«روشنگری و رسالت روشنفکری»


احمد مرادی


• روشنفکر امروز ایران جا دارد که با استناد و بهره گیری از تجارب فرهیختگان جهان غرب ، راهکارهای مطابق با شرایط مشخص ایران را به لحاظ متدولوژی برخورد پیشه گرفته و آن سیاست مبارزاتی را در پیش گیرد که بتواند هم به لحاظ سیاسی و هم فکری، حاکمیت نظامی دمکراتیک ، سکولار و مردم سالار را جایگزین حکومت توتالیتر- مذهبی کنونی نماید ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه  ۱۴ دی ۱٣٨٨ -  ۴ ژانويه ۲۰۱۰


اینکه آینده « جنبش سبز » چه خواهد شد و چه مواضعی را باید افراد و شخصیتها و جریانهای سیاسی در قبال آن اتخاذ نمایند، همواره از مباحثی است که در میان نیروهای سیاسی کشور جریان دارد. قبل از پرداخت به آینده این جنبش باید بنا به واقعیتهای عملا موجود چند ماهه اخیر کشور تصریح نمود که جنبش اعتراضی توده مردم که به اعتقاد من « جنبش سبز» بخش قابل ملاحظه نیروی آنرا به لحاظ کمی و کیفی عبارت میسازد، در بخش غالب خود عمدتا از اقشار میانی و متوسط جامعه با گرایشات مدرنیت تشکیل گردیده و در گستره خود دامنه طیف وسیع و ناهمگون و متفاوتی از گرایشات چپ، ، سکولار،مذهبی، لیبرال ، ناسیونالیست و ملی را در قالب یک جبهه وسیع دمکراتیک و ضد استبداد گرد آورده و ایدئولوژی خاصی بر آن غلبه ندارد. این جنبش به لحاظ ترکیب شرکت کننده در آن در حین داشتن مطالبات متفاوت از یکدیگر و تمایز دیدگاههای میان رهبری و برخی از بدنه، در عین حال روی عام ترین شعارهای دمکراتیک و تحقق برخی از حقوق شهروندی در چارچوب قانون اساسی کشوراتفاق نظر داشته و از این منظر در وجه عمومی خود شکل فرا گسترملی و سیالی بخود گرفته است.
از این جنبه ، این جنبش به لحاظ همان خصائل ضد استبدادی و عدالتخواهانه و در همان حد محدود خود در چارچوب قانون اساسی نیازمند حمایت و پشتیبانی است. اما همانگونه که در نوشته قبلی ام اشاره نمودم، این جنبش بموازات تشدید سرکوب از سوی حاکمیت، شکل و مضمون هر چه بیشتر رادیکالتری بخود گرفته و رفته رفته دامنه مطالبات اقشار شرکت کننده در آن شکل مشخص تری بخود میگیرد. شعارهایی که در ۱۶ آذر بمناسبت روز دانشجو از سوی دانشجویان دانشگاههای مختلف اعلام شد و همینطور حوادث اخیر ماه محرم بمناسبت شهادت امام حسین ( روزهای تاسوعا و عاشورا) در تهران و دیگر شهرها، نشان از فاز نوین و رادیکالیزه شدن و یافتن خصلت هر چه بیشتر ساختار شکنانه این جنبش اعتراضی دارد. از اینرو آن نیرویی از توان رهبری و پاسخ به مجموعه این مطالبات میتواند برخوردار گردد که خود را چه به لحاظ فکری- نظری و چه سیاسی با این جنبش مطالباتی هماهنگ و منطبق سازد.
اما در سوی دیگر این معادله ، حاکمیتی وجود دارد که با بی اعتنایی کامل به مضمون این اعتراضات،استراتژی قهر و سرکوب کامل هر گونه مخالفتی را پیشه کرده و جهت مقابله با توده های معترض میلیونی مردم ضمن بکارگیری از نیروهای انتظامی و سپاه و بسیج گرفته تا لباس شخصیها و غیره، در عین حال از باورهای خرافی و سنتی رایج میان توده عام مردم برای بقای حکومت و اقتدار و توجیه اعمال جنایتکارانه خود در شکل وسیع و فعالی بهره میجوید. در این روزها همانقدر کافی است که در پای منبر ملاها و آخوندهایی نشست که در باب شهادت امام حسین و یارانش و مشروعیت بخشیدن به حاکمیت باند ولایت فقیه خامنه ای چه اغراقها و چه دروغ پردازیهایی که برای محسور کردن هر چه بیشتر توده عام مردم نمی بافند. از اینرو، امروز ما با یک حاکمیت سیاه ایدئولوژیک مذهبی- توتالیتر، خرافه پرست و ایمان گرا روبرو هستیم که مبارزه سیاسی علیه مخالفان خویش را بر آن مبنا وبا هدف دینی کردن اخلاقیات و تمامی شئون زندگی مردم پیش میبرد. بهمین جهت، مبارزه علیه چنین حاکمیت مستبد و ایدئولوژیکی قرون وسطایی و اندیشه حاکم بر آنان ،نقش و مسئولیت روشنفکران جامعه مان را در افشای افکار شیطانی و غیر انسانی حاکمان دو چندان میسازد، با این توضیح که بر خلاف تصور، زدودن چنین تصورات و افکاری از ذهنیت مردم که سابقه ای دیرینه در تاریخ مردم ایران داشته و به جزیی از فرهنگ مردم تبدیل شده است، به سادگی امکان نداشته و آن نیازمند زمانی طولانی همراه با مجاهدت ، صبوری و روشنگری می باشد.
قدر مسلم اینکه، پیشبرد این امر خطیر در شکل فکری و نظری همانگونه که در سایر نقاط جهان نیز تا به امروز معمول بوده و می باشد بهرحال باید از نکته ای آغاز شده و انجام آن بر عهده فرهیختگان و اندیشمندان هر جامعه بوده است. در واقع به گواه تاریخ، تغییر نظامهای سیاسی کشورها در شکل متعارف خود قبل از همه با ترویج و نفوذ اندیشه های آلترناتیو و رادیکال در جامعه همراه بوده و همواره پیشقراولان و بانیان تفکرات دمکراتیک و نو و مبارزان ضد افکار و پدیده های ارتجاعی در هر جامعه ای ، روشنفکران بوده اند.
در بررسی تاریخی این مقوله و جایگاه و منزلت روشنفکران هر جامعه منجمله ایران امروز، قبل ازهمه باید تصویر درستی از مفهوم لغوی و مضمونی « روشنفکری » داشت و در این راستا مقدمتا باید تأکید نمود که اساسا «روشنفکری» را به اعتباری میتوان فرزند جهان بینی عصر روشنگری و قرن هجدهم دانست و آرای فلسفی و معرفت شناختی اندیشمندانی چون دکارت، لاک و هیوم مبانی نظری این جریان را تشکیل میدهد. در واقع، روشنفکری محصول تاریخ جدید غربی است و روشنفکران بعنوان گروه اجتماعی متمایزی که متکی بر عقل و فهم متعارف فردی و مروج اندیشه های نو بوده و به مخالفت با دین و سنتهای مذهبی و پدیده های ارتجاعی می پرداختند، در قرن هجدهم و ذیل « جهان بینی روشنگری » پدید آمدند.
واژه روشنگری معادل با واژه آلمانی Aufklärung و واژه انگلیسی Enlightenment به معنای بیداری است. روشنگری در درجه اول اطلاق عام تمامی تاریخ نویسان فرهنگی به یک دوره تاریخی یعنی قرن هجدهم در جامعه غرب است. « در این قرن تصورات و گرایشهای مشخص از حوزه گروه کوچکی از متفکران پیشرفته به انبوه نسبتا وسیعتر افراد با فرهنگ گسترش یافت. شکوفاترین و گسترده ترین دوران روشنگری را میتوان در فرانسه سده هجده دانست، سده ای که ولتر آنرا روشن شده ترین قرنی که تاکنون بوده مینامد»۱ .
اندیشه روشنگری مدعی بود که بشر میتواند با تکیه بر عقل متعارف و فردی خود و بی نیاز از مدد وحی الهی بسوی پیشرفت و سعادت گام بردارد. در این اندیشه، عقل و طبیعت و پیشرفت سه مفهوم جوهری و کلیدی جهان بینی عصر « روشنگری را عبارت میساخت. بعنوان نمونه، عقل در نگاه عصر روشنگری، عقل متعارف بشری است که در مقابل وحی و هدایت الهی قرار میگیرد. اندیشه اصالت عقل بشری، در برابر وحی الهی و بی نیازی بشر از وحی الهی، در صدر تاریخ جدید غرب ( در رنسانس) ظهوری صریح و آشکار یافته و در آرای نویسندگان عصر روشنگری بصورت منسجم و تئوریک بسط یافت.
نویسندگان عصر روشنگری معتقد بودند که که همین عقل متعارف میتواند و باید مبنای فهم و هدایت بشر قرار گیرد و با بهره گیری از آن، نیاز به راهنمایی و هدایت الهی از بین میرود. ولتر، دالامبر و دیدرو در زمره نویسندگان معروف عصر روشنگری اند که با حدت و شدت از عقل بعنوان مبنای زندگی بشری سخن گفته اند. کانت هنگامی که در مقاله ای تحت عنوان « پاسخی به پرسش روشنگری چیست »، از اتکا به فهم شخصی و اتکا بخود سخن میگوید، تکیه بر همین عقل متعارف شخصی را مد نظر دارد. کانت مینویسد: «روشنگری بیرون شدن انسان از کمینه گی ای است که خود بر خویش تحمیل کرده است. این کمینه گی، ناتوانی شخص در بکار بردن فهم شخصی خود بدون راهنمایی دیگری است........ بدین سان شعار روشنگری اینست که: جسارت بورز و بدان! شجاع باش و از فهم خود بهره گیر»۲ .
عصر روشنگری، مقامی مهم و تعیین کننده در تقدیر تاریخی غرب بر عهده دارد. جهان بینی روشنگری، بیان تئوریک و منسجم صورت سیاسی، حقوقی و اجتماعی تفکر اومانیستی است. در واقع، انقلاب رنسانس پس از دو قرن در قالب نظریه های سیاسی، حقوقی و اجتماعی که در عصر روشنگری پدید آمدند، صورت تئوریک و منسجم یافت و تمدن معاصر غرب نیز محصول بسط و تحقق این جهان بینی است. از اینرو به اعتقاد من، اگر در آن ایام حاکمیت مطلق کلیسا بر کلیه امور جامعه از جانب اندیشمندان زمان خود به نقد کشیده نمیشد، جهان غرب نمی توانست امروز به چنین پیشرفتهای عظیمی نائل آید. بدون وارد گردیدن به دیدگاههای مذاهب مختلف در رابطه با عقل و معرفت انسانی که خود بحث دیگری است، ولی همانقدر میتوان اشاره نمود که مذاهبی همچون اسلام و مسیحیت که خدا را عقل و حقیقت مطلق و انسان را تنها مجری اوامر او و فرستاده و جانشین او در روی زمین میدانند، پرسشگری و علت یابی و کنکاش و سئوال انسانها در رابطه با آنچه که در کتب آسمانی آورده شده است، بزعم این مکاتب مذهبی ،شک کردن در آموزه های خداوند بوده و شک کردن و پرسشگری بمعنای ارتداد است و جزای چنین آدمی تنها مرگ است.
این پدیده را ما دقیقا چه در ایام حاکمیت مطلق کلیسا بر امور جوامع غربی و برخورد آنرا با افرادی چون جوردانو برونو و گالیله که نظریات دیگری غیر از اعتقادات رهبران و کشیش ها و اسقفهای کلیسا عنوان نمودند و در عالم اسلام نیز در قبال حلاج و سهروردی و غیره شاهد بودیم و جالب اینکه دقیقا این تفکر معرفت ستیز و خرافه پرست امروز در جامعه ما در قالب تفکرات باند خامنه ای- مصباح یزدی نماد غالب و تصویر عینی همان تفکر عقل ستیزی است که فریاد نقادان دینی و برخاستگان علیه استبداد دینی را ارتداد از اسلام ، مفسد فی الارض، محارب با خدا و نمود کفر پرستی دانسته و حیوانی ترین شیوه برخورد با آنان را حلال و جایز میدانند.   
« عصر روشنگری یا تنویر افکار که اصطلاحا به قرن هجدهم اطلاق میشود، عصری است که در آن مباحث پیچیده مابعدالطبیعی که در میان فلاسفه و طلاب مدارس قرون وسطایی و علوم دینی رواج داشت، مورد تحقیر قرار گرفته و صورت دیگری از تعقل شبه فلسفی محدود به حوزه عقل متعارف رواج عام یافت و بهمین علت توانست سرمنشاء تحولات اجتماعی واقعی شود. لفظ روشنفکر نیز در واقع برای افرادی وضع شده است که جهان را با تعاریفی ساده و خالی از هر نوع راز و ابهام با توسل به یافته های محدود علوم روز تبیین میکردند.»٣
روشنفکران خود را نماینده عصر روشنگری ( عصر حاکمیت عقل و فهم متعارف و جزوی بشر) در برابر عصر تاریکی ( عصر حاکمیت قانون الهی و تبعیت از وحی آسمانی) میدانستند. دکارت در تمدن جدید نخستین کسی بود که قرون حاکمیت اندیشه های دینی و کلیسایی را عصر تاریکی نامید. بنا بر این، روشنفکر در لغت به معنای کسی است که فکر روشن داشته باشد و این روشنی فکر، نه در برابر پریشان فکری و اغتشاش، بلکه در مقابل تاریک فکری قرار دارد و دیدیم که دکارت و نویسندگان عصر روشنگری، عصر حاکمیت اندیشه های دینی را عصر تاریک فکری می نامیدند.
بر این اساس روشن میشود که روشنفکران، نمایندگان و مبلغان تفکر علمی و تجربی و لائیک جدید در مقابل « دینداران» بودند و آنچه تحت عنوان تفسیر روشن و صریح از عالم ارائه میکردند، در مقابل تأویل باطنی و راز آلود دینی از عالم بود و شأن تاریخی وضع لفظ روشنفکری نیز در همین نکته است. معیار و میزانی که روشنفکر بدان تکیه دارد، عقل و فهم متعارف بشری است، حال آنکه راهنما و معیار و میزان دینداران، نور هدایت وحی الهی است. اساسا لفظ « انتلکتوئل» ( روشنفکر) در زبانهای اروپایی به کسی اطلاق میشود که عقل راهنمای اوست و این عقل همان عقل متعارف بشری است که در تفکر جدید غربی در مقابل وحی الهی اصالت یافته و راهنمای زندگی بشر جدید شده است.
با توجه به توضیحات مختصر فوق میتوان گفت که در کل، روشنفکری با اعراض از حقایق دینی و وحی الهی و جدایی سیاست از دیانت و پیدایش و بسط آراء و دستورالعملهای سیاسی دنیوی و تکیه بر اعتبارات و مشهورات علمی و تجربی تأسیس شده است. روشنفکری با دینداری جمع نمی شود، زیرا که نطفه آن با «بشر انگاری» و نفی دیانت بسته شده است. روشنفکران عصر روشنگری از ولتر و دیدرو گرفته تا دالامبر و هلوسیوس و هولباخ همگی افرادی لائیک، دئیست۴ یا ماتریالیست بوده اند. از اینرو، روشنفکران از عصر روشنگری تا امروز نقش و مقام رهبری و هدایت فکری و ایدئولوژیکی و نیز تا حدود زیادی اجرایی تمدن غربی را بر عهده داشته اند. بعبارت دیگر،« در تمدن جدید، روشنفکران مقام رهبری جامعه را بر عهده گرفته اند و اکثر سیاستمداران و مدیران امور اجرایی نیز از میان روشنفکران برخاسته اند.»۵
از مجموعه مسائل فوق نباید استنباط گردید که گویا روشنفکری بطور عام به مفهوم ضدیت با دین است، و اگر در رابطه با رسالت روشنفکران قرن هجدهم اروپا اشاره گردید، این بدان معناست که در آن ایام، سیاست تفتیش عقاید کلیسا و تنیدگی کلیسا و دولت، و هدایت جامعه براساس معیارها واحکام و فرامین کلیساها، عمده ترین وعقب مانده ترین تفکر و بازدارنده ترین نیرویی بود که مانع از رشد خلاقیتها و دیگر اندیشه ها گردیده بود. شکوفایی و امکان باروری اندیشه ها در آن شرایط اروپا منوط به تضعیف و محو قدرت کلیسا در دخالت در امور دولت و سیاست بشمار می آمد و نباید اینگونه برداشت گردد که گویا وظیفه و رسالت روشنفکر در هر مکان و در هرمقطعی مبارزه با دین و مذهب است.
امروز مفهوم روشنفکری ابعاد وسیعتری را بخود گرفته است: روشنفکر دینی، روشنفکر سیاسی، روشنفکر ملی و غیره، اما با همه این تمایزات، روشنفکران از هر نوع آن همواره نمادی از نقد، نوآوری، ترقی، خلاقیت و مروج ایده ها واندیشه ها و افکار نو در میان توده مردم و همینطور مبلغان و پیشگامان مبارزه با پدیده های بازدارنده و انحرافی و خرافی و ارتجاعی در هر جامعه ای بوده اند. بطور مثال، روشنفکری دینی، صورتی از جریان روشنفکری و یکی از صور و اشکال تحقق دین در ذیل اومانیسم است. روشنفکری دینی صورتی از صور تحقق جریان روشنفکری است که ظاهر و لعابی دینی دارد و به واقع با تهی کردن دین از حقیقت خود،سعی در استخدام ظاهر مفاهیم و آداب دینی دارد و به واقع با تهی کردن دین از حقیقت خود، سعی در استخدام ظاهر مفاهیم و آداب دینی در جهت تحقق غایات اومانیستی دارد.
طبیعتا دامنه و نوع وظایف روشنفکران بسته به موقعیت زمانی و مکانی از یکدیگرمتفاوت بوده و هیچگاه رسالت آنان صورت ثابتی ندارد. بطوریکه اگر در ایام زمامداری رژیم شاه مقابله با افکار استبدادی و شوونیستی و ضد ملی آن و افشای آن برای توده مردم محوری ترین وظیفه و رسالت روشنفکر ایرانی را عبارت میساخت، امروز با روی کار آمدن حکومت توتالیتر- مذهبی رژیم جمهوری اسلامی، افشا و روشنگری عمق سیاستهای ضد بشری و آشکار نمودن علل تبلیغات متکی بر روایات و نقل گرایی ها و خرافه های بی اساس و غیر واقعی و غیر علمی از وقایع تاریخی چند هزار سال پیش ، یکی از محوری ترین وظایف و رسالت روشنفکران را در بالندگی فکری توده مردم و خنثی سازی ترفندهای حکام شیاد و دروغ پرداز عبارت میسازد. از اینرو، آن تفکری که به بهانه باورمندی قشر عام مردم به باورهای مذهبی و خرافی و عدم شکل گیری تاریخی سکولاریسم چپ در ایران، خود را تا حد تحتانی ترین نقطه ارتجاع فکری تنزل داده و سیاست تمکین و سکوت را در این مورد پیشه مینماید، به اعتقاد من به جایگاه و نقش و رسالت تاریخی خود بعنوان یک روشنفکر واقف نیست.
متأسفانه اشکال اساسی روشنفکران ایرانی بطور تاریخی آنگونه که مشاهده نمودم این است که آنان از آغاز حیات خود گرفتار نوعی تقلید گرایی و سطحی زدگی بوده و هیچگاه و به گونه ای جدی و عمیق با عقل و تجربیات اندیشمندان غربی حداقل از جنبه متدولوژی برخورد آشنایی و همزبانی نیافتند. روشنفکری در ایران همیشه در حد تقلید پرسروصدا و نزاعهای سیاسی غربی متوقف ماند و هیچگاه با باطن ایدئولوژی و آراء سیاسی غربی آشنا نگردید. نتیجه اینگونه سطحی زدگی را میتوان بخوبی در عدم تشخیص اولویتها ، عمدگی صرف مبارزه سیاسی و کم بها دادن به عرصه مبارزه نظری و فکری در سطح جامعه، و اتخاذ موضعگیریهای مقطعی و گذرای افراد و جریانات سیاسی کشور مشاهده نمود ، بطوریکه امروز به محض عمدگی مسئله ای در جامعه همه توجهات و قلمها بسوی آن معطوف شده و با فروکش کردن آتش این مسئله در انتظار وقوع حادثه ای دیگر می نشینند.
با توجه به توضیحات مختصر فوق در خصوص برخورد و تجربیات اندیشمندان غرب در رابطه با افکار و ایده های ارتجاعی و بازدارنده در جامعه، روشنفکر امروز ایران جا دارد که با استناد و بهره گیری از تجارب فرهیختگان جهان غرب ، راهکارهای مطابق با شرایط مشخص ایران را به لحاظ متدولوژی برخورد پیشه گرفته و آن سیاست مبارزاتی را در پیش گیرد که بتواند هم به لحاظ سیاسی و هم فکری، حاکمیت نظامی دمکراتیک ، سکولار و مردم سالار را جایگزین حکومت توتالیتر- مذهبی کنونی نماید.   

منابع و پانویسها:

۱- گلدمن، لوسین. فلسفه روشنگری- ترجمه منصوره کاویانی، نشر نقره، چاپ اول.
۲- همانجا، ص. ۲٨.
٣- آوینی، سیدمرتضی- ویژه نامه فرهنگ و مبانی نظری هنر سوره- تابستان ۱٣۷۰.
۴- « دئیسم » . « مذهب خدا شناسی روشنگری» که نبوت و رسالت الهی پیامبران و معاد و شرایع آسمانی را منکر بود و معتقد بود که خداوند پس از خلق عالم بر مبنای نوعی نظم مکانیکی، دیگر کاری به زندگی بشر و قوانین هستی ندارد و بشر باید بر مبنای عقل و فهم فردی خود و با بهره گیری از علوم تجربی راه پیشرفت خود را بگشاید. دئیسم، صورتی از تحقق دین در ذیل اومانیسم است.
۵- مطالعه آراء « کارل مانهایم» جامعه شناس معاصر مجارستانی توصیه میگردد.


moradi5704@gmail.com