در همسایگی جهان جدید و "در غیبت داوری الهی"


اکبر کرمی


• تاکید بر داوری الهی، در بسیاری از مواقع، بازتاب محافظه کاری های ما نیز هست که نمی خواهیم و در خود نمی بینیم که بخواهیم ارباب تاریخ خودمان باشیم و آینده را آن چنان که می خواهیم بیافرینیم. تاکید بیش از حد بر کامل نبودن آدمی و عملش و اصرار بی جا بر ضرورت داوری الهی دو روی یک سکه اند که از سلطه و سیطره ی نیاکانمان بر زندگی و آینده ی ما پرده بر می دارد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۲۶ مهر ۱٣٨۹ -  ۱٨ اکتبر ۲۰۱۰


واقعیت آن است که ادیان و مذاهب با همه ی کبکبه و دبدبه ای که دارند، در جهان جدید با نقدهای فراوان و پرسش هایی سهمگینی روبرو شده اند. پرسش هایی در کارکرد دین در جهان جدید، در معنای زبان دینی، در چیستی وحی و عالم غیب، در چرایی برخی از رفتارها و مناسک دینی و پرسش هایی در باره برخی از اعتقادها و برخی از راهکارهای دینی در غلبه بر مشکلات انسان جدید، گوشه ای از سیل بی امان و بی سامان نگاه انسان جستجوگر و متصرف و جهان پخ شده و کوچک شده ی ماست که در برابر مذهب و مذهبی ها دهان گشوده است. مذهبی ها با پنهان شدن در لا به لای ادعاهای عجیب و غریب، افتخارهای احتمالی تاریخی و نیز دلخوش بودن به تجربه های فردی خود نمی توانند از دیگران انتظار داشته باشند که به این منطقه ی ممنوعه سرک نکشند و با پاره ای از این مفاهیم تهاجمی، دست و پنجه نرم نکنند. به ویژه باید توجه داشت، تا زمانی که لایه هایی از مذهب و خوانش هایی از متون مقدس به گونه ای استراتژیک با دین پیوند خورده است، مذهب به صورت تهاجمی معنا و القا می شود، از تکثر طبیعی حاکم بر جوامع و گروه ها غفلت می شود و جماعت گرایی بر جامعه گرایی اولویت داده می شود، نقد مذهب و به چالش کشیدن باورها و اعتقادهای مذهبی امری غیرقابل اجتناب خواهد بود.
برای عبور از این بحران که گاه و بی گاه شعله می کشد، دست کم دو راه مشخص وجود دارد:
اول: باید اجتماعات مذهبی و مذهبی ها بپذیرند که عصر جماعت گرایی سپری شده است و در پهنه ی جوامع مدرن و ارج شناسی جدید، هر کس نامی دارد؛ و دوست داشتن همه ی نام های کوچک، همه ی آن چیزی است که از یک اخلاق انسانی، ورژن مدرن دینی و از یک دولت مردمی می توان انتظار داشت.
لایه هایی از اسلام گراهای بنیاد گرا – آن چنان که جی ام کودهی (۱۹٨۷) در مورد یهودیان ادعا و تحقیق کرده است – قدم در راه بی بازگشتی گذاشته اند که نمی گذارد بین فرهنگ و جامعه تفکیک و تمایز قایل شوند. این آمیزش اجتماعی ناتمام، باعث می شود منادیان اسلام سیاسی، به آسانی و به آرامی از یک فرهنک کم و بیش اسلامی، در یک جامعه ی با اکثریت مسلمان، به یک جامعه و حکومت اسلامی گام بگذارند. به نظر می رسد اسلام سیاسی در آزمون دشوار مدنی شدن، ناکام مانده است و به گونه ای فلج کننده در دام درهم تنیدگی فرهنگ و جامعه افتاده است. مشروعیت بخشیدن به عبور از جماعت به جامعه، از طریق مشارکت همه ی شهروندان در پهنه ی قدرت و حقانیت بخشیدن به تفکیکک فرهنگ از جامعه، همه ی آن چیزی است که بنیان جهان جدید را رقم زده است.
دوم: عبور از خوانش های تهاجمی و مداخله گر دینی در پهنه ی دین شناسی و بیرون آوردن دین و عناصر دینی از دست سیاست مداران و سیاست و تن دادن به داوری های دمکراتیک و استانداردهای حقوق بشر در پهنه ی تصمیم گیری های جمعی و ملی.
واقعیت دیگر آن است که لایه هایی از مذهبی ها در مواجهه با جهان جدید هم چنان نتوانسته اند از برخی از پاداندیشه های سنتی عبور کنند و هنوز در آستانه ی جهان جدید و در ابتدای درک آلوده ی خویش از خود اند. مساله ی اساسی آن است که این پاداندیشه ها در برخی از جریان های دینی تا مرتبه ی هسته ی سخت اندیشه های دینی، اخلاقی و اجتماعی اهمیت یافته است و عبور از آن ها برا ی بسیاری از مذهبی ها در حکم مرگ و زندگی است!
به عنوان نمونه، به دو مورد از این دست پاداندیشه های بنیادی اشاره می کنم:   
اول: بسیاری از مذهبی ها با آن که در اساس ذی مصلحت را ذی حق برای تشخیص و داوری بر مصلحت های خود می دانند، اما از آن رو که خداوند را - بنابر پیش فرض - دانای مطلق و قادر متعال می دانند، در نهایت، اشاره های الهی و داوری های ربانی را بر دریافت ها ی خود و تشخیص های انسانی ارجح و اولا می دانند و در نتیجه، داوری های انسانی را ذیل داوری های الهی قرار می دهند. اسلام سیاسی، بخش مهمی از بار و بنه ی معرفتی خود را از این گزاره می گیرد که "خدا می گوید: ..." و چون خدا، بنا به تعریف، دانای مطلق و قادر متعال است، پس آن چه خدا می گوید، درست مطلق و مطلق درست است. این معرفت شناسی بنیاد گرا و آلوده به پوزیتویسم وارونه(۱) با قرار دادن "خدا" در برابر "غیر خدا" به آسانی به اسلام سیاسی بنیادگرا می لغزند. چنین مفهومی از بنیاد گرایی - آن چنا ن که اف جی لخنر (۱۹۹۰) بر آن تاکید گذاشته است - "شکلی از کنش ارزش مدار، ضد مدرن و مخالف با تمایز اجتماعی است. یک جنبش اجتماعی فرهنگی که می خواهد تمام سپهر زندگی را بر حسب مجموعه ای خاص از ارزش ها ی مطلق، تجدید سازمان دهد."
این پاداندیشه، هسته ی سخت اسلام گرایی را با خود حمل می کند که حتا لایه هایی از جریان نواندیش دینی و کسانی در قامت فقیه عالیقدر آیت الله منتظری نتوانسته اند از آن عبور کنند. این انگاره را در مقاله ی "پر و بالی در عرصه ی سیمرغ" که نقدی است مشفقانه بر مقدمه ی رساله ی حقوق آن حضرت، پیشتر کاویده ام و از پرداختن مجدد به آن اهتراز می کنم.
دوم: پاداندیشه ی مذهبی دیگر - که در این جا قصد پرداختن به آن را دارم – به این نکته باز می گردد که مذهبی ها دسترسی به داوری الهی و نسخه های ربانی را در چاره جویی برای دردهای بشریت و پاسخ به پرسش های او، امری سهل الوصول و آسان تلقی می کنند. در حالی که به باور من و در چشم انداز نشانه شناسی و شناخت شناسی جدید، رسیدن به نسخه های الهی و تشخیص داوری های ربانی (به گونه ی این است و جز این نیست) امری غیر ممکن و ناشدنی است. عنوان «در غیبت داوری الهی» به بخشی از همین نکته و چنین شرایطی اشاره دارد.
رسیدن به داوری الهی و داروهای ربانی با دو مشکل بزرگ روبروست:
اول: در اساس، برخی از فلاسفه و متالهین در امکان وجود و نیز دسترسی به داوری الهی اشکال می کنند؛ چه، به باور آن ها، پیش فرض های خداشناسانه به گونه ای صورت بندی شده است که تصور هرگونه رابطه ی کلامی و تفاهمی با او غیر ممکن و آلوده به باورهای پاگانیستی و بت پرستانه است. به باور آنان با تنزیه کامل حضرت حق، به واقع، امکان هرگونه انسان انگاری از ایده ی "خدا" زدوده می شود و در نهایت، داوری الهی و امکان دسترسی به آن، در اساس، از میان برمی خیزد.
زمانی پروتاگوراس گفته بود که "انسان مقیاس و میزان همه چیز است". به باور من این دریافتی بسیار عمیق و بنیادی است. درک درست این نکته می تواند بر همه ی ادعاهای فراتاریخی و فراانسانی که تلاش کرده اند با عناوینی چون داوری الهی، عقل کل، خرد جاویدان یا حکمت متعالیه از خیر خرد انسانی و دستاوردهای عقل جزیی بگذرند، خط بطلان بکشد. چنین ادعاهایی، به نظر می رسد از نوعی تفکر نیست انگارانه و ایده ی ناکجاآبادی مخوف رنج می برند که این چنین مشتاقانه به نفی آدمی، زیست بومش و داوری های او اهتمام نشان می دهند. این نقد و این آسیب شناسی در اندیشه های دینی مطمع نظر من نیست و در جایی دیگر به آن پرداخته خواهد شد.
دوم: آن چه در این مجال، سر پرداختنش است آن که، به فرض پذیرش امکان داوری الهی، ارسال رسل و نزول وحی (ایمان به نبوت و کتاب های مقدس) آیا در عصر حاضر - که به تعبیر برخی از متالهین جدید مسیحی، عصر غیبت الهی است – دسترسی به داوری الهی ممکن و میسور است؟
بسیاری از مومنان به ویژه در ادیان صاحب کتاب بر این باورند که در سایه ی ایمان به حضرت حق و نیز ایمان به وجود کتاب مقدس، دسترسی به داوری الهی امری سهل و آسان است؛ از همین رو، این گروه از مومنان، همواره خود را در دو راهه ی نفس گیر داوری الهی (یا داوری های الهی) و داوری های انسانی می یابند. در این جا مساله ی اصلی نه ایمان به عالم غیب (خدا) است و نه ایمان به وجود کتاب مقدس؛ بلکه مساله ی اساسی، پرسش از امکان رسیدن به داوری الهی است؛ در زمانه ای که خداوند و حادثه های بزرگ قدسی از پهنه ی زندگی آدمیان بیرون رفته اند. به عبارت دیگر، آیا با وجود ایمان به حضرت حق و نیز پذیرش کتاب های مقدس، چیزی معنادار به عنوان داوری الهی در برابر داوری های انسانی قرار می گیرد؟ یا همه ی داوری ها، حتا داوری های برآمده از کتاب های مقدس، داوری های انسانی اند؟
اگرچه برخی از متون دینی و آموزه های ربانی در خواستگاه، خود را الهی و قدسی می دانند، اما مساله مهم شناخت شناسانه ی جدید آن است که خوانش این متون و به سخن آوردن آن ها در افق زبانی، زمانی و ذهنی آدمیان صورت می گیرد و ناگزیر انسانی و در قد و قواره ی آدمی است. در این چشم انداز، به نظر می رسد ما در غیبت داوری الهی به سر می بریم. یعنی نوزادی و کودکی بشر سپری شده است و آدمیان می توانند و باید دور از آغوش گرم مادری و سایه سار بلند پدری بر فراز پاهای شکننده ی خود بایستند و آینده ی خود را رقم بزنند.
«در غیبت داوری الهی» به باور من، همچنین سرانجامی است بر تقابل پرهزینه و خونبار دو جریان "نقل در برابر نقل" و "نقل در برابر عقل" در جهان اسلام، که از پنج حادثه ی عمده و تنومند در فلسفه، دین و مذهب آب می خورد.
اول: ایده ی «مرگ خدا» که اولین بار توسط نیچه نظریه پردازی و طرح شد. مرگ خدا در نهایت اشاره ی آشکاری است به مرگ خدای مولف و دانشی که روی پاهای آدمی سبز نشده و بر شیارهای مغز او گل نکرده است.
دوم: ایده ی «عصر غیبت الهی» که توسط پاره ای از جریان های مذهبی مدرن و لایه هایی از الهیات مسیحیت طرح شده است. در این تلقی از جهان جدید، بر غیبت نمایندگان آسمان در زمین و نیز پایان رویدادهای بزرگ قدسی و تجربه های سهمگین دینی و معجزه های عظیم و جهان شمول در زندگی آدمیان عصر جدید تاکید و اشاره می شود.
سوم: باور به خاتمیت در جهان اسلام.
چهارم: باور به غیبت امام معصوم در سنت شیعی.
پنجم: تفکیک منبع داوری از منبع گردآوری در مواجهه با آموزه های دینی و تاکید بر غیرالهی بودن مطلق داوری ها.
تقابل نقل ها و نیز تقابل عقل و نقل، اصلی ترین جریان اندیشه در جهان اسلام است و بخش قابل توجهی از بگو مگوهای مذهبی، فلسفی، تاریخی، فقهی، سیاسی و اخلاقی را به خود اختصاص داده است. درک غیبت داوری الهی اگر چه به تقابل کینه توزانه و انحصارگرایانه ی نقل ها - به عنوان تقابل داوری های الهی – پایان می دهد، اما مطمع نظر من نیست.
مساله ی این نوشتار، تقابل عقل و نقل است که به خطا ذیل تقابل داوری الهی و داوری های انسانی صورت بندی شده است. در این هماوردی نظری پهلوانان بسیاری خودنمایی کرده اند، اما با این وجود نباید در پی گیری دقیق این رویارویی و درک عمیق چیستی آن لحظه ای تردید کرد و از ایستادگی در برابر آنان پرهیخت. پندار تقابل عقل و نقل، به باور من، میراث سنت مسیحی است که در نظام دانایی ماقبل مدرن و اسلامی ما با هیمنه ای نفس گیر انعکاس یافته است.
در گذشته، عقل گرایانی چون فارابی، ابن سینا، ابن خلدون، ابن رشد، کندی، ابن مسکویه و ملاصدرا تلاش بسیار نموده اند که نگذارند در هجوم بی امان منادیان قدرتمند نقل – کسانی چون غزالی، ماوردی و خنجی – صدای جوان عقل خاموش شود؛ که عقل را ایستاده می خواستند!
در زمانه ی ما نیز، تقابل عقل و نقل، به ویژه در حضور کم سابقه ی اسلام سیاسی - که از آبشخور نقلی تیره سیراب می شود - بسیار جدی و پرهیاهوست. مذهبی ها در این معرکه در سه گروه متفاوت دسته بندی می شوند:
۱- انبوهی همچنان بی تفاوت در برابر داوری های عقل مستقل و خودبنیاد، و دور از مناسبات واقعی جهان جدید، از پله های منقولات بالا می روند و بر لایه های ستبر فاصله ها می افزایند، خواب های آشفته می بینند و در خیال خوش داوری الهی، گوش های خود را بر هر صدا و داوری دیگر بسته اند.
۲- دسته ای دیگر، پایی در سنت دارند و پایی در جهان جدید؛ و تلاش می کنند با همت و سخت کوشی عقل متصل به وحی یا عقلی که کارگزار نقل است به آشتی جهان جدید و قدیم دست بیازند. سیراب شدن از دانش جدید و به خدمت آوردن دستاوردهای آن در توجیه، تبیین و تزیین یافته های سنتی و بافته های کلاسیک، همه ی آن چیزی است که از این گروه بر می آید.
٣- گروهی دیگر، لایه هایی از نواندیشان دینی اند که از هوشیاری لازم برای درک موانع اندیشه در آتمسفر مذهب بر خوردارند و به آسیب شناسی اندیشه ی دینی در پهنه ی عقل سیال جمعی نیز عنایت دارند؛ طیفی که تلاش دارد با خوانش مدرن و رحمانی از دین، ورژن های تازه ای از دین را در پیوند با جهان جدید و مناسبات تازه بیافریند. هرچند پاره ای از این منادیان هم چنان گرفتار انگاره هایی هم چون اسلام اصیل، دین واقعی و خوانش حقیقی از دین اند و هنوز نتوانسته اند از پاداندیشه ی آلوده ی ذات گرایی و مه غلیظ اسلام واقعی عبور کنند، اما آرام آرام شاهد جریان قابل اعتنایی از اسلام تاریخی نیز هستیم که در انتظار و آفرینش گر ورژن های تازه ای از اسلام اند و در همسایگی با جهان جدید، عقل جدید و انتظارات جدید از ادیان تناور می شوند.
آنچه در همه ی این دسته بندی ها مشترک به نظر می رسد، دغدغه ای است که از تقابل عقل و نقل آب می خورد. به عبارت دیگر، دسته بندی های مختلف فکری و فرهنگی در لایه های مذهبی ایران امروز، حاصل صورت بندی های مختلفی است که از نسبت های مختلف عقل و نقل فراهم آمده است. به باور من اما، این تقابل در اصل و از اساس، نوعی تقابل کاذب و خیالی است که بر صورتی شناخت شناسی ناصواب بنا شده است؛ چه، با مرگ خداوند، در عصر غیبت الهی و در غیبت نمایندگان اصلی آسمان در زمین دیگر در اساس نمی توان از داوری الهی سخن گفت. خودآگاهی و درک روشن این نکته است که می تواند راه را برای تولد ورژن مناسبی از اسلام در همسایگی با جهان جدید هموار کند. نواندیشان دینی اگر تا کنون با اتکا به درک ناخودآگاه خویش از جهان جدید و مناسبات تازه، رهرو بی چراغ چنین راهی بوده اند، اکنون زمان آن رسیده است که چراغ ها بیفروزند و دست افشانی کنند و سرافرازانه از تولد اسلامی تازه بگویند. اسلامی که ادامه ی تجربه ی دینی نیاکان ماست اما در افق زمانی و زبانی ما روییده است. اسلامی که به زندگی، فردیت و اشکال تازه ی حیات آری می گوید و از دیوار هیچ همسایه ای بالا نمی رود.   
در فرهنگ اسلامی، پس از خاتمیت و در فرهنگ شیعی، پس از غیبت، به واقع رابطه زمین و آسمان، قطع و داوری الهی نیز ختم می شود. در چنین شرایطی ما مانده ایم و کتاب مقدس (قران)، ما مانده ایم و انبوهی حدیث و نقل تاریخی. آنچه امروزه به عنوان داوری الهی شناخته می شود، در واقع، داوری های ماست که در مواجهه با متن (قرآن) و متنی (کانتکست) که قرآن در آن قرار گرفته است (تاریخ اسلام) صورت می بندد. داوری های ما در برابر متن مقدس (کتاب کوچک خداوند)، و زمینه ای که متن از آن بر خواسته است و نیز داوری های ما در برابر هستی عظما(کتاب بزرگ خداوند) جملگی داوری های ما هستند؛ از جنس ما هستند؛ در قد و قامت مایند و متناسب با کاسه ی سر ما و شیارهای کورتکس مغزمان شکل گرفته اند. در این چشم انداز، تقابل عقل و نقل، بر نوعی بدخوانی متون و بدفهمی انسان بناشده است که با درنوردیدن آن می توان به آسانی به «غیبت داوری الهی» بشارت داد.
این که خداوند طبق تعریف، دانای کل و قادر متعال است و نیز این که یک متن الهی است نمی تواند به فهم یک متن نیز تسری داده شود. به عبارت دیگر، مناسبات "هرمس"ی با مناسبات هرمنوتیکی متفاوت اند و به آسانی نمی توان از یک ساحت به ساحتی دیگر لغزید.
به تعبیر گادامر به دلیل فاصله های تاریخی "فهم عینی محض" ممکن نیست! مساله به باور من، از این نیز پیچیده تر است؛ چه، حتا در علوم دقیقه نیز تبیین عینی محض ممکن نیست و به تعبیر کانت ما همواره درگیر "تورهای مشاهداتی" خود هستیم.
به عبارت دیگر و بر خلاف پندار بسیاری از مذاهب، حتا در حضور معصوم (ساحت هرمسی) نیز مفاهمه ی کامل ممکن نیست و ما همیشه باید به حدی و حظی از مفاهمه بسنده کنیم و از پختن خیال های خام (مطلق و محض و ناب) بپرهیزم و به حد خود عادت کنیم. بگذارید گشودن کلاف این داستان را به هنگامه ای دیگر بگذاریم؛ و بگذریم و تنها به این نکته بسنده کنیم که زبان گرچه وسیله ی مناسبی است برای غلبه نسبی بر این فاصله ها، اما از آن جا که خود زبان نیز فاصله آفرین است، به مدد زبان و با ادعای "خطاب الهی" نمی توان از این ورطه بیرون شد.
"همیشه فاصله ای هست"؛ و "فاصله ها غرق ابهامند".
احتمالن درک نسبی همین مساله مهم است که در برخی از جریان های اخباری مسلک (شیخیه) به تولد ایده ی "رکن رابع" و سرانجام به ادعای ختم غیبت و نفی خاتمیت (در بهاییت) انجامیده است.
جریان های اصولی مسلک، گرچه در ساحت نظر و در ابتدای کار، با ادعای تخطئه به نوعی از خیر داوری الهی می گذرند، اما در عمل و سپس در عالم نظر به واسطه ی مواجهه ی ناکام خود با دستاوردهای عقل خودبنیاد، از نظریه ی مختار خود عدول می کنند و داوری های انسانی فقها و مفسران را به جای داوری الهی می نشانند.
در واقع اصولیون در مواجهه با دستاوردهای عقل خودبنیاد، به جای تسلیم و تغییر و تن دادن به نتیجه ی رقابت، ترجیح داده اند قوانین مسابقه را تغییر دهند و ادعاها و دستاوردهای خود را در پوشش داوری الهی محافظت و نقد ناپذیر نمایند.
بدین ترتیب، به نظر می رسد، ظهور متن، که در اساس باید امری شخصی و نسبی باشد، در پیوند با "پوزیتیویسم وارونه" ابتدا به امری مطلق و جمعی تبدیل می شود و سپس آرام آرام – در تنگنای "سندرم بت پرستی" و در چمبره ی ازخودبیگانگی - در درک و داوری پیشینیان (اجماع) از متن، به عنوان "داوری متن" و "داوری الهی" رسوبیده و سخت می شود.
ایمان به کتاب مقدس، ایمان به "نبود خطا در متن"(۲) نیز هست. چنین ایمانی در کنار ایده ی "غیبت داوری الهی" به این معنا خواهد بود که متن باید به گونه ای خوانده شود که عاری از خطا باشد. در چنین تلقی ای، هر خوانشی از متن - چنانچه با دستاوردهای عقل خودبنیاد منافات داشته باشد – قابل تفسیر، تاویل و بازخوانی است. ایمان به نبود خطا در متن، اما در غیبت چنین ایده ای به سنگری تبدیل می شود که برخی از داوری های ما را از گزند نقد نجات دهد. ایمان به نبود خطا در متن، در چنین تلقی ای به ایمان به نبود خطا در برخی از خوانش های پیشینیان از متن دگردیسی پیدا می کند و به عارضه ی از خودبیگانگی می انجامد. از خود بیگانگی در این معنا، تسلیم شدن به دیگری و خوانش او از متن است که امکان تحقق ما (خود) و خوانش ما (خود) از متن و نیز امکان تجربه های دینی شخصی را از ما می رباید.
به این ترتیب به نظر می رسد، تقابل کاذب عقل و نقل، به پایان راه خود رسیده است؛ اما این ایده ای نیست که با دانش اندک و حوصله ی تنگ بسیاری از بنیاد گراها و اسلام گراها هماهنگ باشد. اسلام گراها با ادعای باز گشت به گذشته (بنیاد گرایی، اصول گرایی) و نیز این ادعا که اسلام راه حل تمام مشکلات ماست، در اصل، چنین تقابلی را به سخره می گیرند و با چسب بی سوادی، حتا تاریخ خونبار این تقابل را هم درز می زنند. جان مایه ی این ادعاهای سخیف و کم مایه، سرگردانی دون کیشوت وار این منادیان در اشتراک های لفظی، بازی های زبانی و سرگردانی های تاریخی است.
با عبور از این اشتراک های لفظی، با فایق آمدن بر این بازی های زبانی، با شفاف سازی های تاریخی و درک مناسبات جدید شناخت شناسانه است که کابوس داوری های انسانی خواب خوش انسان بنیاد گرا را به هم می زند و برای نخستن بار، سنگینی بار هستی را به او گوشزد و ایستادن بر فراز پاهای خود را به او یادآوری می کند.
با درک مناسبات جدید شناخت شناسانه و نشانه شناسانه، در واقع، کوه یخ داوری های الهی به کلی آب می شود و چیزی جز داوری های انسانی گونه گونه و خاک خورده و قدمایی از آن باقی نمی ماند. آنچه امروزه به عنوان داوری الهی شناخته و خوانده می شود و در برابر داوری های انسانی قرار داده می شود، به واقع خود نوعی داوری انسانی است. تاریخ بشر، تاریخ داوری های انسانی در برابر داوری های انسانی است؛ تاریخ داوری درگذشتگان در برابر داوری آیندگان. دیالکتیک اشکال تازه ی حیات در برابر شکل های قدیمی.   
بنابراین، ایده ی «در غیبت داوری الهی» در اصل داوری الهی را به چالش نمی کشد، بلکه داوری الهی را در عصر غیبت الهی به پرسش نشسته است و بر این ادعا است که اگر چه بسیاری از گزاره های دینی در مقام گردآوری الهی اند و از آن ذلال لایزال آب می خورند، اما واقعیت دیگر آن است که این گزاره ها در مقام داوری، مثل هر گزاره ی انسانی دیگر، انسانی اند و در کاسه ی سر آدمی قالب می خورند.
به طور خلاصه، صورت بندی فوق، هم وجود داوری های الهی می پذیرد (نبوت) و هم داوری های الهی را اصیل تر و برتر از داوری های انسانی می نشاند و می داند (توحید). دریافت اصلی این صورت بندی آن جاست که در برابر آن چه امروزه از سوی بسیاری از مذهبی ها و بنیاد گراها به عنوان داوری الهی تبلیغ و ادعا می گردد، ایستادگی می کند و همه را داوری های انسانی می داند؛ داوری های انسانی ای که با ماسک داوری الهی تلاش می کنند خود را نقدناپذیر و جاودانه کنند.
«در غیبت داوری الهی» به ما می گوید: در این زمانه، با وجود ایمان به خداوند و نیز ایمان به متون مقدس، از آن جا که مواجهه، مطالعه، ترجمه، تفسیر، تاویل و فهم متون مقدس، همانند دیگر متون - از جمله کتاب بزرگ آفرینش – به وسیله ی آدمی و در افق زبانی و زمانی او انجام می گیرد، ما همواره با داوری های انسانی روبرو هستیم. داوری هایی که در مقام گردآوری جملگی الهی اند اما در مقام داوری همگی انسانی.
در این جا از این نکته ی باریک می گذریم که مواجهه با عالم غیب، در جریان تجربیات دینی و روبرو شدن با خطاب الهی (آن چنان که در ادیان سامی مطرح می شود(٣)) و مظاهر حضرت حق (آن چنان که در ادیان هندی اروپایی ادعا می شود)، هماره امری انسانی است؛ و تا سقف فهم و اندیشه ی آدمی قد می کشد و لابد نمی تواند و نباید پالوده از ظن و گمان و آلوده به یقین و اتقان تصور و تصدیق شود. این که در فرهنگ شعیی برگزیدگان – دست کم در درک این خطاب و ابلاغ و تفسیر آن - معصوم و بری از خطا و گمان تلقی شده اند ریشه در همین نکته ی باریک دارد.
درک دقیق و عمیق انگاره ی غیبت داوری الهی است که می تواند به ما یادآوری کند: آنان که در این عصر و در سنگر دانای کل و برادر بزرگتر تلاش می کنند ما را هدایت و در مسیر الهی قرار دهند، به واقع رهزانی هستند که تمام دارایی ما - که در تجربیات شخصی خود از زندگی و مواجهه با خود و دیگران و طبیعت خلاصه می شود – را می ربایند و فرایندِ "شدن" و فردیت یافتن ما را با تحمیل یافته ها و بافته های خود به نام خداوند عقیم می گذارند.
یادآوری غیبت داوری الهی، هم چنین یادآوری شکوهمندی فرصت بزرگی است که در مواجهه با طبیعت – الهه ی اعظم زمانه ی ما- بر ما باریده است. انکار "غیبت داوری الهی"، انکار سرنوشت و انکار ماست. انکار غیبت داوری الهی، انکار خود، دیگری و طبیعت است و به چیزی بیشتر از پنهان شدن در پشتِ قابی خالی نمی ماند.
طرح داوری الهی به جای داوری های انسانی، این خطر عمده را نیز دارد که آدمی آینده اش را به قیمت اعتماد به گذشته و درگذشتگان از دست بدهد.
آنتونی گیدنر "ریسک پذیری" را جان مایه ی مدرنیته و جهان مدرن تلقی می کند(۴). "ریسک پذیری" در این مفهوم نام دیگر شجاعت روبرو شدن با آینده و با خلاقیت های خود نیز هست؛ که در ایمان به عالم غیب - چنانچه با جای گزینی داوری الهی به جای داوری انسانی همراه شود – از میان بر می خیزد. ایمان به داوری الهی، در عصر غیبت الهی، اگرچه ریسک های زندگی آدمی را می کاهد، اما این ایمنی به قیمت از دست رفتن آینده، رویاها و خلاقیت های او تمام می شود.
تاکید بر داوری الهی، در بسیاری از مواقع، بازتاب محافظه کاری های ما نیز هست که نمی خواهیم و در خود نمی بینیم که بخواهیم ارباب تاریخ خودمان باشیم و آینده را آن چنان که می خواهیم بیافرینیم. تاکید بیش از حد بر کامل نبودن آدمی و عملش و اصرار بی جا بر ضرورت داوری الهی دو روی یک سکه اند که از سلطه و سیطره ی نیاکانمان بر زندگی و آینده ی ما پرده بر می دارد.
باید توجه داشت که پناه بردن به داوری الهی همواره بخشی از تلاش های آگاهانه و ناآگاهانه ی ما در پنهان ساختن بی کفایتی هایمان نیز هست. تمامیت و تکمیل فردیت ما در گرو مواجهه ی واقع بینانه و خردمندانه با این بی کفایتی ها و بی مسولیتی هاست. درک سنگینی این مسولیت های انسانی است که می تواند به درک شانه خالی کردن کوه ها از پذیرش آن کمک کند.
«در غیبت داوری الهی» ایمان به نیروی فرزانگی آدمی است که به گاه خطر – به قول هولدرلین - به داد او رسیده است.
"غیبت داوری الهی" آغاز اضطراب شیرین آدمیزادگی است(۵).            

bozorgkarami@gmail.com

پانوشت ها
۱. این انگاره را در مقاله ی «علیه نقل» کاویده ام.
۲. این انگاره را در مقاله ی «دین در کمند عقلانیت» کاویده ام.
٣. لوتر در جایی از زبان پولس قدیس می گوید: رستگاری از راه گوش ها حاصل می شود.
۴. پیرسون، کریستوفر، معنای مدرنیت، گفت و گو با آنتونی گیدنز، ترجمه ی علی اصغر سعیدی.
۵. می ترسم ، مضطربم / و با آن که می ترسم و مضطربم / باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد / می آیم کنار گفتگویی ساده / تمام رویاهایت را بیدار می کنم / و آهسته زیر لب می گویم / برایت آب آورده ام ، تشنه نیستی؟ قطعه ای از اشعار سیدعلی صالحی، مجموعه ی دیر آمدی ری را.