شرنگ حسادت (۳)


نیکروز اولاداعظمی


• در "از خود بیگانگی" در شکل حسدورزی مزمن بدلیل فقدان ابزارهای عقل و ارجح بودن احساس بر آن، انسان از مهمترین وسیله وجود و درون خود که همانا اندیشیدن بواسطه ابزار عقل و تصمیم خردمندانه است تهی گشته و از خویشتن خود منتزع میگردد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
شنبه  ۱٣ بهمن ۱٣٨۶ -  ۲ فوريه ۲۰۰٨


حسادت، ناکامی و خشونت:
می دانیم که ناکامی ها از توأمان عوامل درونی و بیرونی ناشی می شود، عوامل درونی از روحیه فرد گرفته و تا فقدان آگاهی ها و اطلاعات مکفی و نیز عدم پیگیری و اراده کرداری در باره موضوعات مرتبط بوده، و عوامل بیرونی از قبیل انواع مانع تراشی ها، خصومت ها و کژاندیشی ها که در جهت ناکام ماندن فرد در راستای مأموریت محوله و یا صورت پذیری انجام کاری، می باشد.
هر دو عوامل درونی و بیرونی در ناکامی ها احتجاج ضعفی است که تحقق هدف معین را با مشکل مواجه می سازد، عوامل بیرونی برشمرده شده معمولأ آگاهانه و با حس حسدورزی همراه ست، برای روشن شدن بیشتر این معضل و عواقب اجتماعی آن که بسیار ویرانگر است، مثال زنده ای در در پیوند با آن که سال های گذشته در شهر استکهلم در میان گروهی از ایرانیان در یک کار جمعی بروز کرده حائز اهمیت است.
در چند سال گذشته تعدادی از ایرانیان ساکن استکهلم انجمنی را تشکیل دادند که بعد از یکسال از فعالیت آن انتخاب هیئت مدیره جدید بر اساس اساسنامه فراخوانده شد. اختلاف و دودستگی بلافاصله بعد از طرح انتخاب هیئت مدیره جدید آغاز شد، تعدادی شرط انتخابات و رأی دادن را به انتخاب خود موکول کرده بودند، اما برخی دیگر به دنبال هیئت مدیره ای بودند که از دل یک انتخاب واقعی و دمکراتیک بیرون آمده باشد، گروه اول از برخی رفتار خشونت برای تحمیل دیدگاه خود و بدست گرفتن سکان انجمن هیچ ابایی نداشتند و گروه دوم را به بی لیاقتی متهم می ساختند، در حالیکه گروه دوم بر یک انتخاب درست و سالم پای می فشردند، در نهایت انتخاب انجام و گروه اول بازنده انتخاب شد، اما توطئه و خراب کاری از سوی آنها متوقف نشد بطوریکه کار به نزاع، و تهدید به برخوردهای فیزیکی پیش آمد که اگر مراعات و دوری از خشنونت گروه برنده انتخاب هیئت مدیره نبود، کار به جاهای باریک کشیده می شد. آنچه که می توان از این مجموعه استنتاج نمود؛ ۱- بروز احساس حسادت و حقارت بدلیل نگرانی از قرار نگرفتن در جایگاه هیئت مدیره، ۲- ناکام ماندن ( در ترکیب هیئت مدیره و از دست دادن موقعیت)، ٣- فراهم شدن شرایط خشم ( که خود ناشی از حسادت و ناکامی بوده است)، بنابراین پدیداری هر سه نوع احساس حسادت، ناکامی و خشونت مرتبط با یکدیگر شرایط کنش رفتاری خردگرایانه و معتدل را مختل ساخته و نیز عدم کنترل بر رفتار ( عامل درونی)، و تهدید به برخورد فیزیکی با سایرین که در میان اعضاء نمایان شد(عامل بیرونی) به عنوان مجموعه فعالیت گروهی نمایان شد.
در این مجموعه و سیستم روند رفتاری و کرداری، افراد جهت پیشبرد کاربردی امر موضوعیت یافته اولیه که هدف بازیگران و کنشگران بوده با بروز سه ویژگی منفی یعنی حسادت، ناکامی و خشنونت، با مشکل امکان پیشبرد هدف اولیه که توافق جمعی بوده مواجه شده و عملأ آن هدف به شکست گرایید.
نسبت حسادت به "از خود بیگانگی" فرد:
قبل از کارل مارکس تعبیری در باره "از خود بیگانگی" از سوی برخی اندیشمندان منجمله هگل تبیین شد، اما مارکس آنرا بگونه دقیق فرموله نمود؛ از خود بیگانگی این است که انسان خود را مانند کارگزاری نمی بیند که بر پایه درک خودش از جهان عمل کند، بلکه جهان (طبیعت، دیگران و خود او) برای او بیگانه اند، از نظر مارکس فرایند "از خود بیگانگی" بیش از همه در کار و تقسیم کار نمایان می شود که اشاره است به از دست رفتن کارگران بر فرایند کار و بر محصولات کارشان.
بطورکلی "از خودبیگانگی" به ناتوانی های انسان و عدم کنترل از خود در زمینه هایی که به موضوعات و مسائل عام زندگی او مربوط می شود را شامل می گردد. ناتوانی فرد در مقابل توانایی های دیگران است که مورد سنجش و قیاس قرار می گیرد که مهمترین ویژگی اش ضعف بکارگیری روش های عقل و ابزار مناسب آن است. این ضعف منجر به آن می شود تا فرد نتواند رفتار و اعمال خود را در کنش با دیگران تنظیم نماید. ( ناگفته پیداست که درجه نبوغ و خلاقیت فردی نیز در این امر دخیل است) همانگونه که مارکس می گوید بیگانگی بر تسلط ابزار و محصول تولید موجب عدم کنترل بر خود می گردد، و این عدم کنترل بر خود همان عدم کنترل بر رفتار است که شاخه ای از آن می تواند بشکل احساس حسد ورزی و یا غبطه خوردن از صورت های دیگر ابتکارات و توانمندی ها عیان گردد.
" از خود بیگانگی" یعنی کنده شدن از خویشتن خویش، وقتیکه نیروی معرفت انسان نسبت به "خود" و "فردیت" خود در ضعف و یا بیمار باشد، پی بردن به هستی وجود دشوار و یا اصلأ امکان ناپذیر می گردد، فرد جدا شده از خویشتن خود دچار نوعی مرض از خودباختگی نیز می شود، بدین ترتیب که در برابر همه حوادث ناشی از کنش ها و تنش های اجتماعی مات و مبهوت مانده و قوه عقل و تخیل از فعالیت عادی به سکون می گراید تا حدی که قدرت اراده و تصمیم گیری مختل و اختیار از کف می رود و عنان فرد به هر کس و ناکس سپرده می شود. این به زبان ساده معنایش آنست که فرد در وضعیتی قرار گرفته که توان او قادر نیست تا از امکانات و اطلاعات موجود برای حل و فصل امورات و رتق و فتق آنها قدمی به پیش نهد. ضعف در توانمندی ها خواه از جنبه قدرت فکری و خواه از منظر اجرائیات، گریبان را گرفته و انگیزه های فردی را می گسلد و صحنه ای ظهور می کند که یا کاملأ تقلیدی و یا حسادتی در مقابل موفقعیت های دیگر است.
تقویت این چنین حساسیتی منجر به آن میگردد که فرد به دنبال ابزار مناسب و راهکارها از طریق تشحیذ ذهن جهت راه حل ها و طی شدن به سمت و سوی اهداف و امیال هدایت نشده و تشخیص رابطه عین و ذهن از او سلب شده و رفتار احساسی جهت حل مسائل یکه تاز میدان شود. عین القین بودن یعنی، آنچه که بر ماهیت امری که به چشم مشاهده شد بر ذهن تبلور یافته و تصویری از آن به عنوان معرفت ذهن از ماهیت پدیده ها بروز میکند، رابطه عین و ذهن یک رابطه دیالکتیک است، حال اگر نقش ذهن در قبال عملی، امکان و اندیشه ای کمرنگ جلوه نماید، ماهیت اصلی آنها نیز کدر   می گردد و شناخت به اشیاء و یا پدیده های اجتماعی از طریق احساس جایگزین خرد شده و هر چقدر احساس از خرد دور باشد به همان اندازه قوه ذهن کند و اندیشیدن می تواند از حد اولیه متمرکز به موضوعات و پدیده ها خارج شود و در واقع تشخیص عنصر ذهن نسبت به پدیده ها با دشواریهایی مواجه میگردد. هر چقدر از برندگی ابزار ذهن و عقل کاسته شود تشخیص عین سخت تر شده و انسان بدون ابزار خرد در پیرامون خود به سراشیب بیگانگی سوق داده می شود و این تا مرز از "خود بیگانگی" فرد درازا دارد.
فرد بیگانه از خویش بدلیل جستجوی راه حل های عاطفی و احساسی( از دست دادن ابزار عقل) بسیار ساده از طریق تسلیم به حس حسد برای حل معضلات خود وارد معرکه و کنش با دیگران میگردد که جز سرگشتگی و گم شدگی اجتماعی چیز دیگری که او را هویت ببخشد برایش میسر نمی شود. این روند رفتاری که توام با کردارهای عمدأ کج و معوج و رابطه معیوب با دیگران خواهد بود، به را و روش حسدورزی بعنوان یگانه راه برون رفت از فقدان هویت، میدان می دهد. هنگامی که حسدورزیدن از درون تقابل ها بعنوان راه حلی برای فرد در نظام باوری او شکل پذیرد، طبعأ فرد در جهت تخریب "تشخص" و "فردیت" رانده شده و هرگز "کسی بودن" کس را بر نمی تابد و بقول معروف دائمأ برای ارضاء خود و هویت از دست رفته اش می بایست چوب لای چرخ دیگران گذاشته تا بدین طریق جبران مافات نماید.
حکم محکومیت این نوع گرایشات و برخوردها از آنجا ناشی می گردد که فرد هیچ الزامی به ارزشهای اخلاقی مبتنی بر "فردیت" شناخته شده ندارد، گرچه می تواند به ظاهر خود را پیرو ارزشهای اخلاقی مدرن معرفی نماید اما عادات گذشته، خلق و خوی، آداب و رسوم دست و پا گیر در مناسبات و روابط او با دیگران نقش آفرینی می کنند. "از خود بیگانگی" و "از خودباختگی" ممارس با حسدورزی مزمن، مقوله هایی هستند که اغلب در جوامع بدون انسان "فردیت" شده مشاهده می گردد، رقابت های سالم و تعامل فکری قانونمند مختص به جوامع "فردیت" یافته دارای حقوق شهروندی ست که این نیز رفتار حسد ورزانه را در مسیر اطاعت از قانون بعنوان راه حل مسئله کانالیزه می کند، در نتیجه بطور عموم در این نوع جوامع حسد ورزی شکل مزمن آن به ندرت میدان برای عرض اندام دارد.
بطورکلی در تمامی جوامع، انسان با پدیده حسد ورزی در روابط و مناسبات مواجه است اما تفاوت های جدی در جوامع مختلف نظیر جوامع مدرن و سنتی مشهود است. در جوامع مدرن، رقابت های سالم بر مبنای موازین قانونی و حقوق شهروندی که به شکل هنجارهای اخلاقی مدرن پایه ریزی شده همراه با صمیمیت و دوستی و احترام و پایبندی به مراوده های اجتماعی است، هر چند در همین جوامع ما شاهد قربانی شدن شخصیت هایی هستیم که یک وجه آن از حسد ورزیدن مزمن ناشی می گردد اما این یک قائده نیست، آنچه که قائده است روابط بر اساس قانون در همه عرصه های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی است، خصائل حسدورزی مزمن نمی تواند تأثیر در اینچنین قوائدی داشته باشد و روابط سالم را کدر نماید، در جوامع با روابط و مناسبات ارزش های سنتی حسدورزی مزمن در تمام شئون زندگی انسانها نقش مخربی ایفاء می کند، اختلافات بی شائبه و حل نشدنی در شکل کارهای گروهی اعم از سیاسی و صنفی و اقتصادی در میان ایرانیان چه درون و چه برون کشور، وجه مهم آن را حسد تشکیل می دهد، بعبارتی دیگر "روانشناسی کنترل بیرونی" در جهت تخریب شخصیت و "کسی بودن" کس، که در واقع تلاش برای نفی آزادی فرد است از طروق گوناگون از جمله کم بهادادن و یا بها ندادن به موضوعاتی که ابتکار و شایستگی فرد در آن مشهود است تا وادار ساختن ما به کاری که خود مایل به آن نیستیم، ار صدر و تا ذیل جامعه و اجتماع و خانواده یعنی سه عرصه موجود مناسبات انسانها به شدت اعمال می گردد، و به شکل کردار منفی در مناسبات مان عمل میکند.
بنابراین "از خود بیگانگی" در شکل حسدورزی مزمن بدلیل فقدان ابزارهای عقل و ارجح بودن احساس بر آن، انسان از مهمترین وسیله وجود و درون خود که همانا اندیشیدن بواسطه ابزار عقل و تصمیم خردمندانه است تهی گشته و از خویشتن خود منتزع میگردد. وقتی تأمل به اشیاء و موجود از سوی فرد در ضعف باشد، احساسات جایگزین میگردد، در این وضعیت فرد از حالت طبیعی تعقل و تعمق، اراده و اعتماد بنفس دور شده و خویش باوری کاذب بر بستر حسدورزی عارض میگردد، همچنین سنجش افکار به عملکرد مختل و قادر نیست خصایص و انگیزه های "فردیت"ی خود را جهت هدف ها و آرزوها به پیش برد و بدینسان از خود رانده و از دیگران مانده می شود و این همان نقطه "ازخود بیگانگی" اوست که سقوط در سراشیب بی محوری در قالب غیر "فردیت" با حقوق مدنی و شهروندی را به همراه می آورد، که بی هویت ماندن شخص وجه بارزی از آنست
بخش های دیگری از این بحث در روزهای آینده ادامه می یابد