اشک و شراب


نادر خلیلی


• سرور از غروب همآنروز تا الآن، تمامی خاطرات قدیم را با شوهر مرده اش، مرور کرده بود. حتی غذایی را که شوهرش دوست داشت، تهیه کرده و در کنار او جام های شراب را یکی یکی سر می کشید ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۲ اسفند ۱٣٨۷ -  ۲۰ فوريه ۲۰۰۹


درست نیمه های شب بود.اطراف و آسمان،به حدی تاریک شده بود که نمی شد حتی یک متری جلوی پایت را ببینی. هوایی سرد که از سوی دریا می آمد،لابلای درختان و موهای سرور،می پیچید. سردی هوا بر صورت او تاثیر خوبی داشت؛چرا که ساعت ها کنار جسد شوهرش در زیر زمین خانه نشسته و اشک ریخته بود. طوری که دیگر اشکی بر گونه نمانده بود و همچنان مات و ماتمزا،به شوهرش نگاه می کرد.کسی که آرام روی صندلی به خوابی همیشگی فرو رفته بود.
سرور از غروب همآنروز تا الآن،تمامی خاطرات قدیم را با شوهر مرده اش،مرور کرده بود.حتی غذایی را که شوهرش دوست داشت،تهیه کرده و در کنار او جام های شراب را یکی یکی سر می کشید و باز دوباره پر می کرد. قطره های اشک او،بارها در میان شراب چکیده بود و او در واقع اشک   وشراب می نوشید. شاید به این خاطر که می خواست،سایه ی مرگ را از خانه دور کند_شاید هم می خواست سنگینی اندوهش را کمتر حس بکند. اما این کار ناشدنی   می نمود. چرا که فرهاد کاملا مرده بود و سرور اینرا خوب می دانست.
از بس گریه کرده بود که دیگر چشمهایش،اطراف را بخوبی نمی دیدند و حالا کلافه و خسته،بسوی دریا می رفت. پیراهن بلند نازک و کمرنگ آبی بتن داشت که فرهاد بیست و سه روز پیش،به او هدیه داده بود.   و حالا با پای برهنه راه می رفت. خانه ی آنها تا دریا فاصله ای نداشت و این مسیر را صدها بار،همراه شوهرش طی کرده بود.
هیچ عجله ای نداشت و مثل سایه ای لرزان،از میان درختان رد میشد.دیگر اشک نمی ریخت و در این لحظه،هیچ چیزی برایش معنا نداشت.چند بار بر زمین افتاد و هر دو زانوانش زخم برداشت و از پاهایش خون فوران زد؛اما انگار این دردها را دیگر حس نمی کرد.چونکه زخمی بزرگتر،درون او را در بر گرفته بود و خراش این زخم برایش ناگفتنی و عمیق بود.در میان ماسه های ساحلی و سنگهای کوچک و بزرگی که در اطراف بودند،قدم بر میداشت ، صدای امواج که تند تند بر ساحل می کوبیدند،او را به خود آورد. اکنون درست بر لب دریا ایستاده بود. هیچ ستاره ای در آسمان نبود و هیچ ابری دیده نمیشد و تنها و تنها سیاهی غلیظ و دامنه داری بود که سراسر اطراف را گرفته   بودو جز صدای امواج،چیزی به گوش نمی رسید.
چند قدم جلو رفت و حالا تا مچ پاهای زخمی اش در آب فرو رفته بود. همآنجا ایستاد و کمی به دریای تاریک نگاه کرد. بعد سرش را بسوی راهی که آمده بود،یا شاید به سوی خانه اش؛برگرداند.هیچکس آنجا نبود. اما اینجا کسی در تلاطم دریایی از اندوه در درون،غوطه میزد.پشت سر هیچ بود و روبرویش هیچ. با خودش گفت:«پشت سر را می شناسم هیچ هیچ.... روبرویم تنها دریایی است کف آلوده و لبریز از غم.»
هنوز ایستاده بود و امواج بر پاها و تن تکیده اش می کوبیدند.مثل اینکه به مهمانی دریا خوانده شده بود که به یکباره موهایش را در میان دو دست گرفته و با حق حق گریه راه افتاد.آب از کمرگاه نحیف او گذشته،تن و موهای بلند سیاهش ،به نرمی و آهستگی،در سیاهی و سردی سطح آب فرو می رفت. دقیقه ای نگذشته که سرور،مثل نقطه ای در میان تاریکی دریا گم شده بود.