انا خرس
داستان کوتاه


یوسف عزیزی بنی طرف


• سال ها پیش در یکی از روزهای گرم تابستان که مسافرهایم را جمع و جور می کردم تا طبق معمول آنان را از طریق "شلمچه" به بصره و از آن جا به کربلا ببرم، مسگر شهرمان نزد من آمد و خواهش کرد تا در این سفر زیارتی هسمفرمان باشد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۵ بهمن ۱٣٨۶ -  ۲۵ ژانويه ۲۰۰٨


پدرم زایر غضبان نه یک زایر معمولی بلکه همیشه زایر بود. او سال های سال زوار اهوازی را به کربلا و نجف می برد.این داستان را که مربوط به یکی از سفرهایش به عراق است از او شنیده ام:
سال ها پیش در یکی از روزهای گرم تابستان که مسافرهایم را جمع و جور می کردم تا طبق معمول آنان را از طریق "شلمچه" به بصره و از آن جا به کربلا ببرم، مسگر شهرمان نزد من آمد و خواهش کرد تا در این سفر زیارتی هسمفرمان باشد.
به او گفتم: تو پیرمردی و ما قاچاقی با قایق می رویم و خطر غرق شدن در شط شلمچه وجود دارد. اما او اصرار کرد و گفت که حضرت عباس او را طلبیده وحتا اعتقاد داشت که هر جای عراق بمیرد غنیمت است.
من هم دلم برایش سوخت و او را با خودمان بردم. زنان ومردان کاروان همگی عرب اهوازی بودند که نه لباس و نه زبانشان شک شُرطی های عراقی را بر نمی انگیخت. اما او در میان جمع ما یک استثنا بود. جعفر صفار را می گویم، مسگر غریبه شهرمان.
به جعفر صفار - که گاهی او را جعفر قُنبی هم می نامیدیم – گفتم تنها به یک شرط تو را به عراق می برم. گفت: " هر چه بگویی اطاعت می کنم ابوقلم. درست است که شنا بلد نیستم اما پس از یک عمر زندگی در شهر شما می توانم چند کلمه عربی را بلغور کنم".
گفتم: عربی ات در حدی نیست که تو را از مرز عبور دهد. بهتر است که دشداشه و چفیه بپوشی و البته با هیچ کس صحبتی نکنی وخودرا لال نشان دهی واگر مامور پلیس اسمت را پرسید چیزی نگویی. من هم به شرطه ها خواهم گفت که " هذا خَرَس" یعنی جعفر گنگ مادرزاد است.
این قرار را با جعفر صفار گذاشتیم و راه افتادیم. شب موعود به شلمچه رسیدیم. دم ماموران مرزی خودمان را دیدیم و از خاک ایران بیرون زدیم. زمانی که با ژاندارم های خودمان خداحافظی می کردیم شنیدم یکی از آنها که لهجه کرمانشاهی داشت به دوستش گفت:
- این عرب ها را می بینی دارند می روند به وطنشان.
- ولی اینها که ایرانی اند؟
- ایرانی؟! فقط شناسنامه شان ایرانی است.   
وقتی قایق به آن سوی شط رسید و وارد خاک عراق شدیم سر و کله پلیس عراق پیدا شد. تک تک زنان و مردان را وارسی کردند و نام
و فامیلشان را پرسیدند: عبود بنی کعب، جاسم میاحی، ناریه کعبی، چیچان شجیرات و... تا رسید به جعفر. او که سن و سالی را از سر گذرانده بود از دیدن پلیس عراقی که چشم در چشمش دوخته وبا سبیل های تابدارش بازی می کرد، رنگ به رنگ شد.
"شُرطی" عراقی از او پرسید: وتو زایر اسمت چیه؟
جعفر چیزی نگفت. "شُرطی" بار دیگر و با صدای بلند تکرار کرد: " مگر نمی شنوی، اسمت چیه؟" همه ساکت بودند. سکوت زایران کربلا را سکوت شب تکمیل می کرد. هیچ چیز آن سکون و آرامش را نمی شکست مگر صدای "شُرطی" عراقی. وی این بار باصدای بلندترو باتحکم گفت:
- پدرسوخته، اسمت را بگو
جعفر این پا و آن پا کرد و قبل از آن که من چیزی بگویم گفت:
- انا خَرَس ( من گنگم)
مانده بودیم بخندیم یا بگرییم. چه خاکی بر سرمان بکنیم چون وقتی شُرطی ها ملیتمان را پرسیده بودند گفته بودیم: " عراقی هستیم، که رفته بودیم مشهد زیارت امام رضا و الان داریم بر می گردیم به بصره" واسکناس پنجاه دیناری هم نشانشان داده بودیم و حتا جاسم جرفی و ناریه نگراوی وشعری طرفی را تغییر لقب دادیم تا عراقی جلوه کنیم اما حالا جعفر صفار همه کاسه کوزه ها را شکسته بود. "شُرطی ها" ول کن نبودند. رییسشان که گروهبانی بود ناراحت شد و گفت:
- همه تان ایرانی هستید، دروغ می گویید، عرب نیستید. فکر کردید ما گول لباس هایتان را می خوریم. همه باید برگردید به وطنتان.
به میله های مرزی وسط آب خیره شدم. دنبال وطنم می گشتم. راستش پسرم هنوز هم نمی دانم وطنم کجاست.   
جعفرصفار باعث شد تا آن تابستان به کربلا نرویم. او با ما به حویزه برنگشت بلکه وقتی دست از پا درازتر داشتیم به ایران بر می گشتیم او غمگین و افسرده روی لبه قایق نشست. ناگهان تعادل قایق به هم خورد و جعفر صفار جلوی چشمان بهت زده ما و شُرطی های عراقی طعمه موج های رودخانه شد. نمی دانم پای جعفر لغزیده یا کسی اورا هل داده بود؟ یا واقعا می خواست در سرزمین بلازده عراق بمیرد و راهی جز خودکشی در آب های آن دیار نداشت؟ من – البته – می دانم که جسد جعفر صفار به عراق نخواهد رفت زیرا شط شلمچه به کارون می پیوست.