من خواب دیده ام


مزدک دانشور


• من خواب دیده ام که نشسته ام. جایی. گوشه ای و از ورای دیوارهای شیشه ای می بینمشان. لبخندهایشان را. تکان لبها و دستهایشان را، که گاه با هیجان بالا و پایین می شود. بوی کاغذ و جوهر را در فضا حس می کنم. صدای دویدن قلم بر صفحات کاهی زردرنگ ارزان با سربرگی سرخ را می شنوم. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ۱۶ شهريور ۱٣٨۹ -  ۷ سپتامبر ۲۰۱۰


 
 
من خواب دیده ام. من رویایی داشته ام. هر چند که می دانم قدیمی است. از مد افتاده است. از تبار مدرسه ی کهن است. اما چه کنم که خوابهای ما ترجمان حال و هوای امروز ماست بیش از آنکه بشارت آینده باشد. پس هر چند که کهنه است و بوی کاغذ کاهی و جوهر سوخته می دهد اما خواب است، رویاست و من از اهالی این قریه ام. از اهالی رویابین کوهپایه های این فلات تفته ام، که داس سرکوب هنوز ریشه های رویایم را نابود نکرده است، که سقوط و فروپاشی بتهای چوبینه ایده آلهایم را از هم نپاشانده است و کلمات ورای بیان روزمرگی، تداعی پرواز و صنوبر و آفتابند.

این منم خوابگردی از اهالی زمین میانه.

من خواب دیده ام که نشسته ام. جایی. گوشه ای و از ورای دیوارهای شیشه ای می بینمشان. لبخندهایشان را. تکان لبها و دستهایشان را، که گاه با هیجان بالا و پایین می شود. بوی کاغذ و جوهر را در فضا حس می کنم. صدای دویدن قلم بر صفحات کاهی زردرنگ ارزان با سربرگی سرخ را می شنوم. سرانگشتانی را که بر صفحه های بی رمق جان می دمند، حس می کنم و به کلمات درخشانی که بر تارنماها آشکار می شوند عاشقانه نگاه می کنم.

اینجا قلب روزنامه ی ماست.

روزنامه ی خود خودمان. روزنامه ای که قرار است صدای بی صدایان باشد. جریده ای که قرار است بنویسد برای آنانی که صدایی در تاریخ ندارند. مطبوعه ای که معنا بدهد به واژگان تبعیدی و روح بدمد به جهانی بی روح. تصویر گر جهانی باشد که در آن انسان پناه انسان است و بگوید از جهانی بدون ترس.

قرار است که... .

قرار است عده ای از ما بنویسند از جدال کار و سرمایه. از بازتولید بندگی. از خودبیگانگی انسان بگویند. از کالا شدن کار و از فرومردن اخلاق. از سلطه که نام دیگر دولت است. دولتی که چون دوالپایی جان سخت بر گرده ی انسانها نشسته است و توان و رمق آنها را می بلعد. از جهانی ساختن سرمایه. از حضور پررنگ تیغ بر گلوی انسان و زمین. از جنگ که مرادف استثمار است. از تضاد و تعارض.

قرار است عده ای از ما بنویسند درباره ی کودکان. محصول طبیعی جوامع انسانی که قرار نیست طبیعی بمانند. قرار است برایشان آموزش عادلانه، انسانی و مشارکت جو بخواهند. بنویسند از آنچه تن و جان جامعه ی آینده ما را می سازد که تاریخی که می خوانند تاریخ فرادستان نباشد.که جغرافیا محدودشان نکند به خط مرزهای ملت-دولتها، که ادبیاتشان چاپلوسی و بنده پروری را تبلیغ نکند. از آموزش بگویند که وظیفه ی جامعه ی انسانی است برای همه فارغ از طبقه و ملیت و قوم. عده ای نیز می نویسند از کودکان کار و فرار. از کودکان رنج. از کودکان درد. از نظامهای پشتیبانی. از خانه های سبز و امن. از ریشه کن شدن بی سوادی و کم سوادی. از ترقی آموزش و پیشرفت مدام. از دانشگاه و آموزشگاه مشارکتی. از جدا شدن اقتدار از آموزش، اجبار از پرورش و انقیاد از تفکر و پرسش.

قرار است عده ای دیگرمان بنویسند از نیمه ی دیگر. از رهایی زن از ساختار. از سرکوب مضاعفی که بر گرده ی زنان جهان سوار است. از حق بی خدشه شان بر بدن. از حق برابرشان برای کار. از عشق که بهای تن می شود. از خانواده ی فرد مدار که می میرد. از خودخواهی و مالکیت طلبی که استعلا می یابد.از ضرباهنگ تولید که با روان و تن زنان همگام می شود. از مدیریت و سازمان که عطر زنانه به خود می گیرد. از سامان سیاسی که دگرگونه می شود در تمایز و تبعیض هر روزه اش.

قرار است تعدادی دیگرمان بنویسند از سلامت آدمی. از به تاخیر انداختن مرگ به مدد رهایی انسان از ساختارهای سرکوب. از به دست آمدن سلامت با کنار زدنهای حجابهای پنهان رازورزی. از پزشکان و پرستارانی که سلامت و شادکامی پمپ می کنند در رگهای سیستمهای بهداشت و درمان. از نجات انسان از بیماری و ناتوانی. از اجتماع سلامت تا انسان سالم. از برداشته شدن سلطه ی سرمایه بر رابطه ی پزشکان و بیماران. از کمپهای پزشکان و سلامت ورزان داوطلب در مناطق بلازده و یاریگرانی بدون مرز که خون سرخ تزریق می کنند به رگهای فرومرده ی اجتماع.

قرار است عده ای دیگر از ما بنویسنداز حق انسانی برای سخن گفتن و آموزش دیدن به زبانی که مادرش برایش لالایی خوانده است. از حفظ تمایز و تفاوت. از رقابت در عین همزیستی. از تعامل در غیاب تقابل. از بی مرزی انسان. کسانی هم هستند که بنویسند از عمو صمد و کاک فواد و توماج .... . از یادشان که دریاست و از رویایشان که برج فرازان بود.

عده ای دیگرمان می نویسند از تاریخ. از قدرت و سلطه ی به هم آمیخته. از تاریخ مذکر. از فراز آمدن دولت و از پله هایی که بشر پیموده است. از برده داری و اسپارتاکوس. از فئودالها و لیبرالها. از آزادی برابری و برادری. از کمون تا اکتبر سرنوشت. از خلیج خوکها تا سیاهکل و سایگون. از بهمن پنجاه و هفت. از فراز آمدن و رقص مرگ.از گردان و دلیران که در برابر شاهان و خودکامگان ایستاده بودند. از شرافت عموهایمان. "از مرتضی و اشک پوری. از سال بد، سال باد".از تقویمی دگر. از تاریخ فرودستان. آنانی که در تاریخ ناپیدایند اما نقششان بازتولید جهانی است به وسعت وُسعشان.

و مگر جهان بی هنر رنگی هم دارد؟ پس عده ای از ما می نویسند از بازتولید آوای کار بر دامنه ی موسیقا و بدن.از دیوارنگاره هایی بلند از فریدا و ریورا. از گرونیکا و فاشیسم. از تناسب و شالوده شکستن. از پیشرو بودن و مصرفی نبودن و کالا نشدن هنر. از آنچه که باید باشد: رها شده از قید سرمایه و تکرار و استثمار، تا بیان کیفیت جهان خویش باشد. از سیاست و اجتماع و هنر، از هنر و اجتماع و سیاست. از تصاویر جان گرفته بر پرده ای از نقره و ابهام و به سوغات بردن تئاتر به خیابان و جان بخشیدن به آن.

کسانی هم هستند که از حاشیه های داغ و پر التهاب بنویسند. از انزوای انسان و اعتیاد و جهانی که می پژمرد. از قتل و گسیختگی و فحشا که جهان سرمایه می آفریند و هم زمان سرکوب می کند. از راههای برون رفت. از شکستن ساختار. پایان دادن به تبعیض و تفرق. بنویسند از کسانی که از اعمال قدرت ناتوانند. از یافتن "صدایی میان اصوات، شکلی میان اشکال". از آنان که در متن شهرند اُما در حاشیه می زیند. از پناه و امنیت نه از زندان و سرکوب.

قرار است عده ای از ما هم بنویسند...بنویسند از چه؟ از درد آن روز روزگار. از آنچه که امروز به مخیله نمی آید و فردا بی آن، تصور نمی شود. بنویسند از خواسته های آیندگانی که می آیند. "از فردا روزی که می آید". از آنان که رویایشان البته با رویای ما متفاوت است و میدان بدهند به تولد جهان فردا در بطن خویش.

قرار است عده ای از ما بنویسند از...

قرار است عده ای دیگرمان نیز بنویسند از...

هر چند که رویایم کهنه است و از مد افتاده، اما من خواب دیده ام. رویا پرورانده ام. یارانمان را به چهره و تک به تک دیده ام. حضورشان را. قلمشان را. بوی خوش رفاقت را که در راهروهای کهنه اما تمیز روزنامه مان پیچیده است. صدایشان کرده ام به نام:
علیرضا، علی، شاهین، پژمان، کیارش، میترا و ...
هژیر، عسل، سپیده، سحر، مازیار، آیدین، پیام و ...
دل آرام، پریسا، گلناز، آنا، سهیل، آرزو، حمید و ...
کبوتر، جیران، مجید، رضا، خسرو، الهام، روزبه و امید
روزبه، روزبه، روزبه و باز هم روزبه

و دیده ام همه ی چهره های آشنا که لبخند به لب دارند هر چند که پیشانیهایشان از حضور فاجعه چین خورده است. همه ی کسانی که نمی شناسمشان اما قلمشان تپش زمانه است. سخن روز است در پیوند فردا. فردایی که روشن است. همه ی کسانی که از سراسر دنیا و به مدد رشته هایی از نور و تبادل، کلماتشان را برای ما می فرستند تا طعم جوهر و کاغذ به خود بگیرد. از ونکوور تا زلاندنو.، از ساخالین تا سانتیاگو، از لندن تا بمبئی، از نیو یورک تا جاکارتا از درد و رنج انسانی می نویسند. از "مقاومت که خود آفرینش است". از تمامی درد مشترک انسانهای این کره ی آبی کوچک دوست داشتنی می نویسند. روشنفکران و نویسندگان جهان وطنی که انسان با رنگ پوست و نژاد و قومیت برایشان تداعی نمی شود. همه ی آنانی که استوار ایستاده اند در کنار هم در سنگری کوچک که قرار است سدی باشد در برابر هجوم بنیان کن سرمایه. در برابر ایلغار بربریت و جنگ...
من خواب دیده ام ولی می دانم که رویایم رنگ تحقق خواهد گرفت اگر که بر خیزم، اگر که ننشینم...پس به تهران بازمی گردیم...تهران این شهر نامهربان رویاکش...