صلاحیتِ نویسنده


ولف دیتریش اشنوره* - مترجم: محمد ربوبی


• به گمانم تاکنون به مسأله بسیار با اهمیت صلاحیتٍ نویسنده در امورسیاسی بیش ازهمه در سخنرانی ها پاسخ داده ام . با جمله های بسیارساده نیزمی شود به این مسـآله پاسخ داد. صلاحیتٍ من در امرسیاست به دقایقی چند از سرگذشت زندگی ام ارتباط دارد. حال باید کلید فهم آن را یافت. ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ۲۰ شهريور ۱٣٨۷ -  ۱۰ سپتامبر ۲۰۰٨


 
 
به گمانم تاکنون به مسأله بسیار با اهمیت صلاحیتٍ نویسنده در امورسیاسی بیش ازهمه در سخنرانی ها پاسخ داده ام . با جمله های بسیارساده نیزمی شود به این مسـآله پاسخ داد. صلاحیتٍ من در امرسیاست به دقایقی چند از سرگذشت زندگی ام   ارتباط   دارد. حال باید کلید فهم آن را یافت.
  ازاینجا شروع می کنم:
  من دردهه بیست متولد شده ام. شش ساله بودم که نخستین بار، در کوه های آلپ اتریش   سرودِ "صلیب شکسته   کلاه خود پولادین" راشنیدم.دونفر که پوشاک محلی برتن داشتند،با صدایی رعد آسا درکوهستان این سرود را می خواندند و پژواک آن درسراسرکوهستان به گوش می رسید.
یک سال بعد، با پنینکوس گرون بوم آشنا و دوست شدم، تا موقعی که او وخانواده اش را درگورستان به خاک سپردیم.
هشت ساله بودم که در یک دبستان سوسیالیستی ثبت نام کردم.در آنجا پارلمان دانش آموزان داشتیم ودمکراسی فرا می گرفتیم. دریازده سالگی با مونکاچ - یک نوجوان کولی- دوست شدم.
چهارماه بیشتر از دوستی ما نگذشه بود که سربازان اس اس واگنی را که محل سکونت او بود به کامیون بستند و باخود بردند.
سیزده ساله بودم که آموزگاردبستان ما، دراردوگاه نازی ها جان سپرد.درهمان سال،دربرلین، درجریان مبارزات انتخاباتی سی ویک نفرکشته شدند. دونفرازکشته شدگان رابه چشم خودم دیدم: برای زدودن خون آنها که برسنگفرش خیابان ریخته شده بود مامورین آتش نشانی یک ساعت وقت صرف کردند.
  دوماه یعد شعله های آتش را در میدان اپرا مشاهده کردم وکتابها – که ما هم چندتایی ازآنهارا درقفسه خانه مان داشتیم - به درون آن پرتاب شدند.
درسال1934 می بایست کشته شدگان ازانظارعموم پنهان بمانند.دراطراف سربازخانه ای در « لیشترفلد » مدام طنین تیراندازی جوخه های اعدام به گوش می رسید، اما هاینی ازماجرامطلع بود ودرنشریه ُمشعل سرخ ً اسامی همه اعدام شدگان دقیقا نوشته شده بود.
  در پانزده سالگی از میان یک دوجین چکمه براق،شش کمرخمیده مشاهده کردم که مسواکهای دندان دردست داشتند،دستهایی که ازسرما آبی رنگ شده بودند. اینها همشهروندان یهودی ما بودند که در برابر معبدشان خیابان را رفت وروب می کردند.
  سه سال بعد، در ویرانه کنیسه، بقایای مخزن سوخته ای را که درآن   تورات نگهداری می شد یافتیم؛ وشبانگاه کفن های پنهان نگه داشته شده خانواده گرون بوم را به گورستان بردیم .خاخام گفت: اینان تنها نیستند.
  یک سال بعد، که نوزده ساله شده بودم، میدانهای جنگ را درلهستان ازاجساد کشته شدگان پاکسازی کردیم. دستکش های لاستیکی ما از آهکی که می افشاندیم سفید شده بودند.
بیست ساله شده بودم که آموختیم چگونه سرنیزه را درکیسه گونی پرازشن که آویخته بود فروبریم.گرداگرد کیسه گونی، طنابی پیچیده شده بود که جای کمربند را مشخص می کرد.چندعلامت دربالاوپایین طناب،آماجهای موثربرای فروبردن سرنیزه بودند.
دربیست ویک سالگی نوجوانی را دریک دهکده اکرایین مشاهده کردم که به ناوندان آویخته شده بود.روی صفحه مقوایی که برگردنش آویزان بود به خط خوانا وجلی نوشته شده بود: پارتیزان .
  بیست ودوساله بودم که ازدرون زندانی در لمبرگ ،‌ در طول شبانگاه،   آوازدلنشینی شنیدم : یک سربازآلمانی که نزد یک زن روسی پنهان شده بود تا لحظاتی که تیربارانش کردند بازهم آوازمی خواند.
سال1943،   درفصل زمستان درجنوب خاوری خارکف تصورکردم دارم دیوانه می شوم.سربازانِ شوروی باشعله افکن حمله ورشدند. هاینی به فکرفرار وپیوستن به آنها افتاد. او درمیان آتش مسلسل ازپا درآمد.
بهارسال بعد، درکروهان مجرمین به جمع آوری مین ها گماشته شدم.مادستگاه مین یابی نداشتیم .مرغ ها وسگ هاراجمع آوری کردیم وآنهارابه پیش راندیم.
ودرمارسِ 1945 درشرقِ کوسترین سحرگاهی مه آلود،هنگامی که باپوشاکِ غیرنظامی که دزدیده بودم بااحتیاط ازدهکده ای به دهکده دیگر ره می سپردم، نخستین بار دریافتم صلح چه می تواند باشد. به نظرم همین کافی است که به سیاست اندیشید. درهرحال ازاین دقایق که برشمردم می شود نوعی صلاحیت نتیجه کرفت.
 
Wolfditrich Schnurre   نوبسنده، شاعرومنتقد آلمانی .برگرفته ازمجله ادبی: Tintenfisch 1/ 1969-Berlin