قوردلار و قارانقوشلار
(گرگها و پرستوها)
نقدی بر حرکت هویت طلبی در آذربایجان


حمید تبریزلی


• در سال های اخیر، «مسئله ملی» از طرف هویت طلبان کنونی آذربایجان صورتی متفاوت از دهه های چهل و پنجاه به خود گرفته است. مضمون این تفاوت، به رغم اقبال نسبتاً قابل توجه اقشار مختلف مردم آذربایجان (به ویژه جوانان) به حقوق قومی ـ زبانی، به علت هدایت این حرکت از طرف هویت طلبان، ماهیتی واپسگرایانه و غیردموکراتیک یافته است ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنج‌شنبه  ۱۶ خرداد ۱٣٨۷ -  ۵ ژوئن ۲۰۰٨


چهل و دومین شماره مسلسل گاهنامه اجتماعی، فرهنگی، هنری و دانشجویی «گونش» بدون ذکر محل انتشار، به دو زبان ترکی آذربایجانی و فارسی در زمستان ٨۶ منتشر شده است. نشریه، با درج شماره ۱ بر روی جلدِ خود، با عنوان دوره جدید معرفی شده است. علت تمایز این دوره با دوره قبل (از شماره اول تا شماره ۴۱) احتمالاً وجود مطالب جدیدی است در بخش اول آن. این مطالب، یادآورِ حال و هوای ماهنامه «دیلماج» است که، با تأسف، ناگزیر از توقف شد. ماهنامه مزبور تا زمانی که منتشر می شد، هر شماره اش را به موضوعی اختصاص می داد. بخش اول «گونش» هم به موضوعی با عنوان «قارانقوشلار، ۴۰ و ۵۰ ـ جی ایللرده آذربایجان ضیالی حرکتی» (پرستوها، جنبش روشنفکری دهه های چهل و پنجاه) حصر شده است. در این بخش، مقالاتی از رحیم رئیس نیا، بهروز دولت آبادی، م.ر. حکم آبادی، و ... در خصوص موضوع یاد شده به چاپ رسیده که عمدتاً خاطراتی هستند از مبارزان چپ جنبش روشنفکری آذربایجان همچون صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، علیرضا نابدل، اصغر عرب هریسی، مرضیه احمدی اسکویی و ... ، که اغلب، بنیانگذاران شاخه تبریز جنبش فدایی به شمار می روند. همه این مبارزان، از صمد و علیرضا گرفته تا بهروز و مرضیه، به گواهی آثارشان، در دوره پهلوی دوم در کنار مبارزه عدالت خواهانه در سطح ایران، مبارزه در راه احقاق حقوق فرهنگی ـ سیاسی مردم آذربایجان (که آن را مسئله ملی می نامیدند) پیش می بردند و در عین حال به مبارزه سایر خلق های ستم دیده ایران در راه کسب حقوق قومی ـ سیاسی شان نیز یاری می رساندند. آن ها این دو نوع مبارزه را نه تنها در تضاد با یکدیگر نمی دیدند، بل مکمل هم می شناختند.
اصولاً، جنبش روشنفکری چپ دهه های ۴۰ و۵۰ در آذربایجان، از آنجا که ایران را کشوری متشکل از اقوام گوناگون نظیر ترک و کرد و فارس و عرب و بلوچ می دانستند، لذا در برنامه مبارزاتی ولو نانوشته شان، «مسئله ملی» جای برجسته ای داشت. اهتمام صمد بهرنگی به تهیه و تدوین کتابی خاص برای دانش آموزان آذربایجان، یا ترجمه اشعار شاعران پیشروِ دهه ۴۰ نظیر احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد و ... توسط همو، یا نوشتن جزوه «آذربایجان و مسئله ملی» توسط علیرضا نابدل، یا نشر آثار فولکلوریک آذربایجان در مجلات مترقی فارسی زبانِ تهران همچون «خوشه» (به سردبیری احمد شاملو) و در هفته نامه «آدینه» تبریز به کوشش صمد، بهروز، علیرضا، مناف فلکی، محمد حسین صدیق و غیره را می توان نمونه هایی از دغدغه «ملی گرایی» این روشنفکران در آن سال ها دانست.
اما در سال های اخیر، «مسئله ملی» از طرف هویت طلبان کنونی آذربایجان صورتی متفاوت از آن دوره به خود گرفته است. مضمون این تفاوت، به رغم اقبال نسبتاً قابل توجه اقشار مختلف مردم آذربایجان (به ویژه جوانان) به حقوق قومی ـ زبانی، به علت هدایت این حرکت از طرف هویت طلبان، به زعم راقم این سطور، ماهیتی واپسگرایانه و غیردموکراتیک یافته است. دلایل این مدعا را می توان چنین برشمرد:
۱ ـ هویت طلبان کنونی آذربایجان از مقوله ای به نام هویت، برداشتی ذات گرا ـ قبیله گرا دارند. هویت از دیدگاه اینان، امری ثابت و لایتغیر تلقی می شود. اینان با نبش قبر و جستجوی استخوان های پوسیده نیاکان، قصد همذات پنداری با آن ها را دارند. به یاد آورید سخنان چهرگانی (از چهره های برجسته هویت طلبان) را که به هنگام نامزدی خود برای انتخابات مجلس شورای اسلامی گفته بود که اگر انتخاب شود با چکمه های ستارخان به مجلس خواهد رفت. برای او ایده های نوینی همچون دموکراسی، حقوق بشر، برابری زن و مرد، عدالت اجتماعی و غیره مطرح نبود. اینان به اعمال و افکار اجداد خود، که آتیلا و چنگیز و تیمور باشند، می نازند و خود را فرزندان خلف آنان می پندارند. حتی اگر این مردان، خونریز و جنگ طلب هم نبوده باشند و فرض بگیریم که تاریخ، همیشه به فرمان قلدران و غداران نوشته شده که از دشمنانشان همواره تصویری خلاف واقع به دست داده اند (و به واقع تا کنون هم چنین بوده) دستکم این هست که مردان یاد شده به گذشته تعلق دارند نه به زمانه ما، که به کل با گذشته فرق دارد. همچنان که مضحک خواهد بود اگر شما سنان و سپر آن ها را در جنگ به کار گیرید، به همان اندازه، بل بیشتر، مسخره خواهد بود چنانچه با دید و نگاه آن ها به جامعه، به فرد، به خانواده، به زن و غیره بنگرید، به صِرف اینکه آنان ترک، فارس، کرد یا از قومیت های دیگر بوده اند. برای یک قبیله گرا چیستی فردی از افراد قبیله مهم نیست، مهم آن است که او «خودی» است و زیر خیمه ای از خیامِ قبیله می زید.
۲ ـ نگرش هویت طلبان کنونی آذربایجان به تاریخ، نگرشی گزینشی است. اینان خود را اولاد «حضرت چنگیز»، «حضرت قورقود» (منظور، دده قورقود)، «حضرت علسگر» (مراد، عاشیق علسگر) می دانند نه از ذُریه «شیخ محمود شبستری» یا مثلاً، «سید احمد کسروی»؛ زیرا اولی «گلشن راز» و دومی «تاریخ هیجده ساله آذربایجان» را به فارسی سروده و نوشته اند و نه به ترکی. هویت طلبان کنونی آذربایجان اصولاً باید با ستارخان و باقرخان هم دشمن بوده باشند، زیرا هر دو در براندازی حکومت «قجر» ها شرکت فعال، بل تعیین کننده داشته اند که در نتیجه آن حاکمیت ایلِ ترک زبانِ «قجر» جای خود را به حکومتت فارس زبان پهلوی داده است.
محمد امین رسول زاده، یکی از بانیان اصلی جمهوری آذربایجان در سال ۱۹۱٨، در اثر مشهور خود، «سیاوش عصر ما» می نویسد:
((در اینجا [آذربایجان] نه تنها شاعران ترک زبان پارسی نویس آتشین طبعی چون نظامی، خاقانی و فلکی بالیده اند، بلکه شاعرانی از قبیل فضولی، نسیمی و خطایی نیز سر برآورده اند که آثار خود را کلاً به زبان ترکی سروده اند.
آذربایجان نه تنها «مولیر ترک» یعنی میرزا فتحعلی آخوند زاده را به عالم تئاتر عرضه کرده، بلکه به موازات آن «کوادیسِ» (اثر نویسنده لهستانی شینکویچ) فارسی یعنی «سیاحتنامه ابراهیم بیگ» را هم در دامان خود پرورده است.
عبدالرحیم طالب زاده آثار علمی خود را به فارسی نوشته است؛ و حال آن که تحریر نوشته های حسن بَی ملک زاده یکسره به ترکی است.
دانشمند و شاعر گرانمایه آذربایجانی اهل باکو، عباسقلی آغا، قسمی از آثار خود را به فارسی و قسم دیگر را به ترکی نوشته است.
هم اکنون در آذربایجان پیروانی از همه فرَق شیعی و سُنی به چشم می خورند. در چایخانه های آذربایجان می توان به داستان های «عاشیق قریب»، «کوراوغلو» و «اصلی و کرم» در ساز عاشیق ها گوش سپرد، و بر دیوار حمام هایش نقش و نگار رستم دستان را در حال دریدن سینه دیوِ سفید مشاهده کرد.
در سازهایش «کَرَمی»، در تارهایش «شهناز»، در کوهپایه هایش «بایاتی» و در باغ هایش «تصنیف» مترنم است )).
تمسک به تاریخ، آن هم با دیدِ گزینشی، و ستایش مرده ریگ نیاکان و مُهر تأیید زدن بر تمام اعمال و رفتار گذشتگان، به قصد دست و پا کردن هویت، غول وحشتناکی از هویت طلبان می سازد که فقط به درد باغ وحش های جهان می خورند، نه جرگه ملل مدرن کنونی. نباید این نکته بدیهی را فراموش کرد که اجداد همه ملل و اقوام، هستی خود را از توحش آغاز کرده و اخلافشان به تدریج و با عبور از دل کشتارها و غارت های بسیار، قدم به مرحله تمدن نسبی امروزی گذاشته است. بنابراین تاریخ گرایی در هویت جویی البته ما را به «ترکستان» رهنمون نمی شود اما به «گُرگستان» چرا. نه از بابت سیاهکاری های گذشتگان می توان خود را شرمگین یافت با این پندار که «نَسَب ام شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد» و نه می توان بر بالین فضل و کمال اسلاف خود خُسبید، زیرا که گفته اند: «گیرم پدر تو بود فاضل / از فضل پدر تو را چه حاصل».
کوتاه سخن این که، آنچه کیستی ما را در مرحله فعلی تشکیل می دهد برساخته موقعیت کنونی ما است. محمد امین رسول زاده در «سیاوش عصر ما» می نویسد:
((ملت در معنای کنونی خود، علاوه بر عواملی از قبیل خون و نژاد، بر نوعی آگاهی مشترک استوار است. اسپرینگر، نویسنده استرالیایی می گوید: «ملیتِ یک فرد با تعلق آگاهانه او به یک فرهنگ خاص معین می شود». بنابراین، با برگردان جمله عربی «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه» به «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ مِلَّتَه» می توان معنایی دیگر [از ملّت] به میان کشید.
وظایفی را که در اعصار کهن و در ارتباط با قهرمانان، خون از پیش می بُرد، هم اکنون در ارتباط با ملّت ها بر دوش فرهنگ و ایدئولوژی می افتد [...] گاه، اشتراک دو فرهنگ غیرِهم خانواده چنان گسترده است که خود به خود از دو فرهنگ یک فرهنگ، و از دو ملت یک ملت جدید پا به عرصه وجود می گذارد)).

٣ ـ این واقعیتی است غیر قابل انکار که ایران کشوری است متشکل از اقوام مختلف که از بدو تأسیس دولت شبه مدرن توسط رضا شاه تا علی اَیحال حقوق فرهنگی و سیاسی قومیت های تشکیل دهنده آن نادیده گرفته شده است. هر چند اصل پانزدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی آموزش زبان مادری اقوام مختلف را در کنار زبان فارسی مجاز دانسته، اما باید دانست که تصویب این اصل در فضای دوره انقلاب به حاکمیت تحمیل گشت و هرگز هم به مرحله اجرا درنیامد و چنان که از اوضاع و احوال بر می آید محکوم است که، اگر فسخ نشود، همچنان روی کاغذ بماند. اما با این وجود، طبیعی است که در عصر تجزیه امپراطوری ها و بیداری ملت ها، اینجا و آنجا، مقاومت هایی علیه ستم ملی و قومی شکل گیرد. لیکن نحوه شکل گیری بسیار مهمتر از نفس تکوین آن است.
یکی از ویژگی های شاخص حرکت هویت طلبان کنونی در آذربایجان، که آن را از دهه های ۴۰ و ۵۰ متمایز می سازد، آن است که موتور این حرکت با نیروی نفی کار می کند. به سخن دیگر، مطالبات قومی در آذربایجان خود را نه در هم دلی و هم بستگی با مطالبات اقوام دیگر، بلکه در ضدیت و دشمنی با آن ها نشان می دهد. خصومت گرایی این شکل از هویت طلبی در همان بینش قبیله گرایانه ریشه دارد. بینش قبیله گرا آفتی است که جنبش هویت طلبی را محتوایی غیر دموکراتیک می بخشد. داروی این آفت، تغییر مسیر آن از قبیله گرایی به موضع شهروندی است. نگاه شهروندگرا به مسئله ملی و قومی نگاهی دموکراتیک و امروزین است. این نگاه، نه گذشته دور یا نزدیک، که همین امروز را به عنوان نقطه عزیمت خود انتخاب می کند. یک شهروند خود را با شهروندان دیگر، قطع نظر از آباء و اجداد، برابر حقوق می داند. در حوزه شهروندی، ملت و قوم برتر جایی ندارند. نه تنها در حیطه زبان، بلکه در عرصه حقوق سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و غیره، همه شهروندان یک کشور، صرفِ نظر از بیشی و کمی آنان، هم ارز شمرده می شوند. اما در بینش قبیله گرا، چه در روابط بین حاکمان و محکومان، و چه در میان خود محکومان، فراتر و فروتر، خودی و غیرخودی، یک پرنسیپ و یک اصل غیرقابل عبور پنداشته می شود.

۴ ـ برای هویت طلبان کنونی آذربایجان، آنچه هویت را بر می سازد تنها زبان است و بس. در حالی که زبان فقط یکی از تکّه های پدیدار چهل تکّه ای به نام هویت است. نوع نگرش به عالم و آدم، تکّه های دیگر این پدیده را برمی سازند. آن که نیمی از جامعه یعنی زنان را در مقامی فروتر از مردان می پندارد دارای هویتی است متمایز از هویت کسی که در عین هم زبان بودن با او، خلاف او می اندیشد. کسی که در عالم اندیشه و فرهنگ، در نزد دیگران هم پاره ای از حقیقت را ممکن می داند، هویتی همسان با هویت آن یکی را ندارد که خود را مالک شش دانگ حقیقت می داند، ولو هر دو به یک زبان سخن اختلاط کنند.
بر پایه نگرش فوق، هیچ کس را نمی توان فاقد هویت دانست. همه هویت دارند منتها هویت شان با یکدیگر هم متفاوت است، هم متغیر.
می توان این سیاهه را باز هم طولانی تر ساخت، اما برای اینکه سخن به درازا کشیده نشود به همین مختصر اکتفا نموده در پایان، نوع تفکر یک هویت طلب نمونه کنونی را با طرز اندیشه یک هویت طلب از دهه ۴۰ برمی سنجیم. اولی شاعر و نویسنده ای است به نام سعید موغانلی و دومی شاعر و دست به قلمی است به اسم علیرضا نابدل (اوختای). از هر یک شعری برگزیده ایم که آئینه تفکرشان می باشند. هر دو شعر، اتفاقاً، به مضمون واحدی نظر دارند، منتها با دو جهت گیری متضاد.
ابتدا، سعید موغانلی با گزیده بخشی از یک شعر بلند، مندرج در گاهنامه «گونشِ» فوق الذکر:

(متن اصلی: به ترکی)
بیز بویوق آی ایتیم...
                                 
چیچکله، چیچک کیمی                                             
          قورشونلا، قورشون                                             
هرنه ماس ماوی اولا بیلمز ده                                 
          سیمنت سلول لاردا جان چورودوروک...               
اورک قانی ایچیریک                                             
          آجلیق ائدیریک                                                   
هرنه یئرلی یئرینده جه                                          
                        بیز بئله بیر دلی ییک.                                                   
سنین ده یئرین دارالدی می گئن تومان گَده؟         
کورپه دوغراماقدان باشین اَیینمیش                     
ترور شلپی سی ایله بله میش سنی او سوپا،         
                                          قان ایچن آپو.
                                             
   (ترجمه به فارسی)
ما چنینیم آی سگ من...

با گُل، چو گُل
         با سُرب، چو سُرب
هرچه آبی ناب نتواند بود
          در سلول های سیمانی جان می پوسانیم ...
خون دل می خوریم
       گرسنگی می کشیم
هرچیزی به جای خود
                      ما چنین دیوانگانیم.                                                                           
بر تو هم جا تنگ شد پیژامه گُشادِ بی سر و پا؟            
از لَت و پار کردن نوزادن فارغ شده ای
با کهنه پاره های ترور قنداقت کرده آن سگ،
                                     آپوی خونخوار.

از نشانه شناسی شعر چنین برمی آید که مخاطب شاعر، کُردهای ترکیه و رهبرشان عبدالله اوج آلان است. همه می دانند که کُردها شلوارِ گُشاد محلی می پوشند. شاعر برای اینکه نفرت خود را نسبت به آن ها کاملاً عیان کرده باشد، نه تنها آنان را (گَده = بی سر و پا) خطاب می کند، بلکه شلوارشان را هم، به تحقیر (گئن تومان = زیر شلواری یا پیژامه گُشاد) می خواند. و می دانید که آپو هم لقب رهبر زندانی حزب زحمتکشان کردستان ترکیه، عبدالله اوج آلان، است.
اول خرداد ٨۵ هویت طلبانی از نوع سعید موغانلی در تبریز و بعضی از شهرهای دیگر آذربایجان، به خیابان ها ریختند و علیه روزنامه ایران که در آن در یک کاریکاتور به ترک ها اهانت شده بود، به حق، اعتراض کردند. اما اکنون یکی از فرهیخته ترین آن ها، یک شاعر، اولاً در شعرش به مردمی که علیه ستم قومی می رزمد، توهین روا می دارد. اگر دیروز، مانا نیستانی، یک هنرمند فارس زبان، با کشیدن تصویر، این کار را کرده بود، امروز، سعید موغانلی، یک هنرمند ترک زبان، با کلام، همان کارِ زشت را تکرار می کند. ثانیاً، شاعرِ محترم خود را وکیل مدافع دولت توتالیتار و کمالیست ترکیه می داند. دولتی که مطالبات سیاسی کُردهای کشورش با موشک و گلوله پاسخ می گوید. گوئیا در قاموس هویت طلبانی از نوع آقای سعید موغانلی خواست چنین مطالباتی فقط برای «خودی» ها یعنی ترک ها مُجاز است، نه برای سایر خلق ها. پاک سازی قومی کُردهای ترکیه توسط یک دولت، ترور محسوب نمی شود، اما دفاع مسلحانه خلق کُرد، آن هم در یک نبرد نابرابر، البته یک ترورِ آشکار است! آن هم تروری که رهبر سیاسی ـ نظامی کُردهای ترکیه، آپو (عبدالله اوج آلان) کاری ندارد جز تکه تکه کردن نوزادان و خوردن خون آن ها. تروری که در آن، دست کُردها و رهبرانش تا مرفق به خون نظامیان معصوم و بی سلاحِ (!!!) ترک آلوده است. اما موشک باران پایگاه های کُردها توسط بمب افکن های دولتی، صد البته ترور نامیده نمی شود.
با همین منطق است که کشتارِ از قبل تدارک دیده شده ارمنی ها در شب های بیست و هشتم و بیست و نهم فوریه ۱۹٨٨، در شهر سومقاییتِ جمهوری آذربایجان در زمان حکومت ابوالفضل قدیرقولواوغلو علیف (ابوالفضل ائلچی بَی) لابد تکریم و تحبیب ارمنی تلقی می شود، که به خاطر مهمان نوازی و شکسته نفسی آذربایجانی ها در هیچ جا نباید سخنی از آن به میان آید، ولی کشتارِ (صد البته نادرست و ناجوانمردانه) ترک های ساکن قاراباغ و آوارگی و بی خانمانی مردم بی گناه آذربایجان، باید هر روز و هر ساعت، در همه جا گفته و نوشته شود. منتها فقط این، و نه آن یکی!!
مانا نیستانی، کاریکاتوریست فارس زبان، و سعید موغانلی، شاعر ترک زبان، به رغم تفاوت در زبان مادری شان، در این نوع نگرش به خلق های دیگر، که امروز ما آن ها را شهروندانی برابرحقوق می دانیم، آیا هم هویت نیستند؟ هویت چیزی نیست که از قبل به ما داده شده باشد، بلکه در زندگی هر روزه و از طریق اعمال و افکار ما برساخته می شود. به سخن دیگر هویت، پیشینی نیست، پسینی است.
به خوانش شعر ادامه می دهیم:

         (متن اصلی)
بیز بویوق آ، آی ایتیم                                          
                      سن مارشیمون دولو                     
                      سن سیمیتقو توخومو               
هادیر اولسانا!!!                                                   
بیر گوزوموزده گول بئجردیریک                           
      بیرینده گولّه                                                
و گول له قارشیلاییریق اوزان عاریفی، آشیق صفایی نی                                                                                                   
و گولّه سانجیریق «کایا» لیقلارا

                   (ترجمه به فارسی)
ما همینیم آ، سگ من
                      تو ای نطفه مارشیمون
                      تو ای تخم سیمیتقو
آماده شو!!!
در یک چشم گُل می پروریم                        
            در چشم دیگر گلوله
و با گُل به استقبال اوزان عارف و عاشیق صفایی می شتابیم                                                                                          
و تیر باران می کنیم «کایا» زارها را
                                 
در این قطعه از شعر آقای موغانلی به چند اسم اشاره شده که لازم است در باره شان توضیح داده شود. «اوزان عارف» و «عاشیق صفایی» هر دو از پان ترکیست های افراطی ترکیه هستند که طرفدار تشکیلات «بوز قورد» یا گرگ خاکستری اند و آن را در برنامه های تلویزیونی ترکیه تبلیغ می کنند. «اوزان عارف» در کانال «یئنی چاغ» و «عاشیق صفایی» در شبکه «وطن» هر شب برنامه دارند. منظور از «کایا» در بند آخر قطعه بالا، «احمد کایا» خواننده کُرد تبار ترکیه است (که اگر اشتباه نکرده باشم چند سال پیش کشته شد).
«سیمیتقو» (که شاعر، کُردها را به اصطلاح از تخم و ترکه او می نامد) همان «اسماعیل آغا سمیتکو» است که به روایت احمد کسروی در تاریخ هیجده ساله آذربایجان» در دوران مشروطه به قتل و غارت هایی در شهرهای آذربایجان دست زده است. «مارشیمون» را نمی شناسم.
نفرتی که در بند بندِ شعرِ آقای سعید موغانلی نسبت به خلق کُرد موج می زند، بی نیاز از توصیف است. گویا پان فارسیست فراوان است اما، پان ترکیست، حاشا و کذا!! باری، از سعید موغانلی بیشتر بیاموزیم:

مختومقولونون تورکمن آتی یلا                                    
            و اورمودان کئچن آتلی ایله                                          
            و ناظیم حیکمتین روزگار قانادلی آتلی لاریلا                  
            و قیر آتین بئلینده آتیلا بابا                                          
حضرتی علسگرین قوپوزو چیگنیمیزده                        
و حضرت قورقودون دوعاسی باشیمیز اوسته               
گلیریک اورمودان، سولدوزدان کرکوکا                        
قیبریسدن چئچئنه                                                      
و سین کیانکدان حضرت چنگیز خانین زیارتینه               
    کوچوک آپو دئدیگین قیناغیمیزدا سیچانا بنزر قارتالیق                                                                                                                              
               اَر توغرولون قورد ـ قارتالی ییق                                 
                                                                         قیزمیش قافلانیق.                                                         

    (ترجمه به فارسی)
با اسب ترکمنی مختومقلی
            و با سواری که از اورمو می گذرد
            و با سواران زمانه بالِ ناظم حکمت
            و در رکاب بابا آتیلا بر پشت قیرآت
قوپوز حضرت علسگر بر دو شمان
و دعای حضرت قورقود بر بالای سرمان
می آئیم از اورمیه و سولدوز به کرکوک
از قبرس به چچن
و از سین کیانک به زیارت حضرت چنگیز خان
عقابیم که توله سگی آپو نام چو موش در چنگمان
                      گرگ و شاهین رادمرد طُغرل ایم
                                        خشمگین پلنگیم.

معلوماتی در باره اسامی خاص در قطعه بالا: مختومقلی از شخصیت های بنام مردم ترکمن. ناظم حکمت، شاعر فقید ترکیه. قیرآت، اسب تیزپای کوراوغلو. آتیلا، سردار جنگجوی تاریخ. علسگر، عاشیق علسگر از عاشیق های معروف آذربایجان. قوپوز، نام قدیمی ساز عاشیق ها. قورقود، دده قورقود، شخصیت اسطوره ای در ادبیات شفاهی خلق آذربایجان. سولدوز، نام قدیم نقده در استان آذربایجان غربی. کرکوک، از شهرهای عراق که بخشی از مردم آنجا ترک زبان اند. سین کیانک، از شهرهای کشور چین. چنگیز خان، فرمانده و رهبر قوم مغول در حمله به ایران که معروف خاص و عام است. طغرل، از پادشاهان سلجوقی.
هر متشرّعی البته انبیا و اولیای خود را دارد. انبیا و اولیای شیخ سعید موغانلی هم لابد «حضرت چنگیز» و «حضرت قورقود» و «حضرت علسگر» هستند. تا اینجا حرجی بر او نیست، چرا که هر کس مختار است قدّیسان خود را داشته باشد، و یا خود را از باور به آن ها، چه در صورت آسمانی و چه در هیئت زمینی اش، رها دانسته باشد. اما، مسئله اینجاست که شاعر، قلمروئی را که از آن خود و همگنانش می پندارد در قطعه بالا با کلام تصویر کرده است. سرحدات سرزمین پنداری وی از سین کیانک (چین) در شرق شروع شده، تا چچن در شمال، قبرس در غرب و کرکوک در جنوب غرب (عراق) گسترده است.
می دانیم که یگانه دلیل دشمنی هویت طلبان ترکی از نوع سعید موغانلی علیه خلق کُرد آن است که گویا آن ها یک نقشه جغرافیایی تهیه کرده اند که در آن بخشی از خاک آذربایجان جزوِ اراضی کردستان دانسته شده است. وانگهی آن ها (کُردها) هم اینک در آذربایجان غربی مشغول خریدن مُلک و مستغلات هستند و با کوچ کُردها به آذربایجان، قصد دارند ترکیب جمعیتی آنجا را به نفع خود و به ضرر آذربایجانی ها تغییر دهند تا در آینده ادعای ارضی خود را تقویت بخشند. اما دیدیم که گستره ارضی مورد ادعای شاعر چنان وسیع است که نقشه جهان را باید عوض کرد.
وقتی ناسیونالیسم به شونیسم آغشته شود، منطق رنگ می بازد. وقتی تعصب قبیله گرایانه به نام مردگان سخن گوید، جهان مجبور است به عصر آتیلا و چنگیز رجعت کند. و این، مختص ناسیونال ـ شونیست های ترک نیست، همگنان آن ها را می توان در میان سایر اقوام، از جمله فارس ها هم یافت. بعضی از ناسیونالیست های ایرانی، هنوز هم دوِ ماراتون را نوعی توهین به ایران و ایرانیت می دانند، چراکه یادآور شکست داریوش «شاه شاهان» در اوج قدرت امپراطوری هخامنشی، به دست شهر ـ دولت های شورشی یونانی است و طبعاً سرمستی تاریخی آن ها را خراب می کند. شعر آقای سعید موغانلی هنوز گفتنی های بسیار دارد:

سویوموشوقسا دا                                                
اوستوموزه کول سپدیلر                                       
باجیسیندان کئچمه ین کوروشچولار                        
و قحبه خانا گوزتچی لری توشمال زندیه لر.            

(ترجمه به فارسی)
فسرده ایم کنون اگر
خاکستر بر رویمان افشانده اند
کوروش گرایانی که از خواهر خود نیز نمی گذرند
و محافظان فاحشه خانه ها، زندیه های توشمال.

به کار گیری چنین ادبیاتی، هم به لحاظ شکل و هم به لحاظ محتوا، ترجمان کامل اندیشه سعید موغانلی و همگنان است. همه چیز صریح و گویاست: متجاوزانِ حتی به خواهرانِ خود [کوروش گراها]، محافظان فاحشه خانه ها [جاکش های زندیه]. بیشتر از این انتظار داشتید!؟
شاعر خطاب به همسرش می فرماید:

دوشلرینی                                                            
گول له یه وئرمه                                                
آرازا قان ایچیرمه                                                
ایچیرسه قانلی سود ایچسین اوغلوموز آراز               
قانی قانلا یومویاجاقسا قوی آجیندان اولسون
آتاسی دئییل، وطن نامینه بویوسون
«بیز وطن مجنونو، ائل عاشیقی، صولح عسگری ییک         
بیز وطن نامینه اولسک، دیریلردن دیری ییک.»            
یانی بویله اینسانیق                                                
            دلی ییک، قریبه عاشیقیک                                       
گاندی یه قرنفیل سپیریک                                       
    چه گوارایا چاس قووزاییریق                                    
          کومونو دا سئویریک مارکسی دا                                 
                   کمونیست دئییلیک البت                        
                         زهله میز گئدیر...                                    
                         و اوتانیریق جینایتلریندن.               
ابوالفضلی ده سئویریک ایکی قات داها
                         ائلچی بی لیگینی ده
                                  ایکیلی سئودا
کوهنه بئیین تملچی دئییلیک یقین
دموکراتیق، سوسیال دموکرات،
             ویتنامدا کورپه لری دوغرامیریق آنجاق
سارترلا خیابان یوروشونه چیخیریق
                   فوکوهامایلا دوشونوروک
کافکایلا یالقیزیق، جویسلا پریشان
مارکزله، ساعدی نین سحیرلی رئالیزمینی
             بیز یاشاییریق
                  بیز یارادیریق کامونون پوچلوغونو
بیز نهیلیستیک
بیز سوسیالیستیک،
بیز ناسیونالیستیک.
بیز ایستک
ایستکلی نیفرت
و او پیستیکلی اورک

       (ترجمه به فارسی)
سینه هایت را
آماج گلوله مکن
آراز را خون منوشان            
اگر خواست بنوشد آراز، شیر خونالودش بده
خون به خون نشوید اگر بگذار از گرسنگی بمیرد
پدر نیستش چون، به نام وطن بزرگ شود
«ما مجنون وطن، عاشق ایل، لشکر صلحیم
گر بمیریم با یاد وطن، زنده نه زنده ترینیم.»   
یعنی انسانی از این دست ایم
                دیوانه ایم، عاشقان غریبیم
گاندی را قَرَنفل نثار می کنیم
         چه گوارا را سلام نظامی می دهیم
             کمون را هم دوست داریم مارکس را هم
                            البته کمونیست نیستیم
                                  نفرتمان می گیرد...
                            و شرم داریم از جنایت هایش.
ابولفضل را دوست داریم دو چندان
                پیام آوری اش را هم
                         یک عشق دوسویه
بنیادگرایانی تاریک اندیش نیستیم بی شک
دموکراتیم، سوسیال دموکرات.
         لیک در ویتنام نوزادان را لَت و پار نمی کنیم
همپای سارتریم در حملات خیابانی
                     با فوکوهاما می اندیشیم
با کافکا تنهاییم، با جویس آشفته
رئالیسم جادوئی مارکز و ساعدی را
                            ما می زیئیم
             ما می آفرینیم پوچی کامو را
ما نیهیلیستیم،
ما سوسیالیستیم،
ما ناسیونالیستیم،
ما اشتیاق
نفرت پُراشتیاق
و او دلی جذامی

این قطعه سخت تأمل برانگیز است. پس لختی درنگ کنیم. «گاندی» یی را که شاعر در اینجا قَرَنفل (میخک) بارانش می کند، مباد که با «موهانداس کرمچند گاندی» رهبر نهضت مقاومت هندوستان، آن پیامبرِ عدم خشونت، که لقب مهاتما (روح بزرگ) گرفت، اشتباه بگیرید. زیرا گروه خونِ «روح بزرگ» به خلف آتیلا و چنگیز، نمی خورد. یحتمل او باید «گاندی» یی معاصر با آتیلا و چنگیز و تیمور بوده باشد، بر خوی و خصلت آنان. چنانچه این مدعا به مذاقتان خوش نیاید، دلیل دیگری می آورم. شاعر در مورد فرزندش «آراز»، به همسرش توصیه می کند: «خون به خون نشوید اگر، بگذار از گرسنگی بمیرد». همگان می دانند که مهاتما گاندی چنان از خون و خون ریزی نفرت داشت که تا عمر داشت لب به گوشت هیچ حیوانی نزد. او، بر خلاف شاعر ناسیونالیست ما، به هوادارانش سفارش می کرد که علیه دشمنان استقلال هند، مُجاز به اعمال خشونت نیستید. ما مختاریم که با شیوه مبارزه او موافق یا مخالف باشیم. اما عالم و آدم می دانند که گاندی مخالف برتری نژادی، قومی، زبانی و حتی دینی بود. او همه انسان ها را فرزندان «راما» می دانست. اگر مولانا فرموده است:
ای بسا دو ترک و هندو هم زبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
مطمئناً، مصداق این ترک، ترکی از جنم سعید موغانلی نباید باشد.
و اما «چه گوارا» یی که شاعرِ ما دستش را به احترام او بالا آورده است، کمونیستی جهان وطن بود که در آرژانتین زاده شد، در مکزیک با «کاسترو» آشنا شد، در کوه های «سیرامایسترا» ی کوبا با ارتش باتیستا جنگید، و همین که انقلاب پیروز شد به بولیوی رفت تا در آنجا «ویتنام های دیگری را بر پا کند». او پزشک ـ چریکِ انسان دوستی بود که کمونیسم را تجلی آرمان عدالت خواهانه خود می دانست. باز هم می توان با او مخالف یا موافق بود. اما در این شکی نیست که فصل تمایز انسان ها از دیدگاه او، فقر و غنا بود، نه این یا آن زبان.
پس، «لوطفاً» دستتان را پایین بیاورید «فرمانده سعید موغانلی».
شما [سعید موغانلی] «کمونِ» پاریس را دوست دارید. خُب، این حق شماست که آن را دوست داشته باشید، یا نداشته باشید. از این بابت نه شما می توانید از کسی طلبکار باشید، و نه دیگران به شما بدهکار. اما، بنا به منطقی که تاکنون در میان افکنده اید، اصولاً شما نباید چندان از «کارل مارکس» دل خوشی داشته باشید. چرا که او رسماً یک انترناسیونالیست بود، و شما بنا به سروده خودتان در چند بند آتی از قطعه شعر بالا، ناسیونالیست اید. و من اضافه می کنم: یک ناسیونال ـ شونیستِ تمام قد. زیرا ناسیونالیسم را فقط و فقط برای خودتان معتبر می دانید، نه برای دیگران.
شما «ابوالفضل ائلچی بی» را دوست دارید، آن هم «ایکی قات = دوچندان».این صادقانه ترین حرفی است که می شود از شما قبول کرد. زیرا او نیز همانند شما بیشتر بر طبل دشمنی می کوفت تا بر درِ دوستی. او که در بحبوحه جنگ قاراباغ به عوض استفاده از ابزارهای دیپلماتیک برای جلوگیری از کشتار مردم بی گناه آن دیار، اعم از آذربایجانی یا ارمنی، مشغول هویت تراشی «ترکی ـ اوغوزی» برای ملت آذربایجان بود و ارتش آذربایجان داشت سنگر به سنگر قاراباغ را به نیروهای ارمنی، که ساز و برگشان از روسیه می رسید، وا می گذاشت، کار را به جایی رساند که آذربایجانی ها خود بر رهبر پُر درایتشان (!) که در میانه جنگی سخت و نابرابر هر آنکه را که می شد به دشمنی فرا خوانده بود، شوریدند. در تالش علی اکرم همت اوف جمهوری خودگردان تالش را برپا کرد و در گنجه، صورت حسین اوف بر ائلچی بی شورید و دست به کودتا زد، و دولت او در ژوئن ۱۹۹٣ سرنگون گشت. چه کسی را یارای آن است که در صلح دوستی آقای سعید موغانلی شبهه روا داشته باشد وقتی می نویسد:

بیز سئویلیریک ده
یانی کلاشینکوفلا ائولندیکده
کالیبرله سئوشدیکده
اوغلوموز تانگ اولور
قیزیمیز کروز.
[...]
دین نامینه ایستانبولو فتح ائتدیک
                                     قیبریسه گیردیک
                                     فاتح جه سینه
دیلیمیز بابیر مسجیدینده سوی سویله دی
و گویچک بیر نازلی نین دالینجا آوروپایا یوگوردوک
                               یوگوردوک آت ایلا
                                              آتیلا ایلا
... و بئله جه حضرت چنگیزی دوغدو آنام
ساغ اولسون آنام، ال لرینه ساغلیق
گوزون آیدین ارتوغرول
                      گوزون آیدین قیز اِاِ... تومروس
ال لریندن اوپورم
بوغدوغون کوپگین دیشی باتماسین ـ دئیه ـ
گون آیدین پاشالار
گون آیدین بای لار

آپو دئدیگین کوچوک قاتیل،
            قورد قارتال جایناغیندادیر
راحات یاتسین بویلو آنالار
راحات اویسون کورپه جوجوقلار
سون بئشیک باجیلار
راحات اویسون لوطفاً؛
                         قوردلار اویاقدی ...


    (ترجمه به فارسی)
ما دوست داشته می شویم نیز
                   یعنی در ازدواج با کلاشینکوف
                   و در معاشقه با کالیبر
پسرمان تانگ خواهد بود
                   دخترمان کروز.
[...]
به نام دین استانبول را فتح کردیم
                      وارد قبرس شدیم
                                     فاتحانه
زبانمان در مسجد بابری سخن آغاز کرد
و به دنبال عشوه گری زیباروی به اروپا تاختیم
                                     تاختیم با اسب
                                           با آتیلا
... و بدین ترتیب، حضرت چنگیز را زاد مادرم
زنده باد مادرم، زنده باد دستان او
چشمت روشن رادمرد طغرل
               چشمت روشن دختر آ ... ی تومروس
بر دستانت بوسه می زنم
باشد دندان سگی که خفه اش کردی بر تنت فرو نرود
روز به خیر پاشاها
روز به خیر آقایان

آپو نام آن توله سگِ قاتل،
          به چنگ گرگ و شاهین است
آسوده بخوابند مادران باردار
آسوده چرت بزنند کودکان کم سال
خواهران تَه تغاری
آسوده بخوابید لطفاً؛
                   گرگ ها بیدارند ...

خیال نشود که شاعر و هم قبیله هایش از احساس و عاطفه بدورند. نه، مطلقا چنین نیست. آن ها دوست داشتن و دوست داشته شدن هم سرشان می شود. آن ها ازدواج هم می کنند، منتها نه با آدمیزاد، بل با کلاشینکوف و کالیبر (منظور از کالیبر، احتمالاً کالیبر تفنگ یا توپ است، شاید هم ...) و ثمره این ازدواج تانگ است به جای پسر، و موشک کروز است به جای دختر. تعجب نکنید، قبیله شاعر، قبیله ای است پُست مدرن که در آن تیر و کمان جای خود را به تانگ و موشک کروز داده است.
و از آنجا شاعر و هم قبیله هایش جد اندر جد سکولار هستند و نه «بنیادگرایانی تاریک اندیش»، پس به نام دین استانبول را فتح می کنند، سپس وارد قبرس می شوند، و چون از جبهه غرب آسوده خاطر شدند مثل اجل معلق در مسجد بابری (در بلاد هندوستان) حاضر می شوند تا خطبه به نام خلیفه بخوانند، به زبان ترکی.
اروپا هم از تاخت و تاز آنان در امان نیست. ایلغار، آن هم به دنبال زیبارویی عشوه گر، و به سرکردگی آتیلا. آری، پیشتر دیدیم که شاعر، «مجنون وطن، عاشق ایل، لشکر صلح» است. همه این کشور گشایی ها هم «به نام دین» و به نام «صلح» روی می دهد. او نه تنها دموکرات است، بل یک رده بالاتر، سوسیال دموکرات هم هست. مبارزی است که در مهِ ۶٨ با ژان پُل سارتر در خیابان های پاریس جنگیده، و با فرانتس کافکا و جیمز جویس در اروپا دورِ یک میز قهوه «تُرک» صرف کرده است. او جادوگری است که نه گارسیا مارکز ازش خبر دارد، و نه زنده یاد غلامحسین ساعدی.
چنانچه کسی این قبیله را به استناد مانیفستی که آقای سعید موغانلی صادر کرده به تروریسم و جنگ طلبی متهم، و آن را در لیست سیاه قرار دهد، بایستی به شورای امنیت قبائل متحد شکایت بُرد و با قید سه فوریت خواست که این قبیله را از لیست خارج و به جایش آپو (عبدالله اوج آلان) «قاتل» را قرار دهند. [با پوزش از مردم کُرد، که روال بحث، سخن را ناخواسته در این مسیر انداخت].

باری، این قبیله را سرِ باز ایستادن نیست. پس، به جنبش روشنفکری دهه های ۴۰ و ۵۰ برگردیم که موضوع بخش نخست از شماره اول دوره جدید (شماره ۴۲ مسلسل) گاهنامه «گونش» را تشکیل می دهد، و علیرضا نابدل، یک روشنفکر چپ را انتخاب کنیم، که در دهه ۴۰ در زمینه «مسئله ملی» کار کرده است.
علیرضا نابدل اما، به جرگه قارانقوش ها (پرستوها) تعلق دارد. او به سال ۱٣۴۷، در رثای صمد از وی، به عنوان پیشآهنگ، با این نام یاد کرده بود:
اوخودو قارانقوش آیریلیق سوزون
مروّت اهلی نین گوزو یولدادیر
و سعید موغانلی بنا تصریح سروده اش، خود را از رمه گرگ ها می داند. گشت و گذار گرگی از این رمه را با تعقیب ردپایش وارسیدیم. اینک به رصد آفاق پرواز قارانقوشی از دسته قارانقوش ها در دهه ۴۰ می نشینیم: علیرضا نابدل (اوختای).

کوردوستان
بو داغلار اوجا باش
اوجا باش داغلارا قانلی چکمه لر یول آچا بیلمز
بو داغین جیرانی اوزگه اووچونون اوخونا گلمز
قوللاری اسیر بیر اینسان
توتقون آخشاملاردا آغلاماز، گولمز

دره لر ائله درین کی
«هژار» درینلیگده اینسانلار بسله ییب
دره لرده آخان قیزیل اوزه نین
سویو هم شیرین، هم ده آتشین
ائله بیر سو کی، او بیزیم یوردوموزا چاتاندا بئله،
هدیه گتیریر کئچدیگی ائل لردن اورَک آتشین.

دوشلر مئشه لیک، پالیت مئشه لر
آخشاملار قوشور هر قوشو مین دستان
بو لالای سسیله آستاجا آستاجا
یوخویا گئدیر گوزل کوردوستان.

بو داغلار قوجا باش
ائل لری اوجا باش
هامی یا بیر دوست، بیزه بیر قارداش
آی یاخیلان اودلارا، بیرلیکده یانان وفالی یولداش.
دوشلره یئنسَک چکیلیب یاییلیب
گوم گوی زانباق تک دوزلرده توتون
دوزلرده چالیشیر اوغلانلار قیزلار
گوندوزو بوتون.

یایلاقدا اوبا، اوبادا چوبان
چوبانین آغزیندا اینجه بیر توتک
او سویله ییر ایگیدلر چکن غمی
ائله بیر غم کی بیستون داغیندا
ایگید فرهادی بولاییر قانا
عصری نین گوزلی یولونون چیچگی
آلا گوز شیرینی گتیریر جانا.

بو داغلار اوجا باش
اوجا باش داغلارا قانلی چکمه لر یول آچا بیلمز
بو داغدا گَزَرلر ایری گوز اوغوللار
اورَکلرینده درین بیر سئوگی
او سئوگی کی «صلاح الدین» نین کونلون داغلادی.

دره لر درین، سولار آتشین
دوزلر توتونلوک، دوشلر مئشه لیک
آخشاملار قوشور هر قوش مین دستان
بورا کوردوستان
بورا کوردوستان

خان قیزیل اوزن آخان گونه دَک
اولدوزلار یئره باخان گونه دَک
بول اولسون خالقی نین اکدیگی بوستان
وار اولسون بیزیم قارداش کوردوستان.
                                             اوختای