در فرهنگ ایران «خـود»، به معـنای ِ «تخم، یا اصل آتـش» است
«خود»، همان معنای «خدا» را دارد


منوچهر جمالی


• در فرهنگ ایران « خود=xvat » ، تخم آتش است. تخم ، به معنای اصل و مبدا و سرچشمه است. انسان، خودیسست که اصل و ذات آتش میباشد. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنج‌شنبه  ۱٨ آذر ۱٣٨۹ -  ۹ دسامبر ۲۰۱۰


 در فرهنگ ایران«خـود» ، به معـنای ِ«تخم، یا اصل آتـش» است «خود»،همان معنای«خدا» رادارد

چرا « خود که اصل آتشست » ، ابلیس ساخته شد ؟

درفرهنگ ایران « خود=xvat » ، تخم آتش است . تخم ، به معنای اصل ومبدءوسرچشمه است . انسان، خودیسست که اصل وذات آتش میباشد . ایرانیان، با این تصویرچه میگفتند؟ این سخن، چنانچه پنداشته میشود ، یک تشبیه شاعرانه نبوده است . انسان ، خود را « اصل آتش، گوهرآتش» میدانسته است که حبه ای یا اخگری از« کانون آتش» که خدا یا ارتای خوشه ( اردیبهشت)است درتن (آتشکده ) او قرارگرفته است. « خود » ، تخم خدا، یا به سخنی دیگر، فرزند خدا وهمگوهرخدا، وآفریده ایست که برابر با آفریننده اش هست . فرهنگ ایرانی برپایه برابری « آفریننده با آفریده » بنامیشود ، وبه کلی برضد تصویر خدایانیست که برترازانسان ، وحاکم برانسان و خواهنده اطاعت وتابعیت ازانسانند . به عبارت دیگر، «خدا=xva-daay » و«خود= xvat=xva » باهم برابرند، چون همگوهرند ، چون هردو « ازخود = قائم به ذات » هستند . خدا « xva-daay» ، بیان معنای واژه ِ خود وخوا«xva= xva-t » هست که تخم وخایه( تخم مرغ ) باشد که ازخود ، تحول می یابد و خودرا همیشه ازنو میآفریند . به عبارت دیگر، خدا ، همان واژه خود وخوا ( xva-t=xva ) هست که معنای خودرا گسترده و به عبارت آورده است . آنچه درباره آفریننده گفته وسروده میشود ، درباره گوهرخدائی فرد هر انسانی هم هست . خدا درخودها ، امتداد می یابد و خودرا می پراکند وپخش میکند . خدا وخود ، دردوجهان گوناگون نیستند. خدا که خوشه است ، درهرتخمی ازخود ، هست . این اندیشه ، گواه بر« یقین فوق العاده انسان به خود» هست که سرچشمه همه آزادیها ازهمه قدرتهاست ، وطبعا هرقدرتی درپیدایش، با این « یقین انسان به خود » ، گلاویزمیشد . هرقدرتی باید این رابطه انسان باخدا، واین تصویررا حذف ونفی و طردکند، تا بتواند دوام بیابد . دوواژه « خدا » و« خود » ، بیان ِ یکی از برجسته ترین اندیشه های ژرف ایرانیست که درکمتر زبانی یافت میشود . هیچ قدرتی نمیتواند « ازخود بودن هرانسانی » را بپذیرد . اینست که هرقدرتخواهی ، با گوهرانسان که آزادی ( ازخودبودنست) گلاویزمیشود . فرهنگ ایران ، درستیز همیشگی باقدرتهای حکومتی ودینی واقتصادی درتاریخ بوده است .و قدرتها ، درست هزاره ها پیش ازتاریخ ودرتاریخ ، برضد این یقین انسان به خودش ، جنگیده اند و کوشیده اند این یقین را از« خود ِ انسان » بگیرند . چگونه میشود دربرابرچنین آرمانی ازانسان ، انسانی خلق شود که بگوید :
دیویم ، چون زخویش ، خبردارمیشویم
چو بی خبرشویم زهستی ، پـَری وَشـیم ( صائب )
دادند گرعنان دوعالم ، بدست ما
از« بی خودی » ، زدست هماندم گذاشتیم ( صائب )
چگونه میشود که انسانی با چنین یقینی به خود، که « ازخود بودن را برترین هنرونیکی وزیبائی » میداند ، تحول به انسانی داده شود که همیشه ازخود، میرمد ومیگریزد
بیچاره ای که رَم کند ازخود، کجا رود ؟
آسودگی به گوشه عزلت ، نمانده است ( صائب )
چگونه میشود که از چنین انسانی ، انسانی خلق کرده میشود که « ازخود بودن= xva=axv» را گناه وجُرم وزشتی و دوزخ میپندارد وآرزو میکند که هنور به وجود نیامده ،چون برق ازجهان برود :
وقتِ آنکس خوش ، که چون برق ازگریبان وجود
سربرون آورد و بروضع جهان ، خندید ورفت ( صائب )
انسان ( مردم = مر+ تخم ) ، خود (xva-t )هست . واژه «خود= xva-t »، هزوارش ِ واژه ِ « xva= تخم» است که همان « uva درایرانی باستانی = یا همان   axv= ahv= hvaهوا » است ، که به معنای « سرور وخدایگان» است . هر« خودی » درفطرتش، سرورو خدا هست . خدا ، درفرهنگ ایران ، نامی نبود که منحصرا به آفریننده جهان داده شود ، بلکه به شاه وبه سرور هم ، خدا میگفتند . کسیکه هم خانه ای داشت ، خانه خدا بود . خدا ( xva-daay) وخود ( xva-t) هردو درریشه « خوا=xva = axv= تخم = اصل زندگی ) با هم مشترکند.هم خدا ، هم خود، این ویژگی مشترک را دارند که « ازخود= قائم بالذات = راست ایستاده برپای خود » هستند. و باید درنظر داشت که درفرهنگ ایران « راستی» به معنای «حقیقت »است . به عبارت دیگر، هرچیزی باید برپای خود راست بایستد ، تا حقیقت باشد . انسان، چون راست میایستد، حقیقت وحق هست . آتش و درخت چون راست میایستند ، حقیقت هستند .
چرا این خود(xva= axv) ، تخم آتش است ؟ چون گوهرهرتخمی ، اسوasu یا فرن   praanaیا آتش وازیشت یا به سخنی دیگر،« باد آتش فروز» هست. باد یا وای ( وات ) ، فرن بغ( خدای بادوهوا) هست و گوهر این خدا که « فرن = اصل جان، باد، دم ، نیرو، قوت ، قدرت» هست ، درانسان ، تشخص می یابد ، و باد یا «وای» ، ازخود ، آتش فروز وآتش زنه ( vaazisht ) هست . درهرتخم گیاهی ، این آتش افروزهست که شادی وسعادت و خوشی میآفریند ( urvazenitan ) وهدایت میکند وراه می برد . «باد=vaaz » ، با آتش گیاهی شدن (urvaazisht ) ، آفریننده شادی وخوشی وسعادت میشود.تحول گرمای درون تخم گیاه به گسترش یابی و شاخ وبرگ وسبزورنگارنگ و خوشبوی شوی ، آفریننده شادی وخوشی وسعادتست. واین بوی ورنگ است که انسانها را می کشند وجذب میکنند . رسیدن به خوشی وسعادت وشادی ، نیازبه رهبرنداردچون
زهرنسیم ، به گلزار میتوان ره برد
چه لازمست مقید به رهنمون باشد ( صائب)
پس هرخودی ، ازخود و«ایستنده برپای خود» هست ، چون ازگوهرخودش ، آتش میافروزد وخود را روشن میکند ومی تابد و با تابشش که گرمیست ، مهر میآفریند . هرخودی دراثراین تابش ازخود ، سرچشمه اجتماعسازی وشهرسازی و حکومتسازیست . مهردرفرهنگ ایران ، چنین معنائی دارد . تصویری را که ما از« آتش » دراسلام داریم ، و ابلیس دراثرآنکه ازآتش هست ، تن به اطاعت ازامر الله نمیدهد ، نمیتوانیم به درک « آتش » درفرهنگ ایران انتقال دهیم . درقرآن ، آدم ازخاک و ابلیس ازآتش، ساخته شده اند ، وآنها دو فطرت متضاد باهم دارند . خاک وآتش، دو طبیعت متضاد باهم دارند . ولی درفرهنگ ایران ، خاک ( هاگ = تخم ، خاکیته ) که به معنای همان تخم است ، در گوهرخودش ، « فرن» یا « ئوروازیشت» ، اصل آتش فروزیست که با تابشش ، بینش به خوب وبد و سعات وشادی میآفریند . خود یا انسان ، آتش درخاکست واین دو باهم انبازویارو « همآفرین » هستند . این « فرن» یا « باد آش افروز درجان انسان » ، خودِ « فرنبغ= خدای باد ِ آتش فروز » است ، که « افتار= اوتار» ، تشخص یافته است وآتش جان انسان شده است ، ازاین رو نیز « axv» نامیده میشود که به معنای « سروروخدایگان » است . درهرتخمی ( اخو=axv =xva ) ، اسو= asu =praana بادی که آتش جان را برمیافروزد، هست. « سروری » ، که « ازخود بودن = آزاد ومستقل بودن » باشد ، گوهر هستی هرانسانیست . نه آتش ، ابلیس است ونه خاک ، انسان. بلکه آتش که درون خاک و آمیخته با خاکست ، به آسمان می یازد تا بقول شاهنامه « راست برشود » و درحقیقت ، هستی یابد . درست آنچه درقرآن ، گوهر ابلیسی ساخته شده است ، جان خود ِ انسان هست که در « سرفرازشدن » و راست شدن ، هستی وحقیقت میشود .
نام دیگراین « آتش جان» که گوهر«خود»هست ، « هُوفـَریان یا هوپری= پری به = سیمرغ » است. درست مولوی درغزلی ندای این « هوپـری » را میشنود که به او میگوید « ازخود بگریز» ، به کجا ؟ به « چمن ، جایگاه همیشه سیزشونده ِ ازخود بیخبری » . درحالیکه همین خود ، آشیانهِ همان « رشگ پری یا هوپری » هست .
سحری کرد ندائی عجب ، آن رشگِ پری
که « گریزید زخود » ، در « چمن بیخبری »
روبه دل کردم وگفتم : زهی مژده خوش
که دهد « خاک دژم » را ، صفت جانوری
همه ارواح مقدس ، چو ترا منتظرند
توچرا « جان نشوی » وسوی « جانان » نپری
جان ، « اخو » و جانان ، ارتا یا سیمرغ ( اخوشه = خوشه ) هست ، وجانان در جان ( اخو) هست ، چون ازهمان « ارتای خوشه» هست . ندای هوپری آنست که « خود » را که درپوشه تن هست ، به جوی وبیاب وبگستر .
« هوپری» در« خود= axv= xva» هست ، خودش، جانیست ازجانان ، ودرتنش ، در« خاک دژم » ، زندانی ومحبوس نیست که ازآن بگزیرد. و اِلاهی ، فراسوی او نیست که به او، امر بدهد که به خاک ، سجده کند. او، هم خودش خاکست( تخم ، آشیانه) وهم خودش آتش( بادی که پروازمیکند وازخود می جنبد) .

حقیقت ، زبانه کشیدن ِآتش ، از گوهر ِانسانست

درفرهنگ ایران، خود، تخم آتش یا گوهرآتش ( فطرت انسان=آتش) است و هنگامیکه بیفرو زد وشعله بکشد و به آسمان بیازد ، آنگاه «حقیقت ازگوهریا فطرت ِخود او» می بالد . « راستی» که «حقیقت» باشد ، شعله وتابش آتش است . خودی انسان باید زبانه بکشد و به فرازبیازد (فرا + آختن ) تا حقیقت وراستی بشود . فرهنگ ایران، تصویر دیگری از« آتش وقد برافراختن آن » دارد که محمد از« ابلیس ِ آتش گوهر» داشت . درست سربرافراختن آتش ازگوهرانسان ( خود ) ، راستی یا حقیقت بود . به عبارت دیگر، خدا ازفطرت انسان ، شعله ( الو= ال+ لاو= مهرسیمرغ ، درتبری ال- پر، بال زنخدای زایمان، سیمرغ ) میکشد .خدا شعله ایست که ازانسان، می تابد . خدا، شعله گرم یا تابش=taapishn از آتش جان است .خداشعله وگرمائی هست که ازفطرت وطبیعت انسان، میتابد و برافروخته میشود .
برای آنکه تا اندازه ای روشن شود که فرهنگ ایران، چه تصویری از« آتش» داشته است ، به آتشی که در داستان ویس ورامین برای سوگند خوردن به آن برپا میکنند تا حقیقت گفته شود ، نگاهی کوتاه می اندازیم . واژه سوگند ، دراوستا saokenta میباشد واساسا به معنای « شعله ور» میباشد ، چون saoka به معنای « شعله » هست و معنای دیگر saoka ، فرشته رویش هست . چون واژه « سوگ » درزبان فارسی که دراصل به معنای خوشه گندم هست همان واژه « سوک = شعله » است . سوگواری هم به معنای غرس کردن تخم در زمین برای فراروئیدن یا شعله ورشدن ازنوبوده است و معنای مثبت وجشن داشته است . موسم کِشتن تخم ، موسم جشن بوده است. ازاین روآئین سوگواری درایران ، به معنای عزاداری وماتم نبوده است ، بلکه « جشن برافروخته شدن ازنو همان گوهر» بوده است . نخستین سوگواری درشاهنامه برای سیامک ، نخستین خیزش یا قیام سراسرطبیعت برضد اهریمن است ، وازاین روهست که دراین سوگواری ، همه جامه سبز میپوشند ( همه جامه ها کرده پیروزه رنگ ) . دراثرآنکه تخم با حبه آتش، اینهمانی داده میشد ،« وخشیدن» ، هم به معای روئیدن ونموکردن وهم به معنای شعله ورشدن وزبانه کشیدن بود . ارتا ، هم خوشه است ( ارتای خوشه ) وهم « کانون یا منقل آتش » ، یا به عبارت دیگر، حبه آتش ( xvarg=xvar) همان تخم ( xva) هست. رویش تخم وفروزش یا تابش آتش، هردو باهم نماد روند آفرینش، نماد راستی وحقیقت هستند . اینست شعله ورشدن آتش ، بیان روند آفرینش وپیدایش حقیقت یا گوهروفطرت بوده است .
زمیدان، آتش سوزان برآمد   که با گردون گردان، همبرآمد
چوزرین گنبدی برچرخ یازان
شده لرزان و ، زرّش ، پاک ریزان
بسان دلبری ، درلعل وملحم    گرازان وخروشان، مست وخرم
زچهره ، نور درگیتی فگنده    زنورش، باز تاریکی رمنده
اینکه چرا ایرانیان پیش آتش ، سوگند میخوردند ، به این اندیشه بنیادی باز میگردد که ارتا که نخستین عنصرانسان باشد، تخم ، ارتای خوشه ( ارتا خوشت = ارتاواهیشت) است و ارتا ، هم « خوشه » وهم « کانون یا مجمرآتش » میباشد . هرتخمی ، اینهمانی با حبه یا اخگر( خوارگ ) آتش دارد . به عبارت دیگر درهر تخمی (axv = xva ) ، باد یا هوا ( asu=fraan praana=) هست که اصل آتش فروزیست . پس« ارتا خوشت«، با « وای= باد نیکو یا هوا یا فرنبغ » ، اینهمانی می یابد . خوشه ، شعله آتش است . ازتن زنخدای ایران ( آذر) که دراستوانه کوچک ، درنزدیک کرمان یافته شده است ، نه خوشه میروید ( آذر= روز۹ ) و این خوشه ها همه به شکل شعله اند . دراصطلاح « انسان ، تخم آتش است » ، هم « تخم » هست وهم « آتش » هست . روئیدن و افروختن باهم اینهمانی دارند . چنانچه درپیش آمد ، واژه « وخشیدن » ، هم به معنای « روئیدن ونموکردن » است وهم به معنای « زبانه کشیدن وشعله ورشدن ودرخشیدن وروشن شدن » است . ازاینروهست که دربندهش، فطرت انسان از « سبزی وروشنی آسمان » میباشد، چون آسمان ، نقش خوشه درخت را داشت. اینکه دربندهش میآید که تخم انسان ، از « روشنی وسبزی آسمان » آفریده شد ، به این تصویربنیادی برمیگردد .
پیش آتش قرارگرفتن برای انسان ، تجربه ای بسیار ژرف بود . انسان درآتش و درگیاه ودرخت ( تخم) ، خودی یا خویشاوند خود را هم با گیاه هم با آتش درمی یافت . ترکیب این دوتصویرباهم ، سنتز دومفهوم ودواندیشه باهم بود که نقش بزرگی درروان ایرانی داشت.
با دیدن آتش افروخته وشعله ور، به شناخت واحساس گوهر خود ، انگیخته میشد. پیدایش گرمی وروشنی ( تابش، پرتو ) مستقیما ازگوهرآتش ، برای او روند راستی و آفرینندگی بود . وقتی خود یا تخم آتش انسان ، بیفروز وزبانه بکشد، او ، راست است . او، با درپیش آتش قرارگرفتن ، به « ازخود بودن ، به ازخود افروخته شدن ، ازخود روئیدن ، ازخود بیرون آمدن » انگیخته میشد . اینست که سیمرغ ( وای ، ارتا ) ، درموسیقی و در نقوش ورنگها ی زیبا ، پیش انسان پدیدارمیشد ، تا انسان ، ازخویشی خود ، آگاه وبه پیدایش آن ، انگیخته شود . هر افروختنی، خود افروزی را میانگیخت . هر رویشی وهر افروزشی ، روند آفرینش و راستی بود که اورا به خود روئی وخود افروزی ، آفریدن خود در راست به فرازیازیدن را میانگیخت . سربرافراختن ، گوهرراستی یا حقیقت در«اخو»هست که گوهرش « فرن= fraan=praana ، ازفرنبغ » یا « آتش جان » هست ، و حقیقت ، به هیچ قدرتی ، سجده نمیکند . راست، یا آتش به آسمان یازنده ، نمی خمد ، چون خمیدن ِ خود ، خود شکنی یا حقیقت شکنی هست .
آتش، به چرخ ( فلک) می یازد . یاختن ، آختن ، افراختن است . درخت) (dar+axt، تخمیست (=در) که می بالد( آختن، یازیدن ) ، می افرازد ، سر برمیافرازد . این طبیعت انسان ( مر+ دم = مر+ تخم ) است که « سرش راست برشد چوسرو بلند » . این ویژگی « اخو= axv» را ، « اوستان اخو=ustann-axvih » مینامیدند .
« مبدء زندگی وادراک= اخو » برپای خود میایستد وهستی می یابد وخود را درهمه سو میگسترد . این آتش ِسرفرازنده :
بسان دلبری، درلعل وملحم    گرازان وخروشان، مست وخرّم
او با سرخی لعل فامش و با بافته سفید ابریشمی ِبی نهایت ملایم وبسیارنازکش که پوشیده ، دلهارا می رباید ودرمستی وخرّمی میگرازد ومیخروشد و روشنی ( جمع سرخی وسفیدی ) به گیتی میافکند . آتش، به همه چیزها ، پرنیان نازک وتـُنـُک روشنی ، می پوشاند ، راستی وحقیقت همه را ، شفاف ونمایان وآشکار( آشا+کار) میسازد . ملحم ، مانند پرند وپرنیان ، بافته ایست نازک ودرون نما که آتش مانند باد( شاه پریان ) می پوشد( در داستان بانوگشسپ ). گرازه کشیدن، شعله ورشدنست . گرازان ، جلوه کنان وخرامان است . در برهان قاطع ، گراز، به معنای بالش ونمو، آمده است که بالیدن ونمو کردنست و کنایه از مردم شجاع ودلیراست . روشنائی ( سرخ وسپید باهم) ، بافته ابریشمی نازکیست که جهان را می پوشد تا نقش جهان ازدرون آن دیده شود :
چو برزد سرازکوه ، گیتی فروز    زمین را به ملحم بپوشید روز
و مرده را با ملحم ، مانند پرند وپرنیان کفن میکردند ، چون زهدان رستاخیزنده اند .
بپوشد ازآن پس به دیبای چین    زخزوزملحم ، کفن ، همچنین
آتشی که با سرخی لعل فامش وبا بافته سفید ملحمش ، دل همه را در خرمیش می رباید ، با آتشی که گوهر ابلیس قرآنی است ، فرق فراوان دارد .
درآتشی که باید بدان سوگند خورده شود ، کافورومشک وعود وصندل ریخته میشود ، تا گرمای آتش ، بوی آنها را برون آورد ، و«بوی » درفرهنگ ایران ، به همه حواس ومحسوساتشان و شناخت گفته میشد . همه تخم ها درگوهرشان « بوورنگ » دارند . بوئیدن ، شناختن حقیقت و گوهرهرچیزیست . گوهرهرچیزی بوهست ، میبوید و با بویش هست که میکشد وجذب میکند ، وانسان را جویای حقیقت خودش میکند .
زآتشگاه ، لختی آتش آورد    به میدان آتشی چون کوه برکرد
بسی ازصندل وعودش خورش داد
به کافور و به مشکش ، پرورش داد….
کنون من آتشی روشن فروزم    برو بسیارمشک وعودسوزم
روند آشکارشوی آنچه درگوهر، نهفته است ، از راه «آمیزش جان با تن» ممکن است ، چون ، آتش ِجان ، عود ِتن را گرم میکند وبدینسان، هم بوی یا حواس ،پیدایش می یابند که با آن میتوان شناخت ودانست وخرد پیدایش می یابد وهم همه را میتوان به حقیقت نهفته درگوهر خود ، کشید .سوزاندن کافورومشک وعود ، نقش « تن » را در برابر « آتش جان » بازی میکند. چنانچه اسدی درگرشاسپ نامه ، درباره «می که با آتش اینهمانی میدهد» میگوید :
چو بیدست وچون عود، تن را گهر
می، آتش، که پیداکندشان هنر
ولی خودِآتش که « هیزم یا چوب افروخته » است ، نیازی به عود که چوبی دیگرست ندارد ، و درهرچوبی وگیاهی به خودی خودش، بوی که شیرابه چوب وگیاه هست، موجود هست . نکته بنیادی آنست که در پیوند جان ( آتش ) با تن ( عود ) ، حواس ( اندام دانائی) پیدایش می یابند و انگیخته میشوند . حواس انسان ، چون همه « بوی » نامیده میشوند ، فطرت جویندگی دارند . همه محسوسات ، چون « بوی » هستند ، انسان را به جستجوی حقیقت خود ، میکشند .
اصطلاح « تخم آتش » ، دوویژگی را دارد که در« ارتا » ، نخستین عنصرهست . ارتا ، هم خوشه است، وهم « کانون آتش » که امروزه بدان ، « منقل » گفته میشود ، که مرکب از دواژه « مانگ + ال » میباشد . مانگ ، ماه آسمان و گاو زمین ( تن ) هردوهست . ماه پـُر، که مانگ باشد ، مجموعه همه تخم های جانداران شمرده میشده است . وماه یا مانگ ، اینهمانی با « ال= سیمرغ » دارد . ازاین منقل یا کانون آتش ، همان « ارتای خوشه یا ماه پر» هست . اینهمانی تخم با آتش(= باد آتش فروز) ، درست بیان همین آمیزش تن با جانست که باهم انبازدرآفرینندگی هستند ، ودراثراین انبازی، میتوانند ازسوئی همه چیزهارا حس کنند وبشناسند ، وازسوی دیگر، میتوان گوهرجان را، درآئینه حواس ، دید . گوهرجان هرکسی ، درحواسش ، دیدنی میشود .
اینست که واژه « آئینه » درفرهنگ ایران، دومعنای به هم پیوسته دارد : ۱- هم درآئینه ِ حواس وچشم ، گوهرجان ، نقش می بندد وآنرا میتوان شناخت و ۲- هم روشنی است که به گیتی میاندازد ( چراغ ) است وهم با حواس ( آئینه) میتواند آنهارا دریابد . اینست که آئینه ، فقط معنای « منعکس کنتدهِ برونسو=reflective » را ندارد ، وهمانقدردرونسوsubjective است که برونسوobjective .   دردرخت ( درتخم گیاه )، آتش اوروازیشت=urvaazisht هست . واین آتش درونی هست که گیاه یا درخت را می وخشد ( میرویاند ) و میوخشد ( درآن زبانه میکشد وشعله ورمیشود) وجهان را شاد وسعادتمند میکند . وبا این آتش درون تخم هست که حقیقتش که بویش هست ازآن دم برمیزند، و جهان را عطرآگین میکند . این روند پیدایش سرّ نهفته وتاریک درتخم ودرگیاه وچوب ، در بوی ، آن چیزی بود که « اشـا » خوانده میشود. « اشا » نام ویژه ِ« ارتای خوشه = اردیبهشت » است ، ودرواقع به معنای « درون نما » میباشد . ارتا ، گوهریست آشکارشونده . واژه « آشکار» درفارسی ، ازهمین ریشه « اشا » برآمده است . ارتا ، نهانیست که ازخودش ، آشکارمیشود وسرّیست که ازخودش ، علنی میشود و غیبی است که خودش مشهود میشود و معنائیست که ازخودش ، صورت ونقش میشود . آشکارشدن ، محسوس شدن ، دیدنی ومرئی شدن ، روشن وهویدا وپیداشدن ، واضح وعیان شدنست . به حواس پنجگانه ، « آشکار» گفته میشد . ارتا ، اشا یا « سرّ ِ آشکارشونده »هست ، چون آشکارش ، اینهمانی با نهانش دارد و تحول یابی همان نهانش وغیبش ومعنایش وسرّش وگوهرش هست.اینست که جائی آبادانی و داد وخوبی هست که آشکارا، چون نهانست .
خنک آنکه آباد دارد جهان    بود آشکارای او چون نهان
یکی بود با آشکارا نهان      به جز داد وخوبی ، نـبُـد درجهان
نجوید جز از راستی درجهان    چه درآشکارا ، چه اندرنهان
وهنگامیکه درجامعه ای ، آشکارونهان ، با هم فرق دارند ، گزند و دروغ و تباهی درآن جامعه حکمروا هست . دردوره ضحاک
هنر خوارشد ، جادوئی ارجمند    نهان، راستی، آشکارا، گزند
پراکنده گردد بدی درجهان    گزند آشکارا وخوبی ، نهان
حق وخوبی و داد ، نهانیست که آشکار ومحسوس وپدیدارو ملموس میشود ، ودر گیتی ، واقعیت می یابد .
سعدیا چندانکه میدانی بگوی    حق نباید گفتن ، الا آشکار

بررسی ادامه دارد