نگاهی به نظرات آقای جلایی پور
پذیرش شکست به قصد تداوم شکست!


• دو مقاله اخیر آقای جلایی پور به نام های «عاقبت جنبش دوم خرداد» و «ایستادگی مدنی» از جمله صریح ترین مواردی است که در آن یکی از شخصیت های وابسته به جبهه دوم خرداد به شکست این جبهه و ناکامی محمد خاتمی در پیشبرد برنامه های اصلاحی خود اعتراف کرده است. چنین اعترافی در کشور ما که فعالی ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۶ شهريور ۱٣٨۲ -  ۷ سپتامبر ۲۰۰٣


دو مقاله اخیر آقای جلایی پور به نام های «عاقبت جنبش دوم خرداد» و «ایستادگی مدنی» از جمله صریح ترین مواردی است که در آن یکی از شخصیت های وابسته به جبهه دوم خرداد به شکست این جبهه و ناکامی محمد خاتمی در پیشبرد برنامه های اصلاحی خود اعتراف کرده است. چنین اعترافی در کشور ما که فعالین سیاسی و رهبران احزاب کمتر حاضر به پذیرش شکست خود شده اند، قابل احترام است. اما این اعتراف در شرایطی که اکثریت مردم ایران مدت هاست به این نتیجه گیری و جمع بندی رسیده اند، تنها آن زمان می توانست ارزشمند و راه گشا باشد که دلایل این شکست نیز صادقانه مورد بررسی قرار می گرفت و راه کارهای تازه ای منطبق با  آن اعلام می شد و بر تجارب جنبش دموکراتیک در کشور ما چیزی می افزود.
دلایل شکست تجربه دوم خرداد، در بررسی های آقای جلایی پور یا بسیار سطحی صورت گرفته و یا اساسا به آن پرداخته نشده است و نتیجه گیری ایشان هم، تکرار همان راه های شکست خورده است. آن چه وی در مورد دلایل شکست جنبش دوم خرداد مطرح می کند این است که محافظه کاران با استفاده از نیروی سرکوب و زندان مانع جنبش اصلاح طلبی شده، جمهوری اسلامی را به «گروگان» گرفته اند و اصلاحات را به شکست کشاندند. این واقعیت برای اکثریت مردم به خوبی روشن است که محافظه کاران و  به تعبیر دقیق تر؛ بخش انتصابی و همه کاره حاکمیت تحت رهبری ولایت فقیه، در تمام این سال ها عمده ترین دشمن خواست های ملت ایران و دموکراسی در کشور بوده و از تمام امکانات خود نیز در این حهت با حداکثر ظرفیت استفاده کرده است. اگر کسانی در پذیرش این واقعیت دچار مشکل بوده اند، این کسان، همانا اصلاح طلبان حکومت ایران هستند. بخش عمده ای از این اصلاح طلبان بر این تصور بودند که وقتی مردم به آن ها رای دادند، جمهوری اسلامی برای آن ها فرش قرمز پهن می کند و مقاصدشان با کمترین دردسرها اجرا خواهد شد. اصلاح طلبان در ایران تا امروز هم نخواسته اند به این واقعیت اعتراف کنند که نهادهای عمده و قدرت مند حکومت اسلامی – همان نهادهایی که بیانگر سیاست و عملکرد عمومی نظام جمهوری اسلامی هستند – دشمن هر تحول دموکراتیک در جامعه ایران می باشند. آقای خاتمی و اطرافیانشان تا مدت ها خود و مردم را با این تصورات فریفتند که نظام جمهوری اسلامی نظامی ماهیتا مردم سالار است و رهبری آن در برابر خواست های ملت نمی ایستد. حالا که این تصورات تماما پوچ درآمده است، شرط صداقت حکم می کند یک نتیجه گیری، صریح و روشن به جامعه اعلام شود:
ارگان های اصلی و رهبری نظام جمهوری اسلامی ایران با خواست های ملت ایران مخالف هستند و از همه توان خود برای سرکوب این خواست ها استفاده می کنند. نظام جمهوری اسلامی ایران حاضر به اصلاح خود نیست و منافع حکومت خود را در هر حال به منافع ملت ایران ارجح می دارد.
رهبران جناح اصلاح طلب ایران هرگز حاضر به چنین اعترافی که به معنای نقطه پایان گذاردن بر تئوری توهم زای اصلاح حکومت اسلامی است، نیستند. حتی آقای جلایی پور که رسما به شکست جنبش دوم خرداد اعتراف می کند و این شکست را متوجه مقاومت محافظه کاران می داند نیز حاضر به پذیرش این نتیجه گیری نیست و می گوید چنین نتیجه گیری جامعه را به سوی انقلاب می راند. دلیل مخالفت آقای جلایی پور با انقلاب نیز روشن و تکراری است: آینده چنین راه حلی (انقلاب) روشن نیست! تو گویی آینده راه حل هایی که آقای جلایی پور و دوستانشان تا امروز ارایه داده و بعد از این ارایه می دهند،  کاملا روشن است! جالب اینجاست که این شیوه برخورد در نقد نظرات مخالفین بر سرتاسر مقالات ایشان حاکم است. یعنی وی نظرات مخالف خود را با تفکر دوم خردادی نقد می کند. تفکری که وی تاکید دارد شکست خورده است. اگر جلایی پور در این نتیجه گیری جدی بود، باید سعی می کرد نگاه تازه تری نسبت به مسایل کشور ما اتخاذ کند و دیگران را از زاویه یک تفکر شکست خورده مورد انتقاد قرار ندهد!
حال این پرسش مطرح می شود که پس منظور از انداختن مسئولیت شکست دوم خرداد به گردن محافظه کاران چیست؟
هدف در اینجا می تواند امتناع از پذیرش مسئولیت جبهه دوم خرداد در پیدایش این شکست باشد. در بررسی های آقای جلایی پور نیز کمتر نشانه و تمایلی در این جهت وجود دارد که وی بخواهد از شکست دوم خرداد، ضعف های درونی این جنبش و سیاست های آن را که در پدید آمدن این شکست موثر بوده اند، جستجو و ریشه یابی کند. در تاریخ مبارزات مردم جهان برای دستیابی به آزادی و دموکراسی نمی توان نمونه ای را یافت که مستبدین و دیکتاتورها بدون مقاومت، تسلیم خواست های ملت خود شده باشند. هیچ جنبش دموکراتیکی نبوده است که با زندان و شکنجه و سرکوب روبرو نبوده باشد. با آن حال، برخی از این جنبش ها با شناخت درست امکانات خود و دشمن، توانستند بر این مقاومت ها پیروز شوند. این استدلال که جنبش اصلاح طلبی در ایران چون با زندان و شکنجه و سرکوب مواجه شد، شکست خورد، ساده کردن دلایل شکست تا اندازه ای است که هرگز از آن چیزی آموخته نشود.
 
مشخصه اصلی جنبش دوم خرداد به عنوان یک جنبش اصلاح گرانه، اصلاح حکومت جمهوری اسلامی و انطباق آن – تا حدودی – با نیازهای جامعه بود. جنبش دوم خرداد برای دست یابی به این هدف خود دو  رویکرد را به عنوان رویکردهای اصلی خود اعلام کرد: قانون و صندون های رای. تصور دوم خردادی ها این بود که از طریق صندوق های رای می توانند حکومت را تسخیر کنند و با تسخیر آن قانون اساسی را «تمام و کمال» اجرا نمایند و هدف های خود را – که بارها مسئولین اصلی جبهه دوم خرداد تاکید کرده بودند اجرای کامل قانون اساسی است – عملی سازند. اعتراف به شکست جبهه دوم خرداد بدون نقد این سیاست، بی فایده و خالی از هر نتیجه گیری مثبتی است.
هر دو راه کار جبهه دوم خرداد خیلی زود کارآیی خود را از دست داد. صندوق های رای تنها بخش کوچکی از قدرت را به اصلاح طلبان بخشید. مبارزات انتخاباتی شش سال گذشته در ایران – با همه محدودیت هایش – این واقعیت را آشکار کرد که نظام جمهوری اسلامی ایران بر خلاف آن چه پیگیرانه از سوی هر دو جناح بر آن تاکید می شود، نظامی نیست که سازمان و قدرت خود را از رای مردم گرفته باشد و از همین رو گردش قدرت در آن از طریق صندوق های رای امکان پذیر نیست. آخرین ایستگاه موفقیت اصلاح طلبان تسخیر مجلس شورای اسلامی بود و بعد از آن دیگر نهادی در نظام اسلامی باقی نماند که بتوان به کمک صندوق رای آن را تصرف کرد. اکنون تکرار همین موفقیت نیز برای اصلاح طلبان یک رویای دست نیافتنی است. اصلاح طلبان در واقع هیچ گاه برنامه ای برای تحول جدی نهادهای انتصابی حکومت مع قدرت اصلی را در اختیار دارند نداشتند. حداکثر برنامه آن ها در مورد این نهادها که در شش سال گذشته میزان قدرت واقعی آن ها روز به روز بیشتر روشن شد، آن بود که ترکیب آن ها را از طریق معادلات درون قدرت به سود خود تغییر دهند و آن ها را مطابق آرزوهای آقای بهزاد نبوی به «نهادهای اجماعی» تبدیل سازند. آن ها هرگز به این انتقاد مخالفین خود توجه نکردند که حتی اگر چنین اتفاقی هم بیفتد این نهادها دموکراتیزه و انتخابی نخواهند شد و بطور بالفعل و بالقوه در جهت مقابله با خواست های ملت عمل خواهند کرد. در این زمینه اصلاح طلبان با یک مانع قانونی نیز مواجه بودند، آن ها فضای حرکتی خود را در چارچوب قانون اساسی اعلام کرده بودند و در قانون اساسی همه این نهادهای غیرانتخابی رسمیت یافته بود و تحت رهبری ولایت فقیه قرار داشت.
 
سلاح قانون محمد خاتمی، به سرعت به سلاحی خطرناک و مخرب علیه خود او تبدیل شد. جنگی که بر سر قانون اساسی در سال های گذشته در جامعه ما درگرفته است، هر روز به تغضیف امکانات و قدرت اصلاح طلبان انجامیده است. این یک جنگ برابر نبوده است.
در این جنگ نابرابر اصلاح طلبان به موادی از قانون تکیه کرده اند و محافظه کاران به کلیت آن. اصلاح طلبان هرگز نخواستند این واقعیت را بپذیرند – و در این جهت از سوی برخی گرایشات اپوزیسیون داخل و خارج از کشور هم تشویق شدند – که اتکای آنان به موادی از قانون اساسی که در آن بر حقوق ملت تصریح شده، در برابر اتکای محافظه کاران به کلیت این قانون که قدرت را به ولایت فقیه سپرده و وسایل کافی نیز برای دفاع از این قدرت پیش بینی کرده و به وجود آورده است، جنگی خواهد بود که پیروزی در آن متصور نیست. آن ها در این نبرد نابرابر به نصایح اخلاقی متکی شدند و محافظه کاران به زندان و ماموران مسلح. اصلاح طلبان احتمالا تا همین امروز هم در این تصور هستند که قانون اساسی جمهوری اسلامی قانونی مردم سالارانه است که فقط خوب اجرا نمی شود، با پافشاری بر قانون گرایی، خود را در مخمصه ای قرار دادند که نجات از آن ناممکن شد. قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران آن شیشه جادویی بود که غول جنبش اصلاح طلبی را در خود اسیر کرد.
قانون در ایران هرگز «خوب» اجرا نشد زیرا اجرا کنندگان آن در پایمال کردن بخش های موردنظر اصلاح طلبان ذینفع بودند. آقای خاتمی و یارانش تا دوره ای کوشیدند با نصایح اخلاقی ماموران قانون را به تمکین از قانون وادار کنند. اما واقعیت این بود که آن ها برای اجرای قانون وسیله ای در اختیار نداشتند. شکست جنبش  اصلاح طلبانه در همین نقطه رقم خورد. آن ها با دفاع کورکورانه از قانون، هرگز تلاش نکردند از تنگنایی که خود به دست خود برای خویش فراهم کرده بودند بیرون بیایند و چنین شد که وقتی رقبا با کمک قانون، زندان و شکنجه را بر آن ها تحمیل کردند آن ها به این بسنده کردند که از اجرای قانون ابراز خرسندی کنند!
 
اگر قرار باشد اعتراف به شکست جنبش دوم خرداد، پایه تصحیح خط مشی بعدی جنبش دموکراتیک در ایران قرار گیرد، باطل کردن سحر این دو همزاد جنبش اصلاح طلبی یعنی «معحزه صندوق» و «قانون» از ضروریات است. تحولات اخیر در جامعه ما نشان داده است جنبش های اعتراضی خارج از حکومت، اعتقاد و اعتماد خود هم به صندوق رای و هم به قانون جمهوری اسلامی را از دست داده اند و در مسیر ایجاد یک جنبش اعتراضی سیاسی با هدف تغییر حکومت قرار گرفته اند. شاید با اطمینان بتوان گفت افسون صندوق رای و قانون،  فقط به جریان اصلاح طلب دوم خرداد محدود مانده است، جریاتی که روز به روز کوچکتر و کم اثر تر می شود و به تعبیر آقای جلایی پور نود درصد نیروهای خود را از دست داده است. نمونه گرفتار ماندن جبهه دوم خرداد در این افسون فلج کننده، جدیدترین اظهارات آقای محمدرضا خاتمی نایب رئیس مجلس و دبیرکل بزرگترین حزب جبهه دوم خرداد است که اخیرا گفت هرچند آن ها وعده استعفا را فراموش نخواهند کرد اما تا زمانی که از آخرین ظرفیت های مجلس استفاده نکرده اند خواهند ماند! در جامعه ایران کمتر کسی است که از آقای خاتمی و اکثریت بزرگ نمایندگان مجلس انتظار استعفا داشته باشد زیرا جامعه ایران این را فهمیده است که اکثریت اصلاح طلبان قدرت را بر «آرمان های اصلاح طلبانه» ترجیح داده اند. اما انتشار چنین افکار مسمومی در جامعه نیز دیگر قابل قبول نیست. آقای دییر کل ار کدام ظرفیت ها سخن می گوید، معلوم نیست. ظرفیت های مجلس مدت های مدید است که به پایان رسیده است. اگر سران اصلاح طلب قصد دارند با سراب رفراندم مدت دیگری مردم را سرگرم سازند، تیر در تاریکی می اندازند. آن ها آن زمان که در اوج قدرت بودند هرگز جسارت یک اقدام سازمان یافته را نیافتند چه رسد به این روزها که به قول آقای جلایی پور جبهه شان فروپاشیده و همه هنر اصلاح طلبان واقعی آن است که دچار «پفیوزی سیاسی» نشوند!
سخنان آقای محمدرضا خاتمی را می توان به حساب موقعیت ایشان گذاشت که جنبش اصلاحات وی را نیز به یکی از «مقامات» تبدیل کرده است. اما آقای جلایی پور که رسما به شکست دوم خرداد اعتراف کرده چه راه حلی ارایه می دهد. در این نقطه است که می توان نیت واقعی چنین «نقدهایی» را دریافت. اگر رهبران سیاسی صداقت داشته باشند، وقتی که به این نتیجه می رسند سیاست ها و خط مشی هایشان شکست خورده است، باید فروتنانه کنار بروند و راه را برای سیاست ها و احزاب دیگر باز کنند. آقای جلایی پور نه تنها چنین توصیه ای را به رهبران جبهه دوم خرداد نمی کند، بلکه همچنان خود و یارانش و رهبران این جبهه را در حقانیت کامل و ابدی تصور می نماید. وی کلیه خط مشی های سیاسی انتقادی نسبت به جریان دوم خرداد را همجنان با استدلالات دوم خردادی مردود می شناسد و  ضمن تلاش برای تجلیل از آیت الله خمینی و «جمهوری پاریس» وی (باید توجه کرد آن چه را آیت الله خمینی در پاریس وعده داد در تهران عملی کرد و سرگرم کردن مردم با چنین توهماتی بخشی از تلاش برای نگاه داشتن آن ها در بند حکومت مستبد دینی است)، «ایستادگی مدنی» را پیشنهاد می کند که مشخصات اصلی آن این است:
« طبق این راهکار شهروندان از تمام ظرفیت‌ها ی موجود قانو نی ، هرچند خیلی ناچیز، برا ی توسعه سیا سی و حقوق شهروند ی دفاع می ‌کنند و با تداوم ایستاد گی خود انحصارگران را خسته و فرسوده می ‌کنند »!
کسانی که با ادبیات اصلاح طلبانه دوم خردادی آشنایی دارند می دانند که آن چه آقای جلایی پور تحت عنوان راه کار نوین ادامه می دهد همان «آرامش فعال» و راه کارهای مشابه آن است. راه کارهایی که به جای آن که محافظه کاران را خسته و فرسوده کند، اصلاح طلبان را از پای انداخته و متلاشی کرده است. تنها تفاوت راه کار جدید آقای جلایی پور با راه کارهای پیشین این است که بی اعتمادی، فرسودگی، خستگی – که بعدا قرار است بر محافظه کاران مستولی کند – از همین حالا در آن موج می زند. آقای جلایی پور در اینجا به آن مبارز خسته و شکست خورده ای می ماند که حتی در آخرین لحظه نیز حاضر نیست «رسالت» خود برای حفظ «نظام» را فراموش کند و می کوشد تا بار دیگر جنبش اعتراضی توده ای مردم را در چراغ جادوی قانون اساسی نظام اسلامی به بند کشد.
 
سوالی که در پایان این یادداشت جا دارد مطرح شودن این است که اصولا چرا آقای جلایی پور به شکست جنبش اصلاح طلبانه دوم خرداد اعتراف کرده است؟ وی در بررسی های خود نه نقدی متوجه سیاست های اصلاح طلبان کرده است، نه راه کاری خارج از مبارزه در چارچوب قانون و استفاده از کوچکترین «ظرفیت های قانونی» ارایه داده است، و نه حتی در نقد آلنرناتیوهای دیگر موجود، از اسلوب قدیمی (و شکست خورده) خود دست برداشته و نکته تازه ای همراه آن کرده است. پس این اعتراف صورت نگرفته است تا افکار عمومی را متوجه سراب تازه ای سازد؟
نه آقای جلایی پور، در ذهن هر انسان بی طرف و منصفی شکست جنبش اصلاح طلبانه دوم خرداد هیچ معنای دیگری حز شکست تلاش برای اصلاح حکومت و شکست «راه حل از درون» نمی تواند داشته باشد. ما «ایستادگی مدنی» شما را پیش از این تحت نام های دیگری شاهد بوده ایم و تجربه کرده ایم. هیچ دلیلی وجود ندارد که ما آن قدر ناامید باشیم که به «آب باریکه ها» و امکانات «هر چند خیلی ناچیز» دل خوش کنیم تا شاید روزی محافظه کاران فرسوده شوند. شرایط جهانی و داخلی امیدوارکننده تر از این حرف هاست. بگذارید راه تازه را در روزهای تیر ۷۸،  آذر ۸۱ و خرداد ۸۲ جستجو کنیم!