اما به من بگوئید این شاهزاده ی خیالی من کجاست؟!


نادر عصاره


• ما را دیگر نیازی نیست نه به شاه، نه به فقیه و نه به رهبر فردی. ما به وحدتی جمعی نیاز داریم که برای چارچوب دموکراتیک بی طرفی مبارزه کند و در راه ایجاد آن تلاش نماید ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
شنبه  ۱۰ فروردين ۱٣٨۷ -  ۲۹ مارس ۲۰۰٨


این پرسش را از انتهای مقاله « شاهزاده ای که من دوست دارم » بقلم میرزا آقا عسگری (مانی)، گرفتم و جوابم بدان را بشرح زیر ارائه می کنم.

بیست و اندی سال پیش یادم می اید..... همراه بودم با شما، که شاعری مصمم بودید و منصور خاکسار که او نیز شاعر بود با نگاه نقد امیزش به شاعر... از ان زمان هیچ اثری نماند... اشعاری بودند، شاعرانی بودند، نقدهایی بودند که یا نیستند دیگر و یا اگر هستند کس از انان نه یادی می کند و نه یاری می جوید. بیست سال و اندی از ان روز پائیزی در پاریس گذشت. ...

اما بیست سال بعد، بیست سال بعد از امروز، این بار نیز، اگر رنسانسی فکری را از سرنگذرانی و از سر نگذرانیم، نه از متن ادیبانه ات و نه از سئوالاتت چیزی باقی خواهد ماند.

راستی بیست سال پیش، که آن شاعر مصمم چپ بودی و بودند، مگر دنبال شاهزاده ای خیالی نبودید و نبودند؟ گیرم حزبی چپ و رزمنده را می خواستی. در جوهر در جستجوی یک ناجی بوده ای و هستی و امروز این را چنین بیان می کنی:

«دوست می داشتم، اکنون که جهان، رژیم تازی تبار اسلامی در ایران را به پستوی سیاست رانده،
روسها بخشی از کشور ایرانشهر را ضمیمه ی خود کرده اند،
حزب الله لبنان و فلسطینی ها و سوریه و ونزوئلا میهمان پر خرج سفره ی ایرانیان گرسنه شده اند،
یک شاهزاده می داشتم که بجای خور و خواب و صدور اعلامیه، جان برکف می گذاشت تا تقدیم تاریخ ایران و ایرانیان کند. دوست می داشتم خون این شاهزاده گرانتر از خون جوانان ایران در خیابانها و زندانهای ایران نباشد. »

قلم زیباست. اما بی تعارف شکلی است پر از نقد به جا ولی خالی از محتوای اثباتی. ولی این بی محتوایی نثر و نظم ناشی از فکری است که سیاست را آن گونه می بیند که تو می بینی. سیاست را شجاعت ناجی می دانی که حرفی بزند و تا آخر نیز روی آن بایستد که یا طرفش را از میدان بدر کند و یا خود بر سر ان گفته جان نهد. نگاه کن:

«یک اهریمن بود که گفت «شاه باید برود!» پایش ایستاد، موفق هم شد. اما فرزند آن شاه که رفت هرگز نگفت «جمهوری اسلامی باید برود. پایش می ایستم و برای رفتنش مبارزه می کنم».»

این فرد فرهمند و ناجی فرزانه که باید حرفی بزند و همه را زیر درفش خود جمع کند، همانگونه که تاریخ ما و دیگر ملل نشان داده است جز به حاکمیت آن ناجی بر سرنوشت یک ملت منجر نمی گردد، اگر بتواند به چیزی منجر گردد. در این وسط البته دست یافتگان به قدرت، دستگاه اهریمنی جدیدی را بر پا خواهند کرد که با درد و رنج و خون و جان کسانی چون «فرخزاد و فولادوند و کوروش آریامنش و منوچهر فرهنگی و محمد مختاری و پروانه ی فروهر و محمد پوینده و بختیار و نیوشا فرهی» و دیگرانی که بسیارند، آمیخته می شود.

مگر بیست سال پیش غیر این بود سیاست؟ مگر این نبود که می گفتی و می گفتیم که عده ای منتظرند که

«مردم انقلاب کنند، رژیم اسلامی را براندازند، پایتخت را آب و جارو کنند، تاج و تخت را آماده کنند»

و در مقابل راهی دیگر ارائه می شد که

«مثل صدها هزار ایرانی بی نام و نشان و بی ادعائی که در برابر رژیم جمهوری اسلامی جنگ رودررو کردند و کشته شدند، به میدان بروم. ... ای بسا با برخاستن من، ناامیدی ها گورشان را گم کنند و هزاران هزار نفر به یاری من آیند تا ایران را نجات دهیم».

در این «سیاست» که البته پر از شجاعت است مسئولیت واقعیات کابوس گونه ای نظیر قتل و عام ۶۷ با کیست؟ بی تردید با استبداد. ولی علی رغم نقش اصلی استبداد در این گونه تبهکاری ها، تنها آن، موجد این کشتارها نیست. حزب و احزابی که به تنهایی به مقابله رزمی و رو در رو با قدرت دولتی بخصوص از نوع استبدادی می روند، نیز مقصرند. حزب و حتی مجموعه احزاب به تنهایی قادر به مقابله رزمی با قدرت دولتی نیستند. اساسا این انتظار از آنان، هیچ پایه ای در نقش و عملکرد احزاب ندارد. احزاب واسط سیاسی میان مردم و قدرت حاکم هستند. هر آن گاه که شرایط این کارکرد هست، بدان مبادرت می نمایند و هر آنگاه که این شرایط مهیا نیست، باید در جهت تامین آن شرایط با شکیبائی تلاش ورزند. به آب و آتش زدن، شجاعت می خواهد، عشق می خواهد، فداکاری می خواهد ولی و البته پر از یاس و نا امیدی از یافتن راهی جمعی برای معضلی جمعی و ملی نیز می باشد.

تو از بیست سال پیش تاکنون عوض شده ای. خود می گویی:

«و اکنون، ایران، ملیت ایرانی، هویت ایرانی، ایرانشهری، حقوق بشر، آزادی، دموکراسی، سکولاریسم و لائیسیته روان و اندیشه ام را آکنده اند».

تو عوض شده ای. ارزش هایی را در یافته ای که با ارزش های گذشته ات تفاوت دارند. خوشبختانه تو تنها نیستی بسیاری به این ارزش ها، که جانمایه آنها آزادی و برابری هستند، دست یافته و برای تحقق ان ها حاضر به تلاشند. اما چیزی را تو هنوز عوض نکرده ای. پروژه ات همان است که بود. راه رسیدن به ارزش های جدیدت همان راهی است که برای اهداف قدیمی ات می شناختی. تو دنبال یک ناجی هستی که جلو بیفتد تا انگونه کنی که گفته ای:

«می توانستم بی شرمزدگی سر بالا کنم و بگویم «با آن که سلطنت طلب نیستم، اما از این شاهزاده ی شجاع و ایراندوست پشتیبانی می کنم و هرچه دارم، - از جمله جانم را- در راه آرمان ایرانی آزاد و آباد و دموکراتیک می گذارم.»

و در انتها پرسیده ای: «اما به من بگوئید این شاهزاده ی خیالی من کجاست؟!»

من بر آنم که بایست به آگاهی یی جمعی دست یابیم و از این راه است و تنها این راه که ارزش های دموکراتیک و ازادیخواهانه ای که عمیق تر از هر زمان بدان ها رسیده ایم، تحقق می یابند. ما را دیگر نیازی نیست نه به شاه، نه به فقیه و نه به رهبر فردی. ما به وحدتی جمعی نیاز داریم که برای چارچوب دموکراتیک بی طرفی مبارزه کند و در راه ایجاد آن تلاش نماید. چارچوبی که همه گرایشات سیاسی، عقیدتی، فرهنگی، ملی، مذهبی، قومی، سنی، جنسی و اجتماعی درون آن بتوانند سر ناسازگاری هایشان با هم گفتگو کنند و از طریق روش های دموکراتیک آن ها را راهجوئی نمایند. چارچوبی که درون آن حق اکثریت و حق اقلیت از طرف اقلیت و اکثریت پذیرفته و محترم شمرده شوند. تنها با چنین تغییری است که بیست سال بعد از امروز، در همانجا نیستیم که بیست سال پیش از امروز. دنبال شاهزاده خیالی نگردد، آبی بریز به آسیاب وحدت ملی آزادیخواهان.

۲۹ مارس ۲۰۰٨
Ossareh.nader@neuf.fr