خردِآزماینده، بنیادگذار ِآزادی


منوچهر جمالی


• نقش ِآیندگان،درتاسیس حکومت ارتا یا سیمرغ: خرد را، آزماینده میداند. انسان با خردآزماینده اش هست که خودش، در آزمودن، نیکی و بد ی را از هم روشن میکند (ارزش میگذارد). انسان، هنگامی آزاد است که دانائیش، بر خرد آزماینده اش، استوارباشد. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ۱۵ ارديبهشت ۱٣٨۹ -  ۵ می ۲۰۱۰


 
 
همگان، میآزمایند
تا نیکی را ازبدی، « بدانند »
(خردِآزماینده، سرچشمه اخلاق وقانون)
———————————-
«برگزیدن » برپایهِ « آزمودن »
همه چیز را همگان ، دانند
وهمگان ،«هنوز زاده نشده اند» بزرگـمهر
—————————-
دموکراسی برپایه «بینشِ همگانی»
—————————-
نقش ِآیندگان،درتاسیس حکومت
ارتا یا سیمرغ : خرد را، آزماینده میداند
انسان با خردآزماینده اش هست
که خودش، درآزمودن، نیکی وبد ی را
ازهم روشن میکند ( ارزش میگذارد)
انسان، هنگامی آزاداست که
دانائیش، برخرد آزماینده اش،استوارباشد
……………………
زرتشت : خرد را، « برگزیننده» میداند
خردِ برگزیننده،درروشنائی( دانائی ) که ازجان خودش افروخته نشده ، برمیگزیند
چگونه چیزی برای ما روشن میشود ؟ هنگامی که انبوه تجربیات وپدیده ها ورویدادهای گوناگون ، روی هم ریخته شده اند، خواه ناخواه تاریکند . هنگامی که آنها را به هم بپیوندیم وباهم یکی بسازیم ، آنها ، روشن میشوند . « یکی ساختن ِ انبوه فراوان وکثیرگوناگونیها » ، آنهارا « روشن میسازد» . ولی برای ما ، حتا یکی ساختن آنها ، کاملا آنهارا برای ما روشن نمیسازد . بلکه این یکی برای ما ، باید درمقابل« ضدی » قراربگیرد ، که ازآن بریده ، وبا آن پیوند ناپذیراست ، آنگاه ، برای ما به اوج روشنی میرسد . دراین راستا روشن شدن ، تنها یکی ساختن حقیقت یا خدا ، نیست، بلکه یکی ساختن « ضدحقیقت وضد خدا » ، دربرابر حقیقت وخدا هم هست . روشن شدن ، تنها یکی ساختن علت یا اراده یا اصل نیست ، بلکه یکی ساختن« ضد علت» و«ضد اراده» و«ضد اصل» و«ضد عقل» نیزهست . هیچ حقیقتی وخدائی و اصلی وعلتی و اراده ای ، بی یک ضد ، روشن نمیشود . این مفهوم از « روشنی » ، ازکجا درما پیدایش یافته واستوارمانده است ؟ خدایان ایران ، « خدایان خوشه » یا « خوشه خدایان » بودند . ولی ادیان توحیدی ، استوار براینند که خدا یکی است وخوشه نیست . واین یکی بودنست که آن خدا را ، خدای روشنی ونور میکند . همه جهان را میتوان ازآن پس ، با یک خواست وبا یک اراده وبا یک علم او ، روشن کرد وفهمید . این اندیشه ، مادر ِ اندیشه های دیگردرتاریخ شده است که حقیقت ، یکیست ، علت اصلی ، یکیست ، زیربنا ، یکیست ، بُن ، یکیست …. .


ولی خدایان ایران ، وارونه خدایان یونان ، نه تنها باهمدیگر، تنش وکشمکش وکشاکشی نداشتند ، بلکه با همکاری و همآهنگی و انبازی ( نرسی = نرسنگی) ، جهان را میآفریدند، بدینسان که خودشان ، جهان کثرت وتعدد وگوناگونی وتنوع وطیف میشدند . کثرت آنها ، دراین هماهنگی وانبازی ( نریوسنگی= نرسی ) ، وحدت میشد = روشن میشد . وحدت آنها دراثرهمآهنگی ِکثرت (تخم های گوناگون ومتعدد ِ خوشه ) بود . این « وحدت درکثرت ، دراثر همآهنگی وانبازی وهمکاری ، « روشنی » میشود .آنها،درباهم آفریدن وانبازشدن ، روشن میشدند . آنچه اصل جفتی ( جم = ییما ، ارتا= رته = گردونه دواسبه ، یوغ ، همزاد= دوقولوی به هم چسبیده … دیو= dva که به معنای دوتای یکتا ودرخشان است ، اصل جفتی است ) نامیده میشود ، این فلسفه « وحدت درکثرت ازهمآهنگی وانبازی » دریک عبارت واصطلاح کوتاه وخلاصه میشود . « جفت ، تنها به معنای « دوتای به هم پیوسته » نیست ، بلکه به معنای « بُن همه پیوستگیها درجهان هستی » است . دوتای به هم پیوسته ، به معنای « اصل پیوستگی » است . درجهان هستی، از پیوستن هرچیزی با چیز دیگر، ۱-جنبش و۲- شادی و۳- روشنی ، پیدایش می یابد . اصل جفتی یا یوغی یا ییمائی یا همبغی، که همآهنگی دونیرویا اصل جفت باهم باشد ، نمایش آن فلسفه ژرف « وحدت درکثرت ، ازهمآهنگی گوهری خودشان » درساده ترین شکلش هست . کثرت وتعدد ، با همآهنگی وانبازی وتفاهم وهمپرسی، روشن میشوند، و نیاز به زدودن کثرت وتعدد و افراد نیست. با نابود کردن کثرت وتعدد واختلاف ، جهان ، روشن نمیگردد ، بلکه باهم آشتی دادن وپیوند دادن ِکثرت وتعدد وگوناگونیها، جهان روشن میگردد .مسئله بنیادی ، پیدایش این همآهنگی گوهری ، ازدرون تاریک ِ خود ِ تعدد وکثرت واختلاف وگوناگونیهاست .

زرتشت ، آغازگرپیدایش مفهوم دیگری از « روشنی » شد که درتاریخ تحولات انسانی ، نقش بزرگی بازی کرده است وبازی خواهد کرد . او، پیدایش روشنی را ، از اصل جفتی یا همبغی درهم آهنگی یا« دیوی و ییمائی » که برای ایرانیان ، اصل روشنی وجنبش وشادی بود ، طرد و نفی ورد کرد . او یک جفت وهمزادی ( ییما = جم ) را بُن اندیشه وجهان هستی ساخت که ۱- بریده ازهم و۲- متضاد باهم و۳- پیوند ناپذیرباهم هستند . یعنی آنهارا نمیتوان هزگزباهم ، همآهنگ وهمآفرین وانبازساخت . تاریکی وروشنی ازاین پس، چنین معنائی پیدا میکند . به عبارت دیگر،جهان هستی ، هنگامی روشن میشود که همه ازهم بریده و متضاد باهم باشند ، چون « اصل جفتی » ، بیان « پیوند به طورکلی وعمومی » بود .درست واژه « ژی= جی » را که او، برای بیان این مطلب بکاربرد، و متضاد با « ا- ژی » قرار داد ، و آنهارا باهم ، همزاد وجفت شمرد ، وارونه سازی وانحراف اندیشه اصلی درفرهنگ ایران بود . چون درست « ژی = جی » ، درفرهنگ ایران ، خودش ، همان یوغ وهمزاد و نرسی( نریوسنگ) و همبغ بود . « جی » ، هنوز نیز درگویش ها ، معای یوغ وشاهین ترازو و توافق وهمداستانی را دارد . ژی ، درفرهنگ ایران ، درست پیکریابی اصل « وحدت درهمآهنگی کثرت » یا « پیدایش روشنی ازهمآهنگی کثرت= تاریکی » هست . ولی زرتشت ، این« مفهوم روشنی» را نادیده گرفت وطرد کرد . او درست این ژی را درگوهرش ، فاقد اصل یوغ( همآهنگی ) دانست ، و ضدی فراسوی آن، بنام « ا- ژی » قرارداد ، که بریده ازآن، وپیوند ناپذیربا آنست . بدینسان بُن جهان هستی ، دواصل جدا یا ازهم بریده ، وباهم متضاد، وپیوند ناپذیر باهم است . بُن جهان هستی ، دراثر این بریدگی وتضادِپیوند ناپذیری که هیچگونه امکان همکاری وآشتی نیست ، روشن است . به عبارت دیگر، نهاد ماوراء الطبیعی یا متافیزیکی جهان هستی ، با این بریدگی وتضاد ، روشن میباشد ، وفقط خرد انسانی حق دارد میان آن دو بدیل ( ژی واژی ) یکی را به دوستی برگز یند وبادیگری که دشمن آشتی ناپذیرهست ، بجنگد . به عبارت دیگر، ستیزندگی و دشمنی وکین ورزی محو ناپذیر ، نهادِ گوهری جهان هستی است ، که همان اندیشه جهاد دراسلام ، وثارالله درشیعه دوازده امامی میباشد . روشنی ِبنیاد جهان ، ستیزندگی و دشمنی آشتی ناپذیر دو اصل ازهم بریده ومتضاد باهم ، درگوهراندیشه ( بینش ) وچیزهاست . روشنگری ، یعنی : شعله ورساختن وبرانگیختن این دشمنی و جنگ وستیز، تا دشمن ، مغلوب یا نابود ساخته شود . یک زرتشتی یا مسلمان ، خویشکاری خود را بدین معنا ، « روشنگری » میداند.

روشنی بااین تمام نمیشود که انسانی، باخردش یکی ازاین دو بدیل را برگزیند ، بلکه جهان واجتماع و وجود خود انسان ، هنگامی روشن میشود که از دشمن ، پاک شود . دراسلام ، هرانسانی که ایمان به اسلام نمی آورد ، نجس است و نجاست را ازجهان واجتماع ، باید زدود ، تا جهان واجتماع ، پاک وروشن شود .

تا جهان واجتماع وخود ِتن ِ انسان ، ازدشمن ، پاک وزدوده نشده ، جهان واجتماع وتن انسان ، روشن نشده است (و خانه اهریمن یا شیطان وهواست ) . برای روشن شدن ، انسان، نه تنها باید یکی ازاین دو را برگزیند ، بلکه باید برضد دیگری نیز که دشمن متافیزیکیست ، کین بورزد و جهاد بکند . دراین مفهوم از دشمنی ، دشمن ، « درتمامیتش ، اصل شرّ میشود» و انسان فقط دریک جبهه ودریک مسئله ودریک میدان با او نمیجنگد، بلکه بااو، درکل میدانها ودرهمه گستره ها زندگی میجنگد . در این گونه دشمنی است که ، انسان ، به آخرین حدّ توحش وبربریت درجهان میرسد، که به هیچ روی سنجیدنی با توحش درندگان نیست . توحش درندگان دربرابر این توحش، اوج مهربانی است . این گونه دشمنی ، مفهوم « جنگ محدود و دشمنی محدود » را نمیشناسد . اینست که درکیفردادن یا مجازات با « مجرم » ، که جزو مقوله « دشمن » قرارمیگیرد ، هیچ حدی ازانسانیت را نمیشناسد .

خرد روشنگر،
خرد یست که دوست را ازدشمن میشناسد
اینست که خویشکاری خرد درروشنگری ، محدود به « شناخت دوست ازدشمن = خودی ازناخودی = موءمن ازکافر= اشون از دُروَند = هم حزبی از غیرحزبی = هم ملیتی ازغیرملیتی ، هم طبقه ای ازغیرطبقه ای… » میشود . خرد ، وقتی روشنگراست که، خودی را ازغیرخودی ، دوست را از دشمن ،…. را بشناسد ، وبا دوست ،همکاری درجنگیدن با دشمن وغیرخودی بکند . ودرست گرانیگاه « سیاست و ارتش » ، همین تقسیم جهان به دوست ودشمن ، وهمکاری با دوست، برای مبارزه کردن با دشمن است . این گوهر« خردِ سیاسی وارتشی » است که با سرعت ، دوست را از دشمن ، بشناسد وبه دفع ورفع گزند ( آسیب) ازدشمن بپردازد( این را آسیب شناسی علمی مینامند ! ) . بدینسان گوهر یا گرانیگاه خرد انسان ، « سیاسی وارتشی » ساخته میشود . کارخرد ، جنگیدن با دشمن وکین ورزی با دشمن است . طبیعت هم، دشمن انسان میشود ، وکار خرد، جنگیدن با طبیعت میشود ، تا برآن غلبه کند. دین و یا فلسفه ای که بر این مفهوم از « روشنی » استوارست ، خواه ناخواه « قدرتخواهی وقهرورزی وتهدید » ، گرانیگاه آن دین ومکتب فلسفی است ، ولو با وعظِ انساندوستی ورحم واحسان ، این گرانیگاه را بپوشد وتاریک ونادیدنی سازد . چنین دین وفلسفه ای ، درگوهرش ، سیاسی وارتشی است .

جهان هستی و اجتماع را با جنگیدن با چنین دشمنی وغلبه کردن برآن ، یا نابود ساختن آن ، باید « روشن = پاک » ساخت . چنین دشمنی ، نجس است . درجهاد کردن ، درکوبیدن وشکنجه دادن دشمن وتحقیرهمیشگی او ، درگفتارودر سیاست ، با قوای قهریه ، جهان واجتماع را ، پاک وروشن میسازد . رد پای این اندیشه زرتشت و یزدانشناسی زرتشتی ، که اکنون به همه ادیان ومکاتب فلسفی سرایت کرده ، دربهمن نامه ، در« تمثیل جوارح انسان» بازتابیده شده است . تن انسان ، سپاه وقشون است، و خرد ، سپهبد تن است ، چون میتواند « دوست را از دشمن ، خودی را ازناخودی …. » بشناسد .

تن تو به سان سپه ، ساخته است
ز دانش ، درفشی برافراخته است
همه مایه تن ، به مغز اند راست
که تن ، چون سپاه و ، سپهبد ، سر است

همه اندام تن ، نقش های گوناگون یک لشگرجنگی را زیر اوامر« خرد سپهبد » که روشن کننده دوست از دشمنست ، بازی میکنند. « خرد روشنگر، خرد ارتشی وسیاسی»است

خرد، کدخدا آمد اندرتنت
که تا داند او دوست از دشمنت
ترا دیده بان ، دیده آمد به راه
که دارد سپاهت ، زدشمن نگاه
بدان آفریده است ازاین سان ، تنت
که هست اهرمن ، سال ومه ، دشمنت

خرد انسان، سپهبد و ارتشتار ِ لشگرتن ( سپس ، سپهد ملت به عنوان ارتش ، ویا سپهبد امت به عنوان ارتش، ویا سپهبد حزب به عنوان ارتش، ویا سپهبد طبقه به عنوان ارتش…. ) میشود که با اهریمن ( اصل شرّ که تحول نا پذیربه نیکیست) بجنگد. جنگ با این اهریمن ، درهمان تن خود انسان آغازمیشود وبه سراسرجهان کشیده میشود . خرد ، گوهرستیزنده ( خرد روشنگر، خرد ستیزه گر وجنگنده وکین ورز است ) دارد .

سستی این چنین خردی درآنست که به سرعت ، بافت وساختاروهویتش ، ازضدش ( شیوه تفکرورفتاروگفتار ضدش ) معین ساخته میشود . درواقع ، خرد ، اینهمانی وارونه باضدش می یابد ، و فقط این وارونگیش را باضدش می بیند ، نه اینهمانیش را باضدش . با خیزش برضد خود ، وپیکار مداوم با آن ضد ، محتویات خود او، ازمحتویات همان ضد ، پیدایش می یابد . وقتی محتویات من ، وارونه محتویات ضد من است ، طبعا اصالت خودرا از دست داده ام . ضدبودن در دشمنی ، اصالت خود را ازبین می برد . این « چیز دیگر بودن است » که بیان اصالت است ، ولی « ضد بودن » ، نفی اصالت را میکند . ازاین رو « روشنی برشالوده تضاد » ، اصالت را میزداید . ضدیت ، فکروارونه ضدش را میکند . ضد، تساوی هرچیزی با معکوسش هست . مثلا قدرت وهویت مارکسیسم ، درضد ایده آلیست بودنش هست . قدرت وهویت « اتئیسم » ، ضد تئیسم بودنش هست . هویت اهورامزدای زرتشت، درضد اهریمن بودنش هست. رسیدن به احساس اوج روشنی خود درضدیت با دیگری ، دچار این خطرمیگردد . درحالیکه فرهنگ ایران ، احساس اوج روشنی را در« همآهگ ساختن گوناگونی درخود » می یافت ، نه از« ضدیت » با دیگری . « ژی= جی» ، درفرهنگ ایران، ازهمآهنگی گوهریش ، روشن میشد، نه ازضدیت باضدش اژی ( مانند زرتشت ) . با خرد روشنگری که روشنی را در« شناخت دوست از دشمن و آسیب ناپذیرساختن خود از دشمن » درمی یابد ، سراسر زندگی فردی واجتماعی و دینی ، سیاسی ونظامی میشود .

«اندیشیدن » ، جنگیدن با خود وبا اجتماع وبا جهانست . درحالیکه درفرهنگ ارتائی ایران ، برضد آموزه زرتشت ، درست همان « ژی= جی = جان » که خرد ، نخستین پیدایش و نگهبان آنست ، اصل جفتی وهمآهنگی وانبازی یا مهر است. خرد ، دراین فرهنگ ، اصل جفت خواه یا به اصطلاحی دیگر، « کلید گشودن همه درهای بسته و زایاننده وماما ودایه همه هستان » هست . خرد ، در مهرورزی و همکاری و انبازی با همه پدیده ها ( ازاندام تن خود شروع میشود ) ، روشنی وشادی وجنبش میآفریند . با چنین خرد ِ جفت شونده است که روشنی ، ازهمکاری و همآهنگی وانبازی یا « جفتی ویوغی » پیدایش می یابد .

ولی باخرد ستیزه منش وجنگی ، وقتی بر اندام تن فرمانروا شود وقدرت بورزد ، و همه اجزاء تن را چنان فروکوبد که تابع اوشوند ، آنگاه ، تن ، روشن میشود . حکومت با چنین خردی ، موقعی اجتماع را روشن میسازد ، که همه ازاو فرمان ببرند . اگرچنانچه یکی از اندام ، اطاعت نکند ، روشنی را به هم میزند و مرجعیت خرد را متزلزل میسازد. همه اجتماع باید یک گونه بیندیشند ویک گونه رفتارکنند . خرد ، « تک خدا » یا « تک حقیقت » هست ، چون « معیارشناخت دوست ازدشمن ، خودی ازناخودی » هست . واین اهریمن (= اصل شرّ) که اصل تاریکی است ، همیشه به تن و همه جهان می تازد ( جاری وروان میشود ) و با همه ، اندام واجزاء « میآمیزد » . اهورامزدای زرتشت ، روشنی بیکرانی است که نمیتواند اهریمن را که اصل تاریکی است ، روشن کند . اینست که خرد ارتشتار ِانسان وحکومت و دین مدار، مکلف است سراسر تن ، سراسر اجتماع ، سراسرجهان را با قهروتهدید ودرشتی ، روشن سازد .

بزرگترین ونیرومندترین دشمن این « خردِ روشنگر» کیست ؟ بزرگترین دشمن این خرد ، « ازخود بودن ، قائم به ذات خود بودن » درهرچیزی ودرهر انسانی هست که « هـوا» نامیده میشود . هیچ چیزی وهیچ انسانی ، نباید ازخودش باشد ، نباید قائم به ذات خودش باشد ، تا جهان ، روشن گردد . همه باید ازاین خرد ، اطاعت کنند ، و تابع ومقهور آن باشند ، تا تن یا جامعه یا ملت ، یا امت ، یا طبقه وحزب ….روشن بشود . هیچکس دراجتماع نباید « ازخود باشد » ، تا اجتماع روشن بشود . هیچ چیزی درجهان نباید ازخود باشد ، تا ازازخدا ، ازاهورامزدای زرتشت، روشن بشود . درتابعیت واطاعت و عبودیت ، جهان ازخدا، ازالله ، از اهورامزدای زرتشت …. ازرهبر، ازحکومت ، از….. روشن میشود . نام « ازخودبودن » ، « هوا » بود . محمد هیچگاه از« هوا» سخن نمیگفت . خرد ، باید برضد هوا باشد ، تا اجتماع ، روشن ساخته بشود .

چرا « خـرد » برضد « هوا » شد ؟
هوا=hva=sva(سانسکریت) ،دراصل،
به معنای « ازخود بودن » است
درشاهنامه دیده میشود که « هوا=hva » نباید بر« خرد» چیره گردد. هوا ، نباید برخرد، شاه گردد . یا « آز» و « آرزو» نباید برتخت خرد بنشیند. آزو آرزو وهوا، چیستند ؟

که گر برخرد، چیره گردد « هوا »
نیابد ، زچنگِ « هوا » ، کس رها
«هوا» را ، مبر پیش رای وخرد
کزان پس ، خرد، سوی تو ننگرد
شما را «هوا» ، بر«خرد» ، شاه گشت
دل از« آز بسیار» ، بیراه گشت
به تخت خرد ، برنشست ، « آزتان »
چرا شد ، چنین « دیو » ، انبازتان
چو بگرفت ، جای خرد ، « آرزوی»
دگرشد ، به رای و به آئین وخوی

این اندیشه تضاد « هوا ، آز، آرزو » با « خـرد » ، برآمده از آموزه زرتشت ویزدانشناسی زرتشتی است که درشاهنامه بازتابیده شده است . « هوا » چیست ؟ چنانچه سپس گسترده خواهد شد ، « هوا » ، همان « اخو= ارتا » یا همان « آتش جان، یا نخستین عنصر است که، بُن جان وآگاهی وازخود بودن= سروری، یا قائم به ذات خود بودن ، و سرفرازی » است . درپهلوی فرخ = farr-axv است و درایرانی باستان فرخ = hvaa+farna است . ازدوپسوند ، بخوبی میتوان شناخت که اخوaxv = هوا hvaهست . همچنین درپهلوی فراخ=fraaxv که درپارسی باستان faa-uvaاست میتواند دید کهaxv =unva میباشد، یعنی اخو، ازسوئی به تخم(uva (وازسوئی به هوا گفته میشود ، چون هردو بیان « ازخود بودن » هستند .

اینکه خرد باید برضد هوا باشد، به معنای آنست که خرد ، باید برضد « ازخود بودن ، سرفرازبودن ، قائم به ذات خودبودن » باشد . همین مسئله است که درشاهنامه در داستان ِ«خردجمشید» و«هوایش » ( ازخود بودنش = سرور وسرفرازبودنش) طرح میگردد ، و داستان جمشید، به کلی مسخ و تحریف میگردد تا بازتاب یزدانشناسی زرتشتی و آموزه زرتشت گردد . خرد ، که برآمده و پیدایش وزایش از«مبدءجان= اخو= سروری و سرفرازی و قائم به ذات خود بودن » است ، درست باید برضد گوهرش ، بجنگد . خرد، ضد جان( زندگی) میگردد . زرتشت ، فراموش میکند که درست با آموزه اش ، خردی میآفریند که برضد جان یا زندگی است ، و این خرد انسان هست که ازاین پس ، « اژی = اهریمن وابلیس » میباشد، چون برضد « مبدءجان وآگاهی= اخو= هوا » است . گوهر اصلی انسان که اخو(=هوا ) باشد ، درست دیو واهریمن واصل شرّ میگردد. گوهراصلیش که « اخو= اخوشه = پروین = بهمن وارتا » میباشد ، ازانسان ، سلب وحذف میگردد . گوهرانسان ، دیگرخدا( سیمرغ) وخردِ آفریننده ( بهمن ) نیست . با زرتشت ، خردی نوین به وجود میآید که باید بر طبیعت وفطرت خود، که هوا نامیده میشود ، فرمانروائی کند . خرد باید ، گوهربنیادی خود را بنام « نفس امّاره وسرکش ، بنام هوا ، بنام آز ، بنام آرزو » بکشد ، باید گوهرخود را خوارو زشت سازد، تا خودرا تهذیب ورام کند، تا پرهیزکار و پارسا وزاهد و« خویشتن دار» بشود .

بدینسان ، با آموزه زرتشت ، خردی پیدایش می یابد که دیگر، از« سروری= اخو = اخورا= اهورا» که بن هستی انسان و« تخم خدا = اهورا = ارتا = سیمرغ » است ، نمی جوشد، ودر همان نخستین اندیشه اش ، سروری وسرفرازی و « ازخود بودن » و « اعتماد به خود داشتن = گستاخی » را ، برترین گناه وگوهر اهریمن میداند .

«ارتا» که گوهرانسانست ، « فرانک=franc = سرفراز » است ، اصل « راستی وداد » است ( واژه راستی، ازخودِ واژه ارته برآمده) . انسان، « هست» ، چون ، « راست= بالنده ( ایستاده) ، وسرفرازوسروراست . انسان ، سرو(= اردوج = تخم ارتا ) است که راست برمیشود ( ایستاده برپای خود) . این تعریف هستی انسان هست که درشاهنامه میآید که : سرش راست برشد، چو سرو بلند .

ببالد به کردار سرو بلند    چو بالید، هرگزنباشد نژند

«اخو» ، که بُن جان وآگاهی میبباشد، به معنای « سروری » نیزهست . جان وآگاهی وشعورو سروری ازهم جدا ناپذیرند . این « اخو = اهو » ، همان « اخورا= اهورا» است، که درواژه «اهورا مزدا» میآید ، و بخوبی دیده میشود که اهورا مزدای خانواده رستم واهل پارس ( هخامنشیان ) همان سیمرغ یا ارتا بوده است ، نه اهورامزدای زرتشت . چون تخم سیمرغ ( اخو= اخورا » هست که عنصرنخستین هرانسانی،وطبعا اصل سروری وسرفرازی درهرانسانیست . ولی اهورامزدا ی زرتشت ، خدای خوشه ( اخو، اخورا ، اخوشه ) نیست ، که « بُن سروری و قائم به ذات بودن » درهرانسانی باشد .

اخو( ارتا+ بهمن= اخوشه= خوشه) ، سروریست ، چون خودش ، پیمانه وترازو ومیزان وسنجه ( سنگ ، آسن خرد ) هرچیزیست . خرد ، پیدایش اخو ( ارتا+ بهمن ) میباشد . ازاین روهست که خرد ، سرور است ، چون مرجع ِ آزماینده است . کسی سروراست که خود ، همه چیزهارا میآزماید، برای آزمودن با تزازو، وسنجه می سنجدو روشن میکند ، وبرپایه روشنی برآمده ازآزمایش خود ، داوری میکند، ونیک وبد را مشخص میکند. و« خرد = xratu=xra-ratu » که دراصل « هره + راتو » است ، پیدایش همان « راتو= رته = ارتا » هست و ارتا ، میزان واصل پیمانه گیری (right = درانگلیسی ) میباشد .

واژه « انداچه » هم به« میزان واندازه » وهم به «اندیشه» گفته میشود . اندیشه ، اندازه است . اندیشیدن ، اندازه میگیرد، می سنجد ، یعنی خودش ترازو وسنجه ( سنگ ) هست . ازسوئی دیگر، خود واژه « ژی= جی = جان » ، درگویشها ، به معنای« شاهین ترازو» هست . به سخنی دیگر، گوهرجان یا زندگی ، ترازو هست . خرد انسان ، خرد آزماینده هست ، چون خودش ترازو وسنجه است ، و ازاین رو « سرور» است ، ازخود هست ، قائم به ذات هست ( برپای خود، راست میایستد) .   این اندیشه که مولوی ازانسان میخواهد که خودش ، میزان خودش بشود ، یادگاری ازاین اندیشه کهن است که انسان ، دراثر« گوهرجفتی = هم لیلی وهم مجنون بودن» ، انسان ، میزان خودش هست :

ساعتی میزان آنی ، ساعتی موزون این
بعد ازاین ، میزان خودشو ، تاشوی موزون خویش
هرکسی اندرجهان ، مجنون یک لیلی شدند
عارفان ، لیلی خویش و دم به دم ، مجنون خویش

درفرهنگ ارتائی ، این خدا وشریعت نیست که همه را امتحان میکند و میآزماید ، بلکه این خرد انسانست که جهان را میآزماید . انسان با خرد آزماینده اش هست که خودش میزان ( ترازو وسنجه ) است ، چون با ترازو هست که انسان میآزماید وبا آزمودنها ، برمیگزیند .

پس ضدساختن « خرد» با «هوا و آزوآرزو » ، ضد ساختن خرد با « ازخود بودن ، بنیاد هستی خود » است . به « هوا = آنچه تنفس میشود » ، ازاین رو هوا گفته میشد ، چون هوا وباد را که هوای جنبنده است ، نخستین عنصرمیدانستند . هوا، هواست چون اصل ازخود بودنست. این هوا هست که هستی می بخشد ، چون همه دراثرهواست که « راست می ایستند » . انسان هم دراثرهوا، راست میایستد . رد پای این اندیشه درگرشاسپ نامه اسدی باقی مانده است :

هوا، هست « آرمیده باد» ، از نهاد
چو جنبد هوا ، نام گرددش ، « باد »
همه « تخم درکشت ها » ، گونه گون
که « ناراست افتد »، بود « سرنگون »
هوا ، درهمه،« زور وسـاز آورد »
سرهرنگون ، زی « فراز » آورد
هم ازباد ، گردان شدست این چنین (اصل حرکت)
هم ازباد هست « ایستاده زمین »
«فـلک» و« آتــش » و « اختر تابناک »
همه درهوا اند، « استاده پاک »

همه از« هوا = خوا = اخو » میایستند، و سربه فراز میآورند . چیزی هست که خود میایستد . «هستی» ، برپای خود ، راست ایستادنست . انسان نیز درپیدایش : « سرش ، راست برشد، چوسروبلند» . وبرفراز این سرو بلند ، ماه پـُراست، که « جفت هلال ماه و خوشه پروین » باشد . هلال ماه ، تخمدان جهان است ، که خوشه پروین ، تخم های کل جهان هستی » درآنست ، وبدین سان ، ماه پر، اصل آفریننده روشنی است ( نام ماه : بینا= آئینه ) .« ماه پر» ، که اینهمانی با « دین = آیینه = آدینه » داده میشود ، اصل« بینش زایشی ازگوهرهرانسانی»است ،خوشه ای برفراز این سرو است .

گوهرانسان ( اخو= آتش جان )
درفرهنگ ایران
برضد هرگونه قدرتی هست
فرهنگ ایران:با تصویرانسان،
بنیاد آزادی را میگذارد
نخستین تصویرانسان(= مردم = مر+ تخم) که درنامش، برجسته ونمایانست ، تخمیست که گوهرش (پیشوند مـر= اندروای= رام =جی= هوا) ، جفتی وانبازی و ییمائی وسنگی است . به عبارت دیگر، انسان، وجودیست که برپای خود میایستد وازخودهست وسروروسرفرازاست . خواه ناخواه ، این تصویرانسان ، تصویری بسیارخطرناک برای ایجاد هرگونه قدرتی، چه سیاسی ، چه افتصادی، چه دینی درتاریخ ، بوده وهست وخواهد بود . ازاین رو فرهنگ ایران ، همیشه درتضاد با همه قدرتها بوده است و همه قدرتها را غصبی میدانسته ومیداند . امام زمان هم قدرتش ، غصبی است . این اندیشه ، استثناء ندارد . چون انسان ، تخم « مر» یا فرزندِ اندروای = رام = خدای هوا= خدای زندگی» درزمان هست، که هم به معنای جفت هست، وهم به معنای « اندروای = خدای هوا= رام = جی = هوا». این تخم، همان « اخو= ارتا = فرن » است ، که ازسوئی درگیتی ودر زمان ، خود را میگسترد، فراخ میشود ، خود را میگشاید . ازتنگی به گشودگی ، کشیده میشود . ازسوئی دیگر، فرّخ (= فر+ اخو= farr-axv=hva +farna ، تخمیست که (پرنا ) برگ ویا پر درمیآورد ، ومی بالد ، به فرازمیرود ، همان تخمی که دردرفش کاوه ، چهاربرگ میشود ) . فرّخ ، ( اصل جلال) اصل بالنده وبرفرازنده وتعالی جو هست. این اخو ، که همان آتش جان باشد ، درگیاه ، وازیشت ( vaazisht ) خوانده میشود که گرمای گیاهی باشد و این آتشی است که ازباد ( جنبش هوا= جنبش ازخود ) پیدایش یافته است ، چون واژه « وازیشت » ازریشه « واز= وای= Vaay= Vaaz» ساخته شده که همان هوا وباد وپرنده ( باز) است ، و اصل واژه « دوای » بوده است که به معنای جفت است. مفهوم ِ«حرکت ازخود»، با جفت دوپا یا دوبال ، نشان داده میشده است . پس گرمای درتخم ( که همان هوا= ازخود) باشد، باد یا هوای جنبانی هست که درجنبش ، تبدیل به گرما یا آتش میشود . و آتش ، شعله میکشد ومی یازد و بلند ( برزه ) میشود، وبدینسان گیاه ، آزآتش گیاهی ، ازجنبش هوا ( ازخود ) می بالد . ازاین روهست که واژه « واخشیدن » ، هم به معنای فرازروئیدن ، بالیدن، پیشرفت کردن است وهم به معنای « زبانه کشیدن وشعله ورشدنست . گفتارو روح والهام و وحی یا « واخش » ، این زبانه وشعله آتش جان هستند . آتش درتخم ( هوا یا باد در تخم ) ، ازخود، به فراز رونده است – یا ازخود بالنده – ازخود پروازکننده وازخود، به معراج رونده است. اخو، فرّخ میشود، اخو،اوستان اخو= ustan axvih میشود .اوستان، برخاسته، بلندشده، ایستاده است و « اوستان اخویه » ، وجدان بیدارو وجدان نیرومند ، یا نهاد نیرومند و برپای خود ایستنده ، ازخودهست .

این جنبش ازفرود به فراز( صعود، عروج ، بـرز= بلندی) ، فطرت انسان یا گوهرانسان در« اخو= تخم » هست . هستی انسانی، برپای خود ایستادن و فرازی یافتن و بلندی جستن و پروازکردن ( فرخ = پرنا+ اخو= برگ درآورن، بال درآوردن ) است . هستی انسان ، ایستادن وخم نشدن است . این اندیشه فرهنگ ایران ، به کلی برضد تصویر « گوشورون زرتشت درگاتا ( یسنه ۲۹ ) هست که از بی نگهبانی ، شکایت میکند و نیازبه نگهبان وسرور دارد . آنکه « دیدی ازفراز» دارد ( ماه ِ فراز سروبلند ، که اصل بینائی درفراز است= انسان )، وجودیست که برپای خود میایستد ، وطبعا نگهبان خودهست . این کوراست که دنبال نگهبان میرود که چنین دیده ای ندارد . ولی

کوری نمیرود،به عصاکش( نگهبان وسالار)، برون زچشم
خود ، خوب شو ، چه درپی خوبان فتاده ای. صائب

«غایت تخم» ، بالیدن و به فرازرفتن و خوشه شدن و عروج وصعود است . این اندیشه ، وارونه اندیشه خیام هست :
هرچند که رنگ وبوی زیباست مرا

چون لاله رخ ، و چو سرو ، با لاست مرا
معلوم نشد که در« طربخانه خاک »
نقاش ازل ، از بهرچه آراست مرا ( غایت)

غایت پیدایش انسان، درگوهرخود انسان هست . « اخو » ، چهارنیرو ، یا چهارپرِ ضمیرانسان ( مینوی انسان ) میشود . این اخو هست که ، بینش ازفراز، فراخ بینی ،و بینش ازدور میشود که جان ( زندگی ) را نگاه میدارد . این انسانها هستند که با « دانائی که باهم دارند » ، اززندگی اجتماعی، نگهبانی میکنند . جامعه ، خودش ، خودش را سامان میدهد ومیآراید . معنای « شاه = سیمرغ = جانان » ، همین «خوشه» که جامعه باشد ، بوده است . هوا یا وای یا واز( باز= پرنده ) اینهمانی با مرغ دارد . ومرغ ، سقوط وهبوط ندارد . ازبالا ، نمی افتد وسرنگون نمیشود . خاک وزمین ، جایگاه سقوط وهبوط مرغ ( هوا یا باد ) نیست ، بلکه جایگاه وقوع ( نشستن درآشیانه ) است .( درنسرطائر، نسرواقع میتوان دید ) . اینست که یزدانشناسی زرتشتی ، نیروهای ضمیررا که از«اخو» میرویند ، اینهمانی با چهارپر نمیدهد . ضمیرانسان ، دیگر، مرغ نیست ( Seelenvogel ) که درتصویر اصیل ایران بوده است . چنانکه درتصویرکوروش با چهارپرش ، میتوان دید . چرا دریزدانشناسی زرتشت ، نیروهای ضمیر، دیگر، پروبال نیستند ؟ چون سرفرازی وسروری ومعراج و پرواز، ازگوهر انسان ، سلب وحذف میگردد .   ازاین رو هست که « پرواز، رفتن به معراج ، سروری وسرفرازی » برای انسان ، تحریم میگردد، و عملی اهریمنی میشود . ازاین رو در شاهنامه ، خرد ِ جمشید، با یاری دیو، به آسمان پروازمیکند واین دیو است که اورابه معراج می برد . گوهروجود انسان ( جمشید، بُن همه انسانها شمرده میشد ) درآموزه زرتشت ، بی بال وپرشده است ، حق به فراز رفتن ، حق سروری وسرفرازی ندارد . محمد نیز ، همین کشش گوهری انسان را ، تبدیل به ابلیس ( آتش ) میکند . سربرافراختن وبه معراج رفتن، که گواه بر « ازخود بودن = قائم به ذات خود بودن » است ، خود را شریک خداساختن میشود . با این پروازجمشید در روز نوروز است که ، انسان ، تباهکار میشود . نوروز، روز تباهکاری خرد، سرکشی خرد انسان است که بزرگترین گناه میباشد. زمان ، با گناه انسان، آغازمیگردد . نوروز، روز ماتم است. خرد انسان ، حق رفتن به معراج وسروری و « ازخود بودن » را ندارد . روز نوروز، روز، اهریمن شدن ِ خرد انسان هست . خردی که از« اخو= آتش جان = سروری وسرفرازی » برخیزد ، انسان را تباهکارمیکند و انسان ، به قعر تباهی وگناه سقوط وهبوط میکند ، وپاداشش ، ارّه شدن ازمیان به دوشقه جدا ازهم است . یعنی اصل جفتی که اصل ازخود آفریدن ِروشنی وشادی وجنبش است ، درانسان ، برای همیشه از بین برده میشود .

آنگاه در یزدانشناسی زرتشتی ، کیومرث ، جانشین جمشید فرازخواه میگردد . کیومرث ، تخمیست که نخستین کارش ، « افتادن = سقوط » ومردن است . این افتادگی وسقوط وخاکِ مرده شدن ، به جای « اخوی فرازبالنده جمشید»، گوهرانسان میگردد . همین مسئله را محمد ، داشته است .او ، « ارتا = ارس = حرث » را که تخم آتش و گوهر وفطرت خدائی انسانست ، ابلیس میسازد . نام دیگر ابلیس درعربی ، یکی « ابوحرث » است و دیگری « ابو- مـره » که پیشوند « مـر+ تخم = مردم » است .

فطرت اصلی یا گوهر انسان ، سرچشمه جان انسان ، ابلیس میشود ، وعقل ایمانی ، باید همیشه برضد « بالندگی وسرفرازی وسروری جوئی گوهریش » بجنگد . فطرت اصلی انسان ، که « هوا= اخو= ارتا » باشد ، طرد ورجم ولعن وابلیس ساخته میشود و به جایش ، عبودیت وتابعیت و اطاعت و«حمالی امانت» ، فطرت انسان میگردد ، وبنیاد آزادی را که فرهنگ ایران با تصویرانسان آورده بود، نابود ومنفورو زشت وخوار، وبزرگترین دشمن انسان میسازد . وانسان باید روزانه بارها ، در رکوع وسجود وقعود ، فطرت حقیقی خود را بنام ابلیس درخود ، بخمد وبشکند وفروبنشاند ، یا به عبارت دیگر، رجم ولعن کند . گوهر اصلی انسان ( اخو= ارتا = آتش جان ) ، که آزادی درسروری ( ازخود بودن ) است ، ابلیس ِملعون ، واعدا عدو انسان میگردد .

انسان، گناه نمیکند ، بلکه اشتباه میکند
رابطه دومفهوم « گناه » و « اشتباه » باهم
با پیدایش «انسان اشتباه کار»، و طرد «انسان گناهکار» ،« آزادی» ، بنیاد میشود
هرانسانی با خردِ آزماینده خود، درزندگی درزمان ( سکولار) ، دانا میشود ، واین « دانائی» ، بنیاد سرفرازی وسروری و « ازخود بودن انسان » است . پیدایش غنای گوهرانسان، در زمان ودرمکان ، همیشه « جنبش از تنگی به گشادی » است ، واین را گستاخی « ویستا اخو= فراخ شوی ِاخو » مینامیدند . دانائی وبینش ، همیشه جنبش ازتنگی به گشادی( بسط، فراخشوی ) است . آتش جان ، همیشه درپیدایش در زمان ودرمکان ، با « دوپدیده تنگی وگشادی » کاردارد . همیشه « تنگی بینش و دانائی درزمان ودرمکان » ، متلازم با خطا وسهو ولغزش واشتباه است ، ولی این تنگی دانائی ، خللی در سروری و سرفرازی و « ازخود بودن » وارد نمیآورد . اشتباه ، بیان « پدیده تنگ درمحدوده زمان ومکان » است ، و درست درک این تنگی ، « دروازه گشایش به آینده » است . گستاخی ، که پهن شدن و گشوده شدن اخو هست ، درک این تنگی زندان بینش ، و شکستن درب این زندان بینش خود ، و گشودن راه به بینش گشاده تر درآینده است . ف

طرت انسان ، درپیدایش ، گستاخ است ، به عبارت دیگر، ازتنگی به گشادی درحرکت است . فطرت انسان درروند بینش است که خودگشا هست . هربینشی، دو رویه دارد . هربینش زنده ای ، حرکت از تنگی بینش دربرهه ای اززمان ومکان ، به گشایش درزمان آینده( برهه ای دیگراز زمان ومکان ) است . فطرت انسان ، با درک تنگی بینش خود درآن زمان ومکان ، آرام نمی ماند، و خودرا دربینش گشوده تری در زمان بعدی ، می نماید . دراشتباه کردنست که این تنگی بینش خود را درمی یابد . این دریافت تنگی ، دریافت ضعف وناتوانی فطرت خود نیست ، بلکه « دریافت تنگی بینش است که درزمان ومکانی تنگ ، پیدایش یافته است » ، ودرست این دریافت تنگی بینش خود ، راه را به آینده وجستجوی بینش گشاده تری بازمیکند . هراشتباهی، دروازه ایست به گشودن بینش تازه درآینده . انسان ، دراشتباه وخطا وسهو کردن ، ضعف فطرت غنی خود را درنمی یابد ، بلکه « تنگی پیدایش آن د رروند زمان » ، امکانات گشایش تازه بینش خود را درآینده ، درمی یابد . بینش زنده ، همیشه درحرکت دریافت تنگی ، به سوی گشادی است ، واین تنگی را دراشتباه وسهو وخطا، حس میکند .   بینش درحرکت بسوی گشادی ، بهشت را می یابد ، ولی با توقف درآن بینش ، فطرت ناگنجای انسان درآن بینش ، نمی گنجد ، و آن بینش ، برایش تنگ میشود ، وبهشت دیروز، دوزخ امروزش میشود ، و درست همین این نفرت از دوزخ تنگ بینشش ، اور میانگیزد که بینش خود را دربرهه دیگر از زمان ومکان ، بگشاید تا درآن بگنجد وباز بهشت تازه بسازد . گوهرانسان ( اخو= اخوشه = ارتا+ بهمن ) همیشه به رغم خود گشائی گام به گام در روند زمان ، با اشتباه کردن ، به درک تنگی بینش خود میرسد . در هربینشی ، نادیده ها و تاریکیهاهست که بیان غنای فطرت انسانست . اشتباه ، در آزمایش ، بیان تنگی بینشی است که در زمانی خاص ، درانسان ، پیدایش یافته ، و به هیچ روی ، نفی غنای فطرت یا گوهر انسان نیست ، که میتواند درآینده ، دیدنی و دانستنی شود . درادیان نوری ، مفهوم « گناه » ، جانشین مفهوم « آشتباه » میگردد . داستان آدم وحوا ، که مشترک بین ادیان ابراهیمیست ، نمیگوید که آدم وحوا ، به رغبت خودش ازبهشت بیرون رفت ، چون بهشت ، برایش تنگ بود . ولی انسان ، بهشت را هم که تنگ بشود، ترک میکند . بهشت ها نیز دراثر تنگ شدنست که دوزخ میشوند . همه دوزخ ها ، بهشت های تنگ شده اند . یهوه والله ، آدم وحوا را ازبهشت برای گناهشان ، بیرون نینداختند ، بلکه این انسان بود که ازاشتباهش فهمید که بهشت ، جای تنگ است ، که بینش خدا ازنیک وبد ، تنگی دربینش انسان میآفریند .

این گناه آدم نبود که میوه قدغن شده را خورد ، بلکه این اشتباه او بود که بینش یهوه والله را درست دانست . انسان ، درعمل کردن طبق یک بینش ( آموزه ) ، گناه نمیکند ، بلکه اشتباه میکند، و این اشتباه ، اورا متوجه آن میسازد که آن آموزه وبینش ، تنگ است . آنچه موءمن گناه خود میداند تا آموزه اش ، مقدس وآسیب ناپذیر باقی بماند ، متفکر، « تنگی بینش = تنگی آموزه وشریعت » میداند . موءمن نباید توبه کند یا به دوزخ برود ، بلکه او باید بینش مقدسش را اصلاح کند . گناهش ، چیزی جزاشتباهی نیست که درآن آموزه هست که انسان ، بینش خودش ساخته است . آن بینش ، بینش حقیقی برای زندگی درگیتی ودرزمان است ، که انسان ، دراشتباه کردن ، ضعف را تنها به خود و به عمل خود نسبت نمیدهد ، بلکه همچنین ، ناشی از« بینشی میداندکه طبق آن عمل کرده است» . انسان ، باید بینش هائی را که طبق آن میزید ومیزیسته است، با آزمودن ، تغییربدهد ، تا جهان نیز ، تغییر بیابد .« آزادی» با آزمودن واشتباه کردن ، بنیاد میشود .

گناه ، « در» را برای دست زدن و تصحیح کردن دانش خدا( آموزه وشریعت ودینش) می بندد، ولی اشتباه، دررا برای تصحیح دانش انسان میگشاید . هراشتباهی، سوراخی و امکانی برای کلید خرد است که راه بینش را درآینده بگشاید . هراشتباهی نه تنها درک تنگی را باخود میآورد ، بلکه تنگشدگی وجود خودرا محسوس میسازد .

هنگامی ، ترس از اشتباه کردن ، ترس از آزمودن شد وانسان پشت به آزمون کرد ، راه خود را به ایمان ، گشوده است . او درایمان ، دانشی میجوید که درآن، نیازبه آزمودن و ترس ازاشتباه کردن نیست ، ولی ازآن پس، همه اشتباهات آن دانش الهی را ، بنام گناهان خود می پذیرد و همیشه خود را مقصرمیداند ، و به امید شفاعت وعنایت در آخرت، دل خوش میکند ونمیداندکه :

درهرچه به رغبت نگری، راهزن تست
برهرچه کنی پشت ، ترا راهنمائیست ( صائب )