کلاغ


مهری کاشانی


• تا همین اواخر ، پدر
تا وقتی دستش نمی لرزید
یک کلاغ می کشید و
یک درخت بلند ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
يکشنبه  ۱۵ اسفند ۱٣٨۹ -  ۶ مارس ۲۰۱۱


 تا همین اواخر ، پدر

تا وقتی دستش نمی لرزید

یک کلاغ می کشید و

یک درخت بلند

کلاغ و درختش دیگر چین خورده بود که

سر و کله ی یک کلاغ   در سه کنجی دیوار ته باغ

پیدا شد

ته سفره می خورد و

مثل رضا شا ه قدم می زد درآن حدود

گردنبند خواهرم که گم شد

هیچ کس شک نکرد به او

تا وقتی جفت و بست ش پیدا شد

در حوزه ی سلطنت اش

مچش وا شد

دیدند همه

من ؟خود من دیدمش در یک غروب

غروب و خانه ی خالی

با دقت و

با تکان های کنجکاو سرو د مش

به سوراخ سنبه های در ور می رفت

انگار باید کوچک شود

یا بزرگ بزرگ                                                                                                                                 تا   از در بگذرد

دیگر همه می دانستیم

همه می دیدیم نیروئی مشکوک

    در ته باغ

در دایره ی نمناک برگ ها

گوش به زنگ

خواب و بیدار می شود          مادر گفت

این سیاه بال   سیا ه دل است و   کینه توز

رخت های روی بند را جر می دهد

به رنگی ها گل می ما لد

مثل عنکبوت تار می بندد

به سفر ه های سفید و

عجیب تر

در حوضچه ی پراز ماهی نان می اندازد

تا   شکار کند . سارا گفت ، دیکتاتور .

به کلاغ می گفت دیکتا تور.

گفت کتاب های مرا می دزددو

چال می کند .



آن روز فضله ی دیکتا تور

شل و سیاه می چکید

از سر و روی رادیو

رادیو روشن بود و قار قار می کرد

دیکتا تور قدم می کرد اتاق را و

مثل سمسار دید می زد اثاثیه را

من مبهوت که مدعی آی مدعی

پشت به من

رویش به باغ بود

در یک آن

خودش یا سایه اش

آنقدر شد که اتاق تاریک شد

به هر کس گفتم خندید

سا را هم خندید که

یک گربه ی خط و خالی

برای تو پلنگ می شود گاهی

خندیدند همه

کلاغ با با ؟

سعید گفت انگار پر به پرش می دهند

وگرنه از خود ماست

کلاغ با با ست

گفتم بیرو نش کنیم

گفتند ،   بیرونش کنیم؟

پدر مرده بود

و روحش تابناک موج می زد در خانه

دیگر صبح ها ساعت نمی گذاشتیم


به وقت زنگ ساعت

که پدر کوک می کرد

قار ،قار کلاغ بود که بیدارمان می کرد .

مادر گفت کلاغ ها

همد یگر را صدا می زنند

درخت به درخت

دیوار به دیوار

محله به محله

جمع می شوند با هم

گفت   می ریزند توی خانه

ما بی خیال بودیم و سر خوش

و قار می زدیم با کلاغ ها

ما .

من

    سیما

    سارا

    سینا

      سعید    .

تا روزی که باد آمد

خاک هوا کرد و   

پا پیچ در و پیکر شد

نشست روی میز

سر بخاری

روی آینه

دیگر همهمه ی قار قار بود و

ما که مست کرده بودیم

از صدای شکستن

از پا زدن

از ریختن   

مست کرده بودیم

با بال گنجشگ

با گلوی بلبل قار می زدیم

کا سه های قدیمی سکوت را شکسته بودیم

بی حوصله گی می آورد

سینای کم حرف به حرف افتاده ود

که   پدر هیچکاک را نمی شناخت   

اما خلق اولین پرنده کار او بود

اگر بو د................؟

عمو که ایده ئو لوپی می بافت یک عمر

با شگفتی گفت   

این روی همه ی دست هاست

دائی لال دلخور دست روی دستش کوبید

یعنی روی این دستبند ها ؟

یکی فریاد کرد دیگر شهر ما   ، شهر هرت نیست

شهر ما است .

دیگری گفت دل و جرئت دزد به باد می رود

از این باد.

مادر فریاد می کشید

به بندید در ها را       به بندید                                     کلاغ ها ردیف شده اند روی دیوار

سر چینه ی دور تا دور باغ

از کلاغ سیاه شده بود

مادر هوار می کشید تا

وقتی من و سعید و سارا و سینا را دید

نشسته بودیم لب هره ی دیوار

باز فریاد کشید به بندید

دیگر کسی جز قار نشنید .         

کلاغ