چرا فقط مارکسیسم؟
نگاهی به فصل پایانـی کتاب «انسان دوستی و خشونت» اثر مرلو پونتی


حمید منفرد


• مرلوپونتی در کتاب خود با استدلالی قوی نشان می دهد که اگر پذیریم که مارکسیسم قادر به ایجاد بشریت نوین نیست آنگاه باید به کل، منطق تاریخی را به گور بسپاریم: «اگر از نزدیک نگاه کنیم، مارکسیسم آن فرضیه ای نیست که فردا فرضیه ی دیگری جانشین آن گردد، بل بیان ساده ی شرایطی است که بدون آن بشریت به معنای مناسبات متقابل انسان ها و جنبه ی بخردانه ی تاریخ وجود ندارد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
سه‌شنبه  ۱۲ ارديبهشت ۱٣٨۵ -  ۲ می ۲۰۰۶


به دنبال فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و شکست کمونیسم نوع استالینی، و همچنین تغییر شرایط جهانی و تحولات نوین بین المللی، اندیشه های مارکسیستی دورانی بحرانی را از سرگذراند یا می گذراند. شاید بتوان گفت نوعی پوست اندازی و یا با کمی خوش بینی «تولدی دوباره». این شرایط بحرانی تردیدهای بسیاری را در میان اندیشمندان و متفکرین مارکسیست دامن زده است، همچون تردید در بازشناسی پرولتاریا به عنوان یگانه فاعل انقلاب و بازتعریف واژه ی «پرولتاریا»، رابطه ی مارکسیسم و دموکراسی، اجتناب ناپذیری تاریخ و ...
در چنین شرایطی که هسته ی مرکزی مارکسیسم از همه سو در معرض هجوم اندیشه های خرده بورژوایی، بورژوایی و پست مارکسیستی قرار گرفته، شاید بازخوانی کتابی از «موریس مرلوپونتی» با عنوا ن«انسان دوستی و خشونت» که سال ها پیش (۱۹۴۶) و در شرایطی بسیار دور از موقعیت کنونی جهان و در دورانی که هنوز اتحاد جماهیر شوروی به دنبال پیروزی در جنگ جهانی دوم و درهم شکستن فاشیسم بر اسب مراد یکه تازی می کرد، نوشته شده، چندان بی فایده نباشد .
مرلوپونتی با نگاهی دقیق و موشکافانه به اوضاع جهانی و وضعیت داخلی و خارجی اتحاد جماهیر شوروی و سیاست های آن سعی در ترسیم آینده ی نظام شوراها و در کل مارکسیسمِ در عمل می پردازد و بر بسیاری از مسایل و مشکلاتِ حتی کنونی مارکسیستی انگشت می گذارد و آن ها را به شکلی شفاف و بی پرده مطرح می کند و در فصل پایانی کتاب با وقوف به تمامی      کاستی ها و تردیدها توضیح می دهد که چرا فقط و فقط مارکسیسم است که پتانسیل رهایی بشریت را در خود داراست .
مرلوپونتی با تروتسکی آغاز می کند که در آستانه ی جنگ جهانی دوم جهان را بر سر یک دوراهی می دید. جنگ آغاز شده بود و انگار «آزمون تاریخی مارکسیسم» فرا رسیده بود. تروتسکی در ۱۹٣۹ نوشت: «اگر پرولتاریای جهان در عمل خود را در انجام رسالتی که فرایند تاریخی به عهده اش گذاشته ناتوان نشان دهد، آن گاه کاری نمی توان کرد مگر اعتراف آشکار که برنامه ی سوسیالیستی که بر تضادهای درونی جامعه ی سرمایه داری استوار است،در نهایت یک اتوپی است ...»
اکنون پس ازسپری شدن بیش از شصت سال از آن روزگار و ظاهرا شکست مارکسیسم در آزمون تاریخی، بسیاری به این نتیجه رسیده اند که مارکسیسم توان به عمل درآمدن و پیاده شدن ندارد و تنها یک اتوپی بوده است که باید فراموش شود. اما مرلوپونتی در کتاب خود با استدلالی قوی نشان می دهد که اگر پذیریم که مارکسیسم قادر به ایجاد بشریت نوین نیست آنگاه باید به کل، منطق تاریخی را به گور بسپاریم: «اگر از نزدیک نگاه کنیم، مارکسیسم آن فرضیه ای نیست که فردا فرضیه ی دیگری جانشین آن گردد، بل بیان ساده ی شرایطی است که بدون آن بشریت به معنای مناسبات متقابل انسان ها و جنبه ی بخردانه ی تاریخ وجود ندارد. به این معنا [مارکسیسم] یک   فلسفه ی تاریخ نیست بل خودِ فلسفه ی تاریخ است ... مارکسیسم به عنوان نقد به جهان موجود و دیگر فلسفه های انسان گرایانه اعتباری محفوظ دارد. [حتی] اگر هم قادر نباشد به تاریخ جهانی شکل بدهد به اندازه ی کافی مقتدر هست که تمامی راه حل های دیگر را بی اعتبار سازد ».            
سپس مرلوپونتی به درک تاریخی مارکسیستی و این ادعا می پردازد که رسالت تکامل تاریخ بر عهده ی پرولتاریاست و نه هیچ گروه یا قشر اجتماعی دیگر: «یک گروه از انسان ها تنها زمانی می تواند رسالتی تاریخی به عهده ی خویش داشته باشد که قادر باشد انسان های دیگر را به همین عنوان باز شناسد و از سوی آن ها باز شناخته شود.» چنین ویژگی است که پرولتاریا را یگانه می سازد و آن را از دیگر گروه های اجتماعی مثل روشنفکران، عالمان، دانشجویان، شاهزادگان و. . . متمایز می سازد. شاید پرولتاریا هرگز در هیئت طبقه ای جهانشمول ظهور نکند «اما قطعی است که هیچ طبقه دیگری نمی تواند جای پرولتاریا را در فراشد این کارکرد بگیرد ».
در همه چیز می توان شک کرد، در کمونیسم واقعا موجود، در پیروزی سوسیالیسم در یک کشور تنها، در توانایـی پرولتاریا در انجام وظیفه اش، در هم سویـی انقلاب پرولتاریا با انسانگرایی، درباره ی مسئولیت اعمال خشونت بار تاریخ که مثلا آیا تنها نظام سرمایه داری در آنها مقصر بوده است. اما یک چیز قابل تردید و انکار شدنی نیست، آن هم این که «تا زمانی که این دستگاه [سرمایه داری] وجود دارد و پرولتاریا، پرولتاریاست بازشناختن انسان از سوی انسان برای بشریت در حکم رویا و اسطوره پردازی باقی خواهد ماند ».
اما اگر این روند رخ ندهد و جهان بر این قرار باقی بماند که همواره بخش عظیمی از انسان ها تحت انقیاد اقتصادی و سیاسی بخش کوچکی از انسان ها باشند، این همه به معنای جستجوی بدیلی برای فلسفه ی تاریخی مارکسیسم نیست بلکه معنایش این خواهد بود که «تاریخِ فلسفه ای وجود ندارد و جهان و بودن ما در حکم آشوبی جنون آمیز است ».
اما آنچه هنوز در سرتاسر جهان سرمایه داری شاهد آن هستیم، پیکار طبقاتی است که در اشکال مختلف بی رحمانه ادامه دارد. حساسیت فوق العاده و ویژه ی نظام سرمایه و دموکراسی های صوری آن نسبت به تحرکات و اعتراضات کارگری و سرکوب خونین و خشن آنها، در کنار رفتار مداراجویانه و تساهل گرایانه ی نولیبرالیسم نسبت به تحرکات دیگر لایه های اجتماعی از قبیل اعتراضات دانشجویی یا فمینیستی و... بیانگر واقعیتی انکارناپذیر است که هنوز «امکان دائم خیزش یک جنبش پرولتری در هر کشور و زیر فشار دشواری های آن کشور وجود دارد.» و در نهایت این که: «درست نیست که به پرولتاریا و پیکار طبقاتی اهمیتی کمتر از آنچه دشمنان سرسخت آن در سراسر جهان برایش قائلند، بدهیم ».
 
یادداشتها
۱. د ر تمام متن برای واژه ی «پرولتاریا» تعریف مارکس از آن را در نظر داشته ایم که: «پرولتاریا یعنی انسانی که سرمایه ای ندارد و اجاره بهایی دریافت نمی کند و فقط با کار خود،آن هم کاری یک سویه و انتزاعی زندگی می کند.» (دست نوشته های اقتصادی و فلسفی )
۲. تما می نقل قول های متن از کتاب «انسان دوستی و خشونت» اثر موریس مرلوپونتی با ترجمه ی زنده یاد روشنک داریوش است که در سال ۱٣۷۴ به همت انتشارات روشنگران به چاپ رسیده است .