چـرا فرهنگ ایران فرهنگ گل و بلبل است؟


منوچهر جمالی


• سیمرغ (=هما= عنقا= ققنس=سمندر=اردیبهشت= فروردین ..) و «سروش»، دو خدای ایران هستند که نامشان هیچگاه در ادبیات ایران، فراموش نشده است و هرگز نخواهد شد. این دو خدا، خدایان خانواده سام و زال و رستم بوده اند، و پیوند ناگسستنی با همدیگر داشته اند. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنج‌شنبه  ۲ دی ۱٣٨۹ -  ۲٣ دسامبر ۲۰۱۰


 چـرا فرهنگ ایران فرهنگ گل و بلبل است؟
گـُل = سیمرغ ، بلبل = سروش
آشکارشدن سیمرغ درسروش
آشکارشدن ارتا در«مهـروخرد»
اشـه = فـنومِن= آشکارشونده
حقیقت،ازگوهرخودچیزها،آشکارمیشود

بلبل ازفیض گل آموخت سخن، ورنه نبود
اینهمه قول وغزل، تعبیه درمنقارش- حافظ
گوش بگشای که بلبل به فغان میگوید :
خواجه ، تفصیرمفرما،..... گل توقیق ببوی- حافظ

سیمرغ (=هما= عنقا= ققنس=سمندر=اردیبهشت= فروردین ..) و «سروش » ، دو خدای ایران هستند که نامشان هیچگاه در ادبیات ایران، فراموش نشده است وهرگز نخواهد شد . این دو خدا ، خدایان خانواده سام وزال ورستم بوده اند ، وپیوند ناگسستنی با همدیگر داشته اند . آنچه درسیمرغ هست ، درسروش، آشکارمیشود /سیمرغ ، درون وگوهر خود را درسروش مینماید ، و هرانسانی، سروش ویژه خود را دارد . سروش ، یکی ازپنج بخش فطرت انسان درفرهنگ ایرانست . سروش، پیکریابی « فردیت انسان و استقلال بینش فرد انسانی » است . به عبارت دیگر، حقیقت ، بیواسطه ازدرون هرفردی به او، آشکارمیشود . سیمرغ که ارتا باشد ، درسروش ، آشکاروپیدا میشود . این روندِ آشکارشدن را یونانیها ، « فنومن » میگفتند ، فرهنگ ایران بدان « اشه » میگفته است که واژه « آشکار» ازهمان ساخته شده است . خدا یا حقیقت که درژرفای بن ، تاریکست ، درتحول گوهری ، پیدایش می یابد . آنچه دردرون هست ، تبدیل به چیزبرونی میشود . درونسو، برونسومیشود و ازبرونسو ( پدیده ، فنومن ) میتوان ، حقیقت یا گوهرهمه چیزهارا شناخت ( فنومنو لوژی = پدیده شناسی) . خانواده رستم بدان ، « پیدایگی» میگفتند . هنوز بلوچ ها به زاده شدن، « پیدا شدن » میگویند . انسان دراثراین « اشه یا شفافیت ودرون نمائی خدا که حقیقت درون هرچیزیست » ، میتواند « گوهربین » باشد ، و نیک را ازبد تمیزبدهد . ارتا ، « گوهرتاب » است . گوهرتاب ، به پیراهنی که زنان در موسم گرما دربرمیکنند، میگویند که چنان لطیف ونازک میباشد که بدنشان از اندرون مینماید.
به ر ِشته زر، خورشید ِ نور بافنده
که بافت برقد گیتی ، « قبای گوهر تاب » - خاقانی
سیمرغ ( ارتا هست وبهمن ، تحول به ارتا می یابد ) ، بیان همین شفافیت یا گوهرتابی ( بُن فرا تابی ) هست وسروش ، بیان همان « گوهربینی = بُن نهفته را دیدن» است . ازاین رو ، « سروش » ، پیکریابی ۱- خوشبوئی و ۲- خوشروئی و٣- خوشنوائی است که درست ارتا یا سیمرغ دراو آشکارو پدیدارمیشود. گوهرنخستین هرچیزی دربرون ، تبدیل به ۱- رنگ وروی ۲- بوی ٣- نواوآهنگ میشود . این شفافیت و درون نمائی ارتا در خوشبوئی وخوشروئی وخوشنوائی سروش ، پیوند یابی سیمرغ ( ارتا ) را با همه پدیده ها ی ( فنومن های ) گیتی یا دنیا مینماید، واین « اشه و اشی » نام داشت .
برای شناخت مفهوم ژرف ودقیق ِ « اشه واشی » ، باید واژه هائی را شناخت که ازآن هنوز درزبان زنده باقیمانده است . از واژه « اشه » ، واژه های ۱- « آشکار» و ۲- شاگرد ( اشا گرد ) و٣- شکم ( اش+ کم = ash-kom ) و۴- اشکوب =ash-kop سقف یا بام یا ۵- « آشپز» و « آش »   ساخته شده است ، ودراوستا به چشم ، اشی گفته میشود . دراینهاست که پدیده « اشه = آشکارشوی » ، ملموس ومحسوس میگردد . در« اشه » ، پیدایش ذات وگوهر، بطور مستقیم وبیواسطه ، دراثرتحول ودگردیسی مطرحست . درهمان شاهنامه دیده میشود که گرمائیل که سیمرغ ، خدای آسمان و ارمائیل که ارمئتی خدای زمین و جفت اوست ، وباهم درهرتخمی درگیتی هستند ، آشپز ضحاک میشوند . خدا ، مانند الله درشریعت اسلام ، قهارومنتقم وشکننده و حاکم نمیگردد، بلکه « آشپز» مردمان میشود ! آنها میکوشند با آشها ، کام ضحاک را دگرگونه سازند ، تا ازخونخواری دست بکشد . کاری را که ایرانیان با ساختن عرفان کردند ، ولی ضحاک با بلعیدن این آش ِعرفانی ، ضحاکترشد . درست « شکم = اشکم » که نماد یکی از برترین نیازهای انسانیست ، با « اشـه » کار دارد ، ومسئله حقیقت میباشد . اینکه ارتا ، یا سیمرغ ، خودش آش می پزد ، تا با گرمای آب ، گوهرحبوبات ودانه ها و بوی افزارها را پدیدارسازد وانسان بتواند ببوید ومزه کند و درشکم آن را به گوارد تا آتش زندگی را درانسان بیفروزد ، راه را برای درک بهتررابطه سیمرغ ( ارتا ) با سروش بازمیسازد . درشاهنامه میآید که سروش خجسته
فروهشته ازمُشک تا پای موی    به کردارحوربهشتیش روی
سروش گیسوئی ازمُشک داشت که تا پایش فروهشته بود . به عبارت دیگر، سراپایش مشک بود و بوی مهر می پراکند . همین بوی مهرسیمرغست که در فرود آمدن ازالبرز ( شاهنامه ) ، سام را بکلی منقلب میسازد .
زبویش جهانی پرازمشگ شد   دو دیده مرا با دولب خشک شد
زمهروی و بویه پور خویش خرد درسرم جای نگرفت بیش
خدا، مانند یهوه والله ، امربا هیبت نمیدهد ، بلکه با بوی مهری که میپراکند ومیافشاند، انسان را منقلب میسازد . موی سر، اینهمانی با ارتافرورد یا سیمرغ دارد . مو، اینهمانی با گیاه داده میشود و به ویژه خود واژه « مو» به معنای « نی » هست ( موئیدن نی ) . ازشیرابه گیاهان ، بو ورنگ فراهم میآورند . و«مُشک » دراصل ، به بوی خوش برگ وریشه وشکوفه گیاهان گفته میشده است نه به ناف آهوی ختن . و ارتا واهیشت = اردیبهشت ، «هوچیتره » ، یعنی زیباروی هست ، و واژه «بهشت» نیز ، فقط صفت گوهری ارتا هست ، نه خانه ای ومحلی . پس سروش ، همبستگی واقتران ، خوشبوئی وخوشروئی باهمست . دراین شعر شاهنامه ، سخن از موی مشگین وروی بهشتی سروش میرود ، و لی سخنی از « خوشنوائی » او نمی یابیم . درحالیکه سیمرغ ، هم ۱- بویا ست و وهم ۲- نقش ورنگ است و هم٣ - آهنگ ونوای دل انگیز موسیقی است . سروش نیزپیکریابی این سه برآیند سیمرغ باهمست . سیمرغ یا ارتا ، تحول به سروش می یابد . اینست که همه خدایان ایران ، «سروش » بودند ، چون همه « آشکارشوی سیمرغ » درچهره های گوناگون بودند . ارتا یا « بُن آفریننده درهرجانی » ، دراین سه چهره اش ، پدیداروآشکارمیشود ، ولی اغلب به همان انبازی واقتران « خوشروئی و خوشبوئی » که نماد ش « روی وموی » بود ، اکتفا میکردند . « روی وموی » ، یا « رنگ وبوی » ، دو برآیند جداناپذیر « زیبائی حقیقت یا خدا » ازهمدیگر بود ، و در عرفان ایران نیز این اندیشه ، استوار باقی ماند . نام دیگر گل ، « بوی رنگ » هست . عرفان درست همین تجربه اقتران موی وروی ، یا بوی ورنگ را درسیمرغ ، اینهمانی با کفر وایمان داد که ازقرآن برآمده بود ، و بدینسان رابطه کفر وایمان را که اساس اسلامست ، آرام وبیسروصدا ، واژگونه ساخت . عرفان ، کفر را اینهمانی با موی وبوی میدهد ، و ایمان به اسلام را اینهمانی با روی میدهد ، و با تردستی ، نه تنها تضاد میان آنهارا منتفی میسازد ، بلکه آنهارا ، دو برآیند جداناپذیرو متمم زیبائی وحقیقت میداند . اسلام را با کاربرد ِ همان اصطلاحات خودش ، شکست میدهد . هنگامی این دو ، پیوسته به همند ، اصل زیبائی هستند و برانگیزنده عشقند ، و وقتی بریده ازهمند یکی حق ودیگری باطلست ، و دوگونه ایمان متضاد باهمند ، که به کلی تجربه زیبائی را درانسان ازبین میبرند و ریشه عشق را که با ایمان درتضاد است ، ازجا میکنند . عرفان، با اینهمانی دادن موی با کفر و روی با ایمان ، از تضاد دوگونه ایمان ، راه را برای «عشق به زیبائی حقیقت » گشود ، واین تنها برپایه درک ژرف فرهنگِ سیمرغی ایران ، میسرمیشد ، چون زیبائی سیمرغ = سروش ، درست دراین پیوند خوشروئی با خوش موئی ، پیدایش می یابد . زیبائی خدای مهر، دراین پیوند، آشکارمیشود ( فنومن میشود ) . ( اشعار ازعطار)
زلف پریشانش به یک تارموی    جمله اسلام ، پریشان کند
لیک زعکس رخ او ذره ای    بتکده ها جمله پُرایمان کند

گرگویندت که کافری چیست   گوعاشق زلف پرشکن باش
ورگویندت که چیست ایمان    گو روی تو بین ونعره زن باش

ماهرخا هرکه دید زلف تو کافربماند
لیک هرآنکس که دید ، روی تو دیندارشد ...
روی تو وزلف تو ، کافت ( که آفت ) کفرست ودین
رهبر عطار گشت ، رهزن عطارشد
ازرابطه متضاد به موی یا به روی ( ایمان به این دین و ایمان به آن دین ) ، به رابطه پیوند آن دو تجربه ، در زبیائی میرسد ، و دست از ایمان وکفر وتضاد آن دو میکشد   :
چو عاشق را نه ایمان ونه کفرست
زکارموءمن وکافر میندیش
چرا همین سروشی که خوشبووخوشرو، یعنی گل هست ، خودش، بلبل هم هست ؟ این چه گلیست که دردیدن روی وبوئیدن بوی خود ، نوای عشق میسراید ؟ ما درادبیات ایران، می بینیم که بلبل درعشق گل میسراید ولی هیچگاه درجائی خبری ازآن نیست که بلبل ِ هزاردستان ، خودش همان گل خوشبو وخوشرونیزهست . اکنون بسراغ کشف این نکته ژرف میرویم .

فرهنگ گل وبلبل ، یا فرهنگ ِ سیمرغ وسروش

گهگاه به شوخی یا تمسخر، ازفرهنگ گل وبلبل ایران ، سخنی گفته ایم ویا شنیده ایم و بندرت بدنبال آن رفته ایم که دریابیم چرا این فرهنگ را فرهنگ گل وبلبل میخوانند ، و چرا درست همین « گل وبلبل » نه تنها گوهر فرهنگ ایران است ، بلکه « فطرت هرایرانی » نیز می باشد . آیا ما هنوز همان بلبلیم که مشگ سیمرغ را میبوئید وروی زیبای اورا می دید و سرود زیبائی ومهر ِآشکارشدن اورا درسراسرانسانها وطبیعت میسرود ؟
گل ( وَرد= ورت ) که گل سرخ ( سوری ) باشد ، گل ویژه سیمرغ یا ارتا فر- وَرد است . درکردی به اردیبهشت ( ارتا واهیشت ) ، «گولان» میگویند . گل یا گول ، دراثرگلبرگهای گوناگونش که درمیان به هم پیوسته اند ، معنای خوشه را هم دارد ( ارتا خوشت ) ، گل ، یکی ازخوشه هاست و ارتا ، گل هست . نام دیگرش نزد حافظ وخواجوی کرمانی وعبید زاکان، « گلچهره » است . گلچهره ، دومعنی دارد ، یکی به معنای آنست که رویش مانند گل ، زیباست ( هوچیتره = صفت ارتا ) و معنای دیگرش آنست که ذات وگوهرش، خوشه بودن ، به هم پیوسته بودن ، یا مهر است . ازاین رو، همه گلها چون خوشه اند ، پیکریابی خدایان ایرانند . بلبل نیز ، سروش میباشد . میترائیسم ویزدانشناسی زرتشتی ، با این ویژگی سروش چندان رابطه خوبی نداشته اند و ازاین رو درآموزه هایشان ، این ویژگی بسیارمهم را که مورد مصرفشان نبوده ، کنار نهاده اند . درکتاب میتراس Mithras، نوشته راین هولد مرکلباخ ( Merkelbach) سنجاقی منسوب به میترائیان را نشان میدهد وروی این سنجاق ، درست درجائی که باید تصویر سروش ( کاوتوپاتس ) باشد ، یک بلبل است . ازاینجاست که متوجه شده اند که سروش همان بلبل است . رومیها ، سروش را « Perses » یعنی « ایرانی » مینامیدند . سروش ، با ایرانی ، اینهمانی داده میشده است . ایرانیها ، هویت سروشی دارند . چرا رومیها ، منش ایرانی را سروشی میدانستند ؟ ازجمله نامهای بلبل ۱- بوبـَر ۲- بو بـَرد ٣- بو بـَردک میباشند ( لغت نامه دهخدا ) . بلبل مرغیست که « بو میببرد » . « بوی دادن » ، یعنی « آبستن ساختن » . با گرد درختان نر، درختان ماده اشان را « بو میدهند » ، یعنی جفت و آبستن میکنند . ازاین رو به آسانی میتوان شناخت که « بو بـُردن ازچیزی » ، به معنای « جفت شدن وآبستن شدن ازتخم یا نطفه آن چیز » است . انسان ، بو میکشد . چیزی برای مهرورزی ، انسان را میکشد و انسان آن چیز مجهول را درتاریکیها ، میجوید تا با آن پیوند یابد وازاو آگاه گردد . ازاین رو ایرانیها ، همه حواس انسان را ، « بوی » مینامیدند . انسان ، نه تنها با بینی اش ، بوی گل وسپرغمها و ... را بدرون ریه اش ( = پری = سیمرغ ) با دم ( باد = وای = روان ) فرو می هنجد تا آتش جان را برافروزد ، بلکه با تمام حواسش ، پدیده ها را در گوهر وجانش ، فرو می هنجد ( میکشد) ( به سخنی دیگر، همه محسوسات را تنفس میکند ) ، و بدینسان با گوهروحقیقت چیزها، جفت میشود وبا آنها میآمیزد وبا آنها مهرمیورزد . خرد ، چیست ؟ خرد ، جمع این بویها یا پیوستن وخوشه کردن این محسوسات باهمست . سروش ،« بـَرسَم » است ، بستن چند شاخه بویا ، با مو، بهمست . ودرست این کار را سروش میکند . بویها (بینش محسوسات ) را باهم ، دسته میکند ( موکه بو باشد ، اصل پیوند میشود ) . سخن از« بو بردن » بود . امروزه واژه « بـُردن » ، بیشتر یا تنها ، به معنای « حمل کردن » است . ولی دراصل معنای « آبستنی ومادری » و « انتظاروصبروشکیبائی مادری را درحمل کردن تا زاده شدن ، داشتن » بوده است . مثلا اصطلاح « بردباری » ، تنها به معنای تحمل هردردی وصبرکردن بر هردردی نبوده است ، بلکه درست همین « شکیبائی و پذیرفتن حمل ماهها کودک را درخود و کشیدن درد زه » بوده است . انسان در برخورد با تجربیات یا پدیده ها یا اندیشه های دیگران ، « بـُردبار» است. دراروپا پدیده « تولرانس = tolerance» بیان آنست که عقیده وآموزه دیگری را بطورکلی باید تحمل کرد وازآن آشفته نشد ، ولی از درگیرشدن با آن نیز پرهیزید . ولی فرهنگ ایرانی- ارتائی ، « بردبار» است ، از هرعقیده وفکری ، آبستن میشود و به آفرینندگی انگیخته میشود .   یزدانشناسی زرتشتی ، دو سوء استفاده وتحریف بزرگ ازاین واژه « بـُردن » کرده است ، که گزند فراوان به فرهنگ سیاسی واجتماعی ایران زده است . « دین » ، اساسا به معنای « آبستنی و دانائی = دانشی که ازگوهرخود انسان زاده میشود » هست . « دین » درایران ، به معنای دانائی درانسان ، آبستن شدن ازتجربیات وزادن آنهاست . دین ، بینش زهشی ازانسان است . انسان ، سرچشمه بینش است . همه ادیان امروزه ، از دید مفهوم « دین » درفرهنگ ایران ، بیدینی وضد دین شمرده میشوند .
در یزدانشناسی زرتشتی ، دین ، آموزه وامی میشود که انسان آنرا ازاهورامزدا میگیرد و آن را حمل میکند ( معنای بردن ، به حمالی خشک وخالی کاسته میشود ) . البته جمشید ، از « حمل چنین دینی وبینشی » سر می پیچد ، و ازدید موبدان، بزرگترین گناه را میکند . چون جمشید، مستقیما ازجفت شدن حواسش با پدیده ها ، آبستن میگردد ، و خرد وفهم ازاو پدیدار میشود . اینست که درمتون زرتشتی به اصطلاح « دین بردار = den-burtaar » ، معنای واژگونه داده میشود و با نهادن « حمال » به جای « آبستن » ، انسان ، اصالت خود را دربینش از دست میدهد . ما هم امروزه درهمان راستا کسی که دین را حمل میکند وحمال یک آموزه یا معتقد به آن آموزه است ، « دین بردار» میگوئیم . محمد هم درقرآن ، آدم را حمال دین ، که امانت الله است ، میداند . هم جهان وطبیعت ، از این حمالی ، سرمی پیچند واین حمالی افتخارآمیزنصیب آدم ومسلمانان میشود . دین و عهد ، وبینش ، امانتی از الله میشوند که انسان باید ازآن پس ، حمال آن باشد . « حمالی بینش وامی » ، جانشین « بینش زایشی » ازخود انسان میگردد و اصالت انسان ، حذف میگردد . همچنین به اصطلاح « فرمان بردن=framaan-burtan » ، چنین معنای غلط و واژگونه داده شده است . آبستن شدن به اندیشه (= فرمان ) ، تحول به حمالی آن « امر= فرمان » میگردد . فرمان ، به معنای « اندیشه ومشورت » است و فرمان بُردن ، به معنای « آبستن شدن ازیک اندیشه » هست ، و اساسا معنای تابعیت واطاعت را ندارد . بدینسان ، متون زرتشتی ، سروش را که « تنو مانتره » است ، به تنی که پیکریابی کلمات اهورامزداست ترجمه میکنند ، درحالیکه به معنای « زهدانیست که حامله ازاندیشه یا سرود یا مانتره انگیزنده وآفریننده » است . نام بلبل که همان سروش باشد ، بوبرد است ، آبستن به بوی است ، آبستن به مهر است . درشاهنامه سروش خجسته ( جوینده خوبی ) درشب میآید وکلید ی را که با آن ناپدید را میتوان گشود و پدیدارساخت ( اشه ) به فریدون میدهد
فروهشته ، ازمشگ ، تا پای ، موی
به کردار حور بهشتی اش ، روی
موی سر، به طورکلی ، ارتا فرورد( سیمرغ ) است و اینهمانی با گیاهان دارد . موهای سروش که همه ازمشگند( بوهای خوش هستند ) تا بپایش فروهشته اند . سراپای سروش ، پوشیده از عطرهای گوناگون است که در گیاهان سبزوروشن هست . ازاین رو به سروش ، « سبزپوش » میگویند . سروش که روند آشکارشدن خرد بنیادی ( آسن خرد ) در هرانسانیست ( سروش ، یکی از پنج بخش گوهریا فطرت انسان هست ) ، وجود همیشه سبز وهمیشه بویا هست. گیاهان درسبزشدن ، رنگارنگ میشوند و دربویا شدن ، مجموعه عطرها میگردند . این مجموعه رنگها بودن و مجموعه بویا ئیها بودن ( مجموعه شاخه های برسم بودن ) ، همان ویژگی « خوشه بودن ارتا » هست که گوهر یا آتش جان هرانسانیست . « بوی » در فرهنگ ایران ، دو رویه انباز وپیوسته به هم دارد . ۱- یکی آگاهی و هشیاری و بیداری است ۲- ودیگری ، مهر وپیوند و جفت جوئیست . ازاین رو هست که درادبیات ایران ، این اندیشه باقی ماند که انسان ، نیاز به رهبری ندارد ، چون بوی او ، به خودی خودش ، تنها رهبر است . این دو رویه انباز بوی ، بیان این محتواهست . این بویست که مارا به آگاهی ، به بیداری ، به هشیاری ، میکشد و پیوند میدهد . در زبان آذری هم ، « وو » که همان « بوی » باشد ، هم به معنای « بوی » وهم به معنای « آگاهی ووجدان » هست که درزبان پهلوی هست . ازاین رو ، سروش ، « بوی ارتا = بوی سیمرغ = مشک سیمرغ » هست . سیمرغ درسروش ، دربوی مشک ، آشکار( اشه ) میشود ، و انسان با هردمی که فرو می برد ( وای= باد ) ، « بوی » با آن آمیخته است و طبعا این بوی آمیخته با دم (= وای= سیمرغ = پری) ، انسان را بیداروهوشیارمیسازد . این بوی با دم ( باد= وای آذرفروز) درسینه وریه ( =که پری نیز نامیده میشود و سینه = سیناک همان سیمرغست ) جان را میافروزد و انسان دربوکردن و دم فروهنجیدن ، به خدا ( وای ) کشیده میشود . انسان به چیزی کشیده میشود که به او جان وزندگی میدهد . حقیقت هرچیزی، بوی آنست که با دم ، انسان درجانش به درون می هنجد و آتش جان دراو افروخته میشود .
این رابطه سروش با بوی ، بسیارمهم بوده است که در قطعه مربوط به سروش درشاهنامه ( داستان فریدون ) نیز دیده میشود که موهای فروهشته سروش همه ازمشکند . سراپای سروش ، مانند سیمرغ ( ارتا ) بوی مشک میدهد. سراپای سروش ، بوی مشک میدهد، یعنی « اصل مهر» است. همه جا بوی مهر را می برد . پس چرا درمتون زرتشتی یا میترائی ، دم از « سروشی زده نمیشود که پیکریابی عشق یا مهر است ؟ درحالیکه همه شعرای ایران میدانند که :
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
توخود چه آدمئی ، کز عشق بیخبری- سعدی
گل، یارحسن گشته و، بلبل ، قرین عشق
آن را تفضلی نه و ، این را تبدلی - حافظ

هم مـُشک وهم کلید
هم مِهـر و هم خـرد
ارتا ، در خرد انباز با مهر، آشکارمیشود
اشا ، خرد انباز با مهراست

دراین اشعارفردوسی می یابیم که سراپای سروش ، مشک یعنی « مهر» است . سروش ِ سراپا مشک ، به معنای سراپاسبزبوده است وسبز درفرهنگ ایران ، معنای « مهر» راهم دارد . ولی ازسوی دیگرسروش، دهنده کلید گشودن خوب وبد و پدید آوردن ناپدید ( اشه ) است . ارتا که بُن هر« جانی » است ، بر « اولویت جان » استواراست و طبعا برضد هرگونه تبعیض امتی ونژادی وطبقاتی وقومی وجنسی ... است . اکنون این خدا ، درسروش ، شکل « مشک » و « کلید » با هم می یابد . سروش ، هم مهر به جانها ست وهم خرد نگهبان جانها (بدون هرگونه تبعیضی) است ، که با کلیدش، هرانسانی میتواند خوب را ازبد تشخیص بدهد . سروش ، هم پیکریابی « مهریاعشق » است وهم پیکریابی « خرد » . وارونه آنچه بطور معمول اندیشیده میشود که « عشق » و « عقل » دو پدید متضاد وآشتی ناپذیر باهمند ، فرهنگ ایران ، استوار براصل جفت وانبازبودن خرد ومهرمیباشد . و درهمان اولویت داشتن جان بر ایمان درفرهنگ ارتائی- سروشی ، تعصب دینی ومذهبی و یا تعهد سیاسی ومسلکی را ، با « اولویت جان » مشتبه نمیسازد . ایمان دینی ومذهبی و تعلقات قومی وملی ونژادی وجنسی، همه ، نمیتوانند جان را ازاولویت بیندازند. سروش ، پیکریابی مشک وکلید ، مهروخرد باهمست . شاید خوانندگان غرق حیرت وسرگیجه شوند ، هنگامی بشنوند که در دوره ساسانیان ، به جلاد، « سروش وَرز» گفته میشده است . سروش که کارویژه اش شتافتن به رهائی جان هرکسی ازگزند و آزار بود ، به شغل شریف جلادی گماشته میشود ! این هنر موبدان وآخوندهاست که مهربه جانهارا تبدیل به « کین وجهاد مقدس » میسازند . برغم این تحریفات موبدی ، بلبل درمیان مردم عامی ، همان مهرورزو عاشق ابدی گل ( سیمرغ = جانان ) باقی ماند :
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که درچمن ، همه گلبانگ عاشقانه تست
زبور عشق نوازی ، نه کار هرمرغست
بیا ونوگل این بلبل غزلخوان باش – حافظ
ای پیک راستان ، خبر یار بگو
احوال گل ، به بلبل دستان سرا بگو – حافظ
قیامت میکند بلبل سحرگاه    مگر گل ، فتنه آخر زمان شد – اوحدی
ما درشگفتیم که چرا درمتون زرتشتی، خبری ازاین سروشی که بلبل دستان سرای عشقست نیست . ازسوی دیگر در همه این متون دیده میشود که برغم آنکه سروش ، « گوش- سرود خرد » نیز بوده است ، ازاین شغل نیز ، معزول ساخته شده است ، و« گوش- سرود خرد » ، اینهمانی با منقولات ( به ویژه منقولات دین زرتشتی ) داده شده است . درحالیکه گوش ، با سروش اینهمانی دارد و گوش درهزوارش ، هونیا ( هو+ نی ) یعنی « نای به » نامیده میشود که اینهمانی با « وای به » دارد که اصل رامشگری و خنیاگریست . واینکه درسروش یشت ، سروش ، تنو مانتره است ، به معنای آنست که زهدان یا سرچشمه « سرود= مانتره » است . درپهلوی ، به نی نوازی ، نی سرائی گفته میشود ، یعنی سرود ، آواز نی بوده است . چنانچه « یسنا = یز+ نای » که به سرودهای موجود دراوستا گفته میشود به معنای « سرود نی » است . «جشن » هم که « یسنا = یزنا » باشد سرود نی است . ونام خود بلبل ، چنانکه رد پایش درکردی هنوز باقی مانده است ، به معنای « نی لبک » است . درکردی به نی لبک ، بلول وبلویل گفته میشود ، که تلفطی از بلبل است .سروش، همان نای سیمرغ ، یا به عبارت دیگرهمان منقار سیمرغ یا قـقنس ( کوخ + نوس = نای+ بینی ) است که درگرشاسپ نامه اسدی ومصیت نامه عطار، دوصد نوای گوناگون باهم ازآن برمیآید که درهمه مردمان ولوله شادی میاندازد . خود نام سروش « osha+sra » ، به معنای « سرو= شاخ یا نای » بیداروهشیارسازنده درهوشبام ( اوشین گاه= سحر) است ( بلبل: مرغ سحری ) . سروش همان مرغ دستان سرائیست که با « سرود = مانتره » نایش ، مرد م را بیدارمیسازد .

بررسی ادامه دارد