یک گام به جلو، یک گام به پس!


محمدعلی اصفهانی


• دیگر امروز، بسیارانی که همراه و همگام این جنبش بودند و هستند و دل به رفرم بسته بودند، چه در آشکار و چه در نهان، این را پذیرفته اند که به جز عبور از این نظام راهی باقی نمانده است. یعنی راهی باقی گذاشته نشده است. و ـ با توجه به ساختار عینی و نیز تئوریک این نظام ـ نمی توانست هم گذاشته شود ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۲۷ اسفند ۱٣٨۹ -  ۱٨ مارس ۲۰۱۱


می گویند «یک گام به پس، دو گام به جلو»، یا «دو گام به جلو، یک گام به پس». و این البته که چیز خوبی است. هرچند خوب تر از این آن است که همه ی گام ها به جلو باشند. یعنی آدم، یکراست و یکریز برود و برود و برود و به مقصد برسد.
اما معمولاً اینطور مقدور نیست؛ و بنابر این ـ بسته به شرایط ـ تا زمانی که این «معمولاً» به یک «استثنائاً» بدل شود (و همیشه در مرحله ی تعیین کننده یی چنین نیز خواهد شد) باز با همان حدیث قدیمی دو گام به جلو و یک گام به پس، و یا یک گام به پس و دو گام به جلو سر و کار داریم.
و این دو، با یکدیگر فرق می کنند:
در حالت اول، پیشروی از ما شروع می شود؛ و اگر به پس می رویم به منظور ادامه ی پیشروی است.
در حالت دوم، پیشروی از دشمن است، و ما ناچاریم گامی به عقب برداریم تا بتوانیم پیشروی دشمن را خنثی کنیم و خودمان به پیش برویم.
نتیجه ی کار، در هر دو حالت یکی است: ما جلو هستیم. نه به اندازه ی یک گام یا دو گام. بلکه جلو تر از یک گام یا دو گام قبلی که خود نیز مجموعه یی از یک گام یا دو گام های دیگر بود. تا یک گام یا دو گام های دیگر و دیگر و دیگر.
و تا همان مرحله ی استثنا. استثنای محتوم. «استثنا»یی که خود، یک قاعده است.

اما خارج از این فرمول شناخته شده، فرمول کم تر شناخته شده یی هم وجود دارد: یک گام به جلو، یک گام به پس.
و این، هزار بار بدتر است از درجا زدن.
آدم اگر درجا بزند خودش می فهمد که دارد درجا می زند. در حالی که اگر یک گام به جلو برود و یک گام به پس، اگرچه در همان جایی که هست باقی خواهد ماند، یک احساس کاذب حرکت به جلو به او دست می دهد، و سرانجام وقتی به خود می آید که دیر شده است.
اینطور نیست که خیال کنیم که «از ازل تا به ابد، فرصت درویشان است». اگر هم چنین باشد، باز چیزی از آن به ما نمی رسد. و درویشان نادرویش نیز آن قدر خانقاه ها را پر کرده اند که همان حافظ هم که می گوید:
از کران تا به کران لشگر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
ناچار شده است که در جای دیگری هشدار دهد که:
مرغ زیرک، به در خانقه اکنون نپرد
که نهادهْ ست به هر مجلس وعظی دامی

و از این گذشته، برای آن درویشان که حافظ وصفشان می کند و می ستایدشان است که زمان وجود ندارد. اما برای ما زمان وجود دارد.
و وقتی که زمان ـ که برای ما وجود دارد ـ از ما می گذرد، ماندن ما در همان جایی که قرار داریم، چه با درجا زدن باشد، و چه با یک گام به جلو یک گام به پس، و احساس کاذب حرکت کردن به جلو، حتی به معنای سکون و توقف هم نیست. به معنای حرکت کردن به عقب است:
وقتی بایستی و زمان بگذرد ز تو
برگشته ای: سکون و زمان، همشتاب نیست (۱)

هراکلیت معروف که می گفت هرگز در یک رودخانه دوبار شنا نکرده است، این را خوب می دانست. و به همین دلیل بود که شنا می کرد تا از حرکت آب ها عقب نماند.

جنبش، جنبیدن است؛ اما هر جنبیدنی جنبش نیست. مثل سرنگونی و سرنگونی طلبی.
سرنگونی، سرنگون شدن است، و سرنگونی طلبی یعنی خواهان سرنگون کردن بودن. اما نه هر سرنگونی یی به معنای استقرار چیزی بهتر است؛ و نه هر «سرنگونی طلب»ی را می توان سرنگونی طلب در معنای مثبت کلمه دانست.
سرنگونی کلیت نظام، خواست و ضرورت اجتناب ناپذیر مرحله ی کنونی جنبش است و در دسترس نیز هست؛ و من هم این را در چندین مقاله توضیح داده ام. از جمله در مقاله ی «با ویراست یا بی ویراست، وقت عبور از کلیت نظام است» (۲) که با نیم نگاهی نوشته شده است به انتشار نا به هنگام «ویراست دوم منشور سبز» در غیاب موسوی و کروبی، و در حالی که به خصوص بعد از بازداشت عملی این دو و همسران همرزمشان، حتی نوع برخورد رفرمگرایان هم با امکان هر گونه تعامل مفروض با کلیت نظام یا تغییر کرده است، و یا تغییر خواهد کرد. برای انقلاب گرایان، که از پیش از این نیز تکلیف ها روشن بودند:
بی انقلاب، کار میسر نمی شود
وین جنبش از شعار فراتر نمی شود (۳)

دیگر امروز، بسیارانی که همراه و همگام این جنبش بودند و هستند و دل به رفرم بسته بودند، چه در آشکار و چه در نهان، این را پذیرفته اند که به جز عبور از این نظام راهی باقی نمانده است. یعنی راهی باقی گذاشته نشده است. و ـ با توجه به ساختار عینی و نیز تئوریک این نظام ـ نمی توانست هم گذاشته شود.
این اما به معنای نادرست بودن مطرح کردن خواست رفرم در نظامی که بنا به ماهیتش نمی تواند رفرم پذیر باشد نیست. بلکه به تعبیری دقیق تر، مطرح کردن این خواست، خود سبب فراهم آمدن یا مستعد تر شدن زمینه ی سرنگونی می شود.
این موضوع را جداگانه بیش از این، هم در عصر خاتمی، و هم در آغاز جنبش نوین توضیح داده ام، و برای اجتناب از اطاله ی کلام، خواننده ی علاقمند را به عنوان نمونه به نوشته یی در این باب در سال ۱۳۸۱ و نوشته ی دیگری در این باب در آغاز جنبش نوین ارجاع می دهم (۴) در حالی که سخن های ناگفته ی فراوان دیگری درهمین باب همچنان باقی است.

کلی گویی هایی از این نوع که گویا کار رفرم گرایی، از دوم خرداد تا به همین حالا «زمان خریدن برای رژیم» بوده است و یا باعث به عقب افتادن انقلاب توده یی شده است از نظر من درست نیستند. مخصوصاً وقتی که از سوی کسانی عنوان شوند که علاوه بر ناتوانی از درک تأثیر چنین جریانی در پیش آمدن شرایط کنونی، سرنگونی از طریق دشمنان ایران و با یاری نظامی آن ها را آرزو می کردند و می کنند.
اگر قرار بر این باشد که یکی با آویختن خود به روسای سازمان سیا و اف بی آی و وزرای کابینه ی جنگی بوش، و جان بولتون و کوفت و زهر مار ـ به فرض ـ سبب سرنگونی این نظام شود و بلافاصله هم بعد از این نوع خاص از سرنگونی، یعنی بعد از تکه پاره شدن ایران و قتل عام مردم و ویرانی هر آنچه هنوز ملایان قادر به ویران کردن آن نشده اند به وسیله ی همان از ما بهتران، به دور انداخته شود و از کل ماجرا چیزی به جز لعنت تاریخ نصیب نبرد، رفرم گرا بر چنین «سرنگونی طلب»ی شرف دارد. چرا که آن یک، با هر انتقادی که بر او وارد باشد، جایش در گوشه یی از صف مردم ایران است؛ و جای این دیگری در گوشه یی از صف همان کسانی که او را ابزار پیشبرد کار خود قرار داده اند.
و فقط وقتی می توان او را سرنگونی طلب با بار مثبت کلمه دانست که آن ها را.

رفرم گرایی ـ مخصوصاً در جنبش بزرگ و سراسری جاری ـ دست و پای کسی را نگرفته بود و نگرفته است که مبادا انقلاب کند. رفرم گرایی حرف های خودش را زده است و می زند، و این حق طبیعی این گرایش سیاسی موجود در همه ی جهان است به نزد کسی که نه بر روی کاغذ، بلکه در صحنه ی عمل، به تکثر آرا اعتقاد داشته باشد.

بله؛ اگر سرشت ما به گونه یی باشد (یا شده باشد) که سرنوشت ما را نه توده ها و آنچه در جامعه ی خودمان می گذرد، بلکه کشور های خارجی و «مماشات گران» و «مخالفان مماشات» تعیین کنند، می توانیم این گونه استدلال کنیم که چون «مماشات گران»، بیشتر به رفرم علاقه دارند، و «مخالفان مماشات»، بیشتر به سرنگونی فکر می کنند، پس حضور رفرم گرایان در صحنه ی سیاست، مانع «مخالفان مماشات» در کمک به ما در امر سرنگونی نظام شده است و می شود. و این استدلال، طبعاً در آن صورت، یک استدلال منطقی و بی خلل است. به خصوص که از اصل «تأثیر و تأثر» هم به درستی و بدون نیاز به سفسطه و مغلطه، می شود در استدلالمان بهره بگیریم.
اما فقط در آن صورت. یعنی در صورتی که سرشت ما به گونه یی باشد (یا شده باشد) که سرنوشت ما را نه توده ها و آنچه در جامعه ی خودمان می گذرد، بلکه کشور های خارجی و «مماشات گران» و «مخالفان مماشات» تعیین کنند.
البته «مخالفان مماشات»، با همان شرایطی که دارند و با همان دستان خونینشان که از عراق و افغانستان در همسایگی ما تا آمریکای لاتین و آن طرف تر و این طرف تر جهان دراز شده است، و با سربازانشان که دخترکان ۱۲ ساله ی کشوری را که آن ها دیکتاتوری حاکم بر آن را سرنگون کرده اند پس از تجاوز به قتل می رسانند و خانواده ی قربانی را هم که می پرسند «آخر چرا؟» درجا ـ کنار جسد دخترک ـ گلوله باران می کنند و خانه را هم به آتش می کشند و می روند و در ستایش این قهرمانی خود ترانه یی می سازند و به منظور آرامش بخشیدن به بقیه ی همکاران (در شب های غربت و دوری از وطن) با گیتار اجرا می کنندش و دسته جمعی به سلامتی دموکراسی اهدایی به مردم سرزمین آزاد شده می نوشند و می خورند و پا می کوبند و دست می افشانند...

این سخن را علی الحساب فرو نهیم و دمی به این بیاندیشیم که تسریع (و نه پیدایش) تصاعدی تکه پاره شدن نظام، و ریزش لحظه به لحظه ی نیرو های آن، و حتی تضاد های هر دم رو به فزونی خود اجزای درون جریان حاکم با یکدیگر، تا اندازه ی زیادی محصول سیاست رفرم گرایان، و به خصوص تاکتیک های سنجیده ی «همراهان جنبش» است که به عنوان چتر حفاظتی جنبشی متکثر و متشکل از رفرم گرا تا انقلاب گرا عمل کرده اند. و نیز قدرت انطباق فعال آن «همراهان» (همراه = همراهی کننده، و نه الزاماً موافق و همفکر) با خواست های خودِ جنبش و توده های آن.

ولی حالا که آن «همراهان» را عملاً بازداشت کرده اند، دو خطر بزرگ، دو طرف قضیه را تهدید می کند:
در طرف خامنه ای و بالادست ها و زیردست های او، و کلاً در طرف «کودتا گران»، خطر ورود جنبش به فاز نهایی که احتمالاً دیگر بر خلاف گذشته، «مسالمت آمیر» باقی نخواهد ماند، و با «قهر انقلابی» نیز در هم خواهد آمیخت، و یا دستکم به سوی آنچه «رادیکالیسم» نامیده می شود خواهد رفت.
و این، روی هم رفته به نفع جنبش خواهد بود. اما به شرطی که بتواند برای خطری که خودش را تهدید می کند چاره یی بیاندیشد:
در طرف جنبش، خطر اصلی، فرو پاشیده شدن بیشتر مرکزیت است. خطری که پیشتر از این نیز وجود داشت و اکنون مضاعف شده است.
امروز دیگر نیازی به توقف در این موضوع بدیهی یا بدیهی شده نیست که بزرگ ترین نقطه ی ضعف این جنبش ـ از همان آغاز تا حالا ـ عدم وجود یک مرکزیت منسجم و سازمان یافته بود و هست. و این را چندان غیر طبیعی هم نباید دانست، و حد انتظار خود را باید با واقعیت متنوع بودن خواست ها و متنوع بودن نیرو های تشکیل دهنده ی جنبشی اندازه گرفت که محصول فوران یکباره و غیر منتظره و پیش بینی نشده ی بغض های ترکیده ی سی و دو ساله است.

و چون نیازی به توقف در این موضوع بدیهی یا بدیهی شده نیست:
ـ باید به فکر حل (حل نسبی) مشکل عدم وجود یک مرکزیت منسجم بود. و این بحث بحثی است جداگانه و دشوار. و معلوم هم نیست که به این زودی ها به نتیجه ی عینی مثبتی برسد.
ـ نباید اجازه داد که همین انسجام نسبی نیرو های درون جنبش، و همراهی آن ها با یکدیگر، بازیچه ی دست فرصت طلبانی شود که از همان آغاز ابراز همدلی شان با جنبش نیز صداقتشان زیر سئوال بود و هست. سیاست بازان حرفه یی و هفت خط و هفتاد خطی را می گویم که با برخورداری از امکانات برخی رادیو تلویزیون های فارسی زبان خارج از کشور، می خواستند و می خواهند که هم قبایی از این جنبش برای خود بدوزند و هم خط و خطوط اصلی جنبش را منحرف سازند.
صریح تر از این نمی گویم، و عاقلان را اشارتی کافی است....
این روز ها شاهد تردید آفرینی های اینان ـ به خاطر منافع شخصی و سهم خواهی بیشتر ـ نسبت به جنبش و بعضی از ارگان ها و افراد فعال آن هستیم.
شایعه پشت شایعه. تهمت پشت تهمت. دروغ پشت دروغ. و همه با یک حرفِ در عیان ناگفته:
ـ سهم ما را هم به اندازه ی کافی بدهید؛ وگرنه نشانتان می دهیم که چه ها می توانیم با شما بکنیم!

راه مقابله با اینان، شفاف سازی است. و یکی از شفاف سازی هایی که باید انجام بگیرد این است که تشکل ها و ارگان هایی که به نام جنبش، و به طور اخص به نام «جنبش سبز» سخن می گویند، ماهیت و هویت و اهداف تشکل و ارگان خود، و نام اعضای تصمیم گیرنده ی خود (به جز اعضای داخل ایران) را اعلام کنند و قضاوت را و انتخاب را به عهده ی دیگران بگذارند.
در این صورت است که هم دیگران خواهند توانست در مورد همراهی یا عدم همراهی با آنان تصمیم بگیرند، و هم سهم خواهان و باج بگیران فرصت طلب نخواهند توانست بیش از این به منظور چانه زنی در بالا، به پخش شایعه و تهمت و دروغ در پایین، از طریق رسانه هایی که همراه با امکان های مختلف دیگر ـ قطعاً نه محض رضای خدا ـ در اختیارشان قرار داده شده است ادامه دهند.

این درست است که تظاهرات ۲۵ بهمن که ایده ی آن به یُمن هوشیاری و شهامت و پایداری و وفای به عهد موسوی و کروبی ـ به عنوان دعوت کننده ـ مطرح شد، و خودش به یُمن حضور همبسته ی مردم در سراسر کشور (و شاید این بار به لحاظ جغرافیایی، بسیار فراگیر تر از همیشه) برای بیرون کشیدن حقوق از دست رفته ی خویش از حلقوم کلیت نظام شکل گرفت و تحقق یافت، نه یک گام و دو گام، که ده ها و ده ها گام به جلو بوده است، و فصل کیفاً جدیدی را رقم زده است.
درست است این. اما نادرست خواهد بود اگر گمان کنیم که می توان لباس های فصل و فصل های پیشین را در فصل جدید نیز بر تن نگاه داشت.
آن لباس ها دیگر به گذشته تعلق دارند، و برای فصل جدید لباس های جدید باید بر تن کرد. نمی بینیم که حتی طبیعت هم همین را می گوید؟
کدامیک از ما نخستین برگ های روییده بر تن نخستین درخت سر راه خود را زود تر از دیگران دیده است؟
۲۷ اسفند ۱۳۸۹

توضیحات:
۱) راه نجات، هیچ به جز انقلاب نیست/جز این هر آنچه هست به غیر از سراب نیست
به همین قلم:
www.ghoghnoos.org
۲ ) با «ویراست یا بی «ویراست»، وقت عبور از کلیت نظام است ـ به همین قلم:
www.ghoghnoos.org
۳ ) کاری کنیم تا که نکردند کارمان/با کیمیایشان مس ما زر نمی شود
به همین قلم :
www.ghoghnoos.org
۴ ) در گذار از ۲ خرداد ـ نوشته و منتشر شده در اسفند ۱۳۸۱
www.ghoghnoos.org
به جای اذیت کردن موسوی، کار خودمان را بکنیم ـ نوشته و منتشر شده در شهریور ۱۳۸۸
www.ghoghnoos.org

٭ نکته یی بدون تفسیر، برای خوانندگان نکته سنج:
در پی انتشار مقاله ی قبلی من (با ویراست یا بی ویراست، وقت عبور از کلیت نظام است) که لینک آن در همین پاورقی هم آمده است، موج جدیدی از هرزه نویسی و هرزه درآیی علیه من به راه افتاده است. به این «جرم» که در بخش کوچکی از آن مقاله، آن هم بدون نام بردن، و با رعایت همه گونه چپ و راست قضیه، و با چندین تبصره، به بدفرجامی تحت الحمایه ی دشمنان سوگند خورده ی تمام مردم جهان و به خصوص ایران و منطقه قرار گرفتن و تکیه کردن به آن ها اشاره کرده بودم.
برای نمونه، از میان موارد خارج از شمار تشکیلاتی و نیز به ظاهر مثلاً غیر تشکیلاتی («عناصر خودسر»)، یک مورد کوچک را عیناً به نقل از کامنتی که در باره ی من در زیر همان مقاله نوشته شده است در اینجا می آورم:
«نمیدانم چرا ایشان و کسانیکه در نقش ترکه پُشت دُهل ایشان عمل می کنند شده اند احمد خاتمی دهان خروجی نظام [مقعد و مخرج مدفوع نظام] که فقط قد و بالای مقام عُظما و سرتاپای نظام مقدس جمهوری اسلامی را خراب اندر خراب می کند ! آیا هیچ فکری به حال غُسل بعد از این خرابی را هم کرده اند که در این خشک سالی و کمبود آب هم باعث کم آبی بیشتر و هم بالا بردن مخارج مصرف آب می شود؟! حتما دهانهای این حضرات مانند احمد خاتمی به منبع لایزال نظام الهی وصل است و اولا از بس نجس است نیازی به شست شو ندارد، ثانیا، مخارجش را سربازان گُمنام می پردازند.»