای برخورداری از امکانات محدود و رانت های و فرصت های موجود به راحتی و بسیار ارزان برای همکاری با زندانبان اعظم از خود آمادگی و علاقه نشان می دهند. تقویت مثبت چنین رفتارهای سخیفی وضعیت اجتماع (زندان بزرگ) را چنان اسفبار کرده است که سکوت در برابر رفتارهای زندان بان اعظم و عمله و اکره اش امری عادی می نماید!
«بی خیال! کاری نمیشه کرد! سرت به کاره خودت باشه! اگر زبلی به کلاه خودت بچسب! با این کثافت ها نمیشه در افتاد و ...» جملات آشنایی هستند که مدام می شنوی!

از ادعا ها بگذریم، زندان ویترین کامل هر اجتماعی است.
از ادعا ها بگذریم، زندان ویترین کامل هر اجتماعی است. اگر ما نتوانیم و نخواهیم زندان های خود را به فضایی امن و انسانی تبدیل کنیم، هرگز این کابوس دهشتناک به پایان نخواهد رسید. اگر ما نتوانیم و نخواهیم در برابر آن چه در زندان ها بر فرزندان، خواهران، مادران، برادران و پدرانمان می گذرد، احساس مسولیت کنیم، زندان بان اعظم با خیالی آسوده ایران را به زندانی بزرگ تبدیل خواهد کرد و ایرانیان را به شهربندانی بی دست و پا.
به قول مادر ترزا شکوه و اعظمت یک ملت را در دفاع آن ها از ضعیف ترین اقشار خود می توان به تماشا نشست. مردمی که گوشت و پوست و استخوان زندانیان خود را (که ضعیف ترین اقشار هر جامعه ای هستند) به زندان بان اعظم و تاریک خانه های گونه گونه اش سپرده اند و تلاشی در جهت محافظت از حقوق این زنده به گوران اجتماع نمی کنند با شکوه و افتخار بی گانه اند.
اگر با سکوت خود در آدم کشی های پشت بام مدرسه علوی مشارکت نمی کردیم، شاید هیچ گاه مجبور نبودیم شاهدان خاموش جنایت های هولناکی هم چون اسیرکشی ها و جوان کشی های سال ۶۷ باشیم؛ خاوران، فراموش خانه ایست که ما در آن آدمیت خود را به خاک سپرده ایم.
اگر در برابر حصر خانگی آیت الله منتظری و دیگران سکوت نمی شد، آیا اکنون زندان بان اعظم می توانست به آسانی میرحسین موسوی، مهدی کروبی و همسران آن ها برباید و در غیبت یک فرایند قضایی رسمی (حتا صوری) از زندانی به زندانی دیگر درآورد.
اگر مدیریت محرومیت نبود، چگونه یک ملت می توانست در برابر قربانی کردن انبوه فرهیختگان خود و کارداجین کردن پروانه های خود سکوت کند؟ و از کنار قتل های زنجیره ای و ترورهای برون مرزی پاورچین پاورچین بگذرد؟
اگر مدیریت محرومیت نبود ایرانیان چگونه می توانستند در حالی که شراب خوش خاطره ی دور کوروش بزرگ را مزمزه می کنند و در خنکای سایه ی منشور جاودانه اش به افتخار ایستاده اند، کسانی چون خامنه ای و احمدی نژاد را تحمل کنند؛ پدر و پسری که که پاره ای از ناخودآگاه و حتا خودآگاه ما هستند و چونان نمادی از خودکامگی، تزویر، تقلب و دروغ در برابر ما ایستاده اند و ما را به سخره گرفته اند!
وقتی از پوست لاشه ی قربانیان خود هم نمی گذریم و به قربانی شدن هزارباره ی پری بلنده – که پیشتر بارها و بارها قربانی شده بود - رضایت می دهیم، البته باید شاهدان خاموش قربانی شدن فرخ رو پارسا هم باشیم! محافظت از حقوق بشر باید از ضعیف ترین حلقه های بشریت شروع شود. مردمی که نمی توانند یا نمی خواهند از اقشار آسیب پذیر خود محافظت کنند با شکوه و بزرگی بسیار فاصله دارند.
صورتی از همین مدیریت محرومیت است که بخش بسیاری از شهربندان (نظیر کارمندان، نظامیان، دانشجویان، کنکوری ها، کمیته ی امدادی ها، مشمولان طرح شهید رجایی و حالا لایه هایی از یارانه خورها) را هنوز بر سر صندوق های انتخابات صوری و فرمایشی زندان بان اعظم می کشاند و به او امکان می دهد که پس از انتخابات نفسی به راحتی بکشد و "پیروز مست" در حماسه ای دون کیشوت وار به جنگ آسیاب های بادی برود و کِشته های خود را بدرود.
فاجعه ی جمهوری اسلامی با همه بلاهت اش متاسفانه تصویری از ماست که در برابر ما ایستاده است. این کابوس به هر حال خواهد گذشت، اما اگر نتوانیم خود را در آن ببینیم و اصلاح کنیم، روزی روزگاری دوباره و دوباره این فراموشی بر ما آوار خواهد شد و رویاهایمان را دسته دسته به آب خواهد داد.

پانوشت ها
۱. اصل شعر این گونه است:
...
و نه بسان شما
که دسته ی شلاق دژخیمتان را می تراشید
از استخوان برادرتان
و رشته ی تازیانه ی جلادتان را می بافید
از گیسوان خواهرتان
و نگین به دسته ی شلاق خودکامگان می نشانید
از دندان های شکسته ی پدرتان