سکولاریسم به زبان ساده


آستین کلاین - مترجم: امیر غلامی


• سکولاریسم یکی از مهم ترین پدیده های جهان غرب است. نفوذ و توان فراگستر سکولاریسم، نه تنها غرب امروزین را از غرب قرون وسطا و دوران باستان متفاوت ساخته، بلکه آن را از دیگر حوزه های فرهنگی جهان نیز متمایز می سازد. غرب امروزی عمدتاً به خاطر وقوع جریان سکولاریسم به موقعیت فعلی رسیده است؛ درنظر برخی، این نکته دلیلی است برای ستایش سکولاریسم و برای دیگران دلیل ستیز با آن ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ٨ فروردين ۱٣٨۵ -  ۲٨ مارس ۲۰۰۶


سکولاريسم يکی از مهم ترين پديده های جهان غرب است. نفوذ و توان فراگستر سکولاريسم، نه تنها غرب امروزين را از غرب قرون وسطا و دوران باستان متفاوت ساخته، بلکه آن را از ديگر حوزه های فرهنگی جهان نيز متمايز می سازد. غرب امروزی عمدتاً به خاطر وقوع جريان سکولاريسم به موقعيت فعلی رسيده است؛ درنظر برخي، اين نکته دليلی است برای ستايش سکولاريسم و برای ديگران دليل ستيز با آن.
 
اما سکولاريسم چيست و از کجا آمده است؟ چرا ديدگاه سکولار در جامعه و فرهنگ غربی باليده و نه در ديگر جاهای جهان؟ چه بسا داشتن درک روشن تری از تاريخ و سرشت سکولاريسم به مردم کمک کند تا نقش و تأثير   آن را برجامعه ی امروزی بهتر دريابند. بدون داشتن فهم درستی از سکولاريسم، نه دفاع از آن ره به جايی می برد و نه عناد با آن.
 
• تعريف سکولاريسم : (ريشه های سکولاريسم در آثار جورج ياکوب هالی اوک)
 
به رغم اهميت   سکولاريسم، بر سر معنای درست آن   اتفاق نظر کافی وجود ندارد. بخشی از اين مسأله به اين خاطر است   که مفهوم "سکولار" را می توان به معانی گوناگونی به کار برد. معانی ای که گرچه با هم قرابت دارند، اما تفاوت هايشان آن قدر هست که فهم منظور مردم از سکولاريسم را دشوار سازند.
 
واژه ی سکولار در زبان لاتين به معنای "اين جهاني"، "دنيوي"، يا "گيتيانه"، و متضاد با "ديني" يا "روحاني" است.   وقتی به عنوان يک آموزه (دکترين) از سکولاريسم سخن می رود، معمولاً مقصود هر فلسفه ايست که اخلاق خود را بدون ارجاع به جزميات دينی بنا می کند و در پی ترقی علوم و فنون بشری است.
 
واژه ی سکولاريسم در سال ۱٨۴۶ توسط جورج ياکوب هالی اوک ابداع شد.   او سکولاريسم را برای توصيف " عقيده ای که صرفاً به پرسش ها و مسائلی می پردازد که به محک تجربه ی زندگی اين جهانی آزمودنی هستند" به کار برد (سکولاريسم انگليسي، ص.۶۰). هالی اوک مصلحی سوسياليست بود که اعتقاد داشت دولت بايد در خدمت نيازهای بالفعل و کنونی طبقه ی کارگر و مستمندان باشد، و نه نيازهای حيات اخروی و ارواح آنان.
 
چنان که از نقل قول بالا می توان فهميد، کاربرد اوليه ی واژه ی سکولاريسم،   مخالفت صريح با دين را در بر نداشت؛ بلکه اشاره ی گذرای   آن تنها به اين ايده بود که تمرکز دولت بايد بر حيات اين جهانی مردم باشد و نه   دغدغه ی حيات اخروی آنان. مسلماً اين ايده با بسياری از نظام های باور ديني، از جمله مسيحيت دوران هالی اوک، سر سازش نداشت، اما ضرورتاً همه ی نظام های باور دينی را نيز نفی نمی کرد.
 
بعدها، هالی اوک واژه ی ابداعی خود را صريح تر توصيف کرد:
 
 
 
سکولاريسم در پی ترقی فيزيکي، اخلاقی و فکری طبيعت بشر تا بالاترين حد ممکن است. اين ترقی وظيفه ی اصلی زندگانی است و شامل کمال عملی اخلاق طبيعی جدای از اتئيسم (بيخدايي)   می باشد. تئيسم (خداباوري) يا   انجيل، برای ترقی بشر شيوه ها و رويه های مادی را بر می گزيند، و اين توافقات مثبت را زمينه ی ايجاد يک وحدت می شمارد. وحدتی که امکان می دهد زندگانی را با عقل سامان دهيم و با خدمت تجليل کنيم.
 
می بينيم که تأکيد همچنان بر منابع مادی و اين جهانی است و نه غير مادي، روحانی يا اخروي. با اين حال در اينجا هم نشانی از نفی دين توسط سکولاريسم نمی يابيم. مفهوم سکولاريسم ابتدا به عنوان فلسفه ای غيردينی مطرح شد که متمرکز بر نياز ها و مسائل   زندگی اين جهانی انسان است، و نه نيازهای و دغدغه های حيات محمتل جهان پس از مرگ. سکولاريسم به فلسفه ی ماترياليستی (ماده گرا) نيز اطلاق شده است، که هم ابزارهای بهبود زندگانی انسان و هم سرشت جهان را را مادی می داند.
 
امروزه، اغلب چنين فلسفه ای را اومانيسم (انسان گرايي) يا اومانيسم سکولار می خوانند و سکولاريسم، دست کم در علوم انساني، معنای بسيار محدودتری يافته است. نخستين و چه بسا مهمترين معنای امروزی "سکولار" ، متضاد با "ديني" است. مطابق اين کاربرد، اموری را می توان سکولار ناميد که در حيطه ی امور دنيوي، مدني، غيردينی زندگی انسان بگنجد. در معنای دوم واژه ی "سکولار"،   اموری سکولار هستند که در تقابل با امور مقدس، منزه و تخطی ناپذير باشند. در اين کاربرد، چيزی را می توان سکولار خواند که مورد پرستش يا تکريم و تقديس نبوده، بلکه قابل نقد، داوری و جايگزينی باشد.
 
 
• ريشه ها ی دينی سکولاريسم :
( سکولاريسم به عنوان بالندگی آموزه و تجربه ی مسيحي)
 
از آنجا که   مفهوم سکولار معمولاً در تقابل با دين مطرح می شود، شايد خيلی ها ندانند که سکولاريسم ابتدا در زمينه ای دينی شکل گرفته است. اين مطلب همچنين ممکن است برای بسياری بنيادگرايان که بسط سکولاريسم در جهان مدرن را تقبيح می کنند شگفت انگيز باشد.
 
در حقيقت می توان ريشه های تمايز ميان حيطه های دنيوی و معنوی را   در کتاب انجيل عهد جديد يافت. در اين کتاب يک موعظه ای عيسی نقل می شود که می گويد   بايد امور سزار را به سزار، و امور خدا را به خدا واگذارد. بعدها، آگوستين که از بزرگ ترين الاهيدان های مسيحيت است تمايز فنی تری ميان اين دو حيطه برقرار کرد. او ميان دو "شهر" تمايز نهاد: يکی شهر دنيا (civitas terrenae) ، و ديگری شهر خدا (civitas dei) .
 
اگرچه آگوستين اين مفاهيم را برای تبيين مقصود خدا از رشد تاريخی بشر به کار برد، اما ديگران از آنها برای مقاصد بنيادی تری استفاده کردند. برخی که در جستجوی راهی برای توجيه نظام پاپی بودند، گفتند که تشکيلات کليسای کاتوليک، تجلی شهر دنيا است، و در نتيجه، دولت های مدنی بايد به نظام کليسايی وفادار باشند. برخی ديگر که در پی توجيه استقلال دولت های سکولار بودند مفاهيم آگوستينی شهر خدا و شهر دنيا را حاکی از اهميت نقش شهر دنيا دانستند. و عاقبت اين دفاع الاهياتی از قوای مدنی خودنهاد (autonomous) بود که غلبه يافت.
 
در اروپای قرون وسطا، معمولاً واژه ی لاتين saecularis   برای توصيف "زمانه ی حاضر" به کار   می رفت، اما در عمل، به روحانيونی هم که سوگند رهبانيت ياد نکرده بودند سکولار گفته می شد. اين روحانيون که به جای اختيار کردن انزوای راهبانه، اشتغال "دنيوي" را برگزيده بودند سکولار ناميده می شدند.
 
  چون اين افراد "در دنيا" کار می کردند، نمی توانستند استانداردهای بالای اخلاقيات و اعمال فردی را کسب کنند. همين گزينش، آنان را از خلوص مطلقی که از روحانيون انتظار می رفت عاری می ساخت. اما کسانی که سوگند رهبانيت ياد می کردند، قادر بودند آن استاندارهای بالا را کسب کنند. به همين خاطر در نظام طبقه بندی کليسا غير معمول نبود که به اين روحانيونِ saecularis ،   قدری با نظر تخفيف نگريسته شود.
 
ملاحظه می کنيم که حتی از قرون ابتدايی مسيحيت، تمايز ميان نظام دينی خالص و نظام دينی با خلوص کم، اجتماعی و اينجهاني، در تشکيلات کليسا وجود داشت. اين تمايز بعدها موجب تمايز هايی شد که الاهيون ميان ايمان و معرفت، و ميان الاهيات وحيانی و الاهيات طبيعی نهادند.
 
ايمان و وحی از ديرباز ملک مطلق آموزه و تعاليم کليسايی محسوب می شدند، اما با گذر زمان، برخی الاهيون استدلال کردند که قلمرو   جداگانه ای از معرفت هست که به عقل بشری تعلق دارد. به اين ترتيب آنان ايده ی الاهيات طبيعی را مطرح کردند. در الاهيات طبيعي، معرفت به خدا را نه تنها می توان توسط وحی و ايمان حاصل کرد، بلکه خرد بشری نيز می تواند با مشاهده و تأمل در طبيعت به اين معرفت الاهی دست يابد.
 
از قديم الايام، اعتقاد بر اين بود که اين دو قلمرو معرفت پيوستار واحدی را تشکيل می دهند، اما اين وحدت ديری نپاييد. به تدريج برخی از الآهی دانان، که مهمترين آنان دنوس اسکوتوس و ويليام اوکامی بودند، استدلال کردند که کل ايمان مسيحی مبتنی بر وحی است، و به اين ترتيب ضرورتاً آکنده از تناقضاتی است که برای عقل بشری مسئله ساز می شوند.
 
در نتيجه، اين الاهی دانان اين موضع را اختيار کردند که عقل بشری و ايمان دينی در نهايت با هم سازگار نيستند. عقل بشری   بايد در حيطه ی تجربي، به مشاهدات مادی بپردازد؛ اگرچه ممکن است عقل هم در کاوش هايش به همان نتايجی برسد که   ايمان دينی و مطالعه ی وحی ماوراءطبيعی می رسند، اما نمی توان آنها را در نظام پژوهشی واحدی متحد کرد. ايمان نمی تواند عقل را آگاه سازد و عقل هم نمی تواند زيربنای ايمان باشد.
 
گام نهايی به سوی سکولاريسم فراگستر اما، کار سکولار های ضدمسيحی نبود، بلکه کار مسيحيان مؤمن و معتقدی بود که از ويرانی های ناشی از جنگ های مذهبی سرگشته شده بودند. جنگ هايی که بر سر اينکه عقيده ی درست دينی چيست درگرفته بود و در دوران اصلاحات مذهبی سراسر اروپا را درنورديده بود. در کشورهای پروتستان، اين پديده ابتدا تلاشی بود برای ترجمه ی اصول اجتماع دينی برای گستره ی وسيع تری از اقشار اجتماع سياسي؛ اما اين تلاش به خاطر افتراق فزاينده ی ميان فرقه های مسيحی ناکام ماند.
 
در نتيجه، مردم به دنبال يافتن راهکاری برای پرهيز از جنگ های مدنی برآمدند.نتيجه اين شد که توسل صريح و آشکار به آموزه های خاص مسيحی کاهش يابد و تنها جنبه های عام تر و عقلانی شده تر مسيحيت مورد استناد قرار گرفت. نزد ملت های کاتوليک، اين فرآيند قدری متفاوت بود، زيرا از پيروان کليسا انتظار می رفت که به تبعيت جزمی خود از جزميت کاتوليک ادامه دهند. اما با اين وجود کاتوليک ها هم قدری طعم آزادی سياسی را چشيدند.
 
اين فرآيند به تدريج به حذف هرچه بيشتر کليسا از امور سياسی انجاميد. مردم فهميدند که می توان   قلمرويی برای اعمال و انديشه ها داشت که فارغ از اقتدار کليسايی باشد. اين رهيافت به جدايی باز هم بيشتر ميان کليسا و دولت منجر شد، به طوری که اين جدايی قلمرو دين و دولت از سرزمين های پروتستان نيز پيشی گرفت. نمونه ی برجسته ی اين جدايی تام و تمام قلمرو دين و دولت تصويب قانون لائيسيته ی فرانسه بود   که در سال ۱۹۰۵ به تصويب رسيد.
 
تلاش برای جدا نمودن ايمان و عقل، به عنوان اقسام مختلفی از معرفت و نه جنبه های مختلف معرفتی واحد، به مذاق شيوخ کليسا خوش نيامد. از سوی ديگر، همان   شيوخ به طور فزاينده ای از رشد انديشه های خردگرايانه در فلسفه و الاهيات ناخشنود شدند. آنان به جای پذيرش اين جدايي، درصدد سرکوبی اين انديشه ها برآمدند. به اين اميد که تقدم ايمان را حفظ کنند. ايمانی که در طی قرون متمادی شاخصه ی مسيحيت شده بود و پرسمان خردگرايانه را تحت سيطره ی خود داشت.
 
• سکولاريسم به عنوان يک فلسفه
(سکولاريسم فقط غياب دين نيست.)
 
اگرچه درست است که می توان سکولاريسم را غياب دين دانست، اما اغلب آن را يک نظام فلسفی نيز دانسته اند که دارای دلالت های شخصي، سياسي، فرهنگی و اجتماعی است. سکولاريسم به عنوان فلسفه را بايد قدری متفاوت از سکولاريسم به عنوان يک ايده دانست. اما سکولاريسم چه جور فلسفه ای است؟
 
فلسفه ی سکولاريسم را به شيوه های گوناگونی شرح داده اند، که البته همگی شباهت های مهمی با هم دارند. جورج ياکوب هالی اوک، مبدع واژه ی "سکولاريسم"، آن را به صريح ترين وجه در کتاب سکولاريسم انگليسی تعريف می کند:
 
سکولاريسم يک نظام وظايف مربوط به زندگانی اين جهانی است. نظامی که مبتنی بر ملاحظات صرفاً انسانی است، و   عمدتاً کسانی اين عقيده را اختيار می کنند که الاهيات را نامعين، ناکافي، يا باورنکردنی می يابند. اصول اساسی آن بدين قرار است:
 
بهبود زندگانی اين جهانی با ابزارهای مادّي
اينکه علم معجزه ی حی و حاضر اين جهان است.
اينکه نيکی کردن خوب است. چه خير ديگری [مربوطه به جهان ديگر] موجود باشد يا نه، نيکی کردن در جهان حاضر، و جستن اين نيکي، خير است.
 
رابرت گرين اينگرسول، سخنور و آزادانديش آمريکايي، چنين تعريفی از سکولاريسم می دهد:
 
سکولاريسم دين انسانيت است؛ به امور اين جهان می پردازد؛ به هرچه که سعادت و رفاه را فراهم آورد علاقمند است؛ توجه ما را به سياره ی خاصی جلب می کند که حيات بر آن پديدار گشته است؛ بدان معناست که هر فردی ارزشمند است؛ بيانيه ی استقلال فکری است؛ نيمکت را برتر از   منبر می شمارد، يعنی آنانی که رنج می کشند بايد بهره برند و آنان که کيسه می اندوزند بايد زنجير کشند. اعتراضی است عليه خودکامگی کليسايي، عليه رعيت يا بنده ی اشباح يا کاهنان بودن. اعتراضی است عليه تباه کردن اين زندگانی به پای زندگی ديگری که هيچ از آن   نمی دانيم. هدفش آن است که خدايان هوای کار خودشان را داشته باشند. تا ما برای خودمان و ديگران زندگی کنيم؛ برای اکنون و نه گذشته، برای اين جهان و نه جهان ديگر. می کوشد ما را از خشونت و بدي، از جهل، فقر و مرض برهاند.
 
ويرژيليوس فِرم در کتابش با عنوان دائرة المعارف دين ، در تعريف سکولاريسم چنين می نويسد:
 
... گستره ای از نظام های اخلاق اجتماعی فايده گراست که در پی بهبود وضعيت انسان بدون ارجاع به دين و انحصاراً توسط خرد انساني، علم و سازمان اجتماعی هستند. سکولاريسم به صورت يک چشم انداز مثبت و وسيعاً پذيرفته شده درآمده که مقصود از آن اداره ی همه ی فعاليت ها و مؤسسات با هدف غير دينی و جهت خير و سعادت زندگی دنيوی است.
 
اخيراً، برنارد لوئيس مفهوم سکولاريسم را چنين شرح می دهد:
 
واژه ی "سکولاريسم نخستين بار در ميانه ی قرن نوزدهم در زبان انگليسی استعمال شده است، و اصولاً باری ايدئولوژيک داشته است. در کاربرد نخستين آن، بر آموزه ای دلالت می کرد که مطابق آن اخلاقيات بايد متبنی بر ملاحظات عقلانی معطوف به سعادت دنيوی انسان باشند، و ملاحظات مربوط به خدا و حيات اخروی را بايد کنار نهاد. بعداً، آن را به اين معنای عام تر به کار بردند که مؤسسات عمومي، به ويژه آموزش عمومي، بايد سکولار باشند و نه ديني. در قرن بيستم، اين واژه معنای وسيع تری يافت، که از معانی قديم و جديد واژه ی "سکولار" نشأت گرفته بود. به ويژه اغلب آن را همراه با "جدايي" [نهادهای دينی و دولت] به کار می برند، که تقريباً معادل با واژه ی فرانسوی laicisme است که در ديگر زبان ها هم وارد شده، اما هنوز در انگليسی استعمال نمی شود.
 
مطابق اين توصيف ها، سکولاريسم يک فلسفه ی ايجابی (مثبت) است که سراسر معطوف به خير زندگانی اينجهانی می باشد. بهبود شرايط انسانی را مسئله ای مادی می داند، و نه روحاني، و بهترين راه حصول اين بهزيستی را تلاش انسان می داند و نه تعبد خدايان يا موجودات ماوراءطبيعي.
 
 
بايد به خاطر داشت که در زمانی که هالی اوک واژه ی سکولاريسم را ابداع کرد، تأمين نيازهای مادی مردم اهميت شايانی داشت. اگرچه نيازهای "مادّي" در تقابل با نيازهای "معنوي" مطرح شد و لذا شامل اموری مانند آموزش و پرورش و پيشرفت افراد جامعه نيز بود، اما مقصود اصلی مصلحان پيشرويی مانند هالی اوک بيشتر تأمين نيازهايی مانند مسکن، خوراک و پوشاک مناسب بود.
 
 
• سکولاريسم به عنوان يک جنبش سياسی و اجتماعي
(رسميت دادن به يک حيطه ی خودنهاد مستقل از دين)
 
اگرچه امروزه سکولاريسم معنای محدودتری يافته است، با اين حال، يک جنبه ی فلسفی خود را حفظ کرده است، به ويژه هنگامی که در حيطه ی سياسی و اجتماعی مطرح می شود. در سراسر تاريخ سکولاريسم، اين مفهوم قوياً حاکی از ميل به تأسيس يک حيطه ی خودنهاد سياسی و اجتماعی بوده که ناتوراليست (طبيعت گرا) يا ماترياليست (ماده گرا) باشد. قلمرو ای که مافوق قلمرو دين باشد که تحت سيطره ی ماوراءطبيعت و ايمان است.
 
به طور سنتي، در کشورهای مسيحی دولت را شرّ   لازمی می انگاشتند که برای برقراری نظم عمومی بدان نياز داريم. اصولاً دولت نهادی شمرده می شد در خدمت حکام فاسدی است که مردم را از وظايف مهم خود نسبت به کليسا باز می دارند. بر خلاف دولت، کليسا را نهاد مقدسی می پنداشتند که دولت بايد تابع آن باشد. اگرچه دولت می تواند مسئول حفظ نظم عمومی باشد، اما مسئوليت مهم تر بر عهده ی کليساست که مسئول ارواح مردم و حيات اخروی شان است.
 
در خلال قرون وسطا، که فيلسوفان و الاهيون شروع کردند به ردّ اين ديدگاه اوليه ی آگوستينی به سياست، کم کم نگرش نسبت به اين ديدگاه تغيير کرد. برای نمونه، توماس آکويناس استدلال کرد که دولت معتمد خداست زيرا کار دولت اين است که شرايط اجتماعی لازم را چنان فراهم کند که رستگاری اخروی مردم ميسر شود. پس از نظر آکويناس نيز دولت مادون کليسا محسوب می شود، اما کارکرد دولت ديگر منفی شمرده نمی شود.
 
اما اين نگرش اصلاح شده هم با شکل گيری رنسانس در ايتاليا تغيير کرد. رنسانس انقلابی فکری و عملی پديد آورد که دامنه ی آن سراسر اروپا را فرا گرفت. از همان ابتدای عصر رنسانس، نويسندگانی مانند دانته معتقد بودند که حاکمان دنيوی حق و وظيفه دارند که فارغ از هرگونه نياز يا ميل به کليسا حکومت کنند. اين ديدگاه تا پايان قرون وسطا فراگير نشد، اما با گذشت زمان، اصول پايه ای فيلسوفان سياسی مانند ماکياولی در اروپا مورد پذيرش قرار گرفت.
 
اما گسست قطعی از گذشته، با نوشته های فيلسوفان سياسی حاصل نشد، بلکه پيامد اعمال مسيحيان متعصب بود. به طور سنتی اعتقاد بر اين بود که آموزه های صريح مسيحی بايد در قلب جامعه ی مدنی باشند، اما همه ی اين اعتقادات در خلال جنگ های مذهبی زايل شد. جنگ هايی که در پی اصلاحات پروتستانی رخ داد. به خاطر اختلاف بر سر کيش درست مسيحي، مسيحيان شروع کردند به کشتار مسيحيان و دولت های مسيحی به جنگ ديگر دولت های مسيحی رفتند. اما به تدريج مردم دريافتند که بايد ميان مسيحيت از يک سو و دولت و فرهنگ از سوی ديگر نوعی جدايی ايجاد کنند.
 
به اين ترتيب جامعه می توانست نهادهای پايه و اصولی برای سازمان اجتماعی ايجاد کند که همگان، فارغ از اعتقادات دينی شان، بر سر آنها توافق داشته باشند. برخی به آموزه ی حقوق طبيعی متوسل شدند که وام گرفته از فيلسوفان رواقی باستان بود؛ بعضی ديگر به ارائه ی تعبير های ديگری از مسيحيت، مثلاً دئيسم، پرداختند. اومانيسم رنسانس نيز با فراهم کردن دسترسی به متون و ايده های يونانيان و روميان باستان نقش مهمی در اين روند بازی کرد.
 
البته اين بدان معنا نيست که فيلسوفان و سياستمداران به ايجاد آن گونه جدايی دولت و کليسا کمک کردند که مورد نظر مردم امروزی است. چنين نظامی کاملاً برای مردمان قرن شانزدهم بيگانه بود، و بعيد است که اگر هم به آنها معرفی می شد آن را تأييد می کردند زيرا آنها همچنان معتقد بودند که مسيحيت لازم است تا اخلاق مردم را و تبعيت شان را از رهبران سياسی حفظ کند. آنان در پی گسستن از مسيحيت نبودند، بلکه فهميده بودند که مسيحيت مبنای کافی برای فرونشاندن درگيری های جاری دينی و   سياسی نيست. زد و خورد هايی که طاعون اروپا شده بود. بنابراين آنان در پی ايجاد قلمرو جديدی برای انديشه و عمل بودند که در آن بتوان مسائل سياسی و اجتماعی را بدون ارجاع به اصول دينی يا حتی مراجع دينی حل و فصل کرد.
 
يک گام مهم در اين فرآيند طرح فلسفه ی حقوق طبيعی توسط انديشمندانی مانند هابز و گروتيوس بود. هوگو دو گروت، که گروتيوس نام هلندی اوست، با به چالش کشيدن فرهنگ شديداً دينی هلند آن زمان از جانش مايه گذاشت تا بگويد انسان ها حقيقتاً آزادند تا شرايط سياسی و اجتماعی خود را مطابق نيازشان تغيير دهند. يعنی مردم حق دارند که خودشان قوانين خود را وضع کنند، مؤسسات سياسی خود را برقرار کنند، و تصميم بگيرند که چگونه امور سياسی و اجتماعی خود را سامان دهند. اين نيز بدان معناست که انسان ها حقيقتاً می توانند نقشی در رستگاری خود داشته باشند- و اين جدی ترين چالشی بود که او پيش روی سخت کيشی دينی نهاد.
 
اين فلسفه ی حقوقی متکی بر اصل آزادی انسان بود و مفاهيم جهانشمول (يونيورسال) را به کار گرفت تا ايده های خاصی در مورد سرشت انسان و دولت مطرح کند. برخلاف ايده ی کليسای کاتوليک که مبتنی بر ارزش های ماوراءطبيعی و نظارت مرکزی امپراتوری سياسی بود، ايده های جديد مبلغ استقلال، و دولت های ملی بود که مدعی حق خودگردانی و عدم تبعيت از هرگونه مرجعيت دينی بودند. هر دولتی آزاد بود که برای رسيدن به اهدافی که مهم می شمرد، قوانين خود را وضع کند. هر دولتي، مستحق خودگردانی و تعيين سرنوشت خود فارغ از کنترل يا مداخله ی کليسا شمرده شد.
 
انتظار نمی رفت که دولت ها بر سر همه چيز اتفاق نظر داشته باشند، گرچه همگی مسيحی بودند. اما انتظار می رفت که همه ی دولت ها در پی اهداف ملی خود باشند. اهدافی که رهبران شان مناسب می يابند. با گذر زمان اين ديدگاه به نوعی نسبيت گرايی سياسی انجاميد که مطابق آن، تصميم گيری های سياسی بايد برمبنای زمينه ی محلی و   لحاظ کردن تفاوت های فرهنگي، و نه بر پايه ی اصول جهانشمول انجام گيرد.
 
با اين حال، اين نسبيت گرايی سياسی کاملاً غلبه نيافت، بلکه به جای جهانشمول گرايی (يونيورساليسم) مسيحي، صور سکولاری از آموزه های جهانشمول گرای سياسی و اجتماعی مطرح شدند. مطابق اين آموزه ها، تفاوت های فرهنگی در برابر شباهت ها و يگانگی نوع بشر بی اهميت محسوب می شدند. همه ی انسان ها را برخلاف تفاوت های محلی شان،   دارای نيازهای و اميال پايه ی يکسانی دانستند. درنتيجه،   پذيرفتند که يک دسته اصول عام و جهانشمول اقتصادي، سياسی و/يا عدالت اجتماعی هست که بايد معيار داوری در مورد نظام های   اقتصادي، سياسي، و اجتماعی خاص باشند.
 
جهانشمول گرايی مسيحي، که با پيدايش اصلاحات پروتستانی در عالم مسيحی   زخمی کاری برداشته بود، سرانجام با چالش هايی که نسبيت گرايی و جهانشمول گرايی پيش رويش نهادند، از پا افتاد. جريان هايی که هردو سرشتی سکولار داشتد و دولت را نه مطيع کليسا می خواستند و نه مأمور پاسداری از علائق و ارزش های ماوراءطبيعي. هر دو در پی رسميت بخشيدن به قلمرو خودنهادی برای معرفت، ارزش ها، و کنش ها بودند که در آن بتوان نيازهای بشر را توسط مؤسسات بشري، و آزاد از قيد مرجعيت يا دخالت کليسا برآورد.
 
 
 
• سکولاريسم و سکولاريزاسيون
(کنار گذاشتن دين از امور سياسی و اجتماعي)
 
اگرچه معانی سکولاريسم و سکولاريزاسيون ارتباط نزديکی با هم دارند، اما يکی نيستند. تفاوت آنها در پاسخی است که به پرسش از نقش دين در جامعه می دهند. سکولاريسم مدعی   قلمرو ای برای معرفت، ارزش ها و کنش هاست که مستقل از مرجعيت دين باشد، اما ضرورتاً نقش دين را در امور سياسی و اجتماعی کنار نفی نمی کند. سکولاريزاسيون اما، فرآيند کنار گذاشتن دين از اين حيطه هاست.
در خلال فرآيند سکولاريزاسيون، مؤسسات - سازمان های اقتصادي، سياسی و اجتماعی – از سيطره ی دين خارج می شود. پيش از سکولاريزاسيون، ممکن است اين سيطره مستقيم باشد، يعنی   اداره ی مؤسسات اجتماع در دست مراجع دينی باشد – مثلاً، هنگامی که کشيشان مسئول اداره ی تنها مدارس موجود بودند. يا اينکه سيطره ی دين غيرمستقيم باشد، يعنی اصول دينی مبنای اداره ی امور باشند، مثلاً هنگامی که حقوق شهروندی افراد بر اساس معيار های دينی تعيين می شود.
 
سيطره ی دين به هر شکلی که باشد، چه اين مؤسسات کاملاً از دست مراجع دينی خارج شوند و به رهبران سياسی سپرده شوند، و چه رقبايی برايشان ايجاد شود، استقلال يافتن اين مؤسسات مصداق فرآيند سکولاريزاسيون است. اين فرآيند به افراد امکان می دهد که از مراجع دينی استقلال حاصل کنند – و ديگر نياز نداشته باشند که خارج از حيطه ی کليسا يا معبد تابع مرجعيت دين باشند.
 
يک پيامد عملی سکولاريزاسيون جدايی کليسا و دولت است – در حقيقت، اين پيامد چنان يادآور سکولاريزاسيون است که اغلب اين دو را يک پديده می شمارند، و اغلب به جای سکولاريزاسيون از "جدايی کليسا و دولت" سخن می گويند. اما بايد در نظر داشت که سکولاريزاسيون فرآيندی است که در متن جامعه صورت می گيرد، درحالی که جدايی نهاد دين و دولت تنها توصيف اتفاقی است که در عرصه ی سياسی رخ می دهد.
 
  جدا شدن نهاد دين و دولت در فرآيند سکولاريزاسيون بدين معناست که مؤسسات خاص سياسی – که به درجات مختلف تحت اداره ی دولت هستند – از سيطره ی مستقيم يا غيرمستقيم دين رها می شوند. اين بدان معنا نيست که نهادهای دينی ديگر نمی توانند در مورد مسائل عمومی و سياسی حرفی بزنند، بلکه بدين معناست که ديدگاه های اين نهادها ديگر نبايد بر جامعه تحميل شوند، و يا مبنای سياست عمومی قرار گيرند. در عمل، دولت بايد تا حد امکان نسبت به عقايد گوناگون و متفاوت دينی بی طرف بماند؛ نه مانع آنها شود نه مجری شان.
 
اگرچه فرآيند سکولاريزاسيون می تواند آرام و مسالمت آميز پيش رود، اما در واقع اغلب چنين نشده است. تاريخ نشان داده است که مراجع دينی برخوردار از قدرت مادي، اين قدرت را بدون مقاومت تسليم دولت مدنی نکرده اند. به ويژه هنگامی که اين مراجع رابطه ی تنگاتنگی با نيروهای محافظه کار سياسی داشته اند، اين مقاومت سخت تر بوده است. در نتيجه، سکولاريزاسيون اغلب توأم با انقلاب های سياسی بوده است. در فرانسه کليسا و دولت پس از انقلابی خونين جدا شدند، در آمريکا اين جدايی مسالمت آميزتر بود، اما تنها پس از يک انقلاب و تشکيل يک دولت جديد ميسر شد.
 
البته، مقاصد سکولاريسم همواره بی طرفانه نبوده است. هيچ گاه لازم نبوده که سکولاريسم ضددين باشد، اما سکولاريسم اغلب حامی و مشوّق فرآيند سکولاريزاسيون بوده است. کسی سکولاريست می شود که دست کم وجود يک قلمرو اضافه بر قلمرو دين را لازم بداند. اما محتمل تر آن است که چنين شخصي، دست کم در مسائل معين اجتماعي، معتقد به برتری حيطه ی سکولار نيز باشد.
 
بنابراين، تفاوت ميان سکولاريسم و سکولاريزاسيون اين است که سکولاريسم بيشتر يک موضع فلسفی در مورد بايستگی وضع امور است، اما سکولاريزاسيون تلاشی است برای اِعمال اين فلسفه – تلاشی که در صورت لزوم به زور هم متوسل می شود. در جامعه ی سکولاريزه صدای نهادهای دينی خاموش نمی شود. اين نهادها همچنان می توانند علناً در مورد امور عمومی اظهار نظر کنند، اما مرجعيت و اقتدار آنها کاملاً به حيطه ی خصوصی محدود می شود: کسانی که رفتار   خود را با ارزشهای دينی همسو می يابند، اين همسويی را آزادانه انتخاب می کنند، بدون اينکه از سوی دولت مورد تشويق يا تنبيه قرار گيرند.
 
 
 
• دين در يک جامعه ی سکولار
(دين چه نقش يا جايگاهی می تواند داشته باشد؟)
 
حال که سکولاريسم مخالف حضور مراجع روحانی در حيطه ی عمومی است، چه نقشی برای دين در يک جامعه ی سکولار باقی می ماند؟ آيا قرار است دين به تدريج تضعيف و از صحنه خارج شود؟ آيا دين به يک دسته سنت های غريب و بی اهميت در سنت فرهنگی فروکاسته می شود؟ اين ها دغدغه های مخالفان سکولاريسم و سکولاريزاسيون است. اينان استدلال می کنند که دين مهم تر از آن است که به اين ترتيب از گردونه خارج شود.
 
در اين جا توجه به يک نکته اهميت اساسی می يابد. اغلب می شنويم يا می خوانيم که سکولار ها می خواهند دين را به زندگی "خصوصي" منحصر و آن را از حيات "عمومي" بيرون کنند –   که اين تصور را ايجاد می کند که انگار سکولار ها نمی خواهند هيچ کس در ملاء عام از دين سخن بگويد. اگرچه ممکن است برخی سکولار ها چنين نظری داشته باشند، اما اين تعبير نتيجه ی اين نکته است که تمايز خصوصي/عمومي، بيش از يک معنا دارد.
 
در نظر سکولار ها، "خصوصي" بودن دين به همان معنای خصوصی بودن وضعيت حساب بانکی افراد نيست. در مورد   "عمومي" هم، سکولارها آن   را   به معنای " مورد حفاظت يا استفاده ی مردم يا اجتماع قرار گرفتن" به کار می برند. به اين ترتيب، تمايل به کنار گذاشتن دين از "حيات عمومي"،   مستلزم حذف دين از انظار عمومی نيست، بلکه مستلزم حذف حمايت عمومی (بخوانيد: دولتي) از دين است. تمايل به خصوصی کردن دين، به معنای   مخفی کردن آن نيست بلکه شخصی و اختياری نگه داشتن آن است.
 
پس می بينيم که روند سکولاريزاسيون يا فلسفه ی سکولاريسم به هيچ وجه مستلزم   مرگ دين نيست. سکولار ها در مورد دين و نقشی که فکر می کنند دين بايد در جامعه داشته باشد ارزيابی های متفاوتی دارند. بسياری سرسختانه معتقد اند که شرّ دين بيشتر از خير آن است. اين گروه به زوال تدريجی دين اميد دارند. اما   بسياری هم از حفظ نقش دين در حيات اجتماعی و اخلاقی مؤمنان خشنودند. حتی برخی سکولار ها حامی   بنياد های خيريه ی دينی و تلاش های اجتماعی اين بنيادها برای کاهش   فقر و رنج هستند.
 
اگر دين در يک جامعه ی سکولار   تضعيف شود – سرنوشتی که کاملاً ممکن است –    نبايد تقصير را مستقيماً به گردن سکولاريسم و سکولاريزاسيون نهاد. اينها تنها می توانند مسبب شرايطی دانسته شوند که به بی علاقگی مردم به دين انجاميده است. در يک جامعه ی غير سکولار، مردم بخت اندکی برای چشم پوشی يا کنار گذاشتن دين دارند. چنين مردمی هر جا که می روند، يا تحت تسلط مراجع دينی هستند يا تابع اصول دينی که مبنای کنترل زندگی مردم شده اند.
 
در يک جامعه ی سکولار اما، رهايی از تسلط دين و رهبران دينی ممکن است. هيچ کس مقيد نمی شود که تابع دين يا ارزش های دينی باشد، مگر اينکه خودش چنين چيزی را انتخاب کرده   باشد.   اگر عده ی زيادی از مردم تبعيت از دينی را انتخاب نکنند ، تشکيلات دينی بر اثر کاهش درآمدها و عده ی اعضايشان تضعيف خواهند شد.
 
البته رهبران دينی کاملاً حق دارند از امکان وقوع اين وضع ناخشنود باشند، اما مخالفت شان با سکولار ها   و سکولاريزاسيون حاوی دو خطاست. خطای نخست اينکه، آنها مسئوليت چنين مخمصه ای را به دوش سکولار ها می اندازند. آنها به جای اينکه به سکولار ها حمله کنند که چرا به مردم اجازه ی ترک دين را داده اند، بايد به بررسی اين بپردازند که چرا مردم   می توانند از دين روی گردانند.
 
خطای دوم اينکه، هر کوششی برای حمله به سکولاريسم اساساً حاکی از پذيرش اين مطلب است که متوليان دين   تنها با اتکا به انتخاب فردي، خصوصی و اختياری مردم، قادر به جلب نظر و حمايت آنان نيستند. اين مطلب می تواند کاملاً درست باشد، اما پذيرش آن برای دين مداران   ويرانگر است -   هرچند به نظر می رسد که هنوز هم رهبران دينی دشمن سکولاريسم متوجه اين نکته نشده اند. آنها، به دلايلي، از فهم اين نکته باز می مانند که دينی که با حمايت و/ يا اجبار عمومی به مردم تحميل شود فاقد ارزش است. اگر آنها واقعاً معتقد باشند که زور و اجبار تنها راه بقای دين است، آنگاه پذيرفته اند که خود دين فاقد ارزش است – و اين مطلب نظر سکولارها را تأييد می کند که برای رسيدن به خير عمومي، دين اصلاً ضرورتی ندارد.
 
 
• منتقدان سکولاريسم
(چرا همه سکولاريسم را دوست ندارند؟)
 
لازم به گفتن نيست که همگان سکولاريسم را   برای مطلوب نمی يابند. حتی امروزه نيز کسانی هستند که نه تنها سکولاريسم و فرآيند سکولاريزاسيون را مفيد به حال جامعه نمی دانند، بلکه استدلال می کنند که سکولاريسم منشاء همه ی بيماری های اجتماع است. به نظر آنان، ترک سکولاريسم و پذيرش يک مبنای دينی برای سياست و فرهنگ،   به جامعه ای پايدارتر، اخلاقی تر، و نهايتاً نظم اجتماعی بهتری منجر می شود. اما آيا منتقدان سکولاريسم درست می گويند؟
 
يکی از رايج ترين نقدها به سکولاريسم به عنوان يک فلسفه، انتقاد از تأکيد آن بر زندگی اين جهانی به جای حيات اخروی يا وضعيت روح بشر است. طبق اصول سکولارها، کنش ها و باور های ما بايد بيشتر و مهم تر از هرچيز بر اساس پيامدهای حی و حاضر اين کنش ها برای زندگی خودمان و ديگر انسان ها باشد.
 
سکولارها لزوماً وجود زندگی فراسوی زندگی مادی را منکر نيستند، اما حيات اخروی را سزاوار هيچ موقعيت ممتاز و ملاحظات اختصاصی نيز نمی دانند. در حقيقت اين نکته را   که اگر هم چنان حياتی در انتظار ما باشد، ما هيچ از آن نمی دانيم، دليل مهمی برای اين می دانند که چندان نبايد دلمشغول آن بود. چون نمی توانيم بدانيم که اصلاً خدا، روح، بهشت، يا حيات اخروی وجود دارند يا نه، پس اينها نمی توانند انگيزه ی هيچ يک از کنش ها يا باورهای بخردانه مان باشند.
 
البته اين ديدگاه کاملاً مخالف آموزه های اصلی بسياری از اديان جهان است. اديان نيز به بهبود زندگی انسان علاقمند هستند، اما اين علاقمندی با علاقه ی سکولار يا ماترياليستی بسيار متفاوت است. دغدغه ی اصلی اديان سرانجامِ روح شخص، کارما، يا جوهر غيرمادی ديگری است که فراتر از وجود مادی ما می انگارند. بنابراين انگيزه های دنيوی و مادی را ناکافی و حتی نامناسب می دانند زيرا به نظرشان اينها   اهداف درستی برای زندگی نيستند.
 
چه منتقدان سکولاريسم در اين نکته بر حق باشند و چه بر خطا، اين نقد منصفانه ای بر سکولاريسم به عنوان يک فلسفه ی شخصی است. اما هنگامی که سکولاريسم را به عنوان يک فلسفه ی سياسی يا سکولاريزاسيون را به عنوان يک فرآيند سياسی و اجتماعی در نظر بگيريم، اين نقد ديگر منصفانه نيست. زيرا صرف اين احتمال که آموزه ی يک دين درست باشد، سيطره ی سياسی يا اجتماعی اصول آن دين بر همه ی شهروندان را توجيه نمی کند.
 
ممکن است مردم تصميم بگيرند که در زندگی شخصی شان سکولار نباشند، و حتی ممکن است اين انتخاب درستی باشد. اما خودشان بايد اين رويه را انتخاب کنند و نه کسانی ديگر برايشان چنين تصميمی بگيرند. سکولاريسم به عنوان يک فلسفه ی شخصی منکر دخالت هر گونه موجودات يا ارزش های ماوراءطبيعی در زندگی شخصی است، اما سکولاريسم به عنوان يک فلسفه ی سياسی و اجتماعی منکر دخالت دادن هرگونه موجود يا ارزش ماوراءطبيعی در قلمرو حيات اجتماعی است .
 
يک نقد ديگر به سکولاريسم، که رابطه ی خيلی نزديکی با انتقاد قبلی دارد، اين است که سکولاريسم نمی تواند مبنای محکمی برای اخلاقيات فراهم کند. به گفته ی منتقدانی که اين ايراد را پيش می کشند،   اخلاقيات نيازمند وجود اصول يا ارزش هايی ماوراءطبيعي، ابدي، و مطلق است و   فلسفه های ماترياليستی يا اينجهانی نمی توانند چنين اصولی را   فراهم کنند. هنگامی که نظام های سياسی و اجتماعی از چنين اصول   و ارزش هايی رويگردان شوند، در قلمرو اخلاق نيز   حرفی برای گفتن ندارند – و چنين نظام اجتماعی فاقد اخلاقی به هرج و مرج، فساد، و نابودی می انجامد.
 
مشکل اصلی اين ايراد آن است که فرضيات بسياری می کند که نمی تواند درستی شان را نشان دهد. اگر خدا وجود داشته باشد، اگر ارزش های ماوراءطبيعی وجود داشته باشد، اگر اين ارزش ها برای اخلاقيات ضروری باشند، و اگر فلسفه های ماترياليستی نتوانند مبنايی برای اخلاقيات فراهم کنند – و بسياری فرض های ديگر که درستی شان همين قدر جای سئوال دارد،   آنگاه اين ايراد می تواند درست باشد. متأسفانه، هر کدام از اين فرض ها به راحتی ممکن است غلط از آب درآيند. و دلايلی قوی داريم که بگوييم بسياری از   اين فرض ها حقيقتاً غلط هستند . تنها چيزی که   برای ردّ اين ايراد لازم است، اين است که يکی از فرض هايش غلط باشند، و از آنجا که بسياری از آنها مشکوک هستند، خود ايراد هم در بهترين حالت مشکوک است.
 
يک مشکل ديگر اين ايراد اين است که حتی اگر بپذيريم که همه ی فرضيات آن به معنای عام درست هستند، چگونه می توانيم بپذيريم که به معنای خاص هم درست باشند؟ به بيان ساده، ما نمی توانيم وجود خدايی عام و ارزش های ماوراءطبيعی عامی را بپذيريم، بلکه بايد وجود خدايی خاص، ارزش هايی خاص و نظام اخلاقی خاصی را بپذيريم. اما کدام نظام را بايد پذيرفت و آن را به عنوان مبنای نظام اجتماعی و سياسی به کار بست، چنان که بر کسانی هم که خدايی ديگر و اصول دينی ديگری دارند قابل اعمال باشد؟ اگر نتوان پاسخ درستی به اين پرسش داد، آنگاه برای يک جامعه ی آزاد و تکثر گرا، سکولاريسمی بی طرف ارجحيت می يابد که هيچ نظام دينی خاصی را نپذيرد، بر صدر ننشاند و نکوشد تا آن را بر همگان تحميل کند.
 
سرانجام، ايراد بی مايه ای که مطرح می شود اين است که فرآيند سکولاريزاسيون موجب می شود که مردم از ريشه های دينی و فرهنگی خود بيگانه شوند. عموماً اين ايراد از جانب مسيحيان محافظه کار مطرح می شود، اما مسمانان و يهوديان محافظه کار هم چنين ايرادی به سکولاريسم گرفته اند. به نظر اينان،   در يک جامعه ی سکولار، زوال سيطره ی سنت دينی باعث می شود که مردم هرچه کمتر مجال يابند تا سنت دينی و آموزه هايی را بيآموزند که مبانی   فرهنگ شان را تشکيل می دهند.
 
اين استدلال جالب، اما بی ثمری است. درست است که آمريکايی های امروز بسيار کمتر از آمريکايی های قرن نوزدهم در مورد مسيحيت می دانند، اما با اينکه اين واقعيت از منظر صرف تعليمی جای تأسف دارد، اما نمی تواند يک استدلال سياسی يا اجتماعی محسوب شود. مردم از تاريخ يونان باستان يا دين، سياست، و فرهنگ رومی هم کمتر از گذشته می دانند – فرهنگ هايی که بی شک نقش مهمی در شکل گيری کل فرهنگ غربی داشته اند. اين جهل اسف بار است، اما دليل نمی شود که ارزش های دينی يونانی يا رومی را وارد نظام سياسی يا نهادهای فرهنگی مان کنيم. فقدان معلومات مردم از تاريخ مسيحيت و سنت های آن هم به همين دليل اسف بار است و نه بيشتر.
 
البته، رهبران محافظه کار دينی با اين پاسخ موافق نيستند. هدف آنان ارتقای نظام دينی شان ، با جذب پيروان جديد و با تشويق پيروان فعلی به وفاداری بيشتر است. هنگامی که تسلط بر دولت و نيز سيطره بر فرهنگ عمومی را از دست بدهند، نيل به اين اهداف هرچه دشوار تر می شود. هنگامی که قرار باشد به عنوان يک حريف برابر با ديگر اديان و فلسفه ها به هماوردی بپردازند، احتمال غلبه ی عام يافتن شان هرچه کمتر می شود. طبيعتاً، آنها موافق چنين وضعی نيستند – اما، در جامعه ی سکولار ، در اين مورد کار چندانی از دست رهبران دينی بر نمی آيد. اگر عقايدشان طالب پيدا کند، اين تنها به خاطر جذابيت خود آن عقايد است. هنگامی که از دولت يا فرهنگ استمداد می طلبند، در اصل پذيرفته اند که عقايدشان به تنهايی از پس جلب مخاطب برنمی آيند.
 
مسلماً   هيچ خطايی در اين ادعا نيست که مردم نبايد سکولاريسم را به عنوان مبنای فلسفه ی شخصی شان، و مبنای پيشبرد زندگی شان بپذيرند – در بازار عقايد، حضور ديدگاه های گوناگون و رقيب غنيمتی است. اما تنها آن فلسفه هايی می توانند به درستی و صادقانه طالب کنار نهادن سکولاريسم به عنوان ميدان عمومی رقابت اديان بر سر اعتقادات شهروندان باشند که در پی چيرگی بر جامعه و تعطيلی اين بازار هستند.  
 
 
منبع: About.com
 
اين متن در سايت سکولاريسم برای ايران نيز درج و نگهداری خواهد شد.