میهمان یک زندانی
بررسی کتاب


رضا اغنمی


• قهرمان اصلی کتاب، دکتر روان شناس و استاد دانشگاه  است که به علت داشتن تمایلات کمونیستی تحت تعقیب مآموران جمهوری اسلامی قرار میگیرد. پاسداران وقتی برای جلب او به خانه اش مراجعه میکنند، با نسرین، همسر صاحبخانه روبه رو میشوند.  ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۱۲ تير ۱٣٨۵ -  ٣ ژوئيه ۲۰۰۶


 
میم طاهری
چاپ اول زمستان ۱٣٨۴
انتشارات فروغ – کلن – آلمان
قهرمان اصلی کتاب،  دکتر روان شناس و استاد دانشگاه  است که به علت داشتن تمایلات کمونیستی تحت تعقیب مآموران جمهوری اسلامی قرار میگیرد. پاسداران وقتی برای جلب او به خانه اش مراجعه میکنند،  با نسرین، همسر صاحبخانه روبه رو میشوند.  نسرین میگوید دکتر درخانه نیست. ولی آنها بدون توجه به این تذکر وارد خانه شده  به جستجو میپردازند.  کتاب و نوار و شیشه های شراب و هرآنچه را که به نظر گزمه های اسلام بوی جرم و کفر میدهد، جمع کرده  ودر انتظار آمدن دکتر، - که «عمو» نامیده میشود -  به بازرسی ادامه میدهند. در این بین بگو مگوهای تندی میان نسرین  و مآموران شروع میشود  تا  ...
 
راوی میگوید:  دکتروقتی واردخانه شد، دید زنش نسرین را روی صندلی نشانده اند، به انتظار اینکه او بیاید. ...   کتاب ها نوارها، چند بطری شراب و چند بطری دیگر که به شراب شباهت داشت، در چند کیسه ریخته و منتظر بودند." و به دکتر میگویند همراه ما بیاین چندسئوال ازشما داریم. ص ٣۷ . نسرین همسر دکتراعتراض میکند که شوهرش کاری نکرده ...  در این بگومگوهاست که مـآمورین بازداشت از سماجت نسرین عصبی شده و اورا هم بازداشت میکنند. " حالا هر دوشان را از پشت بستند و به اتومبیلی  که همراه داشتند چپاندند . به آنها چشم بندی بستند   ... نسرین پنج ماهه آبستن بود. عمو آهسته به کوشش خواند مواظب حودت و بچه باش." ص ٣٨
چندی نمیگذرد که نامه ای از همسرش دریافت میکند که " عزیزم تا هستم دوستت دارم. وضع من خوب نیست. هفته پیش آنقدر اذیتم کردند که فرزندمان را که  میبایست چهارماه دیگر چشم به جهان بگشاید از دست دادم . بعید نیست خودم را هم سر به نیست کنند . ...  همین چند خط را به عنوان وداع از من بپذیر." صص  ٣٨ - ٣۹
حاج مراد بازجو وشکنجه گر زندان " ... با انگشتان خودش گلوی نسرین را فشرد و آن چنان فشرد تا جان سپارد. به سرعت یک دقیقه به یک زندگی شیرین پایان داد." ص ۴۰
شکنجه گر زندان یک روز خبر میدهد که زندانیان را میخواهد به زیارت اعدام شدگان ببرد. در آن زیارت است که عمو، جسد برادرش را بالای دار میبیند " ...  پدر ثریا را که چند هفته پیش از بند برده بودندش ..." ص ۲۶
 
عمو، بعد از رهائی از زندان در بیرون شهر کاشان در یک خانه قدیمی تک و تنها زندگی میکند.  ثریا، دختر برادرش متخصص بهداشت و مدرس دانشگاه تهران است و هر پنجشنبه ازتهران  پیش عمویش به کاشان میرود. و جمعه شب به تهران برمیگردد. در آن آمد و رفت هاست که روزی از ازدواج خود با جوانی به نام مسعود خبر میدهد. و عمو که دراین دنیای بزرگ جز ثریا کس  دیگری را ندارد از شنیدن این خبر غمش میگیرد.
" ... ازدواج تو یعنی وداع با تو ومن همیشه از وداع متنفرم. هیچ چیز بدتر از وداع نیست." ص ٣۴
ثریا قبل از قبول ازدواج به عمو پیشنهاد میکند که باید با مسعودملاقات کند و نظرش را به او بگوید. عموزیربار نمیرود که "من از روز اولش هم اهل این حرفها نبودم." و ثریا برآشفته میشود.
 درد دل حسرت بار و سخنان گزنده‍ی  دختر جوان، دل خواننده را به درد میآورد:
" ... نه عمو جون  شلوغش نکن مسخره هم نداره  از تو نخواستم که هیکل و قیافه مسعود رو ورانداز کنی   ... من پدر ندارم، مادرمو هم ازغصه بابا دق کش کردن ...   رفتن و تنهام گذاشتن. حالا هم تنها تورو دارم   ...   وقتی تنها بودم به دادم نرسیدن، تا تو از زندان اومدی و اولین کسی که سراغشو گرفتی من بودم. با اینکه درب و داغون بودی، به دادم رسیدی. همه‍ی کس و کار من تو بودی و هنوز هم هستی."  ص ۴٣
عمو در مقابل سخنان تکان دهنده‍ی  ثریا لنگ میاندازد و جلسه معارفه با مسعود شکل میگیرد. و بعد از بگو مگوهای معمولی و بیشتر عاطفی که بین ثریا و عمو درمیگیرد بالاخره عمو میگوید:
"اول فکر میکردم ازدواج تو پایان زندگی من باشه، امروز امیدم به اینه که آغاز یک زندگانی شاد و پیروز باشه ...  به مسعود سلام برسون و تبریک بگو. ص ۴۹
بعد از مراسم ازدواج، برحسب پیشنهاد ثریا قرار میشود که یک میهمانی (پاگشا)  در خانه عمو برگزارکنند.  ثریا تدارکات لازم را از قبیل خدمه و آشپز و ...  را فراهم میاورد.  میهمانان وارد میشوند و مورد استقبال ثریا و عمو قرار میگیرند.
  
مسعود خانواده خودرا معرفی میکند تا نوبت به عمویش میرسد:  " ... ایشون عموی بهتر از پدر من آقای اسدالله پورمرادیان ...     همه ما پورمرادیان هستیم." ص ۶٣
صحبت های معمولی جریان پیدا میکند. ازسیاست و زندان و گرانی و تقلبات درمبل ساختن و قالیچه بافتن و از این قبیل حرفهای خسته کننده،  بحث سر شهردار کاشان ورئیس جمهور و دولت اصلاح طلب است.  پریچهر یکی از حاضران میگوید:
 "شاید احساس مسئولیت میکنن و رشته کارو ول نمی کنن که به دست بی دین ها  بیفته، این نقش ولایت بود و هست که هزار سال به گوشمون فرو کردن.  و  پورمرادیان میگوید حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله  خودشون بزرگترین اصلاح طلب روزگار بودن. با محافظه کاری، واپسگرائی جنگ و ستیز داشتن، هیچ کس به اندازه رسول اکرم چرخ  تاریخ رو به پیش نبرد ...    ...  حضرت رسول اکرم با شکنجه مخالف بودن، اصلا دردین اسلام آزار و اذیت مسلمین گناه  کبیرَس.  ...  اول های انقلاب   ...  من هم به دنبالشون راه افتادم، ریش و سبیل هم گذاشتم. تا فهمیدم فایده ای نداره  ریش و سبیل رو تراشیدم و به اروپا رفتم.    ...  "  سه سطر پائین تر میگوید : " من از همون موقع که اروپا بودم – قبل ازانقلاب – ریش داشتم.  درایران هم در همون دوران انقلاب ریش داشتم ..."  عمو حوصله اش ازاین حرفها سررفته و  " اگر ملاحظه ثریا و مسعود نبود، به اتاقش میرفت و میخوابید ..." پورمرادیان روبه عمو میگوید :
 "  ...  آقای دکترشنیدم شمارو هم، اون وقت ها که زندان بودین اذیت کردن. این طور نیست؟ باورکنین همه اش  خلاف شرع بود حتا شنیدم بعضی ها رو  زیر شکنجه کشتن. وای اگر از پس امروز بود فردائی!" ص ۶۹
بعد از صرف شام  باز صحبت های معمولی ست و تعارفات خانوادگی و حرف های خسته کننده‍ی  بیخودی  که بین حاضران رد و بدل میشود . ثریا با بطری های شراب وارد میشود. اسدالله پورمرادیان با بوکردن شراب و بازدید  مارک کارخانه های سازنده درباره و نوع مرغوبیت  هریک از آن ها به سخنرانی میپردازد.  و  به صاحب خانه میگوید:
" آقای دکتر اگر تشریف بیارین امتحان خواهین کرد، شراب کیانتی رو. دوازده بطری ازایتالیا برام آوردن. برای هربطری سی هزارتومان حساب کردن ....   تمام مدتی که درباره شراب  (داد) سخن داد، لیوان را گاهی میان دو دست دور میداد و زیر  دماغش میآورد   ...    سعیده ...   گفت عمو جون چرا این قدر شراب بو میکنی خسته شدیم.     وآقای  پور مرادیان نگاهی پر معنا به برادرزاده اش انداخت از جا برخاست  به سوی سعیده رفت، لیوان شرابش را زیر دماغ سعیده گرفت .  گفت  بوکن،  تو هم بوکن بگو بوی چی میده  ...  یالله بگو بوی چی ؟ سعیده   کمی به فکر فرو رفت و چیزی نگفت پورمرادیان با صدایی تهدیدآمیز که موی تن عمو را سیخ کرد  و ...   "   ص ۷۱
بعد از مهمانی آن شب، ثریا از عمو نظرش را درباره آنها و به ویژه  اسدالله پورمرادیان پرس جو میکند.  او به ظاهر چیز هایی میگوید که ثریا قانع نمیشود. عمو قول میدهد  که باید درباره اش فکر کند. اما فکر عمو از ملاقات آن شب به بعد گرفتار بحران میشود و " گویی روزگارش از آن پس به آن شب چسبیده بود. معلوم نبود چرا از همه بیشتر همین آقای پورمرادیان در مرکز  ذهنش قرار داشت.  ...   مسلمان است؟ یا کافر است؟ به رسول اکرم معتقد است یا به شراب کیانتی ...   فکر میکرد ازاو خوشش نیامده چرا؟ ... " ص ۷۵
این برخورد،  سکوت خاطره ها را بهم میریزد. درضمیرنا آگاه عمو جرقه های سوزان ازیادمانده ها وطوفان های گذشته شعله میگیرد. حوادث هولناکِ  زندان ورفتارهای وحشیانه‍ی حاج مراد، شکنجه گر آدمکش، درهاله ای  ازابرِ خاطره ها تخم شک و تردید را دردلش میکارد. کشف شخصیت  پورمرادیان، رابطه با حاج مراد، باور به صحت و سقم  این راز پیچیده به صورت آزاردهنده ای در درونش شکل میگیرد.
عموآدم با پرنسیبی است با افکاردرست و منطقی. تخصص ش روانکاوی ست. ضدونقیض گویی های پورمرادیان  و گفتگوی او با سعیده، برادر زاده اش را زیر نظر گرفته با  استفاده  ازتخصصش، روان  پورمرادیان  را میکاود.
"بوکن،  توهم بوکن.، بگو بوی چی میده ... یالله بگو بوی چی میده؟  گوشت نمیشنوفه؟ بوی چی؟"
در ذهن عمو،  پرده‍ی سیاه  آن روزگاران نکبت بارِ شکنجه و زندان گشوده میشود.و پرت میشود به محاق تیرگی ها که جلادانِ  دستاربند به نمایندگی از خدا،  برای مردم درمانده  سازمان داده اند.
 " ...    کف پاهایش تیر میکشید و میسوخت. دردنیای دیگری بود: کابل کلفتی آوردند، انتهای کابل را زیر دماغش گرفتند: بوکن، بگو بوی چی میده، بوی چی میده؟ مگه گوشت کره یا لالی؟ بگو بوی چی میده ...
- بوی لاستیک، پلاستیک، بوی گوشت و خون ... نه ... نه حرومزاده بوی توبه میده ... بوی غلط کردم میده ... بوی گریه زاری میده  ... بوی مرگ میده ...    » ص ۷۶ - ۷۷
نشانه هایی که پیدا کرده فکر عمو را سخت مشغول میکند.  لحظه ای ازفکر دنبال کردن قضایا غافل نیست. جدالی در درونش شروع شده که آرامش و خلوت اورا بهم ریخته است. عمو با مطالعه و تآنی بیشتر برای  کشف این راز گام برمیدارد. پایبندی های اخلاقی او را وامیدارد که  با صبر و حوصله‍ی یک قاضی با وجدان، جرم را کشف و سپس درباره‍ی مجرم داوری کند.
نمونه‍ی جالب  این اخلاق نیک عمو را در گفتگوهای ذهنی اش  میتوان مشاهده کرد:
«  ...   آن حاج مراد کذایی چگونه میتواند  ازبوی شراب بورگوندی و بردو و کیانتی حکایت کند. آری جملات حاج مراد با این نهیب پورمرادیان به سعیده شباهتی داشت. ازشباهت چند جمله که نمیشود این نتیجه را گرفت.  نه   ... اصلا و ابدا آدم هارا نباید با این گمان های بیمارگونه متهم کرد ...  من نباید بدون دلیل کسی را محکوم کنم  حتا در ذهن کوچک و محدود خودم   نه آن انگشتان نمیتوانست انگشتان آقای پورمرادیان باشد که نسرین را با دو انگشت خفه کرده  .... صص ۷٨ -  ٨۰ 
ثریا در یک  دیدار از عمو، جعبه گزی همراه آورده که سوقاتی پورمرادیان است به عمو. عمواز پذیرفتن آن به بهانه مرض قند ، جعبه گز را رد میکند. ثریا میگوید:
" احساس میکنم تو از وقتی اونو شناختی، یک حساسیت مخصوص داری  ...  مثل اینکه عوض شده ای. ...  ببین ثریا شاید بچگانه باشه که بگم  از فکر پورمرادیان خلاص نمیشم منظورم شباهت بین اوست و حاج مرادی  که میدونی ...   نه عمو جون،  محاله، دست او به خون کسی آلوده نیست. این جور آدم ها که قاتلند و شکنجه گر و خونخوار از قیافه شون معلومه چشماشون نشونه خون داره ...   شاید از روی حسادته که من ازدواج کردم."
" ص ٨۱ - ٨٣
از این به بعد است که بذر تردید در دل ثریا نیز کاشته میشود و بعد از صحبت هائی که بین آن دو میگذرد  ثریا میگوید  :
"به هرصورت عموجون، باید دنبال مطلبو بگیریم. باید مسئله رو هرچه زودتر حل کنیم.   ....  من که  دیگه نمیتونم با کسی معاشرت کنم که این همه بلا به سرمون آورده ... " ص ٨۵
وجوه مشترک عمو و ثریا، در شک و تردید به پورمرادیان  بالا میگیرد. ثریا به طورجدی در تعقیب حاج مراد به هردری میزند.  به  مسجد سیدعزیزالله دربازار تهران میرود که در کتاب رضا درویش نوشته شده است :
"آن جلاد معروف به حاجی مراد امروز از کارش بازنشسته شده  و دربازار به دلالی برنج و روغن و واردات عمده  آن مشغول است. پاتوقش همه شب توی مسجد سیدعزیزالله است. عبادت میکند وخدا راشکر ..." یکی گفته: "  ... پورمرادیان ازفروردین پنجاه و نه ازایران رفت و تا اواخر شصت و هشت یعنی نه سال تمام در ایتالیا زندگی میکرد. در شهر فلورانس فرش فروشی باز کرده بود ..." ص ۹۴ - ۹۵
این بار که ثریا  به دیدار عمو میآید خبرمیهمانی جشن تولد پورمرادیان را برای عمو تعریف میکند:
"عموجون ...   جات خالی ...  جشن مفصلی گرفته بود توی هتل. حدود پنجاه نفر  ... شاید هم بیشتر  مهمونها آدم های بدرد بخوری نبودند ...  بیشتر به مجلس ختم شباهت داشت.   ...  زن و مرد جدا بودن ... آخرش که بیشترشون رفتن، ماهم به زور به اتاق مردها رفتیم ...  آدم های اونجا عوضی تر هم بودن.    .... یکی ازبرادران آدم عقب افتاده ای بود حاج رحمان صداش میکردن به پورمرادیان  گفت : حاج آقا انشاءالله تولدتون مبارک باشه  ....  شونزده سال تمومه که مارو  به جشن تولدش دعوت میکنه وما میآییم و شکمی از عزا درمیآریم." ص۷۰۱ - ۱۰۹
 
تحقیقات هرچه پیش میرود، شک و تردید بیش از پیش به یقین نزدیک تر میشود. ثریا اطلاعات جمع آوری شده را به دقت مطالعه و تجزیه تحلیل میکند و به این نتیجه میرسد که حدس عمو درست بوده  است.   مخصوصا با مشاهده‍ی  حضوری دوستان پورمرادیان درمیهمانی جشن تولد هتل، که سندی محکم با شواهدِ عینیِ درکشف ماهیت واقعی او بود.  مشارکت وحضور میهمانان به قول ثریا  "عوضی تر"، که هیچگونه تناسب  معقولی با رفتارهای مصنوعی پورمرادیان و شراب کیانتی و ...  نداشتند ، و تآکید حاج رحمان به اینکه:  "شونزده سال تمومه که مارو  به جشن تولدش دعوت میکنه"،   ثریا را بیشتر مطمئن میکند که پورمرادیان همان حاج مراد است  و در بازنشستگی بسر میبرد و درحال حاضر هم به تجارت و واردات مشغول است .  
 وقتی در خلوت خود حوانب کار را سنجید تصمیم تازه ای گرفت و به فکر انتقام افتاد. انتقام  ازقاتل پدر و مادر و شکنجه گر عمویش و ده ها بیگناهان دیگر.
ثریا، پورمرادیان را به خانه عمو به کاشان میبرد و همانجا با تمهیداتی به او حالی میکنند که تو همان حاج مراد هستی.  ثریا میگوید:
"  ...  دست حاجی مراد به خون صدها آدمهای این مملکت آلوده ست. حاج مراد  قاتل پدر و مادر منه. این عموی منو هم اونقدر شکنجه داد که داغون شد. حاج مراد همسر این عمورو با  دست خودش خفه کرد ...." ص ۱۲۵
پورمرادیان را بازداشت  میکنند  و به دست و پایش وزنه های سنگین میبندند که مبادا فرار کند. وزنه ها به گونه ای است که زندانی میتواند قدم بزند و حرکت کند اما نمیتواند فرارکند. خانه آرام عمو تبدیل به زندان میشود. با اینکه عمو اخلاقا  از رفتارهای تند و  زندانی کردن و وزنه بستن به دست و پای زندانی  زیاد راضی نیست اما  درمقابل رفتارهای ثریا تسلیم میشود.
خبر گم شدن پورمرادیان در روزنامه ها منتشرمیشود.  مسعود شوهر ثریا که از این پیشامد به بحران روحی دچار شده  به آپارتمان خودش نقل  مکان میکند ثریا به عمو تعریف میکند که:
" .   ..    چند تا چمدون با اسباب های خصوصیش را با کتابهاش برداشت و رفت ... اگر راستشو بخوای،  وقتی رفت، نفس راحتی کشیدم." ص ۱۴۷
با رسیدن عید نوروز حدود چهارماه بود که پورمرادیان زندانی شده و هیچ گونه تغییری در وضع او پیش نمیآید با سبزی پلو از زندانی پذیرائی میکنند.  و ضمن طرح سئوالات  از زندانی میخواهند درمعرفی واقعی خود با آنها همکاری کند. پورمرادیان با تکرارحرفهایاولیه به لعن و نفرین آنها پرداخته میگوید :
"  ...  پدرسوخته ها، مادر به خطاها، بی کتابها، تخم نا بسم الله ها، حرام زاده ها، بی ناموس ها، کمونیستها، هرکار با شما کردن، حلالشون، کم کردن، من هم بودم، میکردم. بیشتر ازاون هم میکردم، مخصوصا با شما کمونیستها که دورانتون تموم شده و نمیدونین." ص ۱۵۶
و عمو با آن همه متانت و پایبندی های اخلاقی برای نخستین بار مشت محکمی به دهان زندانی میکوبد.
صحنه فرار ناموفق زندانی و پیدا شدن هلیکوپتر در آسمان،  و آمدن پاسداران که  دنبال سارقی میگشتند،  بیماری زندانی و آمدن دکتر کاشانی به بالین  او،  درد دل زندانی با دکتر به امید نجات از وضع نامطلوبی که برایش پیش آمده، صحنه هائی ست  که هیجان داستان های پلیسی را به ذهن خواننده  القا میکند.  و مهمتر این که از حوادث  و پیشامدهای غیرمنتظره،  در آن خانه خلوت  ودورافتاده چیزی عاید زندانی نمیشود.  خواننده،  با پشت سر گذاشتن آن چند روایت ، ماجراهای قبلی و چگونگی سرنوشت پایانی زندانی را دنبال میکند.
ثریا در یک شب تاریک به آپارتمان پورمرادیان میرود.  میداند که مدتهاست، خانه توسط مقامات انتظامی مهر وموم شده و زیر نظر است.  با این حال،  با برداشتن مهر وموم  وارد آپارتمان میشود و پاسپورت را برمیدارد.  موقع خروج یکی ازهمسایه ها اورا میبیند و ثریا پا به فرار گذاشته  ازمحل دور میشود. پاسپورت پورمرادیان نشان میدهد که از سال شصت تا شصت و نه درایران بوده  است  و به روایت کتاب :
 " ... چون دراین مدت مشغول زجر و شکنجه و اعدام توی زندان های خودمون بوده.»  صص ۱٨۰ - ۱٨٣
عمو، ضمن پرستاری و رسیدگی به پورمرادیان، به طور مدام، شب و روز صحبت زندان و شکنجه را با زندانی مطرح میکند، هرلحظه به یاد او میآورد که در زندان جمهوری اسلامی چه بر سر زندانیان آورده اند و مردم در بند را با چه شکنجه هایی سربه نیست کرده اند. عمو، با خلق و خوی مهربان و زبان نرم و مودبانه اش  رفتارهای  وحشیانه‍ی زندانبان ها را آن قدر میگوید و میگوید تا بالاخره زندانی  زبان به اعتراف  گشوده و میگوید:
" … حالا که این قدر اصرار میکنین بذارین بگم که حدستون درست بوده من همونم که به کف پاتون کابل کوبید که ازحال رفتین و دکتر درمانگاه تعجب کرد که چگونه از مرگ فرار کردین …   من قاتل برادرتون و دوستانتون هستم. …" ص ۲۲۱
ثریا،  بی خبر از اعتراف  زندانی نزد عمو، درهمان روزها برحسب تصادف حاج رحمان را در خیابان میبیند و صحبت گم شدن پورمرادیان را پیش میکشد حاج رحمان میگوید:
"خدا رحمت کنه حاج مراد رو، نمیدونم منافقین چه بلائی به سرش آوردن از جنازه اش هم هنوز خبری نیست …   من ازاین رئیس جمهور به اصطلاح اصلاح طلب بدم میاد، ولی وقتی حاج مراد و ربودن و کشتن، یک حرف حسابی زد درباره‍ی حاجی مراد گفت «خادم صدیق انقلاب» " ص ۲۲۵
درجلسه دادگاه که  در ص ۲۴۰ از قول راوی نقل شده،  به کوتاهی آمده است:  عمو ادعانامه را میخواند ولی از صدور حکم خودداری میکند.  با مسکوت ماندن حکم دادگاه  آتش به جان زندانی میافتد. دلهره و نگرانی لحظه ای رهایش نمیکند. چند روز بعد میگوید:
" …  بیاین وسط همین حیاط داربرپا کنین و سحرگاه فردا حلق آوزیم کنین …" ص ۲۴۲
 
پایان ماجرا بسی قابل تآمل است. آن دو،  زندانی را آزاد میکنند.  با پولی که پس انداز و درواقع کل دارائی عموست و ثریا همان روز ازبانک گرفته است. همه را به زندانی میبخشند.
" …  کیفی را که ثریا آورده بود پر ازاسکناس، نه ملیون و نیم تومان، بدون آنکه چیزی ازآن بردارد، به پورمرادیان داد  …   ص ۲۴۹.
دوسه صفحه‍ی پایانی کتاب، انگار که خواننده در رویا فرو میرود.
روز عید قربان بود که عمو و ثریا عازم تهران میشوند. هنگام عبور ازشهرکاشان ومیدان ولی سلطان، میبینند، فضا عوض شده. شهر آن نیست که دوسال پیش بود. زنان چادر به سرندارند.  جوان ظاهرا روشنفکری عده ای را دور خودش جمع کرده  بالای چارپایه از آزادی و دمکراسی حرف میزند و دخترچهارده ساله ای با  ساق پای برهنه با ریتم های خوش تنبک  درگوشه‍ی ای از میدان میرقصد. خواننده در چنین فضائی به نظرش میرسد که حتما در اوضاع سیاسی کشور تغییرات شگرفی رخ داده است .
 قبلا نیز در ص ۲۲۱ ثریا وقتی خبرهای تهران را به عمو میدهد میگوید:  " … عمو جون فکر نمیکنم این ها پیش از چند هفته دوام بیارن.  عمرشون به سر رسیده…"
ثریا در ص ۲۴٣ میگوید:
" دلار شده سه هزار تومن، امروز رسیده به سه هزار و چهارصدتومن…"
که حقیقت ندارد. در دوران حکومت جمهوری اسلامی، هرگز دلار به آن قیمت گزاف نرسیده است .
بعضی خوش خیالی ها و گزافه گوئی ها، مثلا بخشیدن نه ونیم ملیون تومان پول که کل دارائی عمو است به قاتل و شکنجه گر، اگر هم دراثبات آرمان های انسانی عمو صورت گرفته باشد، چنین حاتم بخشی نامعقول دور از منطق به نطر میرسد. پاره ای از ضعف ها که دربالا اشاره شد پرسش های اساسی و تازه ای را یادآور میشود.  انگار که نویسنده‍ی کتاب،  میم طاهری، با کسب اطلاع روائی از حال و اوضاع فضای زندانیان سیاسی درایران، تدوین کتاب را انجام داده و یک رشته افکار آرمانی خود را مکتوب کرده است. ساده  تر اینکه با توجه به لغزش هایی که کم نیستند، از دیدگاه عقل نقاد این اثررا نمیتوان در ردیف ادبیات جدی زندان به حساب آورد.
 موتر ترین بخش کتاب سرگذشت عمو و روایت غم انگیز نسرین - که پنج ماهه آبستن بوده اعدام میشود -  و اعدام پدر و دق مرگ شدن مادر ثریاست که نویسنده گوشه هایی از جنایت های رایج حکومت را یادآور میشود.
در پرداخت شخصیت ها، نویسنده،  در معرفی ثریا بیشتر موفق است تا عمو با آن همه خصلت های نیک ش. ثریا  اما ازلون تازه ای ست  و نمونه برجسته ای از زن امروزی ایرانی، در کوران تجربه ها  با  آن همه ضربه های روحی وآفت های ویرانگر زندگی که ازطفولیت دیده، آبدیده شده و ضریب  مقاومتش  بالا رفته است. اراده‍ی  قوی و تصمیم گیریهای  سنجیده‍ی او با همه شتابزدگی هائی که هر ازگاهی ازش  سرمیزند، توانائی و هشیاری  یک زن لایق و خردمند را در جامعه‍ی آشفته حال ایران امروزی؛  به نمایش میگذارد.
  لطفا برای مطالعه آثار این نویسنده از وبلاگ های زیردیدن کنید.
www.naghdha.persianblog.com
www.ketabedastan.blogspot.com