مثل ماهیان کوچک رنگین کمان!
تاملی بر مجموعه شعر "من هم از شاعران دهه چهل هستم" سروده ی ساغر شفیعی


محمود معتقدی


• گشتن یا گذشتن از میان این همه شاعر ریز و درشت،برای رسیدن به فضاهایی از معماری واژه ها و گاهی هم سطری آتشناک، بی گمان،پایه و مایه خاصی را طلب می کند. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۱٨ دی ۱٣٨٨ -  ٨ ژانويه ۲۰۱۰


 


مطلب از این قرار است :
گشتن یا گذشتن از میان این همه شاعر ریز و درشت ، برای رسیدن به فضاهایی از معماری واژه ها و گاهی هم سطری آتشناک ، بی گمان ، پایه و مایه خاصی را طلب می کند . به ویژه در چشم انداز شعری که در این زمانه به پا ایستاده و هر صاحب واژه ای دل در گرو آن دارد تا دست کم لب ریخته هایش را در اینجا و آنجا به عرصه داوری بکشاند .
امروزه در قلمرو نقد و نظر در زمینه های شعری دیدگاه های متفاوتی حضور دارند تا تو بنابراصل "غافلگیری " به تماشای عصیان و آشوب شاعری ایستاده باشی که از تفکر تا تغزل ، مدام به کشف و ضبط لحظه هایی در آید ، که برساخته از توان ذهن و زبانی شاعرانه و ساختمند باشد .
یعنی در چرخه غیبت و قیام براستوای دایره ای سیاه و سفید بچرخی که هنوز کسی باواژه هایش همچنان بر " رواق منظر " تو ایستاده است . با چینن گزاره دره هایی می رویم به سراغ " منهم از شاعران دهه چهل هستم" به منظر تجربه دیگری از "ساغر شفیعی "
در چشم های تو بیدار می شوم و
راه می روم و / نفس می کشم
دروغ نمی گویم / در چشم های تو شب را روز می کنم
روز را شب / و از شاخه های آلبالو / گیلاس می چینم
و کوچه باغ چشم های تو نهایت (ی) ندارد ۲۲۰۰۰
این صدای شاعر امروز است ، با گفتمانی از جنس زیستن و حسی به سادگی برگ گویی دارد دلواپسی های (شعر ۱۴/ص ٣۴) دنیایی پرهراس را به تصویر می کشد ، بی گمان برای کشف راز زیبایی ها و کاربست آن شاعر باید درک مناسبی از زیبا شدن وز یبا دیدن داشته باشد ، آنگاه که سطری درخشان و رویایی حتی آشوب زده وسوسه اش می کند شاعر این فاصله را دوباره پشت سر می گذارد ، یعنی فضای شعر را با دنیای دیگری از صور خیال و عناصر زبانی درهم می آمیزد و آنچه که در زبانش رخ می دهد تو به راحتی می توانی از شاخه های آلبالو یش میوه (( گیلاس ))بچینی لذا این کوچه باغ ها دیگر نهایتی ندارند. چشم انداز خیال و موسیقی کلمات و جهیدن از زمین درجایی به توخواهند گفت : آفریدن مفهوم ها به ابزاری نیاز دارد که شاعر هوشمندانه در دنیای سیال و زلال شعر آن را به جستجو می نشیند و سپس در حوزه ((شناخت )) دانستگی هایش را در رهگذر هنر گفتن و نشان دادن به، خلق روایت تازه ای از ((هستی )) اشیاء آدمها و طبیعت پس به بازخوانی رویاهای تو می ایستد. بیگمان شاعر درگیر باموقعیت این روزگار در این فضای جوششی از حافظه و عاطفه ای مدد می گیرد ، که تا دیروز از آن وی نبوده اند و این همانا ایستادن در معرض شعله و باد است که میل به استورای کشف مدام را ممکن می سازد .
اصلاً این تو نبودی / که جواب همه ی سوال هایت
من بودم / وبی دلیل انگشتان من
در جیب هایم به لرزه افتاده بود و کلامی تازه
مثل وردی قدیمی / لب هایم را به تشنج وا می داشت
وبی آنکه سرمشقی داشته باشم ..... اما مسئله
این نیست / که من رد شدم یا تو / مسئله این جاست
که ما منهای تو دیگر من نیست / چیزی کم شده از من .....
(شعر ٣/صص ۱۲-۱٣)
(من هم از شاعران دهه چهل هستم )) یک عنوان نمادین شاید هم ورقی از سرگذشت شعر این زمانه عصیان زده را با خود دارد . که در پناه آن می توان ادامه هویت نسلی را دریافت که در عصر طلائی ادبیات (دهه چهل ) ایران سهم خود را طلب می کرد . اما شاعر امروز مصالح امروزی اش آهنگ و ریتم و بافتار دیگری را در پیوند با رویاهای گمشده اش در شعر به نمایش می گذارد با این همه (ساغر شفیعی ) در عصری به شعر ایستاده که حس مشترکش در آینه شعر در تجربه شاعران روزگار پیشین را نیز به یاد می آورد اما وی از زمان می گذرد و نخستین تجربه هایش را به سبک نسلی بازگو می کند که فصل های عشق ، زیستن و جسارت های آشوب زده ای را برزبان دارند !
حجم کلمات و هم نشینی سطرها شاعر را به سمت اشیاء و آدم هایی پرتاب می کند که در سایه روشنی از" نبودن" و" بودن" خود روایت دیگری از واقعیت ها را به میدان می آورد که در کانون آن چشم انداز هراس صداهای تازه تری را در ادامه یک مخصمه تاریخی می توان شنید ! پس از خود شروع می کند:
.....ماه نو دستم دادی/ واداشتی به دروکردن مهتاب
می خواستی شاعرم کنی / به خودم که آمدم
علف های هرز دور انگشتانم پیچیده بود
داشت دورتنم می تنید / به لبم رسیده بود
جان کلمات / به خودم که آمدم / از دست رفته بودم
(شعر ٣۶/ص۷۹
درمجموعه (( من هم از شاعران دهه چهل هستم )) شاعر بافرصت و انتخابی مینی مال در سایه روشن واژه ها و سطرها را به منظری می کشاند که در آن همواره مخاطب ساکتی در دوردست دوست دارد به سرعت به انتهای کوچه های خاطره اش برسد. گفتنی است که زاویه دید و چشم انداز زمان ، اغلب در روایت شاعر ، با ساختمندی زیبایی شناسانه ای گره خورده است چرا که بسیاری از لحظه ها میان گفتن و نگفتن و در فضائی سهل و ممتنع ، گریبان مخاطب را در هاله ای از پرسه و پرسش به گفت و گو می گیرد. با دستمایه هائی نرم و پر از سکوت تا مرحله تنهایی . اما یک غایب بزرگ در زبان شاعر همواره به کمین ایستاده است . که انگار تنها شنونده مفهوم هاست ! شاعر در تصویر بخشیدن به عمق (دلواپسی های ) پیرامونش سعی دارد با لحنی آرام ، افق های آهسته دیدن را به نمایش بگذارد اما نشانی هائی که می دهد از خوزستان ، از عشق ، از صدای فروریختن آدمی، شاید چندان تجربه شده و کامل به نظر نمی رسد چراکه محور گفت و گوهایش از دایره اتاق ، تا کوچه ، تا خیابان ، با حسی عمومی تر همراه نمی شود چرا که منظر جهان بینی اغلب در سایه نوعی تفرد از دامنه شعر فاصله می گیرد اما بخش هایی از زندگی را هنوز خوب می شناسد . همزادش را چون رودخانه ای به یاد آوری رنج ها و شادی های خود فرا می خواند ...حرف می زند و بیاد می آورد . و این حافظه های لغزان در بسیاری از سطرها ، بازیبایی و سادگی به پازل پیوسته شعری نزدیک می شود. اغلب شروع ها ، رنگ دیگری دارند ، چنانکه سوژه ها در نقطه های پایان همه چیز را دور می زنند اما در نقطه های میانی گاه فضاها کمرنگ می شوند و زبان دچار افت و خیزهایی موسیقایی می گردد . به نظر می رسد سادگی درنگاه ها و گزینه ها تا حد فراوانی موقعیت این مجموعه را به تکرار مضمون ها و ضرباهنگ یکنواختی نزدیک می کند . اما انکار نمی توان کرد که در همسایگی شاعران دهه چهل اینک صدایی به گوش می رسد که در دهه هشتاد بارمانتیسمی لغزنده و سیال سعی دارد نگاه انسان این روزگار را به باغ های خاطره نزدیک و نزدیک تر کند .
و این را نیز بگوییم که در فضای " من هم از شاعران دهه چهل هستم " قصه عشق بردنیای تنهایی و فرصت های زنانه با لحنی نرم و عاطفی همواره در این متن حضوری واقعی دارند . چراکه ساختار افقی شعر ، یک جریان عاشقانه را بی واسطه به نمایش می گذارد . همچون تغزلی بیدار !
تندیسم / ونوسی ترشیده از سنگ /
دلت را به من بده / سنگ صبورم
دردهای نگفته ات را در گوشم نجوا کن
ستون سنگی ام / بازمانده شکوهی ویران
برمن / بوسه ای / به یادگار بنویس
شعر ۴۲ / ص ٨۶
با این همه اضطراب شاعر در نشان دادن دلتنگی ها و هراس از درگیر شدن با دنیای واژه های سرکش نشان می دهد که شاعر بودن در این زمانه به گونه دشوار و وحشتناکی ، آدمی را به ویران شدن در خود می کشاند .
می ترسم قلم بردارم / درها را ببندم
و آن پنجرهء مخفی را بگشایم / می ترسم قدم بگذارم
در آن زلال مواج که ناگهان / کلمات در آن جان می گیرند
مثل ماهیان کوچک رنگین .....(شعر ۱۶/ص/٣٨ )
بی شک ((ساغر شفیعی )) در چشم انداز سرنوشت شعری امروزی ، قلمروی را برگزیده است
که همه چیز را در آن به گونه ای ((طبیعی )) می بیند و بدور از مرگ اندیشی و نومیدی برروایت زندگی ای پر خاطره دست یازیده است که حس پایداری و فرو نریختن در برابر فشارها ، مخاطب را به سمت پاسخ هایی می برد که در چشم انداز آن آزادی و شعر در کنارهم ((پرچم )) می زنند و رویاهای آدمی به فرصت های تازه ای از تجربه ای درونی راه می جویند اما شاعر در پایان این همه زیبایی ها از واگویی حیرت و حسرت آدم ها هرگز غافل نمی ماند . به نظر می رسد که رنگ وبوی شعر ، گذرگاه هائی را به تصویر می شکد که نمایشی از برزخ بودن هاست . چراکه شاعر در منظری به مرور زیستن ایستاده است که برآمدی از تجربه های کاملاً فردی را با خود دارد چراکه جادوی واقعیت های ترد و شکننده ، همواره دغدغه اساسی اش به حساب می آید . بی گمان وی از پی نجات دهنده ای به میدان در نیامده است و از تاریخ و اسطوره همچنان فاصله دارد . در مجموعه ((من هم از شاعران دهه چهل هستم )) دامنه کلمات فاصله سطرها، پایه شعری، تناسب لفظی ، آمیزه ای از رنگ و حجم و ریتم ملایمی ست که شاعر را در نهایت به سمت درک موقعیتی میانه پرتاب می کند . ساغر شفیعی در صف شعر امروز ، یک صدای شنیدنی و تجربه گر و پر از لحظه های روشن شاعرانه است که در میان هم نسلان شاعر خود به سمت ادبیاتی دلپذیر و ساختمند در حرکت است. بی گمان نگاه زیبایی شناساسه ، سطح زبانی به هنگام ، استورای سادگی و درنهایت شناخت وی از لحظه های شاعرانه ، حضور جدی تری از وی درآینده نوید می دهد.


* ا نتشا را ت آ یینه جنوب ۱٣٨٨