فرانک، زنی که ضحاک راسرنگون کرد(۳)


منوچهر جمالی


• فرانک، مادرفریدون،برای دگرگونه ساختن ِ« بینش ضحاکی» برمیخیزد. «حکمت الله» و «بینش ضحاک»، از «ذوق، یا چششِ عذاب دادن» میرویند. انقلاب در بینش،با انقلاب در چشش،آغاز میشود ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ۱٨ خرداد ۱٣٨۹ -  ٨ ژوئن ۲۰۱۰


 
 
فرانک ،وانقلابِ اودربینـش
فرانک، مادرفریدون ، برای
دگرگونه ساختن ِ« بینش ضحاکی» برمیخیزد
........................................
«حکمت الله» و« بینش ضحاک » ،
از« ذوق، یاچششِ عذاب دادن» میرویند
.................
انقلاب دربینش،با انقلاب درچشش،آغازمیشود
…………………..

گربرفلکم دسـت بُـدی چون یـزدان
برداشتمی ، من این فلک را زمیان
ازنــو ،........... فلکی دگر، چنان ساختمی
کآزاده ، به کام دل رسیدی ، آسان – خیام

« به کام رسیدن وکام بردن و کامکاری » ، مسئله «چشیدن ومزیدن »است ، وازچشیدن ومزیدن است که درفرهنگ ایران ، « بینش بنیادی » ، پیدایش می یافته است . بینش بنیادی، بینشی است که واقعیت داده میشود ، کاربند است .
فرانک ، درشاهنامه ، میداند که ضحاک ، دراثرتغییرچشش هست که تغییر بینش داده است . ضحاک درعذاب دادن وکشتن و« ارّه کردن انسانها به دونیمه هست که کام می برد ، چون دردی را که دیگری میچشد، شادی میشود که او میتواند بچشد . تا دیگری درد نبرد و شکنجه نشود ، او نمیتواند شاد بشود. بینش ضحاک ، بینشی است که از« چشش شیره گیاه » به « چشش گوشت، در دریدن جانها ازهمدیگر » دگرگون شده است . این تغییرچشش ، علت تغییر بینش وتغییر شیوه حکومتگری گردیده است . قدرت او برپایه این بینش قرارداردکه تا دیگری ، درد را نچشد، او نمیتواند شادی ازقدرت خود را بچشد . هنگامی که مردمان از آزاراو، درد میبرند ، او کام میبرد . درد وعذاب دیگران ، تبدیل به « شادی در بینش قدرت وحکومت » او میشود . اینست که تا مردمان ، عذاب های اورا دربُن وجودشان نچشند ، او نمیتواند ، قدرت و سلطه خود را بردیگران بچشد وازآن کام ببرد . شادی دیگران از زندگی ، بینش اورا ازقدرت به هم میزند . اینست که درقرآن نیز واژه « ذوق » ، فقط در«اظهارغضب الله » بکار برده میشود . تا کفار، عذاب الله را نچشند ، الله ، نمیتواند قدرت وقهاریت وسلطه خود را بچشد . درحالیکه درفرهنگ ایران ، ذوق هرگز دراین رابطه بکار برده نمیشود و همیشه با عشق مستی وصال کار دارد :
عشق ، آدمیت است ، گر این ذوق درتو نیست
همشرکتی ، به خوردن وخفتن ، دواب را
اشتر به شعر عرب ، درحالت است وطرب
گر « ذوق » نیست توردا ، کژ طبع جانوری ( سعدی)
ذوقی چنان ندارد ، بی دوست ، زندگانی
دودم به سر برآمد ، زین آتش نهانی ( سعدی )
ومولوی « ذوق » را که « عشق ورزی دوجفت » است ، دروازه زندگی حقیقی میخواند .ولی وارونه چنین مفهومی از « ذوق » ، الله در قرآن ،همیشه به فکرچشانیدن حریق وعذاب وسعیربه کفاراست ، تا حکمت الهی ، دراو پیدایش یابد . « ولنذیقیهم من عذاب غلیظ » و « نُذقه من عذاب الیم » و « ذوقوا عذاب النار» و « فذوقوا لعذاب بما کنتم تکفرون » . با این چشانیدن عذاب وشکنجه دادن و به آتش سوزاندن ... است که الله ، به« حکمت خود درحکومت» کردن میرسد و ازآن کام میبرد و قدرتش را درعمق وجودش میچشد . حکومت الهی، برپایه داشتن این « حکمت » است .
قدرت وسلطه وغلبه ، تا دربُن جان ، چشیده نشود ، به پشیزی هم نمی ارزد . همه میخواهند به قدرت برسند ، تا مستی ازشادی آن را درجان خود بچشند . این چشش قدرت وقهاریت وغضب وسخط و ارهاب خودش ، هنگامی امکان پذیراست که مردمان ، عذاب او را در بُن و کل وجودشان بچشند . فلسفه مجازات وکیفرو جهنم وجهاد وامر به معروف ونهی ازمنکر، همه ازاین حکمت ، گسترده شده است. حکمت او، زاده ازاین همین رابطه دوچشش ( چشش شادی او، درچشش عذاب دیگران ) باهمست . تا انسانها عذاب را درکل وجودشان نچشند ، دراو ، چشش قدرت وسلطنت وقهاریت پدیدار نمیشود .
این حکمت ( بینش ) اوست که تبدیل به « حکومت » میشود . وفرانک ، میداند که حکومت ضحاکی ، بر بینشی گذارده شده است که از « چشش خونخواری ودرندگی وسختدلی وتجاوز وارهاب » پیدایش یافته است . حکومت ضحاکی یا حکومت اسلامی ، باید درعذاب دادن وشکنجه کردن وترساندن ، به تجربه درستی واعتبار ِ بینش وحکمت خود برسند .
مسئله تغییر قدرت وحکومت ضحاکی ، تغییر دادن چشش درهردوسو هست . مسئله تغییر قدرت ، هنگامی حل میشود که وقتی ملت ، شادی را دربُن زندگیش میچشد ، این شادی ، تبدیل به شادی ِحکومت گردد . مذاق و ذوق ، با گوهر انسان وتحول یابی گوهر انسان وخدا کار دارد . هم تصویر انسان وهم تصویر خدا ، هردو باید عوض شوند .
ذوق ومذاق ، دراصل ، معنای « سلیقه هنری » را که امروزه دارد ، نداشته است . ذوق ومذاق ( درپهلوی ، میزاگ ) با جفت شوی وانبازشوی وجودی یا گوهری با هم کار داشته است . میزاگ، که معربش « مذاق » است ، وهمان واژه « مزه » ماست ، دراصل به معنای « آمیختن وجفت شدن ومهررزیدن» است . گوهرالله درچشانیدن عذاب به مردمان است که قدرت وسلطه وبینش خود را میچشد . این را درفرهنگ ایران « زدارکامگی » میگفتند ( از زدن ، کام بردن ) . اینست که برای تغییر گوهرحاکمیت وحکومت ، باید شیوه چشش ، تغییر باید . خیام ، در رباعی که در بالا آمد ، درپی آنست که انسان آزاد ، بتواند درگیتی کام ببرد ، وشادی زندگی را درهمین گیتی ، نقد وبیواسطه بچشد وبرای این کار، درمی یابد که باید کل جهان واجتماع وقوانین موجود را ویران ساخت ، چون این جهان واجتماع وقانون ، به « غایتی دیگر» خلق شده است که متضاد با غایت ِچشیدن شهد زندگی وآزادی درگیتی هست .
خیام ، بدان گونه که الله این جهان را آفریده است ، اعتراض میکند ، ودراندیشه آنست که خودش خدائی دیگربشود وجهانی دیگربسازد ، تا درآن ، انسان آزاده ، به آسانی ، به کام دلش برسد . او اعتماد به توانائی خود، درآفریدن چنین جهانی دارد . او میداند که جهان وتاریخ وحکومت وقانون و بینش ، باید آنگونه بشود که انسان درآزادی ، شیرینی زندگی را درهمین گیتی بچشد . چشیدن ، مسئله نقد بودنست . « کام یافتن وبه کام رسیدن » ، مسئله چشیدن هستند . مراد و مقصود و آرزوو مطلوب و آرمان وآرامش وامنیت وموفقیت و زندگی کردن به دلخواه و شادی ، چشیدنی و رسیدنی هستند . این ها ، حواله به آخرت داده نمیشوند . « رسیدن » هم چنانچه دیده خواهد شد ، همان چشیدن شیرابه و گوهرچیزها درگیتی هست . « کام »، دهان وسقف دهان و درویس ورامین نیز، « اندام زایشی انسان » هست . آرمان بهزیستی ودیرزیستی نیز که درفرهنگ ایران ، خرداد وامرداد ( هاروت وماروت ) بوده اند ، خدایان دهان ودستگاه گوارش ، یا به عبارت دیگر، اصل مزه هستند . بهزیستی ودیرزیستی ، باید چشیده ومزیده شوند . ازاین رو با این خدایان ، این آرمانهای بزرگ ایران ، طرد شدند .طرد هاروت وماروت ، طرد آرمان چشیدن مزه بهزیستی درگیتی بود . رام نیز، که همان فرانک باشد، وخدای زمان وزندگیست ، خدای مزه نیزهست . زندگی درگیتی ودرزمان ، مزیدنیست ، نقد است . به عبارت دیگر، درفرهنگ ایران ، زندگی در زمان درگیتی ، باید خوشمزه باشد ، چون خدا که درزندگی ، پیکرمی یابد ، خوش مزه است . رام یا فرانک، که خدای زمان وزندگی ومزه هست ، وخدای زندگی وموسیقی ورقص وشعر وشناخت است ، اصل مزیدن وچشیدن است .« خدا » را هم درمزیدن وچشیدن ، یعنی دررابطه مستقیم زندگی کردن میتوان شناخت، چون میتوان اورا مانند آب وشیروباده درخون خود ، هنجید (= کشید ) . انسان ازنوشیدن خدا که شیرابه وجان درهرچیزی درگیتی است ، ازشادی ، مست میشود .
شناختی که ازچشیدن ، پیدایش نیافته ، شناختی است که بار بردوش انسانست . شناختی که ازچشیدن پیدایش نیافته ، برضد خدا وبرضد جان وبهزیستی هست، و آزادی را ازانسان ، سلب میکند، وخدا را ازانسان ، تبعید میکند . آزادی را باید چشید تا شاد شد . چشیدن ، پیوند مستقیم یافتن با بُن وحقیقت چیزهاست . چشیدن ، بینش بیواسطه با جهان است .انسان آزاد ، نیروئی درخود سراغ دارد که میتواند جهانی نوین بیافریند که به کلی با جهان موجودی که الله آفریده ، فرق دارد .
خیام جهانی وقوانینی را که الله ، خلق کرده نمی پسندد و رد میکند . او برضد غایتی است که برای زندگی انسان دراین جهان گذارده شده . در این جهانی که الله آفریده ، آزادی نیست . جهانی ، جهان آزاد است که انسانهای آزاد ، میتوانند آن جهان را به کام دل خود بسازند .
خیام دراین چهارپاره ، غایت آفرینش جهان نوین را « زیستن شاد وآزاد انسان » میداند ، وارخدائی روبرمیگرداند که درجهانش نمیتوان درآزادی ، شادی را درگیتی چشید و ازآن کام برد . خیام به دنبال شادی که فقط « تسکین دهنده دردها دراین گیتی » است نمیرود . خیام ، نمیخواهد با میگساری ، دردهای این گیتی را فراموش سازد . اساسا فلسفه نوشیدن باده درایران ، برشالوده « تسکین دادن درد وغم واندوه وفراموش ساختن زورکی آنها » نهاده نشده بود . « باده نوشین » ، نام خود « رام = خدای زندگی وشادی= فرانک » بود . خیام ، وارونه آنچه به او نسبت میدهند ، چاره نهائی کاررا ، دراین میداند که این جهان واین قوانین واین غایت را باید به کلی ویران ساخت .
به عبارت دیگر، خیام ، این خدا واین شیوه آفرینش و«غایتی را که درآفرینش دارد » ، ازبُن قبول ندارد ، وازسوی دیگر، درخود نیز، نیروئی می یابد که میتواند جهانی دیگر بیافریند که درآن ، انسان آزاد میتواند به آسانی ، شهد خوشی را که درگوهر این گیتی هست ، بچشد .
چرا آزادی وغایت ومراد و مقصود، چشیدنی است ؟ درفرهنگ ایران ، دیده میشود که « بینشی که ازچشیدن » برمیخیزد ، بینشی است نیرومند که به خود واقعیت می بخشد . آنچه را انسان با کل هستی اش ازشیرابه جهان ، می چشد ، تبدیل به بینشی میشود که توانا به واقعیت دادن خود هست . بینشی نیست که فرسخها ازواقعیت دوروبیگانه است . بینشی نیست که انسان درهرعمل وفکری که میکند ، ازآن میگریزد و پشت به آن میکند ، و همیشه نیزگرفتارتقصیروگناه وریا هست . بینش چششی ، بلافاصله دراندیشه وگفتار وکردار، سرازیرمیشود و تحول به اندیشه وگفتاروعمل می یابد .
ازاین رو « خرد » درفرهنگ ایران ، « کاربند وکارگزار » هست که با پدیده های جهان ، جفت وانبازمیشود و آنهارا میچشد . بینش ِ «خرد ِ کاربند » ، خردی که آنچه میاندیشد ، واقعیت نیز میدهد ، ازچشیدن مستقیم و بی واسطه انسان پیدایش می یابد . بینشی ، کارگزار یا کاربند ( موءثر) است که ازچشش گوهرچیزها درگیتی ، زاده میشود . خرد کاربند ، خردی که آنچه میاندیشد ، واقعیت میدهد ، « بینش چششی » است . بینشی که ازچشش برخاسته است ، بینشی است که میآفریند و به خود واقعیت می بخشد . با شناخت این پیوند « بینش با چشش » درفرهنگ ایران هست که میتوان دریافت چرا خدایان ایران ( کرمائیل درشاهنامه که سیمرغ، خدای آسمانست ، و ارمائیل = ارمئتی که خدای زمینست ) هردو ، آشپز وخوالیگرند . خوالیگر، همان واژه « خوال = خوار= خور=xvar » است . بنا برناظم الاطباء معنای خوالیدن ، چشیدن است . معنای دیگرآن ، خور دن است . ولی دراصل « خور= خوار» معنای« نوشیدن » داشته است . ارتا وآرمئتی ( آسمان وزمین ) که با هم درهروجودی ، یک تخم هستند ، خوالیگرند ، اصل چشش هستند . حقیقت خود را میچشانند . خودشان درهرجانی ، چشیده ومزیده میشوند .
انسان درنوشیدنست که میمزد ومیچشد . انسان درشناکردن ودرشستشوی خود ، آب را میچشد . انسان درنوشیدن ازجام جم ، معرفت را میچشد . درتورات ، انسان میوه درخت معرفت را« میخورد» وبه بینش میرسد . درفرهنگ ایران، خوردن که با « جویدن دندان» کار داشته باشد ، تداعی « درندگی » میکرده است، که پیکریابی « اصل خشم یا قهروتهدید » است . ازاین رو همان واژه « نوشیدن » را برای « عمل خوردن » بکار میبرند . ایرانی درخوردن هم ، می نوشد . واژه « خوردن » ، به معنای « نوشیدن» است . انسان مانند درندگان نمیخورد ، بلکه می نوشد . انسانیت ، با نوشیدن ، وبا بینشی که پیآیند نوشیدن شیر ازپستان مادراست ، پیدایش می یابد . گیاهان روی زمین ، پستانهای « گـُش ئوروان یا گاو طاوس رنگ » هستند و ازنوشیدن شیر این گاوزمینست که بینش مهری درانسان پیدایش می یابد .   انسان درزندگی درگیتی ، شیرابه جهان هستی را می نوشد ومیچشد تا با جهان جفت وانبازشود ، تا با جهان مهربورزد . درفرهنگ ایران ، انسان ، ازرود خانه شیرابه هستی میگذرد و آبیاری میشود ( شنا میکند ، شسته میشود ) و بینش وروشنی وشادی ، ازاو میروید . بینش حقیقت وخدا ، با نوشیدن وچشیدن ومزیدن کاردارد . انسان ، باید خدا یا حقیقت یا بُن گیتی را باید بچشد وبمزد ، تا خدا وحقیقت واصل را بشناسد . فرهنگ ایران دراثر این مفهوم « چشیدن » ، برضد مفهوم « واسطه وپیامبرو فرستاده » بود .
درفرهنگ ایران ، به آموزگار، چشیتار گفته میشد. آموزگار، کسی نیست که معلوماتی را به ما درس بدهد ، بلکه کسی است که شیوه چشیدن گوهر چیزهارا درگیتی به ما یاد میدهد . به ما یاد میدهد چگونه با آزمایش میتوان ، درونمایه گیتی را چشید . پدیده های جهان ، چشمک ( chashmak) ، سرچشمه ( اصل ) وغنی وتوانگروباشکوه و درخشانند . « چشم» انسان ، پس ازآنکه شیرابه پدیده را چشید، روشن میشود ومی بیند و ازاین رو چشم نامیده میشود .
تا «چشم » ، نچشد، پیوند مستقیم با گیتی ندارد . انسان درچشیدن اندکی ازچیزها ( چاشنی ) میتواند کیفیت وماهیت آنرا تمیزوتشخیص بدهد . این رابطه مستقیم وبی واسطه با گوهر چیزها ، اصل شناخت شمرده میشد . چشتک ، حکم وعقیده و تفسیروراءی وفتوی هست . چشیشن ، آموزه و تعلیم وموعظه ویاد دادن است . انسان باید برای یاد گرفتن و آموختن وبرگزیدن ، بچشد . انسان ، چیزی را فهمیده وشناخته ، که شیرابه آنرا خودش مستقیما چشیده است . معلومات ومفهومات واصطلاحاتی که من از دیگری وام میکنم ویاد میگیرم ، همه مرا از « چشیدن » دور وبیگانه میکنند .
این شیوه تفکر ازکجا میآید ؟ ازآنجا که خدا درایران ، دایه ومادرانسان بشمارمیرفت و بینش انسان ، پیآیند نوشیدن شیرازپستان مادراست . انسان ، تخمیست که با مزیدن شیرمادر، که جان اوست ، وهنجیدن آن ، میروید و سبزوروشن میشود ، یعنی به بینش میرسد . بینش ، رویش ِ آمیزش تخم انسان با شیرخود مادر یا خدا هست .
خدا ی ایران که دایه ومام هرانسانی هست ، با شیری که تحول یابی جان خود اوست ، تخم انسان ( مردم= مر+ تخم ) را آبیاری میکند و ازهنجیدن این شیراست ، که خرد، درانسان پیدایش می یابد . اینکه با مزیدن انگشت کوچک یا انگشت ، خرد وجان وارد درتن انسان میشوند و درهمه تن ، مانند پا درکفش، میگسترند ، مکیدن شیرازپستان مادر، عبارت بندی میشود . انگشت کوچگ یا انگشت ، نماد نوک پستان مادراست .
هم واژه «کام » وهم واژه « رسیدن » در رباعی خیام ، با چشیدن کار دارند . برای ساختن جهانی نوین که انسان درآزادی ، شادی را درگیتی با جانش بچشد ، باید « بینشی که درجهان، چیره است » ، و « بینش ضحاکی » است ، دگرگونه ساخت . ودرست فرانک ، برای دگرگونه ساختن « بینش ضحاکی » برمیخیزد . بینش ضحاکی ، چیست ؟
هنگامیکه ما امروزه بحث از« بینش » میکنیم ، فرسخها از« فلسفه بینش » درفرهنگ ایران ، دوروبیگانه ایم . بینش ما ، بی آنکه آگاه باشیم ، « بینش نوری » هست ، بینش با واسطه نور هست ، درحالیکه بینش هزاره ها درفرهنگ ایران ، « بینش چششی » بوده است . بینشی ، که مستقیما ازچشیدن ومزیدن ومکیدن شیرابه گیتی ، ازجان انسان پیدایش می یابد . بینشی که هرگونه « واسطه ای » را رد وطرد میکرده است . حتا انسان درفرهنگ ایران ، با چشم ، درآغاز، میچشد و ازاین چشش ِ چشمست که چشم ، می بیند . بینش چشم هم ازچشش است وبرای این خاطر، چشم نامیده میشود . درفرهنگ ایران ، با چشیدن ومزیدن است که ازکل تن انسان ، بینشی پیدایش می یابد که سراسر هستی او را فرامیگیرد و تحول میدهد . این چشیدن شور وتلخ رویدادها هست که گوهر « آزمایش » است . چیزی را انسان آزموده که جانش ، آنرا چشیده است . بینش وهنر باید ازاین چشیدنهای جان در آزمایشها ، ازانسان ، فراروید و ببالد . ازاین چشیدن در آزمایشهاست که هنرهای انسانی پدیدار میشوند :
غم وشادمانی بباید کشید    زهرشور وتلخی بباید چشید
جوانان داننده با گهر       نگیرند بی آزمایش هنر
این اندیشه که با چشیدن ، سراسروجود انسان تحول می یابد درعرفان ایران باقی میماند ، هرچند رابطه نقدی آن در رابطه با گیتی ، به کنار نهاده میشود
تامی عشق تو، چشید دلم      از بد ونیک ، برکران آمد
ازسرنام ونیک وروی وریا    با سر درد جاودان آمد ( عطار)
با چشیدن است که درانسان ، بینشی پیدایش می یابد که همه توبه های دینی را میشکند وبه فراسوی مفاهیم بد ونیک شریعت گام می نهد . با این رابطه مستقیم با حقیقت درچشیدن است که انسان پشت به شریعت میکند .
ازباده عشق تو ، یکی جرعه چشیدیم
صد توبه ، به یک جرعه ، شکستیم دگر بار ( عطار)
این رابطه مستقیم وبیواسطه انسان با حقیقت وخدا واصل ، که درنوشیدن وچشیدن و ذوق عبارت بندی شده ، و سرمایه آزادی دینی واجتماعی وحقوقی وسیاسی است ، اساسا ازروشنفکران درک نمیگردد .
ارزش افکار شعرا وعرفای ایران ، درتاءسیس آزادی اندیشه وبینش ناشناخته مانده است ، چون رابطه ای که درفرهنگ ایران ، میان « چشیدن » با « بینش » و« تحول کلی انسان وتحول درکلیه ارزشها » بود ، فراموش ساخته شده است .