کنش، بی کنشی، از خود بیگانگی
یک خوانش از دست نوشته های ۱۸۴۴


فرانک فیشباخ - مترجم: محمدتقی برومند (ب. کیوان)


• فرانک فیشباخ استاد دانشگاه تولوز II است. او نویسنده اثرهای زیادی درباره تاریخ فلسفه آلمان از فیخته تا مارکس (شامل هگل، مکتب هگلی و شلینگ) است پس از تفسیر این زنجیره تاریخی در ارتباط های «هستی شناسی کنش» او تلاش می کند، نشان دهد که مارکس در چه چیز هم زمان وارث این سنت است و آن را با پی افکندن نقد بنیادی ذهنیت مدرن نوسازی می کند ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۱۹ آذر ۱٣٨۹ -  ۱۰ دسامبر ۲۰۱۰


« زیرا برتری انگارها، و قدرت کنونی اندیشیدن
                                    خود را برتر از عین تصور می کند»
                               اسپینوزا ، اتیک، III ،


            شرح تعریف عمومی احساس ها
            با این که مارکس مبتکر مفهوم از خود بیگانگی نیست (یعنی هر دو اصطلاح Entfremdung یا Entäusserung را بی تفاوت به کار می برد و حتا گاه در یک جمله آن ها را مترادف قرار می دهد) ، اما نمی توان انکار کرد که او کسی است که با جاری کردن این مفهوم در پهنه تئوری اجتماعی (۱) کاربرد آن را در فراسوی بررسی آگاهی مذهبی و تئوری مذهب، یعنی فراسوی سپهری که نخست فویر باخ آن را پی افکند، گسترش داده است. فویر باخ این مفهوم را از هگل به ارث برد. این مفهوم در نزد هگل نقش مرکزی در کانون تئوری آگاهی و روح بازی کرده است. ما این جا باز خوانی متنی را پیشنهاد می کنیم که مقدم بر این گسترش چشمگیر کاربرد مفهوم از خود بیگانگی فراسوی عرصه ی آغازین اش، یعنی دست نوشته های ۱٨۴۴ است. این باز خوانی مدعی پیشنهاد کردن تفسیر جدید نیست. نخست می کوشد در متن مارکس با مبادرت به توضیح و باز سازی خط های اصلی برهانی، پاره ای قطعه های مهم اختصاص یافته به مفهوم از خود بیگانگی را معرفی کند. (۲)
         
          از خود بیگانگی و عینی سازی
          مجموع پدیدار هایی که در توالی دست نوشته ها «از خود بیگانگی»نامیده شده از همان نخستین دست نوشته در هنگامی رخ می نمایدکه مارکس شرایط غنی شدن جامعه را بررسی می کند. غنی شدن یک جامعه «از این واقعیت [است] که کار زیادی انباشته شده، زیرا سرمایه کار انباشته است؛ پس بنابر این واقعیت که همواره بیشتر فرآورده های کارگر از دستان او بیرون کشیده می شوند، کار خاص اش همواره برای او بیشتر روبرو بودن با یک مالکیت بیرونی به نظر می رسد و وسیله های هستی و کنش اش همواره بیشتر در دستان سرمایه دار متمرکز می گردد». (٣) در این جمله: سه جنبه اساسی و تکمیلی از خود بیگانگی کارگر وجود دارد:
          ۱- بیشترین فرآورده های کار کارگر از دستان او بیرون کشیده می شود. (۴)
          ۲- کنش خاص اش برای او دیگری و خارجی می شود. این کنش چونان کنش [فرد] دیگر و برای دیگری واقعی است.
          ٣- وسیله های کنش اش ، شرایط عینی کنش اش از او ربوده می شود . آن ها به دیگری جز او تعلق دارند و از خود کنش او جدا شده اند.
          پس در از خود بیگانگی ، سه چیز است که کارگر از خود بیگانه می شود یا از خود بیگانه شده است. فرآورده های کنش او، خود کنش او و شرایط کنش او.
         پیش از پرداختن به این سه جنبه ی از خود بیگانگی، مارکس یادآور می شود که رابطه ی با عین و عینیت به طور کلی در مفهومی که به گوهر کار تعلق دارد، رابطه ای عادی است: «فرآورده کار، کاری است که در شئی ثابت و شئی ای شده است. این همانا عینی شدن کار است [...] واقعیت یافتگی کار عینی شدن آن است. (۵) این به معنی آن است که کاری که تولید کننده ی شئی ها نباشد، وجود ندارد (اگراین را ذهنی بپذیریم) کار عبارت ازکنشی است که به ضرورت عینی می شود و ناگزیر برای استوار شدن در شئی ای که به وجود می آورد، اختصاص داده شده است . گذار از کنش به سکون شئی تولید شده،گذاری ناگزیر برای کنشی که کار است، می باشد. عینیت یافتگی خویش در شئی تولید شده برای کار یک سقوط در بی تحرکی (inertie) یا در سکونی نیست که با گوهر فعال وزنده کار در تباین باشد. کنش کاربا منتهی شدن به شئی در واقع تولید شده به فرجام می رسد و از این راه دور از سقوط کردن یا در غلتیدن در [وجه] دیگر خود، دور از فرو نشستن در آن چه که آن نیست، تکمیل می شود. مارکس با قرار گرفتن در چشم اندازی که می توان آن را ارستویی نامید، ملاحظه می کند که شئی تولید شده تکمیل خویش برای کنش تولید کننده ، نه نفی خویشتن است ، به طوری که ضمن تولید کردن یک شئی، سوژه تولید کننده از کنش ناب در اینرسی شئی فرو نمی افتد. مارکس در باره ی «انسان واقعی، در گوشت و استخوان» که تولید می کند، می گوید که « در عملِ ایجاد کردن، او از کنش ناب اش در" آفرینش شئی" فرو نمی افتد، بلکه فرآورده عینی اش تنها به تأیید کردن کنش عینی اش، کنش اش تا جایی که کنش وجود عینی طبیعی است، می پردازد» (۶) اکنون این امر به مانشان می دهد که عمل برای کنش تولیدی، از انتقال یافتن به شئی تولید شده، قرار گرفتن در آن و حتا «تثبیت شدن»در آن عمل، به بیان دیگر، عمل تولید کردن، به منظور انتقال یافتن به یک وجود تولید شده، در خودش هیچ چیز بیگانه کننده ندارد: برعکس، این هدف و تکمیل آن است . از خود بیگانگی وجود دارد، نه به خاطر این که کنش تولیدی در فرآورده اش تثبیت می شود (به خاطر این که برعکس در آن فرجام می پذیرد و واقعیت می یابد )، بلکه هنگامی که این واقعیت یافتن برای سوژه تولید کننده به واقعیت نیافتن خودش تبدیل می شود، هنگامی که عینیت یافتگی به جای دست آورد برای تولید کننده به از دست دادن تبدیل می شود:«این واقعیت یافتگی کار در وضعیت اقتصاد سیاسی چونان واقعیت نیافتگیِ کارگر، عینیت یافتگی چونان از دست دادن شئی و فرمانبرداری از شئی، تصاحب چونان از خود بیگانگی (Entfremdung) ،چونان خارجی شدن (Entäusserung) جلوه می کند » (۷)      
          کجا مارکس به روشنی گفته است که از خود بیگانگی برای کنش ذهنی، عمل صیرورت (شدن)شئی یا شئی شدن نیست،بلکه خیلی بیشتر استوار بر از دست دادن شئی است. البته، از خود بیگانگی دیگر عینیت یافتگی نیست که از از دست دادن شئی تولید شده نتیجه شود، از خود بیگانگی عینیت یافتگی است که هم زمان از دست دادن شئی است. این تولید یک شئی همواره از پیش از دست رفته است. این یک کنش تولیدی همواره از پیش بدون شئی است، به طوری که مدلی که از یک سوژه فعال و تولیدی عزیمت می کند و از خود بیگانگی را چونان از دست دادن و تثبیت این کنش در وجود شئی تولید شده درک می کند، مدلی است که اکنون از خود بیگانگی برای چارچوب ساخت و پرداخت خودش را دارد : او به عنوان عمل آن چه که از خود بیگانگی را به وجود می آورد، حرکت می کند، از این قرار سوژه ای که به طور اساسی چونان چیز فعال ، سوژه بریده یا جدا شده از عینیت درک می شود، یعنی سوژه ای که می تواند به همان اندازه به عنوان چیز صرفاً فعال بهتر از شئی هایی درک شود که از او ربوده شده- یعنی سهم نا فعال، بی تحرک و بی کنش وجودش از او ربوده شده است .
          امّا نخست به مرحله های مختلف تحلیل از خود بیگانگی آن گونه که مارکس آن را در دست نوشته های ۱٨۴۴ هدایت می کند، باز می گردیم. جنبه ی نخست همانا جنبه از خود بیگانگی کارگر نسبت به فرآورده های کارش است. از این دیدگاه از خود بیگانگی نخست چونان واقعیت (یاعملی) درک می گردد که شئی تولید شده برای تولید کننده بیگانه می شود: کارگر ضمن تولیدکردن، چیزی از خودش بیرون می کشد که به محض این که به فرآورده کار سپرده شد، برای خود تولید کننده شناخت ناپذیر می شود. شئی تولیدشده دیگر نمی تواند توسط تولیدکننده به عنوان شئی اش شناخته شود: «کارگر با فرآورده کارش چونان شئی خارجی رابطه دارد». (٨) شئی ای که برای تولید کننده دیگری می شود، امتیاز داشتن نسبت به او را آغاز می نهد؛ تولید کننده هر چه بیشتر به تولیدشئی هابپردازد،شئی های زیادتری به وجود می آورد که برای او بیگانه اند. این شئی ها هر چه بیشتر انباشته شوند، موقعیت قدرت بیگانه ی به غایت برتری نسبت به قدرت تولید کننده پیدا می کنند: «کارگر هر چه بیشتر خود را وقف کار کردن کند، دنیای بیگانه، شئی ای که در برابرخود به وجود می آورد، پر قدرت تر می شود». (۹) از خود بیگانگی در وهله نخست، دست کم، این جا به معنی فرمانروایی تولید کننده توسط شئی است که او خود آن را تولید کرده است. این نخستین نگرش از خود بیگانگی توسط مارکس نگرشی است که دین اش را نسبت به دریافت فویرباخی اشکار می کند. چنان که او آن را این گونه تصریح می کند: «در مذهب وضع همان است که فویر باخ آن را درک کرده است» کجا باید این را درک کردکه در مذهب وضع همان است که فویر باخ آن را درک می کرد. مارکس با ذکر کردن کلمه به کلمه گوهر مسیحیت نوشت: «انسان هر چه بیشتر شئی هایی را برای خدا مصرف کند، کم تر آن را برای خویشتن حفظ می کند» (۱۰) پس گفته می شودکه از خود بیگانگی عبارت از این است که خودِ گوهر کارگر به شئی منتقل می شود و بدین سان عینی، بیگانه و شناخت ناپذیر می شود. هر چه کارگر بیشتر فقیر و ناتوان شود، شئی توان بیشتری به دست می آوردو در بازگشت روی خودِ کارگر اثر می گذارد : «آن چه که فرآورده کار اوست، به او تعلق ندارد و بنابر این، این فرآورده هر چه فزونتر باشد، او کم تر خودش است». (۱۱) در این صورت، می توان گفت که ما نکته اساسی را دریافته ایم: از خود بیگانگی به عقیده ی مارکس چونان از دست دادن خویش یا خویشتن در شئی، چونان صیرورت بیگانه با خود در شئی و چونان تسلطی درک می گردد که در بازگشت، شئی روی خویشتنِ تهی از هر گوهر اثر می گذارد. درکی که به نظر می رسد این نتیجه گیری قطعه زیر را تأیید می کند: «از خود بیگانگی (Die Entäusserung) کارگر در فرآورده اش نه فقط این معنا را دارد که کارش به شئی تبدیل می شود و وجود خارجی پیدا می کند، بلکه هم چنین کارش در خارج از او، مستقل از او بیگانه با او وجود دارد و به یک قدرت به نسبت مستقل از او تبدیل می شود، به طوری که زندگی که او به شئی داده، به شکلی او را با دشمن و بیگانه روبرو می سازد». (۱۲)
          بنابر این، در این صورت، چگونه باید در میان این تحلیل، جمله زیر را درک کرد: «کارگر زندگی اش را در شئی می گذارد، پس این زندگی دیگر به او تعلق ندارد، بلکه به شئی تعلق دارد، به طوری که این فعالیت هر چه زیادتر باشد، کارگر بیشتر بدون شئی (Gegenstandlos) است. (۱٣) در این جمله آشکارا این نتیجه است که مسئله را طرح می کند. چگونه کارگر بیگانه شده می تواند«بدون شئی»گفته شود، در صورتی که به نظر می رسد، همه تحلیل نشان داده است که برعکس ، از خود بیگانگی استوار بر تولید شئی سپس فرمانبرداری از شئی به عنوان شئی بیگانه و دشمن است. نفی «بدون شئی» بودن، کارگر بیگانه شده، برعکس، در نگاه نخست، به نظر می رسد خودش را به کلی نثار شئی کرده است. اما در لحظه نثار کردن زندگی به او تنها حیاتش را نثار می کند. مارکس چگونه می تواند بگویدکسی که در ورطه وابستگی به شئی فرو افتاده، او«Gegenstandlos » ، «بدون شئی» است؟ ما هیچ امکان درک کردن آن را تا این اندازه دراز مدت که از خود بیگانگی را به بیگانه شدن تولید کننده با خویش در شئی تولید شده ربط می دهد، نداریم، یعنی تا آن اندازه دراز مدت که بیندیشیم از خود بیگانگی از دست دادن چیزی در شئی است که در نفس خود عینی نیست. به بیان دیگر،مفهوم مارکسی از خود بیگانگی را هر قدر که ضمنی در چارچوب تقابل بین ذهن و عین، بین کنش و بیکنشی در نظر گرفته شده، باقی بماند، درک نمی کنیم. در یک چنین چارچوبی از خود بیگانگی با عینی سازی (Die vergegendständlichung) مخلوط شده است. از این رو، از خود بیگانگی را با عنایت به تولید شئی به خاطر از دست دادن خویش، نفی خویش از وجودی که در خود وبرای خود عین نیست، بلکه سوژه است، با عینی سازی همانند می کنند. ملاحظه می کنیم که برای وجودی که به عنوان سوژه، پیش آزمونی (a priori) درک شده، یعنی به عنوان آن چه که وجود است، تا جایی که کنش است، نمی تواند به وجود گوهریِ شئی کاهش داده شود،- چرا که برای چنین وجودی ، رابطه با شئی تولید شده به عنوان عین بیگانه در آن چه که تثبیت شدن ، شئی ای شدن کنش ذهنی اساسی اش در آن واقعیت می یابد، بیگانه کننده است؛ آن چه که بنا بر لغزشی که از (Gegenständlichung)به verdinglichung)) (شئی وارگی) منتقل می گردد، به برچسب زدن روی از خود بیگانگی،به گونه ای که مارکس آن را پروبلماتیک «شئی ای شدن» یا «شئی واره شدن» تحلیل می کند، باز می گردد که با متن بیگانه است و حتا می توان ملاحظه کرد که از این رو، (به عنوان شئی ای شدن ذهنیت، به عنوان تثبیت شدن کنش ) درک شده، با اندیشه مارکس بیگانه است.

                   بدون شئی بودن
            پس به جاست که در باره آن چه که به عقیده مارکس، واقعیت از خود بیگانگی را تشکیل می دهد، اشتباه نکرد. واقعیت از خود بیگانگی بر آن چه که کارگر فر آورده کنش ذهنی آفریدگارش را می بیند، که در شکل بیگانه از شئی یا چیز بی تحرک به او تحمیل و با آن رو در رو می گردد، استوار نیست، بلکه استوار بر چیزی است که این کنش به طور طبیعی خود – عینی کننده است که کار به آن چه که کارگر خود را محروم یا بی بهره از شئی، «بدون شئی» می یابد، منتهی می شود. آن چه که عبارت از درک کردن است ، این نکته است که عینیت یافتگی به نبود شئی منتهی می گردد. بدین ترتیب ، مفهوم این جمله را که پیش از این ذکر کردیم، بهتر درک می کنیم : «از خود بیگانگی (Die Entäusserung) کارگر در فرآورده اش نه فقط این معنی را دارد که کارش تبدیل به شئی می شود، وجود خارجی پیدا می کند، بلکه هم چنین کارش در خارج از او، مستقل از او بیگانه با او وجود دارد (...) » (۱۵) چون در اصطلاح کنش تولید کردن، کار شئی می شود، آن جا فقط چیز خیلی عادی وجود دارد. این به تقریب یک همان گویی است: چون کار کنش عینی بخش است، لازم است که به شئی منتهی شود و حتا آن جا فرجام اش را در مفهوم تحقق آن می یابد. البته ، شئی تولید شده هدایت کردن زندگی اش را به طور مستقل، با همه استقلال نسبت به کسی که آن را تولید کرده، آغاز می نهد و بدین ترتیب شئی می تواندخود را از کنش آفریدگارانه که با این همه، دست آورد آن است، جدا کند و باید با آن وجود داشته باشد؛ این به تمامی چیز دیگری است. واقعیت از خود بیگانگی این است که :کنش عینی شدن برای کارگر به بدون شئی بودن و خویشتن را بی بهره از شئی یافتن می انجامد، خودِ کنش عینی شدن به ناعینیت منتهی می گردد.
         پس اینک، آن چه که ما در کار بیگانه شده با آن سرو کار داریم، این واقعیت است که «عینیت یافتگی (Die vergegenständlichung) در این وضعیت چونان از دست دادن شئی ای جلوه می کندکه کارگر آن را ربودن شئی ها، ضروری نه تنها برای زندگی، بلکه شئی های کار درک می کند». (۱۶) آن چه که عبارت از درک کردن است، این است که عینیت یافتگی در نفس خود می تواند از دست دادن و بی بهره گی از شئی باشد. به علاوه کجا از دست دادن شئی تنها از دست دادن شئی تولید شده، در مفهومی که توسط دیگری جز کسی که آن را تولید کرده، تصاحب شده، نیست: از دست دادن عینیت که کارگر از خود بیگانه شده تحمل می کند، خیلی بنیادی تر از تنها از دست دادن شئی تولید شده توسط اوست. مارکس به ما می گوید:آن چه که از دست می رود، شئی های ضروری برای زندگی و شئی های کار (Die Arbeitsgegenstände ) هستند:از کجا باید درک کرد که از یک سو، شئی های ضروری برای ارضای نیاز های حیاتی (خوراک، پوشاک، مسکن)شئی هایی هستند که کارگر به نحو دیگری جزبا کار کردن به آن ها دسترسی ندارد و از سوی دیگر شئی هایی که بنا برخودِ کار (مواد برای کار کردن، وسیله های کار کردن، یعنی ابزار های کار)که کارگر مالک آن ها نیست و به آن ها فقط با میانجی کسی که کار را برای او تدارک می بیند، دسترسی دارد، به دست می آید،به طوری که آن چه که کارگر بیگانه شده بی بهره از آن است،در نهایت، خودِکار به عنوان شئی ضروری برای حیات خاص اش است. مارکس به ما می گوید: «خودِ کار شئی می شود»: (۱۷) معنی آن این است که کار تبدیل به شئی اساسی شده، دسترسی به دیگر شئی ها را ممکن می سازد. بدون کار دسترسی به خوراک، پوشاک و مسکن والبته دسترسی به حتا وسیله های کار،یعنی به ابزار ها و ماشین ها ممکن نیست . پس دسترسی داشتن به کار (همان طور که می گویند: به معنی «داشتن کار»، «یافتن کار»)، شرط دسترسی نه فقط به شئی های ضروری برای حیات، بلکه هم چنین شئی های ضروری برای انجام دادن خودِ کار است .
            در این مفهوم است که خودِ کار تبدیل به شئی اساسی شده است. آن چه که باید پیش از هر چیز آن را تصاحب کرد، چیز دیگری است؛ زیرا این شرط دسترسی به چیزی است که باید چیز دیگر باشد. «خودِکار شئی می شود که کارگر فقط می تواند آن را به بهای کوشش های بسیار زیاد وبا وقفه های بسیار بی قاعده به تصرف در آورد». (۱٨) پس پدیده ای که مارکس شرح می دهد، از این قرار است:او وضعیتی را شرح می دهد که در آن افراد کار نمی کنند و بنابر این ، ضمن بی بهره بودن از هر دسترسی به عینیت هم زمان عینی می شوند. در واقع، چه چیز عمل ممکن بودن دسترسی به خودِکار را به منزله شئی اساسی فقط به بهای کوشش های بسیار زیاد ایجاب می کند؟ این امر مستلزم آن است که افراد فقط به حامل های توانایی ناب کار،توانایی انتزاعی کار تقلیل یافته باشند- توانایی که می توان آن را همچون چیز ناب ذهنی نگریست؛ زیرا از کار واقعی به عنوان شئی ای که کشش دارد از قدرت ناب به عمل برسد، جدا شده است. در این مفهوم آن چه که کارگر از آن جدا و بی بهره شده، فقط عینیت به طور کلی نیست، بلکه عینیت وجود خاص اش است.
            همان طور که مارکس آن را این جا نشان داد، این سنجش که از خود بیگانگی کار استوار بر عینیت یافتگی است که به صورت از دست دادن شئی و بنیادی ترِ عینیت به طور کلی تحقق می یابد، این امر نخست بررسی کردن خودِ کارگر را به عنوان یک وجود عینی ایجاب می کند- از دست دادن شئی برای وجودی که عینیت در آن اساسی است، فقط می تواند بیگانه کننده باشد. در صورتی که انسان ها سوژه هایی نباشند که طبیعت به عنوان شئی با آن ها روبرو گردد، ولی باید خودشان موجود های عینی ای باشند که در عمل به عنوان «بخش هایی از طبیعت (Teil der Natur) (۱۹) وجود دارند». این برای مارکس یک نقطه حرکت هر نگرش فلسفی است که چرخش انسان شناسانه و ناتورالیستی قاطعانه را که توسط فویر باخ در فلسفه پی گذاشته شد، جدی می گیرد. این موضعی است که تأییدی را کامل می کند که بنابر آن این به درستی توسط کار و در کار است که انسان ها در خودشان وجود عینی خاص شان را – توسط کار- یعنی توسط این کنش که معنی آن به درستی عینیت یافتگی خاص شان در طبیعت بنابر تصاحب فعال و آفریدگارانه این تصاحب است، تأیید می کنند: «در مقیاسی که واقعیت عینی همه جا برای انسان در جامعه به واقعیت نیروهای اساسی انسانی، واقعیت انسانی، و از این راه واقعیت نیرو های خاص اساسی اش، می شود، همه شئی ها برای او عینیت یافتگی خودش، می شوند، شئی هایی که فردیت اش و هدف های اش را تصدیق کرده و واقعیت می بخشند. معنی آن این است که خودش شئی می شود». (۲۰) کار به عنوان کنش عینیت یافتگی خود انسان ها و تصاحب بشری عینیت، کنشی است که با واقعیت بخشیدن بیرونی آن، طبیعت یا گوهر عینی انسان ها را تأیید می کند. بنابراین، این گوهر عینی انسان ها،این ثبت انسان ها چونان موجود های عینی در تمام طبیعت، چیزی است که بنابر هستی انسان ها ، به عنوان موجود های نیاز مند، یعنی به عنوان موجود هایی که به شئی ها به عنوان آن چه که در خور ارضای نیاز هایی است که به طور طبیعی از آنِ آن ها است، باز می گردد، نمودار می شود: «انسان باید یک موجود جسمانی (leiblich) ، یک موجود مجهز به نیروهای طبیعی ، یک موجود زنده، واقعی، حسی، عینی باشد. معنی آن این است که او عین وجودش و بیان زندگی عین های واقعی، حسی اش را دارد ؛ یا به عبارتی او فقط می تواند زندگی اش را به یاری عین های واقعی، حسی بیان کند؛(...)وجودی که عین خارج از خودش را ندارد،وجود عینی نیست (...)یک وجود ناعینی یک ناوجود است». (۲۱) کار،کنشی که توسط آن انسان ها شئی های مورد نیازشان را تصاحب می کنند، ازاین رو، کنشی است که بنابر آن، آن ها عینیت وجودشان را با عینی کردن بیرونی آن به دقت آشکار و بیان می کنند. بدین ترتیب انسان ها از راه کار هم زمان دو بُعد بی کنش و کنشمند وجود خود را برای خودشان در بیان می آورند و نمودار می سازند. کار تأیید می کند که کنش و بی کنشی به طور آشفته به یکدیگر مربوط اند : «انسان به عنوان وجود طبیعی و وجود طبیعیِ زنده، از یک سو، که مجهز به نیروهای طبیعی و نیروهای حیاتی است، یک وجود طبیعی کنشمند است، از سوی دیگر، به عنوان وجودی طبیعی ، از گوشت، حسی، عینی، وجودی متأثر شونده است، همان طور که سایر حیوان ها وگیاهان همین وضع را دارند. یعنی شئی ها با غلیان های حیاتی خوددر خارج از او وجود دارند، مانند شئی هایی که مستقل از او وجود دارند». (۲۲)

                از دست دادن نیاز
             کنش ارضای نیاز ها به نخستین آزمون خود نیاز یعنی به بی کنشی آغازین باز می گردد که هیچ چیز دیگر را بیان نمی کند، ممگر این واقعیت را که انسان ها به عنوان بخش هایی از طبیعت نمی توانند از بخش های دیگر طبیعت متأثر نشوند. آزمون این بی کنشی در نفس خود این جا هیچ چیز بیگانه کننده ندارد. این آزمون تنها انسان هارا به شرایط وجودهای طبیعی و زنده شان، یعنی وجود های متأثر شونده باز می گرداند. آزمون نیاز انسان ها را به شئی های درخور ارضای آن ها هدایت می کند که در این کیفیت در خارج از انسان ها ومستقل از آن ها وجود دارند. البته، آن جا نیز این هستی مستقل شئی ها در خود هیچ چیز بیگانه کننده در مقیاسی که این شئی ها درخودِ استقلال شان شئی های نیاز های انسانی اند، ندارد: به همین دلیل مارکس این جا می افزایدکه«این شئی ها، شئی های نیازش هستند،این ها شئی های اساسی اند، [یعنی]ضروری برای فعال سازی (Betätigung) و تأیید (Bestätigung) نیروهای اساسی اش » (۲٣) آزمون بی کنش نیاز نه فقط کنش انسان ها را به عنوان وجود های طبیعی مجهز به نیروهای طبیعی نفی نمی کند، بلکه بر عکس، تأیید این کنش را بر می انگیزدو ممکن می سازد. در آزمون بی کنش نیاز است که انسان ها ضمن فعال شدن در تصاحب شئی های مورد نیاز خاص شان در عمل پیشرفت می کنند .
          از دست دادن شئی ، بی بهره شدن از عینیت وجود خود مثل این است که کارگر نسبت به نیاز های عینی بسیار ابتدایی زندگی اش بی تفاوت شده باشد. او ناگزیر است زیستن در شرایط عینی نامناسب برای هر موجود، از جمله شرایط حیوانی را بپذیرد که خود به خود دارای شکلی از آگاهی عینیت اش به شکل آگاهی از نیاز های حیاتی ابتدایی آن و چیز های حیاتی ابتدایی در خور ارضای این نیاز ها است .
          بدین ترتیب کار که به عنوان کنش عینیت یافتگی فهمیده شده و انسان ها بنا بر آن عینیت وجودشان را اثبات،تأکید و تصدیق می کنند، به روشنی آشکار می کند که از خود بیگانگی عینیت یافتگی در نفس خود نیست، بلکه پدیده ای درونی در عینیت یافتگی است. از این روست که مارکس «بررسی کردن بسیار نزدیک عینیت یافتگی، تولید کارگر و در آن از خود بیگانگی، از دست دادن شئی (ابژه)، فرآورده اش» (۲۴) را پیشنهاد می کند. از خود بیگانگی عینیت یافتگی نیست، بلکه روایت آسیب شناسی آن است. این عینیت یافتگی است که ناکام می ماندو رد می شود. نشانه این ناکامی، این است که کارگر از بُعد عینی وجودش در خود کنش که بنابر آن تأیید کردن آن فرض شده، بی بهره شده است. نمود این از دست دادن عینیتِ وجود خودِ کارگر این واقعیت است که از خودِ بعُد نیاز بی بهره شده باشد. نیاز های بسیار ابتدایی کارگر نفی شده اند . او از نیاز به هوای سالم برای نفس کشیدن، نیاز به روشنایی، نیاز به پاکیزگی، نیاز به تغذیه سالم بی بهره شده است. مارکس می نویسد: بدین ترتیب، ایرلندی دیگر «نیازبه خوردن»را نمی شناسد. در حقیقت، او فقط نیاز به خوردن «سیب زمینی با گوشت خوک» (۲۵) را می شناسد. از این رو، تولید کننده به کار کردن در نفی کامل نیاز های ابتدایی اش و هر بُعد محسوس، بی کنش وجود خود سوق داده شده : «حتا نیاز به هوای آزاد در نزد کارگر از رده نیاز بودن خارج می شود، انسان به آشیانه محقرش باز می گردد که اکنون از وزش تعفن و بوی بد تمدن تباه شده است. او آن جا به شکل ناپایدار و موقت سکونت می کند، مانند قدرتی بیگانه که می تواند هر روز در صورتی که اجاره بها را نپردازد، بیرون افکنده شود (...) نور، هوا و غیره، پاکیزگی حیوانی بسیار ابتدایی به عنوان نیازبودن برای انسان زدوده می شود. غفلت کامل وضد طبیعت، طبیعت گندیده عنصر زندگی اش می شود؛ دیگر هیچ یک از مفهوم های آن، نه فقط در جنبه بشری اش ، بلکه هم چنین در جنبه نابشری و بنابر این، نه حتا در جنبه حیوانی اش وجود ندارد» (۲۶) آن چه که بدین وسیله از انسان ها ربوده شده حتا خود توانایی آزمودن بسیار ساده، بسیار فوری نیاز های شان را در بر می گیرد، نیاز هایی که به ویژه بشری نیستند، بلکه مانند نیاز به هوا، حرکت، نور و پاکیزگی به سادگی حیوانی هستند. در این دزدی نیاز های ابتدایی، عینیت وجود انسان ها نفی شده است. از این رو است که انسان ها از کیفیت های وجود های بی میانجی محسوسشان، همان طور از بی کنشی ابتدایی وجودشان بی بهره شده اند.
             نتیجه در این باره توسط مارکس هنگامی به روشنی بیان شدکه یاد آور می شود:«اقتصاددان سیاسی از کارگر وجودی نامحسوس و بی بهره از نیاز ها را می سازد. همان طور که از کنش او انتزاع ناب هر کنش را می آفریند». (۲۷) آن جاکه می بینیم که عمل بی بهره کردن کارگر از بعُد عینی، حسی و بی کنش وجود اش نتیجه فرو کاستن وجود او به کنش ناب، کنش به طور کلی به عنوان انتزاع هر کنش ویژه است. از این رو، از خود بیگانگی نام روندی است که بنا بر آن، کارچونان کنش خود- عینیت یافتگی به کنش عینیت یافتگی زدایی تبدیل می شود. این کنشی است که به آن چه که کارگر از هر عینیت بی بهره می شود، به آغازیدن از عینیت وجود خاص اش، به آن چه که مطرح می کند و خارج از خودش به هر بُعد حسی، عینی و بی کنش وجودش منتقل می کند، منتهی می شود. در پایان روند چه چیز برای کارگر باقی می ماند؟ چیزی جز یک کنش ناب، یعنی یک نیروی انتزاعی کارکه کمترین شرایط عینی را که واقعیت بخشیدن آن را ممکن می سازند، در اختیار ندارد، باقی نمی ماند، آن چه که کارگر به عنوان پایه انتزاعی قدرت ناب کار از دست داده تنها عین کار، ابزار کار یا فرآورده کار و حتا خود کار به عنوان عین نیست، بلکه نیاز، آزمون (در نفس خود بی کنش)نیاز در این کیفیت، یعنی خود آن که مربوط به اصل کار به عنوان تملک شئی و عینیت یافتگی خود است.   
             از دست دادن عین، از خود بیگانگی به عنوان زدایش عینیت یافتگی خویش، عبارت از انتقال بی کنشی به خارج است؛ این امر به دو چیز می انجامد:
             ۱- تولید کننده به کنش ناب یا به کنش خالص، یعنی توانمندی یا قدرت انتزاعی کار تقلیل داده شده که باید منتظر بود که شرایط عینی به کار گرفتن آن از خارج برای او، توسط دیگری که آن ها را در اختیار دارد، فراهم شود.
             ۲- هنگامی که این قدرت ناب ذهنی کار به کار گرفته شود، واقعی است و توسط کارگر به عنوان بی کنشی، به عنوان نفی کار خود، به عنوان کنش دیگری توسط او به عنوان کنش برای دیگری جز او که در او با وجود او و علیه او تحقق می یابد، آزمون می شود.
            مارکس که از خود بیگانگی را از دیدگاه «رابطه کار با عمل تولید در درون کار» می نگرد در این باره می نویسد:«این رابطه،رابطه کارگر با کنش خاص اش چونان کنش بیگانه که به او تعلق ندارد، کنشی رنج آفرین، قدرتی ناتوانی زا، زایشی عقیم، انرژی خاص جسمانی و ذهنی کارگر وزندگی شخصی او است- زیرا زندگی چه چیزی جز کنش است؟ - چونان کنشی که علیه خودش بر گردانده شده، مستقل از او، به او تعلق ندارد». (۲٨) مسئله این جا عبارت از رسوخ بی کنشی در کارگر است. البته، این بی کنشی مال او نیست، بلکه از خارج برای او نازل و به او تحمیل شده است. آن جا که می بینیم که از خود بیگانگی استوار بر کنش عین نیست که با کنش کارگر رویارو گردد، و او را از بیرون به شکل واقعی به صورت نا موجه محدود کند: روند بسی بغرنج تر از آن است. ناشی از این است که کارگر نخست عینیت زدایی شده و به کنش ناب تقلیل یافته است. او عینیت وبُعد بی کنش خارج از خودش را دارد؛ به طوری که این بی کنشی سر انجام علیه خودش باز می گردد و به او به عنوان قدرتی تحمیل می شود که در خودش عینیتی را اعمال می کند که دیگر مال خودش نیست و از او جدا شده است.
          بنابر این میبینیم که سوژه بیگانه شده چگونه به دست می آید: چگونه باید بُعد خاص عینیت اش را ،بی بهره از بی کنشی اش ترک کرد. در واقع،در این صورت می تواند چونان چیز فعال ناب درک شود و می تواندکنش به عنوان بُعد اساسی وجودش درک گردد. البته، این کنش ناب نشانه ناتوانی قطعی اش است، زیرا در نفس خود بی بهره از رابطه ها با عینیتی است که با این همه ضروری برای به کار گرفتن خاص آن است. و چون که «سوژه» ای را نمی شناسیم که بُعد کنش را (هنگامی که این کنش مطلق، کنش خود – جایگاه نیست) به خودش نسبت ندهد، همان طور مشخصه ای که به طور اساسی آن را توصیف می کند(و این امکان می دهد که شکل وجود آن چه که او ، از این قرار عینیت نیست، متمایز کنیم) ، می توان به حق از خود پرسیدکه آیا این دریافت خویشتن به عنوان سوژه مطمئن ترین نشانه از خود بیگانگی، نیست؟
             مارکس می نویسد«از خود بیگانگی در این واقعیت نمودار می گردد که وسیله گذران زندگی من به دیگری تعلق دارد. آن چه که آرزوی (wunsch) من است، مالکیت دور از دسترس دیگری است». (۲۹) آن جا که می بینم که زدایش عینیت یافتگی، بی بهره گی از عینیت، از دست دادن چیز های حیاتی است. این واقعیتی است که وسیله های گذران زندگی («Lebens Mittel »به طور کلی«وسیله های زیستن») در مالکیت دیگری باشند. دسترسی داشتن به آن ها نخست با دسترسی داشتن به خودِ کار به عنوان عین خارجی که آن را ندارد، ممکن است . امّا دیده ایم که این بی بهره گی از عین نیاز، از دست دادن خود نیاز است که مارکس این جا آن را «آرزو » می نامد. آن چه از بی بهره گی وجود دارد، نیاز، آرزو، تمایل یعنی سهم بی کنشی متأثر از وجود ما است، پس به نظر می رسد که از خود بیگانگی استوار بر آن چه که چیز دیگری جز من به جای من فعال باشد، نیست. اما خیلی پیش از آن استوار بر آن چه که چیز دیگری جز من به جای من بی کنش باشد، خواهد بود، استوار بر آن چه که من از بی کنشی خاص خود جدا شده باشم استوار بر آن چه که تأثیر گذاری های من دیگر از آن من نباشند و آن ها برای من نه فقط خارجی، بلکه بیگانه می شوند.

                میان- بی کنشی
             مفهوم میان- بی کنشی که به تازگی توسط س . زیزک مطرح شده، به نظر می رسد به ویژه مطابق با در نظر گرفتن از خود بیگانگی است که مارکس آن را درک می کرد. در واقع، زیزک در این باره چه می گوید؟ چه چیز بیگانه کننده است، این چیز دیگری جز من یا کس دیگری جز من که به جای من فعال باشد، نیست (مثل ماشینی که کنشی دشوار و تکراری به آن انتقال یافته است)؛ اما اگر چیز دیگری جز من به جای من بی کنش باشد، اگر بی کنشی من، نیاز ها، احساسها، تأثرهایم به کس دیگر یا چیز دیگری جز من انتقال یافته باشند، در این صورت، چیزی که من نیستم شروع به آزمودن تأثر ها، نیاز ها،تمایل هایم به جای من می کند و مرا از تصرف در آن ها بی بهره می سازد. زیزک می نویسد: «برخورد حقیقی که رسانه های جدید را نگران می کند، استوار بر این واقعیت نیست که ماشین ها سهم فعال وجودمان را از ما بیرون می کشند، بلکه، برعکس، به دقت، استوار بر این واقعیت است که ماشین های دیژیتال ما را از بُعد بی کنش واقعی مان بی بهره می سازند: آن ها برای ما بی کنش هستند». (٣۰) بنابر این، بر این اساس است که میان- بی کنشی را به دقت تعریف می کند: زیزک ادامه می دهد: «در حالت میان- بی کنشی، من توسط دیگری بی کنش هستم. یعنی این که من بُعد بی کنش وجودم را به دیگری می دهم». (٣۱) اگر دیگران به جای من عمل کنند ، آن جا هیچ چیز بیگانه کننده وجود ندارد و روی هم رفته، نسل های مالک های وسیله های تولید به کلی انتقال دادن کنش – در این صورت، کنش پر زحمت به بسیاری دیگر از ایشان را «متحمل» شده اند. و مارکس خود به کلی آن چه را که توسعه ماشینیسم در صنعت های بزرگ است دریافت که، ماشینیسم می تواند با انتقال دادن وظیفه های بسیار تکراری به ماشین ها ، رهاننده باشد. در صورتی که چیزی وجود دارد که کارفرمایان، قدرتمندان، فرمانروایان هرگز انتقال نمی دهند، این درست توانایی برخوردار بودن وهنوز کمتر خود بهره مندی است! پس، به درستی این کاری دشوار است که سرمایه داری برای توده های زحمتکش انجام دهد: او آن ها را از بی کنشی شان «آزاد» می کند. یعنی این که او آن ها را از آن محروم می کند. و بدین ترتیب امکان می دهد که کارگر خود را به عنوان سوژه یک کنش ناب به عنوان مالک یک قدرت انتزاعی کار نشان دهد. رابطه این جا به طور مستقیم بین از خود بیگانگی چونان از دست دادن عینیت بی بهره گی از بی کنشی و دریافت خویش به عنوان سوژه و به ویژه به عنوان سوژه به طور اساسی فعال برقرار شده است . زیزک می نویسد:«پس باید از آن نتیجه گرفت که زهدان (ماتریس) اساسی میان -بی کنشی از خود مفهوم سوژه مورد بررسی به عنوان کنش ناب، «خود» (خویشتن) را مطرح می کند و به عنوان سیلان صیرورت ناب، تهی از هر وجه مثبت هستی شناسانه پایدار [؛] ناشی می شود. اگر من مایلم به عنوان کنش ناب عمل کنم، باید خودم را در خارج از وجود (بی کنش) ام قرار دهم و تنها امکانی که نصیب من می شود، بی کنش شدن توسط دیگری است». (٣۲) مگر این که به یقین هیچ کس نخواهد به عنوان کنش ناب عمل کند: فقط ناچار است، هنگامی که در واقع بی بهره از بُعد عینیت وجودش شده و هنگامی که از بی کنشی خاص اش بی بهره است،به آن عمل کند. بنابر این، از خود بیگانگی استوار براین واقعیت است که دیگر نمی تواند خود را درک کند و به نحوی دیگر جز به عنوان سوژه بی قید و شرط، فعال زندگی کند.
                                                                                                                   بر گردان متن آذرماه ۱٣٨۹
            

                فرانک فیشباخ: استاد دانشگاه تولوز II است . او نویسنده اثر های زیادی در باره تاریخ فلسفه آلمان از فیخته تا مارکس (شامل هگل، مکتب هگلی و شلینگ) است پس از تفسیر این زنجیره تاریخی در ارتباط های «هستی شناسی کنش» او تلاش می کند، نشان دهد که مارکس در چه چیز هم زمان وارث این سنت است و آن را با پی افکندن نقد بنیادی ذهنیت مدرن نوسازی می کند. واپسین اثر های او عبارتند از :«وجود و عمل» ، «بررسی در باره پایه های هستی شناسی مدرنِ رفتار کردن»، پاریس، ورن ۲۰۰۲؛ «تولید انسان ها»، «مارکس با اسپینوزا»، پاریس، p. u. f ۲۰۰۵ .   

            پی نوشت ها
            ۱- می توان ایراد گرفت که مارکس در پرداختن به این موضوع تنها نیست، موزس هس در همان زمان مارکس، در گوهر پول، در همان گستره عمل کرده است. بااین همه، در بررسی این واپسین متن آشکار شد که هس در کاربرد مفهوم فویر باخی از خود بیگانگی در پهنه اقتصادی ، به از خود بیگانگی تئوریک گوهر بشری در خدا که توسط فویر باخ اندیشیده شد، از خود بیگانگی پراتیک گوهر بشری در پول را می افزاید. هس می اندیشید: «آن چه خدا در زندگی تئوریک است ، پول در زندگی پراتیک در این دنیای وارونه است: قدرت بیگانه شده انسان ها، کنش حیاتی شان به حراج گذاشته شده است» (موزس هس، «گوهر پول»، ترجمه پ کادیو .. «چهره های یهود» مارکس، پاریس، گالیله، ۱۹۷٣، ص ۱۲۴). می بینیم که مسئله گستره کاربرد مفهوم از خود بیگانگی نزد هس کم تر از انتقال ساده و کار برد آن در یک قلمرو است، قلمرویی که نتیجه آن دگرگون کردن و غنی کردن مفهوم نیست. نزد مارکس مسئله به گونه دیگر مطرح است: گستره آن در نقد اجتماعی چشم انداز غنی کردن چشمگیر مفهوم از خود بیگانگی وحتا نوسازی کردن کامل درک آن را در پی دارد.
          ۲- در پی نوشت ها، ما روی دست نوشته های ۱٨۴۴ به ترجمه Emile Bottigelli پاریس ، انتشارات سوسیال، ۱۹۶۲ تأکید داریم (که در نقل قول از متن با علامت اختصاری ۴۴ . M آمده) با این همه، ما این ترجمه را هر بار که به ضرورت در باره آن داوری می کنیم، با تکیه بر متن مارکس، انگلس، مجموعه آثار بر لن- (شرقی) انتشارات دیتز، ج ۴۰، ۱۹٨۵، تغییر می دهیم. در پی نوشت ها علامت اختصاری ۴۰ w اشاره به این مرجع است.
          ٣- ۴۴ .M ، ص ٨؛ ۴۰ . wص ۴۷٣
          ۴- اغلب به خاطر این که باید سهم (بسیار ناچیز ممکن به او داده شود، این سهم به او امکان میدهد به قدر کافی برای توانایی کار کردن (چیزی) به دست آورد (۴۴ . M ص ۱۲؛ ۴۰ . w ، ۴۷۷) .
          ۵- ۴۴ . M ، ص ۵۷ (ترجمه تغییر داده شده) = (T.M ) : ۴۰ w ، صص۵۱۲ – ۵۱۱   
          ۶- ۴۴ .M ص. ۱٣۶ (T. M )؛ ۴۰ .w ، ص ۵۷۷
          ۷- ۴۴ . M ص. ۵۷ (T. M )؛ ۴۰. w ، ص ۵۱۲      
          ٨- ۴۴. M . ص ۵۷ (T. M )؛ ۴۰. w ص ۵۱۲
          ۹- ۴۴. M ، ص ۵۷؛ (T. M )؛ ۴۰ . w . ص ۵۱۲
          ۱۰- بنگرید به فویر باخ «گوهرمسیحیت» (از فویر باخ، مانیفست های فلسفی، متن های گزیده، ترجمه لویی آلتوسر، پاریس، puf ، ۱۹۷٣، ص ٨۷) : « برای غنی کردن خدا، انسان باید تهیدست شود؛ برای این که خدا همه چیز باشد، انسان باید چیزی نباشد».
         ۱۱- ۴۴ . M ، ص ۵٨ (T. M )؛ ۴۰ w ، ص، ۵۱۲ .
         ۱۲- ۴۴. M، ص ۵٨ (T. M) ؛ ۴۰. w ص ۵۱۲.
         ۱٣- ۴۴. M ، ص. ۵٨ (T. M)؛ ۴۰.w ، ص ۵۱۲   
         ۱۴- از ایدئولوژی آلمانی تا کاپیتال، شئی شدن از نظر مارکس شئی وارگی ذهنیت را نشان می دهد، البته، این را نیز نشان می دهد که رابطه ها بین انسان ها خود را چونان رابطه ها بین شئی ها (پدیده هایی که از سوی دیگر از پدیده وارونه جدایی ناپذیر است. یعنی رابطه ها بین چیز ها خود را چونان رابطه های درون انسانی نشان می دهد) . ما در پی به آن باز می گردیم .
       ۱۵- ۴۴. M ، ص ۵٨ (T. M) ؛ ۴۰. w ، ص ، ۵۱۲.
       ۱۶- ۴۴. M ،ص ۵۷ (T. M) ؛ ۴۰ w ، ص. ۵۱۲.
       ۱۷- ۴۴. M ،ص . ۵۷ ؛ ۴۰ w ، ص. ۵۱۲
       ۱٨- ۴۴. M ، ص. ۵۷ (T. M) ؛؛ ۴۰ w ، ص. ۵۱۲ .
       ۱۹- ۴۴. M ، ص. ۶۷؛ ۴۰ w ، ص ۵۱۶ .
       ۲۰- ۴۴. M صص ۹٣-۹۲ (T. M )؛ ۴۰ w ، ص ۵۴۱
       ۲۱- ۴۴. M ، ص. ۱٣۷- ۱٣۶ (T. M) ؛ ۴۰ w ، ص ۵۷٨
       ۲۲- ۴۴. M ، ص. ۱٣۶ (T. M) ؛ ۴۴ w ، ص. ۵۷٨
       ۲٣- ۴۴. M ، ص. ۱٣۶ (T. M) ؛ ۴۴ w ، ص. ۵۷٨
       ۲۴- ۴۴. M ، ص. ۵٨؛ ۴۰ w ، ص. ۵۱۲
       ۲۵- ۴۴. M ، ص. ۱۰۲؛ ۴۰ w ، ص. ۵۴٨
       ۲۶- ۴۴. M ، ص. ۱۰۲ (T. M) ؛ ۴۰ w ، ص ۵۴٨
       ۲۷- ۴۴. M ،ص. ۱۰۲ (T. M)؛ ۴۰ w ، ص. ۵۴۹
       ۲٨- ۴۴. M ، ص. ۶۱ (T. M) ؛ ۴۰ w ، ص. ۵۱۵
       ۲۹- ۴۴. M ، ص. ۱۰۹ (T. M) ؛ ۴۰ w ص. ۵۵۴
       ٣۰- Slavoj Zizek «سوژه میان- بی کنش» در باره ذهنیت آینده، بررسی نقد ها در باره «صدای بی شرمانه» ترجمه فرانسوا ترون ، کاستلنو- لو- له انتشارات کلیما ، ۲۰۰۴ ص ، ۲۰- ۱۹ .
       ٣۱- همان جا ص ٣٨ .
       ٣۲- همان جا ، ص . ۴۲ .