نه ایران، قرقیزستان است
و نه هدف جنبش خرداد، جابه جا کردن مهره ها


محمدعلی اصفهانی


• مردم، در قرقیزستان ۲۰۰۵ و در قرقیزستان ۲۰۱۰ حتماً حرف هایی برای گفتن داشته اند. اما حرف هایی که هنوز برنیامده از دهان، در هوایی آلوده ی تنفس پایگاه های نظامی بزرگ دو بیگانه ی اشغالگر ـ اشغالگر «قانونی» و نامرئی ـ فروریختند و محو شدند؛ و فرو خواهند ریخت و محو خواهند شد... ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
يکشنبه  ۲۲ فروردين ۱٣٨۹ -  ۱۱ آوريل ۲۰۱۰


شباهت های ظاهری، و در عین حال، تا حدود زیادی صوری و مجازی میان بخش کوچک اما به چشم آمدنی آنچه در قرقیزستان گذشت، با بخش کوچک اما به چشم آمدنی آنچه در جنبش خرداد می گذرد، ما را به اشتباه نیاندازد.
نه ایران، قرقیزستان است، و نه جنبش سربلند و مستقل و آزاد و ریشه گرفته از عمیق ترین لایه های مبارزات سیاسی و مدنی ِ فراهم آمده از چندین و چندین سده تاریخ پرفراز و نشیب ایران، از جنس ماجرا هایی از این دست.
بله؛ می توان از هر واقعه یی، حتی واقعه یی به سادگی پرواز یک پرنده از شاخه یی به شاخه یی و از بامی به بامی، نکته یی و نکته هایی آموخت. و این، بحثش دیگر است...

جنبش خرداد، مستقل است. جنبش خرداد، بیرون از محاسبات و تحریکات، و منافع این قدرت و آن قدرت جهانی قرار دارد. پرچم جنبش خرداد را توده ها خود برافراشته اند؛ نه آن که کسی آن را به دستشان داده باشد. جنبش خرداد، در پی جایگزین کردن مهره یی با مهره ی دیگر نیست. جنبش خرداد، پیروزی خود را در استقرار حاکمیتی متمایل به این قدرت جهانی به جای آن قدرت جهانی جستجو نمی کند. ماهیت جنبش خرداد را، هدف جنبش خرداد را، استراتژی جنبش خرداد را، و راهکار های جنبش خرداد را نه منافع این کشور و آن کشور، بلکه منافع مردم ایران تعیین کرده است؛ می کند؛ و خواهد کرد.
جنبش خرداد، جنبش ریشه هاست؛ نه حرکت برگ ها در نسیمی، بادی، یا طوفانی که بر می خیزد و فرو می نشیند؛ و باز آفتاب در هر طلوع و غروب خود، به روال همیشه بر آن ها (زنده یا مرده) می گذرد.
جنبش ریشه ها، یعنی روییدن ریشه ها: دل خاک را شکافتن، و نیروی نهفته در ذات دانه ها را آزاد کردن. نیرویی که حیات را در پی آنچه به غلط مرگ نامیده می شود، معنا می کند: دیگر شدن.
و میان دیگر شدن، با دیگری شدن، فاصله، میان خویشتن را عینیت بخشیدن، با خویشتن را در دیگری یافتن است.

به این نگاه نکنید که در دل این جنبش، هنوز بسیاری کسان، با همه ی حرمتی که نسبت به خود بر می انگیزانند ـ و شایسته ی شرافتِ پایداری اشان است ـ هنوز از گام های اول (ساختار نگاهداری، اما «اصلاحات»)، فاصله یی در خور و خوردِ گام های مصمم توده های جنبش نگرفته اند.
به این نگاه نکنید. این گذراست. تنها آن کسان (چه از میان همین ها و چه از میان دیگران) در ادامه ی راه، باقی خواهند ماند که حرکت خود را با طنین گام های توده ها تنظیم می کنند.
و در طنین گام های توده ها، بشارت انقلاب است.
انقلاب!

نه در قرقیزستان ۲۰۰۵ ، و نه در قرقیزستان ۲۰۱۰ ما شاهد انقلاب نبوده ایم. اگرچه اولی «انقلاب لاله» نام گرفت، و دومی هم لابد در جستجوی نامی برای خویشتن است با پیشوندواره ی انقلاب شاید.

مردم، در قرقیزستان ۲۰۰۵ و در قرقیزستان ۲۰۱۰ حتماً حرف هایی برای گفتن داشته اند. اما حرف هایی که هنوز برنیامده از دهان، در هوایی آلوده ی تنفس پایگاه های نظامی بزرگ دو بیگانه ی اشغالگر ـ اشغالگر «قانونی» و نامرئی ـ فروریختند و محو شدند؛ و فرو خواهند ریخت و محو خواهند شد...

فعلاً، این، آمریکا و ناتو، و در پس پشت آنان، اسراییل ِ خیمه زده در اینجا و آنجای منطقه، از یکسو، و روسیه ی مافیاهای مخوف اقتصادی و سیاسی و نظامی و رسانه یی، از سوی دیگر، هستند که دارند سرنوشت مردم فقیر و محروم این کشور کوچک پنج میلیون نفری را رقم می زنند.
قرقیزستانِ ۲۰۰۵ سومین جمهوری «اتحاد جماهیر شوروی» سابق بود که در فاصله ی فقط یک سال و نیم، از دست حکومت هایی که آنگونه که می بایست مطلوب آمریکا نبودند خارج شد.
نخست: گرجستان در سال ۲۰۰۳
بعد: اوکراین در سال ۲۰۰۴
و بعد تر: قرقیزستان در سال ۲۰۰۵

قرقیزستان، تقریباً از همان نخستین ماه های اشغال افغانستان تا همین امروز، مهم ترین محل گذار نیرو های آمریکایی به افغانستان در منطقه است.
پایگاه نظامی بزرگ آمریکا در قرقیزستان ، یعنی پایگاهی که امروز «ماناس» نامیده می شود، در همان ایام در قرقیزستان برپا شده است.
در حال حاضر، علاوه بر عبور یا اسکان صد ها و هزار ها تُن مواد و وسایل مورد نیاز در جنگ، ماهانه، سی و پنج هزار نیروی آمریکایی، برای ورود به افغانستان یا خروج از افغانستان، از همین پایگاه استفاده می کنند. سی و پنج هزار.
قرقیزستان در میان سه کشور دیگر «مشابه»: ازبکستان، تاجیکستان، و قزاقستان قرار دارد که در آن ها نیز نیرو های متحد آمریکا (آلمان، فرانسه، و ناتو) برای خود جا خوش کرده اند. به عنوان مثال، ناتو و آمریکا، در دو کشور تاجیکستان و ازبکستان، پایگاه نظامی دارند. و آلمان و فرانسه هم در همان دور و بر ها می پلکند...

این، یک طرف قضیه است. در طرف دیگر قضیه، روسیه هم هست. و سرش هم اصلاً و ابداً بی کلاه نمانده است. هم پایگاه نظامی بزرگی در قرقیزستان دارد؛ و هم قرقیزستان، جزء پیمان دفاعی و امنیتی مهم CSTO است با محوریت روسیه، و شرکت ارمنستان، تاجیکستان، ازبکستان، بلاروس، و قزاقستان.

آقایف که در سال ۲۰۰۵ ـ ظاهراً ـ به وسیله ی مردم، با روی کار آمدن همین کسی برکنار شد که بعد از بازی دادن مردم، حالا به وسیله ی همان مردم با یک مهره ی دیگر در یک نظام همچنان دست نخورده (قابل توجه مخالفان ساختارشکنی!) تعویض می شود، پا از گلیم خویش فراتر نهاده بود:
او تقریباً دو سال قبل از سقوط، به روسیه برای استقرار یک پایگاه نظامی بزرگ در خاک قرقیزستان چراغ سبز نشان داد و اسباب مزاحمت و مشغله ی فکری آمریکا را فراهم آورد. و بعد هم آمد به سرش آنچه آمد...

قرقیزستان، فقط همسایه های کوچک و قابل کنترل (ازبکستان، قزاقستان، و تاجیکستان) ندارد، بلکه همسایه ی دو کابوس بزرگ آمریکا در منطقه و جهان نیز هست: چین، به طور بی واسطه، و روسیه با واسطه ی قزاقستان!

در فوریه ی سال گذشته، رییس جمهوری بخت برگشته ی قرقیزستان، با آمریکا به بازی بخت آزمایی پرداخت، و با برنده شدن ۶۰ میلیون دلار، دست از تهدید کردن آمریکا به بستن پایگاه نظامی یی آنچنان با اهمیت که ذکر آن در بالا آمد، برداشت.
اما گویا این ۶۰ میلیون دلار، به مذاق او بیش از اندازه ی لازم مزه کرده بود. چون به نزد روسیه رفت، و از روسیه، به ازای دادن وعده ی بستن پایگاه آمریکا در قرقیزستان، وعده ی کمکی چندین برابر کمک آمریکا گرفت.
و معلوم نیست چرا زیر حرفش زد و نه تنها به عهدخود با روسیه عمل نکرد، بلکه حتی گویا ـ در نهان ـ برای تأسیس یک پایگاه نظامی جدید آمریکا در قرقیزستان، با آمریکاییان وارد مذاکره شد. و علاوه بر این، همزمان، بازرگانان و واسطه های روسی در قرقیزستان نیز با محدودیت ها و مشکلاتی روبرو شدند.
و ... ناگهان، همه دیدند که شد آنچه شد:
بیچاره خر آرزوی دم کرد
نایافته دم، دو گوش گم کرد...
بی سبب نیست که روسیه، اگرچه به نیرو های خود در قرقیزستان آماده باش داده است، «خوشحالی شرمگینانه» ی خود را ـ حتی از زبان پوتین ـ نسبت به آنچه پیش آمده است، تلویحاً بیان می کند.
و مردم هم که فعلاً در صحنه اند. تا دوباره بعدتر، بر مهره ی تعویض شده ی جدید در یک نظام غیر جدید، و در یک ساختار شکسته نشده و دست نخورده، برشورند یا برنشورند.

بقیه ی حکایت را به عهده ی زمان بگذاریم، و به خودمان و جنبش بزرگ خودمان برگردیم. جنبشی که مستقل است؛ آگاه و آگاهی پذیر و آگاهی بخش، و بالیده و بالنده و بالندگی آفرین، و پالوده و پالایش یابنده و پالاینده است.
و نیز پیروز شونده. و این آخری اما «بشرطها و شروطها». و ساختارشکنی، و پشت سر گذاشتن گذشته (نه بازگشت به آن)، و ویران کردن آنچه هست و باز ساختن بنایی نوین، ولی در عین حال: اجتناب و اجتناب و اجتناب از دوقطبی شدن نیروهای جنبش (تا منتهی الیه مرز پرنسیپ ها)، و هوشیاری و هوشیاری و هوشیاری در برابر کسانی که (به فرموده یا نافرموده) در جهت آنتاگونیستی کردن تضاد های موجود میان گرایش های مختلف درون جنبش، اهتمام بلیغ می ورزند و سعی ِ بی دریغ می دارند «مِن شروطها»!

۲۲ فروردین ۱۳۸۸
http://www.ghoghnoos.org