حقانیت به حکومت در ایران
«بزرگی»، چه مفهومی داشت
معنای ِاصطلاح ِ «تـاج» و «دیـهـیـم»


منوچهر جمالی


• روشنی و طبعا بینش، درفرهنگ سیمرغی، پیآیند ِ «یوغ شدن دو اصل، یا دو انسان»، یا یوغ شدن «حس و پدیده ای»، یا «تن و آب» بود. تخم یا دانه ( چنه = چنجه )، اصل روشنی ( rao-cana) شمرده میشد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه  ۱۱ مهر ۱٣٨۶ -  ٣ اکتبر ۲۰۰۷


روشنی و طبعا بینش، درفرهنگ سیمرغی، پیآیند ِ «یوغ شدن دو اصل، یا دو انسان»، یا یوغ شدن «حس و پدیده ای»، یا «تن و آب» بود. تخم یا دانه ( چنه = چنجه )، اصل روشنی ( rao-cana) شمرده میشد، چون « هردانه ای = دانه درون دانه= دوانه » بود . بهمن ، چنین اصلی بود . هر دانه وهسته ای ( است درون است ) پیکزیابی سراندیشه « همزاد= یوغ = سنگ = امر= کواد » بود . این معنا در این عبارت بیان میشد که : « روشنی از آتش ( تخم در تخمدان، تش= دوخ = نی ) است . درست در تصویر تاج ، دو پر، یا دو باز، که ترنج (کواد ) را برفرازخود حمل میکنند ، همین اصل پیدایش روشنی از آتش ، اصل پیدایش روشنی ازتخم( خوشه) بیان میشد .
رهبر، یا سپهبد، که انسان = مردم ( مر+ تخم ) بود ، روشنی ، ازخودش داشت .« ازخود، روشن بودن » ، بیان اصالت انسانست که برضد همه ادیان نوریست . طبعا این به کلی برضد مفهوم حکومت وشاهی ، درالهیات زرتشتی بود . « این امکان ِ ازخود شدن » ، درهمه ادیان نوری ، ازهرگونه حاکمیتی ، انکار وطرد میگردد . ولی درست پدیده « تاج » ، استوار برمفهوم « روشنی ازخودِ انسان » بود . این سراندیشه در همان زنخدا ئی که نقشش در پیش آمد ( که درخبیص کرمان یافت شده است ) پدیدار است. زنخدا ، گوهر خوشه ای دارد، و طبعا همه انسانها وجانها، دانه های این خوشه ها هستند که ازخود ، روشن میشوند .
روی سرو گیسوی این زنخدا ، سه خوشه سبزشده ، که بسوی آسمان افراخته و زبانه کشیده است. این همان سراندیشه « تاج یا دیهیم ویا کلاه ویا افسر» است. اصطلاح « درویش » که دری قوش = سه خوشه = سه مرغ باشد، ازهمین جا ریشه گرفته است .
چون بنده بندگان عشقیم       کیخسرو و کیقباد باشیم
گفتی تو که رو ، که پادشاهی      آری که خوش و خجسته بادم
بی ساقی و بی شراب، مستم       بی تخت وکلاه ، کیقبادم
چوشراب تو بنوشم ، چو شراب تو بجوشم
چو قبای تو بپوشم ، ملکم ، شاه قبادم
ولی دراین تصویر زنخدای ِخوشه ، میتوان نکات دیگری را نیز بخوبی بازشناخت. نه تنها « سر» ، اصل پیدایش روشنی ازخوشه ها و تخمهاست، بلکه شش خوشه دیگر، ازاندامهای دیگرتن او روئیده اند . این نشان میدهد که روشنی و بینش ، درانحصار سر به تنهائی نیست ، بلکه از سراسر تن انسان، سرچشمه میگیرد .
روشنی و بینش، ازسراپای تن و اندامهای انسان، پیدایش می یابد ، نه تنها ازکـلـّه ، که سپس با « آسمان و خدائی بریده اززمین » اینهمانی داده میشود . بدینسان ، درسنجیدن ِ مقام شاهی با« سرانسان » ، روشنی و بینشی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ، درانحصار او نمی ماند ، بلکه میان همه لایه های اجتماع ، که با اندامهای دیگر اینهمانی داده میشدند پخش شده بود، و همه ، درآفرینش روشنی و بینش برای نگاهبانی اجتماع ، انباز بودند . این اندیشه بزرگ و ژرف، که بنیاد « تقسیم قوا و عدم مرکزیت قدرت رهبری وسامانده اجتماع » دریک فرد یا طبقه وقشر بود، با سوء تعابیری که موبدان زرتشتی ازآن کردند ، از محتوای اصلیش ، منحرف ساختند . ولی برداشتهای مثبت هم ازآن کرده میشد که نمونه اش دربهمن نامه هست . تن ، مانند سپاه گرفته میشود، و خرد ، درمغز همانند شاه ، ولی بخوبی تقسیم رهبری وتنش وکشمکش میان اندامها ، و همکاری اندامهارا در رهبری تا اندازه ای مینماید .
همه مایه تن به مغزاندراست
که تن، چون سپاه است وشه ، چون سراست
اگرشاه را سستی آید بجای          نخستین سپاه اندرآید زپای
« دل » ار بازجوئی که شه را چه چیز
چنان دان که دستور شاهست نیز
همه چاره ها را سگالد نخست       ابرشاه برداردآنگه درست
« زبان » ، ترجمانست ودستور، دل
وزان ترجمان ، شاه ، رنجور دل
زشاهست ، آن هردو را زندگی
وزایشان ، نباشد همی بندگی
همان شاه ازایشان ، به بیم و امید
به تیره شبان و به روز سفید
طلایه، دوگوش آمده ، راز جوی
شنیده ، سبک بازگوید بروی
« دو دست» ترا دو مبارز نهاد   
ازاینسو وزانسو، روان همچوباد
خرد، کدخدا آمد اندرتنت    که تا داند او دوست از دشمنت
اینکه خرد ، درهمه تن ، وطبعا درهمه اجتماع پخش است ، درتضاد با تمرکزقدرت در یکی یا چند مرکزمعدود ( نزد موبدان ) ، بوده است. ولی این اندیشه همیشه بوسیله موبدان زرتشتی دردوره ساسانیان، مسخ ساخته میشود که رد پایش بخوبی درشاهنامه باقی مانده است .

چرا، «تاج بزرگی» را میجُستند؟
«بـزرگی»، در فرهنگ ایران
چه معنائی داشته است؟


آغازداستانهای شاهنامه ، داستان کیومرث هست که با این آغازمیشود که او نخستین کسی است که « تاج بزرگی را میجسته است » . تاج ، پیکریابی « سراندیشه بزرگی » بوده است ؟ «بزرگی » درفرهنگ ایران ، درچه بوده است ، و که وچه را « بزرگ » میشمرده اند . درهرجامعه ای ، چه بزرگ شمرده میشود ، بیان ارزشی است که گرانیگاه ِجامعه و حکومت و اخلاق میباشد . تاج شاهی ، تاج بزرگی هست ، یا به سخنی دیگر، پیکریابی ارزش بنیادی اجتماعی و اخلاقی و فرهنگی و سیاسی میباشد . این تاج را جامعه، به یکی میبخشد ، تا او، پای بند به این ارزش « بزرگی » باشد .
سخنگوی دهقان چه گوید نخست
که تاج بزرگی به گیتی که جست
که بود آن که دیهیم برسر نهاد    ندارد کس از روزگاران بیاد
مگرکزپدر، یاد داردپسر       بگوید ترا یک بیک از پدر
که نام بزرگی که آورد پیش    کرا بود ازآن برتران پایه بیش
چنین گفت کآئین تخت وکلاه      کیومرث آورد و اوبود ، شاه
این الهیات زرتشتی است که « کیومرث » را به کردار« یک شخص»، بُن انسان ساخته است ، درحالیکه درفرهنگ زنخدائی اصیل ایران ، این «جم = ییما = دوقلوی به هم چسبیده = همزاد » است ، که بُن انسانهاست. ولی « کیومرث » ، نیز که « گیامرتن » باشد ، وارونه همه ترجمه ها که پیشینه فکری موبدان را پذیرفته اند ، به معنای « زنده میرنده » نیست ، بلکه همان واژه ِ « گیاه مردم » ، ( مـرتن = مر+ تن = زهدان ِ جفت ) همان « مهرگیاه » است که « بهروج الصنم= بهروز وصنم = بهرام و سیمرغ » باشد . مهرگیاه ، گیاه روز ۱۶ است که دربالا بررسی شد . این مردم گیاه یا مهرگیاه ( سیمرغ + بهمن+ بهرام ) نخستین پیکریابی بزرگیست. پس بزرگی ، گوهرکیومرثی، یا گیاه مردمی ، یا مهرگیاهی دارد . بزرگی ، با بُن و مایه ، درگوهرهرانسانی کاردارد ، که سه بُن هستی ( سیمرغ و بهمن و بهرام ) باهم آمیخته اند . ازاین روهست که فردوسی میگوید که شاهنامه ، تخمه کیومرثی است که هرکسی براو آفرین خواهد کرد .آن را به کردار« بینش بنیادی » خواهد شناخت :
نگه کن که این نامه تا جاودان      درفشی شود برسر بخردان
کیومرثی ای تخمه گردد این    که خوانند هرکس برو آفرین
بزرگ ( =vuzurg = vazurg ) از ریشه « vaazواز= بازو = جفت= باز است، که به شاهین نیز گفته میشود ، چون مرغ، دوبال دارد. vazenitan به معنای روشن کردن و افروختن و هدایت کردن است .vaazishnin به معنای الهام میباشد . وازیشت vaazicht به معنای آتش ، برای افروختن است .درواقع « وازیشت » ، همان معنای « آتش زنه = آتش فروز= آتش افروز» را دارد . « بزرگ » ، کسی است که آتش وجودِ خودِ مردمان را میافروزد ، و گرما (= مهرو دوستی را که اصل روشنی باشد درآنها، شعله ورمیسازد ، و روشنی چنین آتشی، آنهارا هدایت میکند ، نه آنکه روشنی خشک و انتزاعی و بی گرما ( افسرده و فاقد عشق ) را ازجائی وام بگیرد، و به آنها می بتاباند . آتش وجود هرکسی را افروختن ، الهام بود. ازاین رو بود که سیمرغ و بهمن ، «آتش افروز» خوانده میشدند .
همچنین« سروش » با « رشن » ، و زُهره (= رام ) با بهرام ، که قباد یا کوادند ، آتش افروز خوانده میشدند . به همین علت ، مولوی ، زُهره را ، کیقباد و رب العباد ( خدای مردمان ) میخواند . بیان این سخن درجهان اسلامی که کفروشرک بود ، دلیری بی نظیری میخواست .
پرده دل میزند ، زُهره هم از بـا مـداد
مژده که آن « بوطرب » ، داد طربها بداد
بحرکرم کرد جوش ، پنبه برون کن زگوش
آنچ کفش داد دوش ، ما وترا نوش باد
« عشق » ، همایون پی است ، خطبه ، بنام وی است
ازسرما ، کم مباد ، سایه این کیقباد
روی خوشش، چون شرار، خوی خوشش، نوبهار
وان دگرش زینهار، او هـو « رب الـعـبـاد »
میکشدم مو کشان ، من، ترش و سرگران
رو که مراد جهان ، میکشدم ، بی مراد
دلـبـر روز الست ، چیز دگر گفت پست
هیچکسی هست کو ، آرد آن را بیاد ؟
گفت به تو تاختم ، بهر خودت ساختم
ساخته خویش را ، من ندهم در مزاد
گفتم : توکیستی ؟   گفت : مراد همه
گفتم : من کیستم ؟ گفت : مـُراد ِِ مـُراد
« ازخود بودن ، و ازخود روشن شدن » ازهمین عبارت مشخص میگردد ، که انسان ، غایت به خودی خودش هست .
پس « بزرگی » ، با پدیده « وازیشت » ، آتش زنه ، آتش افروزدرابـرکاردارد ، که از« واز= باز= جفت = کواد » ، برخاسته است . بزرگ آنست که آتش به ذغال ِگوهرهرکس میزند، تا آتشی گردد که به آسمان یازد وبیافرازد . برق خندان ورخشان ، با ابرسیاه وتاریک ، باهم ، بنا بر بندهش (بخش نهم ) سنگ = یوغ = جفت = همزاد= کوادهستند .
ابرسیاه که سیمرغ باشد ، برق میزند ، در افروختن ِشعله ، میخندد. روشنی و آب ( باران ) ازاو زاده میشود ، و این برق خندان یا آذرخـش ، « بُن روشنائی » است ( رخش= سرخ وسپید ، سرخ = مادینه ، سپید= نرینه ، بندهش ۹/۱۱۰) .
برق ، آتش زنه ایست که همه درختان وگیاهان را شعله ورمیکند و میرویاند و روشن میکند . این اندیشه با الهیات زرتشتی که ناگزیر بود برپایه آموزه زرتشت بوده باشد ، ناسازگاربود . روشنی در الهیات زرتشتی، بدین معنا ، « بُـن » ندارد که تاریک وسیاهست . درست ، اندیشه « همزاد » زرتشت ، که دوقلوی بریده و متضاد باهم بودند ، ناگزیرمیکرد ، روشنی ازابر را ، پیآیند جنگ وستیزو پیکار درابر، میان « آتش وازیشت » و « سپنجروش » بداند، همانند داستان هوشنگ ، که مجبور بودند ، روشنی را، ازتصادم وجنگ وستیزو تضاد ( برهم زدن دوسنگ ، نه مالیدن و سودن دو سنگ بهم ) ، ایجاد کنند ، نه از آمیختن و عشق ورزی ومهردو نیرو باهم . در بخش نهم بندهش( پاره ۱٣۵ ) میآید که : « چنانکه خود نوشته شد که اپوش دیو( دیو خشکی ) با تیشتر( خدای باران آور) ، و اسپنجروش با آتش وازشت ، به باران سازی نبرد کردند . تندر و آذرخش ، پیدا آمد ... » . آذرخش، پیآیندِ ستیزو جنگ ودشمنی است . آذرخش، که « رخش آذر» باشد ، درهمان رخش، معنای دورنگی که بُن رنگارنگی ورنگین کمانی هست ، چون رخش ، هم معنای سرخ وسپید و هم معنای رنگین کمان دارد . سرخ ، مادینه و سپید، نرینه است ( بندهش بخش نهم ، پاره ۱۱۰ ) . همانسان که پوست ترنج دربیرون، سرح و در درون ، سپید است و از پیکریابیهای اصل همزاد وسنگ و کواد ( قباد) است .
سپس در پاره ۱۴۰ همین بخش، دیده میشود که « رنگین کمان که دربرگیرنده رنگهای آبی و زرد وسبزو سرخ ونارنجی است » ، با تیر( تیشتر) برضد آمدن باران میجنگد ، و نام این رنگها ، « دیوان سامگان » میباشد . خدایان سام ، با ابر و آذرخش و رنگارنگی کار دارند که برضد آمدن باران ورنگ سپید هستند که بینش و روشنی اهورامزدائیست . برای خانواده سام و زال زر، روشنی ، اینهمانی با رنگ بطورکلی ، یا همه رنگها داشت . این معنا در شعرفخرالدین گرگانی در ویس و رامین باز تابیده شده است :
بهین شکلیست ایشان را مدّور ( گـِرد، گوی مانند ترنج )
چنان چون ، بهترین لونی، منور( رنگ = روشنی )
بهترین رنگ ، چیزیست که روشن میباشد . مفهوم روشنی در جهان بینی زال زرو خانواده اش ، از رنگارنگی و طیف رنگها و آمیغ رنگها با هم ( طاوس ، رنگین کمان ) جدا ناپذیر بود. روشن ، چیزیست که رنگین باشد، جمع رنگها و آمیزش رنگها باهم باشد. این نماد ، بنیاد فلسفه همزیستی افراد و خانواده ها و اقوام و ملل و نژادها و اعتقادات گوناگون بود ، چون « رنگ » ، با گوهرو بُن ومایه هستی کار داشت. آزادی ، همیشه گستره رنگارنگیست . زندگی، رنگ داشت . جائی زندگی هست که رنگارنگی عقاید و اندیشه هاو بینش ها و انسانها هست .
هرکه دراو نیست ازین عشق، رنگ
نزد خدا نیست بجز چوب و سنگ
رنگ ، گوهرشکوفائی زندگیست. روشنی وبینش ، با آمیغ دورنگ باهم ، پیدایش می یافت . مثلا به « کورمالی کردن درتاریکی = جستجو درتاریکی » ، برنج baranj گفته میشد ، که امروزه درفارسی به آلیاژ مس و روی ( مس= زن ، روی = مرد ) گفته میشود، ولی درکردی « برنگ = برنگه » به دوکارد یا مقراض گفته میشود . در همکاری دوکاردباهمست که میتوان چیزها راازهم جدا و روشن ساخت . دراینجا ، به « برنج = برنگ » ، معنای گلاویزی داده شده است ، ولی درآلیاژودسـتبند ( برنجن ، دستبندی که ازسیم وزر باهم ساخته میشود )، معنای « جفت وهمزاد و سنگ و یوغ » به آن داده شده است . مثلا به جرس و درای ، یا « قفل وکلید خانه »هم ، بـرنگ گفته میشده است ، چون هم جرس ، مرکب از دوبخش است که درهمکاری باهم ، یک بانگ میکنند، وهم قفل وکلید باهم ، برنگند ، چون درهمکاری باهمست که می بندند و میگشایند . از مالیدن دست بردرو دیوار، بینش و روشنی ، پیدایش می یابد. خرد انسان باگیتی ، برنگ= برنج است . کلید وقفلند، که باهم بسته و باهم گشوده میشوند. دوانسان با هم ، برنگند . یک اندیشه با اندیشه دیگر، یک فرهنگ با فرهنگ دیگر، برنگست .
همینسان هم « وازشت » وهم « سپنجروش » ، دراصل به پدیده « دوقولوی به هم چسبیده » بازمیگردند، و آتش وازشت درابر چیزی جزهمان آتش سپنجروش نبوده است. ابر، گوهرسیمرغی یا عشق گوهری دارد، که دراثراین پیوند یابی درونی ، آذرخش و باران میآفریند و اصل آب و آتش ( برق ) میشود .
سپنجروش ، درپهلویgr + spinja و دراوستا grya + spenja و همچنین به شکلurushka +spinja پیش آمده است . پسوند «گر= گره » ، به معنای « نی = غر= قره،garewa به معنای زهدان مادراست. grava به معنای نی است » هست و واژه سپنج ، درفارسی به معنای « یوغ » هست . درکردی « سپنگ » ، همان « شنگ » است .   شه نگله ، دوثمر بهم چسبیده است و شه نگل ، بهم چسبیدنست . شنگله ، خوشه است . پس «سپنج گره، که سپنجروش » باشد ، به معنای نی های به هم متصل است ، که همان سئنا باشد . ابرباران زا درتبری سیوابر = سیو اور، و در سغدی pari-awra(pariwe) نامیده میشود که سیمرغ باشد، و درشاهنامه سیمرغ همیشه به شکل« ابرسیاه» ( =ابرباران زا ) میآید. سیمرغ ، آسمان ابریست .
پس این آمیزش سه اصل باهم درابر هست که ازآن آذرخش ، یا برق خندان= یا آتش ناگهانی ( البیس = ابلیس ) میجهد ، واین اخگریا شراره بود که بُن ومایه روشنی شمرده میشد . انسان ، دراندیشیدن ، درپی جستن بُن ها یا مایه ها ی ( سر ِ مایه ها ) هرچیزی بود . بُن همه روشنی ها ، اخگر، شراره ، برق بود . درداستان هوشنگ هم دیده میشود که ازبرخورد سنگها بهم ،« بُن فروغ یا روشنی همه جهان» ، پیدا میشود . خرد، در خورشید ، گسترش همان « برق و آذرخش» را میدید . ازاین رو درتبری به برق ناگهانی سنجل ( سنگ + ال ) یا البیس ( ال + بیس = پیسه = جمانی ) و به برق آذرخش ، ال سوسو( سوسوی سیمرغ ) گفته میشود . چون سیمرغ یا خدا ، « بُن روشنائی = بـرق = جـمـره = اخگر= آذرخش= شهاب » است . خویشکاری « خرد» دراندیشیدن ، یافتن « بُـن روشنائی » هست . این تفاوت ژرف سیمرغ را با اهورامزدا و سایر خدایان نوری نشان میدهد . روشنی هم دراین فرهنگ ،« بن » دارد . روشنی را نیز باید از بـُنش شناخت . روشنی هم ازخودش ، روشن نیست ، بلکه هنگامی روشن است که ما دریابیم ، چگونه روشنی ، پیدایش می یابد . درست این اختلاف بنیادی فرهنگ سیمرغی ، با اهورامزدای زرتشت بود . درفرهنگ سیمرغی ، اهوره ( اوره = ابرتاریک واصل آب) و مزدا ( ماه ، مجموعه همه تخمها ) درپیوند یافتن با هم ، روشنی و بینش را میآفریدند( مراجعه به پاره ۱۶۵، بخش یازدهم بندهش بشود که ردپای پیوند آب وابربا ماه را بخوبی نگاهداشته است ) ، واین معنائی را که موبدان زرتشتی به واژه « اهوره مزدا » داده اند ، یک معنای ساختگیست.
کارخرد ، یافتن بُن روشنائی در آزمودن و جستن است . اهورامزدای هخامنشیها ، اهوره مزدای سیمرغی بود ، نه اهوره مزدای زرتشت ، که با آن تفاوت کلی دارد . بررسی « مفهوم بزرگی» که گوهرش « وازیشت= جفت ویوغ و سنگ شدن ومهراست» است ، برجسته میسازد که « تاج بزرگی » ، با چگونه بینشی کاردارد . بینشی است که ازمهر، زاده میشود .

تـاج و نـای

ازبهترین تنکرد ها یا پیکریابیهای اندیشه « همزاد= یوغ = کواد» ، نای بود . نی ، دارای گره هست . گره نی ، دو بخش نای را به هم متصل میسازد . این گره نی ، نامهای گوناگون دارد ، چون تجسم اندیشه یوغ و پیوند ومهری بوده است که اصل آفرینندگی شمرده میشده است . ازجمله نامهایش ، « گه و» یا« قه ف »، « بند » است که تبدیل به « قف = قاف = کاو = کاب = کعبه = کاوه » نیزشده است . درعربی نیز کعبه ، دراصل به معنای « بند نی » است ( لغت نامه ) . نی ، نامهای فراوانی دارد که بشدت سرکوبی وپنهان ساخته شده است ، چون « نای به = کانا = قانا = گان = قنا » نام سیمرغ ( سئنا = سن = صنم = سه نای ) بوده است . زنخدای مهر، « میترا گانا » نامیده میشده است که « مهرگان » باشد . وپرستیدن مهرگان( میترا گانا = زنخدا میترا ) ، بنابرشاهنامه « دین فریدون » بوده است . گانا و کانیا وکنه وکانی ( خانی ، همای خانی ) ، هم به معنای نی وهم به معنای دوشیزه است . ازجمله این نامها ی نی ، « تجن » است که هنوز در تبری به نوعی از نی گفته میشود که ازآن حصیرمی بافند . البته ازنی ، کلاه و سفره (سوف = سوفره = نی ) وجامه ( چیت = نی ) و صفه ( سایبان ) و بوریا ی نیایشگاه ومیخانه و کشتی و کمربند و سقف خانه و خود خانه و.... ساخته میشده است، و هنوز ساخته میشود. « صوفی» هم ، هیچ ربطی به جامه پشمین نداشته است ، بلکه « سـوف» ، هنوز درشمال ایران، به نی گفته میشود ، و از الیاف نی، بنا بربندهش ، جامه می بافته اند .
« صوفی » ، به معنای « نائی » است، که هم نام سلمانی و آرایشگراست ( سلم = sairima است که به معنای سه نای = سیمرغ است ) ، وهم نام « نی نوازو جشن ساز» است، چون ، نی ، پیکریابی خدا = سیمرغ شمرده میشده است.
بشنو این نی(= مولوی) ، چون حکایت میکند
ازجدائیها ، شکایت میکند
از نیستان تامرا ( که نی هستم) ببریده اند
ازنفیرم ( نام نی وبانگ نی ) مرد وزن نالیده اند
اینهمانی واژه نی ( تجه ، تیجر، تجن ) با بُن آفریننده گیتی ، زمینه پیدایش گستره شگفت انگیزی از معانی شده است . ازجمله خود واژه « تاج ، و داهیم = دیهیم ، و داهول » ازهمین ریشه( تاج = تاگ = داه ) ساخته شده است.
ازگستره ِ معانی « تجن » در سانسکریت ، میتوان به آسانی این نکته را بازشناخت . تجن Tejana- Tejasدرسانسکریت دراصل به معنای نی (bamboo + reed) بوده است. طیف معانی این واژه از این قرارمیباشد ۱- سنگ محک ۲- درخشان کردن ٣- بسته گیاه یا بسته نی ۴- فراز شعله یا پرتو فرازین ۵ = الـو ۶- جلال ۷- درخشش ٨- آتش ۹ – روشنی ۱۰ – روشنی چشم ۱۱- زیبائی ۱۲- جلوه تندرستی تن ۱٣ - نیروی زنده ۱۴ – جوهر ۱۵- مغز ۱۶- زر ۱۷ - قدرت روحانی و اخلاقی یا سحرانگیز ۱٨ – جلال وعظمت ۱۹ - مرجعیت ۲۰ – شخصیت محترم ۲۱ – مردی که مسئله را تاپایان پی میکند ( انسان با ارادهِ قاطع ) .
Tejas- kaayaبه معنای   پیکرنورانی یا تن منور است . Tejasam-adhisa به معنای خورشید و سرور روشنی هاست . Tejo به معنای خون و عدسی چشم است . درست همه این برآیندها در « تاج » ، بازتابیده میشود .
همه این معانی درتلفظ های گوناگون این واژه درزبانهای ایرانی باقیمانده است که شمردن یکایک آنها، ازحوصله خواننده بیرونست. این واژه تاج ، در آلمانی، همان واژه تاگ Tag= روز است که درهخامنشی « داه » است . درسانسکریت « داه dah، دهتی dahati» به معنای آتش زدن وشعله ورشدن است . « داه » به معنای کنیز بکار برده میشود ، ولی کنیز دراصل به معنای دوشیزه بوده است . داه ، درشوشتری به معنای « مادر» است و همچنین به معنای « زن آبستن » میباشد ( لغت نامه ) . ازاین تلفظ است که واژه های دیهیم ، داهیم ، داهم ، داهول ساخته شده اند که به تاج مرصع گفته میشوند . داهول که به مترس ( مترسک که دراصل میتراس میباشد و ربطی به ترسیدن ندارد ) گفته میشود همان « داه + ال » است که به معنای سیمرغ ، زنخدای مادراست. تاج ، که دراصل ازنی و تارهای نی بوده است ، پیکریابی ارزشها ومعیارهای سیمرغی یا نای به بوده است و دوپرسیمرغ درکلاه یا دوبال مرغ که گوی فرازش هست ، بیان همین تاج بخشی ازهما یا سیمرغست . داه ، که معربش« داح » میباشد و بنا برصیدنه ابوریحان، به گل بوستان افروز گفته میشود که گل ارتا فرورد= سیمرغست و نامهای دیگر این گل، فرّخ است . ازاین رو بود که اشکانی ها خود را منسوب به « داه = سیمرغ = آرش » میدانستند وازاین رو بود که ساسانیها، کوشیدند سراسر آثارو تاریخ پارتیها راکه پیکریابی فرهنگ سیمرغی بود ، درایران نابود سازند .
« هما » نیز که « هو+ مای » باشد، ونام دیگرش « پیروز » است ، به معنای « زنخدا مادر نیک » است. « مای » درسانسکریت، به « زنخدا مادر» گفته میشود ، و « هو » بنا بریوستی معنای « زادن » را دارد . اینست که درشاهنامه این هما هست که تاج شاهی را برسرداراب ( نماد شاهان هخامنشی است ) می نهد . این داستان ، تلفیق حقانیت به حکومت از دید زرتشتیان با حقانیت به حکومت از دید سیمرغیان است . دراین داستان ، بجای « بهمن ، خرد بنیادی آفریننده جهان هستی از دید سیمرغیان» ، « بهمن ، پسر اسفندیار زرتشتی » نهاده میشود ، و آنگاه این بهمن ، ناگهان از اژدها ( ابرسیاه ) بلعیده میشود، و هما دخترش و زنش ، تاج را درروز شهریور درماه بهمن ، برسر داراب میگذارد که فرزند گمشده اش هست. بدینسان هخامنشیها ، درظاهردارای دوگونه حقانیت ، میگردند . ولی این داستان، بیشتر بیان آنست که حقانیت حکومت دردوره هخامنشی ها ، ازسربه معیارهای سیمرغی = همائی باز میگردد . هما، داراب را
بیاورد و برتخت زرین نشاند   دوچشمش بدیداراو خیره ماند
چو داراب برتخت زرین نشست   همای آمد وتاج شاهی بدست
بیاورد وبرتارک او نهاد    جهانرا به دیهیم او مژده داد
بخوبی دیده میشود که تاج ، با مهر و مهرگان ، دوشیزه مهر، وبا اصل یوغ = بهروزو سیمرغ کاردارد ، وهمین پیشینه است که به سام و زال و رستم رسیده است .
اکنون اسفندیار، با دانستن اینکه « منشور یزدان » پدرش گشتاسب ، درتضاد با « عهد شاهان، که همان دادن حقانیت به حکومت برپایه ارزشهای سیمرغی وقبول خانواده سام به کردار تاج بخش» است، که شاهی کیانیان برآن استوار است ، ازسوی پدرش فرستاده میشود تا سیستان را به آتش بزند ، و رستم را دربند بیاورد یا درجنگ بکـُشد و خانوداه رستم را براندازد . مسئله گشتاسپ واسفندیار وپسرش بهمن ، ازبین بردن قاطع « تاج بخش خود» است ، چون آنها نمیتوانستند تابع ارزشهای سیمرغی یا فرهنگ اصیل ایران باشند. این داستانها چنان پرداخته شده است که پژوهشگران ، همه این تنشها وکشمکشها را فقط از دید تنگ «انتقامجوئی شخصی » یا « رقابت پهلوانی » می بینند ، و بدینسان، محتویات شاهنامه را بی ارزش میسازند . اسفندیاردر برخورد با تاجبخش خانواده خود ، مراعات هیچیک ازآداب پهلوانی را نمیکند، و دعوت به میهمانی رستم را که نشان اوج آشتی خواهیست رد میکند، تا انکه رستم باز بدیدار اسفندیارمیشتابد، واین باردرنشاندن رستم به تحقیر رستم می پردازد، ومیکوشد درنشاندن در جای ناسزاوار، ارج اورا بکاهد . رستم ازاین توهین ، خشمگین میشود
و میگوید :
سزاوارمن گرترا نیست جای
مراهست « پیروزی» و « نام» و « رای »
وزآن پس بفرمود فرزند شاه ( اسفندیار )
که کرسی زرین نهند پیش گاه
بیامد برآن کرسی زر نشست
پر ازخشم و « بو یا تـُرنجی ، به دست »
چرا رستم دراین هنگام ، دردست خود ، ترنج دارد ؟ درست با این ترنج که ترنج مهرگان و ترنج تاج شاهانست ، مرجعیت تاج بخشی خانواده خودرا چشمگیر میسازد، و اسفندیار بخوبی آگاه ازاین نشان و معنایش هست . کواد که ترنج باشد ، نام « فروردین = ارتا ی خوشه و ارتای فرورد = سیمرغ » و نام « سروش » و نام « رشن » هست . بیرونی درآثارالباقیه می نویسد که سجستانیها ، ماه فروردین را ، کواد می نامیدند . و در نقوش میتراس در غرب ، رشن ، کاوتسCautes و سروش ، کاوتوپاتس Cautopatesخوانده میشود . نام دیگر سروش ، Hesperus است که همین ترنج است . کاوتس ، لاتینی شده واژه « کوات= قباد» است، و کاوتو پاتس ، به معنای « پات » یعنی « جفت کوات = جفت رشن » میباشد .
بدینسان دیده میشود که سه کوات = قباد بوده اند . مفهوم « کوات = قباد » ، حقانیت به حکومت را درفرهنگ ایران ، مشخص میساخته است . مولوی میگوید :
گفتی تو که : رو ، که پادشاهی    آری که خوش وخجسته بادم
بی ساقی وبی شراب، مستم    بی تخت وکلاه ، کیقبادم
اساسا ازآنجا که دربُن انسان، سروش و رشن و فروردین ( سیمرغ ) ، یعنی سه کوات هستند ، هر انسانی ، بدون تخت وکلاه ، قباد هست . هم رشن که کاوتس میباشد، در نقوش برجسته درغرب ، در یک دست   خوشه و دردست دیگر، مشعل ( آتش فروز) دارد، و هم سروش دارنده مشعل است ، و ازعلائمش خوشه میباشد . و درست ارتا ، در ارتای خوشه بودن ، خوشه است وهمچنین آتش فروز است .
امروزه گرانیگاه اندیشه ، « روشنی » است . همه ، درفکرروشن بودن و روشنگری و روشنفکری هستند. درحالیکه درفرهنگ ایران ، گرانیگاه ، در« آتش بودن » است ، چون آتش ، سرچشمه ِ گرما و روشنی است . ازاین روهست که انسان ، تخم آتش خوانده میشود . تخم آتش بودن انسان ، به معنای ازخود، سرچشمه روشنی و گرما بودن انسانست . این گرانیگاه اندیشه را زرتشت، به هم زد . دربخش دوم بندهش پاره ۱۷ میاید که هرمزد « سپس آتش را آفرید چون اخگری و بدو درخشش از روشنی بیکران پیوست . آنگونه تنی نیکو داشت که آتش را درخور است » .
در فرهنگ اصیل ایران، « آتش= تخم » را ، خدائی نمِیآفریند ، بلکه خود خدا ، زغالهای سرخ آتش وشعله اش ومجموعه تخمها ( = خوشه ) هست . درهرانسانی ، یکی ازاین زغالهای سرخ است که شعله میکشد . بخوبی دیده میشود که ازاین پس ، آتش یا تن ، ازخودش ، روشنائی برنمی دمد ، بلکه اهورامزدا ، از روشنی بیکرانش ، از روشنائی که درآتش، سرچشمه ندارد = ازهمه آگاهیش ، درخششی به این اخگریا زغال ، میچسباند . به عبارت دیگر، هرجانی وهرانسانی ، ازخودش ، اصالتی ندارد، و ازخودش ، بینش، زائیده نمیشود . بینش را هرکسی باید ازمرکزبینش وروشنائی بگیرد . انسان ، ازخودش از زایش بینش وروشنی ،عقیم است . این آرمان روشن بودن ، بدون گوهرآتشی داشتن ، بدون اصل بودن ، بدون زهدان زاینده بینش بودن ، بدون ازخود روشن شدن ، مرده ریگ زرتشت است که هنوز دراجتماع ما باقی مانده است . بدینسان، آتشکده و آئین آتش درآتشکده ها ، فقط یک رسم بی معنا و بی بو وخاصیت میماند . انسان درآتشکده باید ببیند که چگونه روشنائی بیکران ، ازآتش ، بطور معجزه آسا برمیخیزد .

سیمرغ، آتش و رنگارنگی است
اهورامزدا، روشنائی هست


نام دیگر سیمرغ ، « سیرنگ» است، که درواقع ، به معنای « سه رنگ » میباشد . او، آمیغ سه بخش وبهره ، آمیغ سه جان ، آمیغ سه چهره وسه شکل، آمیغ سه شهد وشیره ، آمیغ سه درخت وگیاه آمیغ سه آهنگ وسه ر ِنگ است . رنگیدن ، به معنای رستن وروئیدن گیاهست . رنگ ، به معنای شکل ونما ومنظره هست . رنگ به معنای شکل وقیافه و ریخت وسیما ( روی ) هست . رنگ به معنای جان و خوبی و لطافت هست . رنگ ، به معنای شادمانی وخوشی هست. رنگ، به معنای آهنگ وسرود نی است . رنگ ، درهمان نام سیرنگ ، بیان بُن وگوهرجهان هستی است . به همین علت ، زال زر، در هنگام زاد ، شگفت انگیزاست ، چون دورنگ جفت وچسبیده به هم ، یا ابلق و پیسه و جزع است که ازمفاهیم « همزاد به هم چسبیده » است . سام به خود میگوید :
چه گویم که این بچه دیو چیست
پلنگ دورنگست یا خود، پریست
« دورنگ بودن » ، « سرچشمه رنگارنگ بودن » شمرده میشد که گوهرسیمرغی یا خدائی ( = دیوی را مینماید ، دواdva که دیو باشد نیز به معنای دوتا باهمست ) . ازاین رو درگویشهای گوناگون ، نام رنگین کمان ، نام دو رنگ باهمست . خود واژه « رخش » ، که به معنای سرخ و سپید درهم آمیخته است ( برهان قاطع ) ، به رنگین کمان هم گفته میشود . چنانکه درکردی « به له ک » که همان « ابلق » باشد ، به معنای دورنگست ، و به له ک بردین، به معنای « رنگارنگ » و به له ک بردینی ، به معنای کلی رنگ کردن است . پس، دورنگ ، با سه رنگ ( سه رنگ یا سی رنگ ) یا رنگارنگ ، اینهمانی داشتند .
سیمرغ ، رنگارنگ بود ، و ازاین رو، « بُن رنگارنگی » ، آمیزش دورنگ باهم است . سیمرغ یا بُن جهان هستی ، ابلق و پیسه وخلنگ ، دورنگه است . این ازدورنگی هست که شعله و روشنی و گرما زاده میشود . امروزه ما به آلیاژ، برنج( درتبری baranj ) گفته میشود که درست همین معنای دورنگه یا پیوستگی دوچیزباهم بوده باشد . چنانکه درکردی به مقراض ( دوکارد ) برنگه و برنگ گفته میشود . و در معنای منفیش « به ره نگار» است که به معنای « گلاویز» شدن است . به حلقه ای که زنان در دست وپاکنند و مرکب اززرو سیم بوده است ، برنجن گفته میشده است . به گیاه بوی مادران که اینهمانی با سیمرغ داشته است ، « برنج اسپ » گفته میشود که همان آرتمیس Artemisia، زنخدای یونان میباشد. کواد= قباد هم ، همین معنا را داشته است . درروایات هرمزیار فرامرز، دیده میشود که سینه ( شش ) اینهمانی با « قباد = باد » دارد وقباد، سرور باد است . ودرست درعربی به بینی که دودمه ( دونای چسبیده به هم است ) ، قواد گفته میشود، که بدون شک ، همین واژه « گواد » است . ودر بخش سیزدهم بندهش ( پاره ۱۹۰) دیده میشود که « دو بینی ، چون دو دمه گرودمان است » . دم ودمه ، هردو به معنای « آتش فروز» نیزهستند ( آتش فروز= آفریننده جان وزندگی ). اینست که بُن کل آفرینش ، دورنگی = کواد = ترنج = ابلقی بود . روشنی هم ،ازپیوستن رنگها به هم پدید میآمد . آمیزش دورنگ باهم، بُن روشنی و بینش بود . درتصویر اهورامزدادیده میشود که آفرینندگی او ، با روشنی ، آغازمیگردد . ولی درتصویر سیمرغ ، این پیوند رنگها به همدیگراست که اصل پیدایش روشنی است . بنا برگرشاسپ نامه اسدی ، گرشاسب در جزیره رامنی ( که همان رامنا ، یا رامشنا ) باشد، با سیمرغ روبرو میشود . نخستین پیدایش سیمرغ ، در رنگارنگیش هست ( نه در روشنائیش ) که بُنش، همان دورنگی یا سه رنگیست ( دورنگ که به هم چسبیده اند ، سه رنگند ، چون این چسب، خودش یک رنگ شمرده میشود ) .
چنین گفت کان جای سیمرغ راست
که برخیل مرغان همه پادشاست....
پدید آمد آن مرغ ، هم در زمان
ازوشد ، چو « صد رنگ فرش » ، آسمان
چو باغی روان درهوا ، سرنگون
شکفته درختان درو ، گونه گون
چوتازان کـُهی پر گل و لاله زار
( پیدایش در رنگارنگی و درجنبش )
زبالاش ، قوس وقزح ، صد هزار...
نشیمنش را زابر بگذاشتی
به صد رنگ ، پیکرش بنگاشتی
اینکه سیمرغ « فرش صد رنگ » است ، محتوای رنگارنگی را بهترمعین میسازد ، چون « فرشگرد » که رستاخیزی وتازه شوی و جشن بهاریست ( هیچ ربطی به مفهوم رستاخیز زرتشت و قیامت در اسلام ندارد، که ترس انگیز ووحشت زاست ) ، دارای پیشوند همین « فرش » است . طاوس که اینهمانی با سیمرغ دارد ، فرش مورو ، مرغ رستاخیزی و نوشوی خوانده میشود . سیمرغ در رنگارنگیست که پدیدار، یا روشن میشود . سیمرغ را فقط در طیف و تنوع به هم چسبیده وبه هم پیوسته رنگها ، جانها ، آهنگها ، گلها ، شیره ها ، انسانها ، زمانها ، ....میتوان دریافت . این اندیشه، ازهمان « دورنگ به هم چسبیده» شروع میشود . زال زر، دورنگ به هم چسبیده است.زال زر، هم دورنگ ، سیاه وسپید است وهم ، دورنگ سفیدو سرخ است . ازاین روهست که زال زر، فرزند سیمرغست. دریکجا ازسیاهی چشمان وازموهای سفیدش سخن میرود :
ازاین بچه چون بچه اهرمن    سیه چشم ومویش یسان سمن
ودرجای دیگر ازموهای سفید سرو همه اندامش ، و روی سرخش ( تصویر ِ روی آتشین یا شعله ی روی) سخن میرود :
یکی پیرسر، پور پرمایه دید
که چون او ، ندید و نه ازکس شنید
همه موی اندام او همچو برف
ولیکن به رخ ، سرخ بود و شگرف
واژه « ابلق » دراصل « بلک » بوده است، و درسجستانی، معنای اصلی آن باقی مانده است. « بلک» ، جفت نوزاد است که پس ازتولد وی از مادرمیافتد، و به معنای « همدم » بکاربرده میشود .
دورنگی یا ابلقی یا پیسه بودن ( پیس = ویس، ویسه ) نشان زایش تازه است، نشان پیدایش روشنی است . چنان درچشم مردمک سیاه وحدقه سفید، که بهترین نمونه ابلقیست ، گواه بر « زایش روشنائی و بینش ازچشم » است . ازاین رو ، جزع یا پیسه یمانی ( جمانی ، جم ، ییما = جفت بهم چسبیده ) بهترین نماد چشم بود.
اساسا مفهوم ِ خودِ واژه « رنگ » ، آبستن به معنای «تنوع و رنگارنگی» بود . چنانچه به « جبه درویشان » ، رنگ گفته میشود ، چون از تکه های پارچه هائی که دا رای رنگهای گوناگونند، دوخته میشود . جامه « وای به = سمرغ » نیزهمین گونه رنگارنگ بوده است . ازاین رونام « رنگین کمان » ، سن ور، یا زهدان سیمرغست . براین زمینه میتوان تشخیص داد که چرا نام کواد ، ترنج ( توه+ رنگ ) یا باد رنگ یا نارنج هست . خود واژه « ترنج » ، مرکب از دوبخش « توه +رنگ » است . دربرهان قاطع میتوان دید که « توه » یا « تووه » به معنای جفت یا زوج است . توه رنگ ( ترنج ) به معنای « دورنگ به هم چسبیده است . پوست ترنج ، درظاهر، سرخرنگ ودر درون سپید است ، وچنانچه بیرونی میگوید ، ترنج ، جان درجان ( جان جان ) است . واژه های دیگری که ازاین « توه » ساخته شده ، یکی تویج است که پیچه وعشقه ( درکردی باداک ) است و دیگری تویه است که به معنای « رنگین کمان » میباشد . دورنگ( ترنج = کوات = قباد) ، چون دورنگ ِ به هم چسبیده است ، اینهمانی با « سه رنگ = سیرنگ = سیمرغ » دارد .
بُن هستی ، سیرنگ ( سه رنگ ) است. بُن جهان جان ، یا خدا ، ِ رنگ ها ی آمیخته به همست ؟ این معنا ، درتضاد با مفهومیست که ما از« رنگ » داریم . مفهوم ما از« رنگ » ، دراثر چیرگی « اولویت روشنائی » ویا نهادن « روشنی ، به کرداراصل آفرینندگی » ، مارا ازارزش اصیل « رنگ » بازمیدارد .
سیمرغ ، آتش یا تخمیست ( خوشه است ) که رنگ وبو میشود . اهورامزدا ، روشنائیست ، و ازروشنی ، همه چیزرا ، حتا آتش را میآفریند. مفهوم روشنائی اهورامزدا ، اینهمانی با سپیده ای داده میشود که برضد همه رنگهاست . « رنگها »، درالهیات زرتشتی ، اصل دشمنی و جنگ وستیزو اختلاف میگردند . درواقع ، مفهوم « سپیدی » که اینهمانی با روشنائی داده میشود ، معنای « ضدیت با همه رنگ ها » را دارد . نه آنکه « بی رنگی باشد که اصل رنگهاست » ، بلکه ضد پیدایش وموجودیت هر رنگی است . شش گاهنبار که شش تخمی هستند که ابربارنده و آب وزمین و گیاه و جانوروانسان ( مردم ) ازآنها میرویند، رنگارنگند . اینها ، شش آتش اند، و ابروآب و زمین وگیاه و جانورو انسان ، شعله ها = شاخه های این آتش ها هستند .

جایگاه اهورامزدا، روشنائی بیکرانست
سیمرغ، اصل پدیدار شدن
یا روشن شدن ِدرآمیزش ِ رنگها با همست


« روشنی بیکران anagra-roshnih » که میهن یا اصل اهورامزداست ، دراصل، معنای دیگری دارد که به آن نسبت داده میشود وربطی با بیکرانه بودن ندارد . « ان اگره » ، معنای « انan +agra اگره» دارد ، یا بسخنی دیگر به معنای ِ « آنچه از زهدان ، پیدایش وزاده نشده است، آنچه ازآتش، شعله نکشیده است » میباشد . «آگر»، درفارسی ، به معنای تهیگاه و زهدانست، و برآیند دیگرش که درکردی مانده ، به معنای « آتش » است . مفهوم « روشنائی»، در الهیات زرتشتی ، خواه ناخواه از مفهوم « بریدگی » معین میگشت ، که از تصویر « همزاد ، ازهم بریده و متضاد باهم » زرتشت، بطور ضروری و منطقی برمیخاست . چیزها ، هنگامی روشن هستند ، که ازهم بریده اند . سیاه وسپید، هنگامی ازهم بریده و ضدهمند، روشن هستند . این سراندیشه ، سپس سرنوشت همه ادیان نوری ( یهودیت و مسیحیت و اسلام ) را معین ساخت . مفهوم « روشنائی سیمرغ که ارتای خوشه باشد، از« رنگ » مشخص میشود. تخمهای خوشه ( همه جانها وانسانها ، تخمهای خوشه سیمرغ یا ارتا هستند ) می رویند . روئیدن را « رنگیدن » میگفته اند . تخم یا جان ، میروید، رنگ پیدا میکند ، رنگارنگ میشود ، پدیدار میشود ، روشن میشود . روشنی هیچ جانی یا انسانی ، از بریدگیش نیست . سیمرغ ، « خودرنگ » است ، یعنی « خو رو » هست . هرتخمی ، هرانسانی ، « خود رنگ» یعنی خود روهست ، ازخودش روشن میشود . با اهورا مزدا ، اندیشه « روشنگری » آمد . یک اصل درجهان است که همه را روشن میکند . اهورامزدای زرتشت، روشنگر هستی و اجتماعست . گرانیگاه جهان بینی سیمرغ ، « روشن شدن در رنگ گرفتن، یا در رنگ یافتن » است ، نه « روشن کردن » . سیمرغ ، اصل « روشن شوی » درهرجانی ودرهرانسانیست . این اندیشه « ازخود روشن بودن یا ازخود ، روشن شدن » ، که برضد « روشن شدن از دیگری بود » ، برغم چیرگی اسلام ( الله ِ روشنگر ) ، درمفهوم « صفا » در عرفان تا اندازه ای که امکان داشت ، نگاه داشته شد ، که سپس به بررسی آن پرداخته خواهد شد . آرمان سیمرغی، « ازخود روشن شدن، ودرخود روشن بودن » یا « صفا » هست . درتصویر« آئینه شدن » ، این آرمان، شکل به خود میگرفت . باده یا آب باصفا بودن ، جام بودن ، دراصل ، بیان « ازخود روشن شدن » بود و چندان توجهی با انعکاس چیزها درخود نداشت .
اهورامزدا ، وخدایان نوری دیگر، « خدایان روشنگر»هستند . آنها جهان را از روشنی خود ( علم فراگیرو ثابت خود که نیاز به جنبش اندیشیدن ندارد ) ، یا از روشنی که خود آفریده اند ، خلق میکنند . آرمان تجاوزگرانه « روشن کردن جهان با نورخود » ، درمسئله تبلیغ و دعوت یا جهاد دینی ، شکل به خود میگیرد ، که برضد « اندیشه صفا، ازخود، روشن شدن» است . همین ارث هست که ازاین خدایان روشنگر، امروزه به همه روشنفکران رسیده است که رسالت روشنگری به خود میدهند ، ولو آنکه برضد آموزه ها و مذاهب آن خدایان نیز، روشنگری میکنند ! سیمرغ یا ارتای خوشه ، در روئیدن ، می رنگد ، جهان را با ماده رنگ کننده خود ، رنگ میکند . او نمیرود ازیک دکان رنگ فروشی ، رنگهارا بخرد ، و بیاید جهان را رنگ بزند ، بلکه او خودش، رنگی و رنگهائی هست که با آن جهان را رنگ میزند . او درجهان ، در هرجانی ، در هرانسانی ، میروید یا میرنگد ، رنگ میگیرد . ازاین رو بود که به سیمرغ که اینهمانی با ماه داشت ، صباغ تنگار، صباغ فلک خوانده میشد . ماه ، صباغ یا رنگرز تنگار هست ( برهان قاطع ) . صبغ درعربی ، غوطه دادن چیزی درآب یا تعمید است . سیمرغ ، همه جانها را درشیره رنگارنگ وجود خود ، تعمید میداد . این اندیشه که نشان آمیختگی و همگوهری سیمرغ با هرجانی بود ، سپس معنای تشبیهی دراسلام گرفت، و دین اسلام ، صبغه الله شد ، درحالیکه الله ، رنگی نیست که بتوان درآن خود را تعمید کرد ، یا تخم روینده و رنگنده درانسان نیست .
اینکه ماه ،   صباغ تنگار هست ، بسیاری ازنکات را روشن میسازد . « تنگری » و« تنگار»، نام خدا هست و سبکشده واژه « تن گوریا » هست . تنگوریا ، نام مرغ است ( یونکر) . تن ، به معنای زهدانست، و پسوند « گور » که همان دورنگی باشد ، به معنای« تکوّن یافتن » است .   درکردی به زبانه آتش ، گور گفته میشود ( گـُرگـُز آتش ) . گوران به معنای تغییر یافتن و تکوین یافتن جنین دررحم است . گورانی ، ترانه است . گورک ، آتشدان مجلس است . گورنی ، گیاه تازه سردرآورده، و گلخانه است . پس تنگار، همان مرغیست که نامش سیمرغست و اینهمانی با ماه دارد که نخستین پیدایش بهمن است، و خوشه تخمهای همه جانهاست . این ماهست که اصل همه رنگهاست .
این جنبش و دگرگونی ماهست که درسی روز، سی گونه گلهای رنگارنگ میشود . هرروزی در فرهنگ ایران ، اینهمانی با خدائی وبا گلی یا گیاهی دارد که رنگی دیگر دارد . یک روز، یاسمن سپید میشود ، یک روز ترنج یا بادرنگ سرخ میشود ، یک روز گل آفتابگردان ( آذرگون ) میشود ، یک روز نیلوفر، یک روز بنفشه ، یک رو خیری ، یک روز شنبلید .... میشود . خدا ، گل چهره است. یعنی ذاتش ، گل هست . ذاتش، رنگارنگی ( رنگین کمانی، طاوسی ) وبوهای خوش و خوشه بودنست.

تفاوت روشنائی اهورامزدا و رنگین بودن سیمرغ

روشنائی اهورامزدا، که از« بریدگی همزاد ازهمدیگر، و تضاد آن دو باهم » معین میگردد ، در گوهر ِ نخستین پیدایش اهورامزدا ، درداستان آفرینش درالهیات زرتشتی ، عبارت بندی میگردد . روشنی بیکران ، که اینهمانی با « همه آگاهی » دارد ، بلافاصله ازموجودیت دشمن ( تاریکی وسیاهی ) که ضدش هست، و براو خواهد تاخت آگاه میشود، و برای جدا نگاهداشتن خود ازاو، آفریدگانی میآفریند که « جاوید میایستند ، و بی اندیشه و بی حرکت و ناملموس هستند » ( بخش نخست بندهش ، پاره ۴ ) . روشنائی، با پیدایش اندیشه دشمن گوهری و وجودی ( تاریکی وسیاهی = اهریمن ) و زدارکامه، همزاد میشود ، که ایجاب ضرورت همیشه جدابودن او ازدشمن را میکند، و این همان نیاز به بریدگی مداومست، و ازاینرو ، کرانه های ثابت برای هرچیزی خلق میکند، و برای هرچیزی دیوار و دژ میسازد . اینست که آنها ، فاقد حرکت و اندیشه اند ، و نمیتوان آنهارا حس کرد .
درست این ویژگیهای روشنی اهورامزدا ، درتضاد با گوهر رنگین سیمرغند. گوهرسیمرغ، رنگین بودن است ، یا به عبارت دیگر آمیختن رنگها به همست ( ابلق ، پیسه ، کواد ، یوغ ، جزع ... ) . گوهر سیمرغ ، آمیزش سیاه با سپید ، یا سرخ با سپید است ،و این آمیزش ، اصل آفرینندگی روشنی شمرده میشود . رخش ، هم سپید است و هم سرخ ، هم سیاهست وهم سپید . ازاین رو هست که رنگین کمانست ، وازاین روهست که میدرخشد ، آذرخش ( آذر+ رخش ) میشود ، رخش باد پیمای رستم میگردد . درخشش و رخشیدن ، پیآیند ، آمیختن دورنگ باهمست .
هرچند واژه « رنگ » درفارسی ، معانی ، خوشی و خوشحالی و خوبی و لطافت و روح و جان و رنگ بهاری را نگاه داشته است ، ولی معانی اصلی آن،درسانسکریت باقی مانده اند. درسانسکریت دیده میشود که رنگنه ، به معنای رقص وشادی کردن است . ازاین معنا و سایر معانی رنگ ، میتوان شناخت که « ر ِ نگ » که ریتم رقصی موسیقی است ، درست همان واژه « رنگ » است . رنگه Ranga، درسانسکریت به معنای « جای تفریح و شادی و خوشی همگانی ، و یا جایگاه برای نمایش دراماتیک ، یا تئاتر، یا صحنه نمایش ، یا جای اجتماع و انجمن است . معنای دیگر رنگهRanga ، عشق است . رنگه دواتا Ranga devataa زنخدائیست که سرور ورزش و تفریحات وشادمانیست . رنگه پیتا ، جایگاه رقص است . وواژه « نیرنگ nirang=ni+rang» که امروزه درفارسی معانی منفی یافته است ، ولی در آئین های زرتشتی به نیایشهای کوتاه گفته میشود ، چیزی جز « آهنگ ونوای رقص آور نای » نیست که سپس معنای « سرود نیایشی » بدان داده شده است، و ازآنجا که « نای به » با نوای نایش جهان را میآفریند ، معنای افسونگری و فریب بدان داده شده است . اینکه درشاهنامه به زال زر، تهمت زده میشود که « اهل نیرنگ= فریبنده ومکار» است ، چون او خنیاگری بود که با آوازسیمرغیش و ترانه های نایش، همه را افسون ومدهوش میکرد . اینست که پیدایش سیمرغ دررنگها ، چنانچه در متن گرشاسپ نامه با « فرش صد رنگ » بیان کرده میشود ، رنگین بودن ، معنای « فرشگرد » ، تازه و نوشوی بهاری وجشن بهاری را داشته است ، که همه گلها ، ازخود ، رنگین میشوند وروشن و پدیدارمیگردند .
گوهر خدا ، یا بُن هستی رنگین است ، و در پیمودن وگشت زمان ، هر روز، رنگی دیگر می یابد . به عبارت دیگر، خدا ، در رنگها ، میرقصد ( جنبش شاد میکند ) و نومیشود و دیگرگونه میشود و کثرت می یابد ، وشادی میکند . گوهرسیمرغ ، در رنگین کمان ، درطیف ، دردیگرگون شوی و رقص ، درجنبش وسبکی ، پدیدارو روشن میگردد . این، به کلی با مفهوم روشنی اهورامزدا، که هرگزبا روند زایش و رویش ( رنگیدن ) کار ندارد ، فرق کلی دارد . با این مفهوم ویژه زرتشت از روشنائیست که پدیده فلسفه ( اندیشیدن درمفاهیم ودر تعاریف ومقولات جدا ازهم ، نه اندیشیدن درتصاویر و رنگها ) نخستین گام را برمیدارد . اندیشیدن فلسفی ، در انتزاعی کردن ، همان کاری را میکند که اهورا مزدا ، درمرحله نخستین آفرینشش میکند . انسان دراندیشیدن فلسفی ، در انتزاعی کردن ، معنای هرچیزی را ، بی رنگ میکند . درهرمفهومی، معنی ، رنگ خود را می بازد . با تفکر فلسفی، انسان ، رنگ خود را نیز می بازد . هرتعریفی ازانسان درفلسفه ، روند بی رنگ کردن گوهر انسانیست .
اینکه ماه یا سیمرغ ، « رنگرزتنگار » میباشد ، با مفهوم ما از« نقاش بودن خدا » فرق دارد . برای ما ، نقاش یا صورتگر بودن خدا ، به معنای آنست که او فقط صورت، یا شکل خشک وخالی به اشیاء وانسانها میدهد ، ولی سیمرغ چنین نقاشی نیست ، بلکه در رنگ آمیزی و در رنگ کردن هرچیزی، به آن « صورت » میدهد ، به عبارت دیگر ، جهان را شادان ورقصان و جشنی و عاشق و لبریز از زندگی و خوشی میآفریند . تفاوت دیگرآنست که رنگ آمیز و رنگ ، دوچیز جدا ازهم نیستند ، بلکه باهم اینهمانی دارند . خود سیمرغ ، رنگ = خون است ، خود سیمرغ ، جانان ( ازرگ = ازرق ) و اصل جانست . خود سیمرغ جیو= خون = اصل زندگی هست . خون ، وهو+ نی ، نا ی به یا سیمرغست . خود سیمرغ ، سبز است . خود سیمرغ ، صورتی است .رنگ ، وسیله وآلت جدا ازاو نیست . خودش رنگیست، یا رنگهائیست که رنگ آمیزی میکند. آفریدن ، رنگ آمیزی است. صورت هرچیزی وهرجانی، رنگ او ، رنگهای اوست . خدا، جان بهاریست ، جانش، اصل رنگ و رنگ آمیزیست . بهار، که یا   van-hra= ven-ghre میباشد ، به معنای « نای به = وای به = سیمرغ » است . وای به ، یا باد نیکو= صبا به هرچه میوزد ، به آن رنگ میدهد ، رنگهارا ازگوهرش میزایاند :
ای نوبهارخندان ، ازلامکان رسیدی
چیزی به یار مانی ، از یار ما چه دیدی ؟
خندان وتازه روئی ، سر سبز و مشک بوئی
همرنگ یار مائی ، یا رنگ ازاو خریدی
ای فصل خوش ، چو « جانی » ، وز دیده ها نهانی
اندر اثر، پدیدی ، در ذات ، نا پدیدی
اندیشیدن( اند = تخم ) وبینش ( ماهی که خورشید میزاید ) ، درفرهنگ ایران، روئیدن ( رنگیدن ) و زائیدن است. اندیشیدن و بینش و روشنی ، هنگامی زنده است که رنگین است . دین زرتشتی، میادیشید که روشنی ، فقط سپید ی است، و تاریکی و سیاهی برضد ش هست ، رنگها همه، برضد او هستند . درحالیکه برای سیمرغ ، روشنی ، در پیدایش رنگها ، درپیکر یابی رنگهای به هم چسبیده و باهم همآهنگ شده است . روشنی ، پیدایش رنگین کمان ، یا طیف رنگها، یا « فرش صد رنگ = شادروان » است . درتنوع هست، که هرچیزی، روشن میشود . بُن هستی ، یا حقیقت ، یا اصل زندگی ، اسیر هیچ رنگ واحدی نمیشود . حقیقت در زندان ِ « سپیدی » نمی ماند . حقیقت ، خدا ، بن هستی ، در پیدایش رنگها ، کثرت وشادی و رقص ، روشن میشود و میدرخشد . درالهیات زرتشتی که همان اندیشه روشنی در بریدگی زرتشت را دنبال میکند ومیگسترد ، اهورامزدا ، جامه سپید میپوشد ، ولی این اصطلاح سپیدی ، معنای معمولی « رنگی میان رنگها »، یا « مجموعه همه رنگها باهم درخود » نیست ، بلکه ضد همه رنگهاست .
درواقع « سپیدی » همان معنای « بیرنگ » را دارد که سپس رواج پیدا کرد . در بخش چهارم بندهش ( پاره ٣۱) میآید که « هرمزد .... او خود جامه سپید پوشید و شکوه اسرونی داشت ، زیرا همه دانائی با اسرونان است که برکسان نموداراست که هرکس ازاوآموزنده است . هرمزد را نیز خویشکاری ، آفرینش بود . آفرینش را به دانائی میتوان آفرید و بدین روی است که جامه دانایان پوشید که اسرونی است .. » . اهورامزدا ، همان جامه موبدان را میپوشد . موبدان ، همرنگ با اهورامزدایند . اهورامزدا و موبدان ، آموزنده به همه اند . و فقط با این دانائی سپید است که میتوان آفرید . بدینسان آفرینندگی تنها درانحصار موبدان درمیآید . اینکه سپیدی ، برضد همه رنگهاست در عبارتی که دربخش نهم ( ۱۴۰ ) میآید ، دیده میشود که هرچه آبی ، زرد و سبزو سرح و نارنجی است ، واخش دیوند که برضد تیشترو باریدن درابر، نبرد میکنند و هرچه سپید است ، واخش ایزدیست .. » . درست سپید ، مفهومی فراسوی رنگ ، میگردد ، چون جزو رنگها و طبعا ، جمع و ترکیب رنگها باهم نیزکه همه دیوی هستند ، نمیتواند باشد . سپیدی ، اصل ضد رنگ ، یا به عبارت دیگر، دانائی ِ ضد شادی و ضد رقص وضد لبریزی و ضد نو آوری و ضد عشق و آمیزش ، وضد خوشی وضد جشن وضد جان بهاری میگردد .

سه کواد باهم ، تخم آتش یا بُن ِانسانست
۱- سروش و رشن با هم ، کوادند
۲- رام و بهرام باهمدیگر، کوادند ( گوازچیترا )
٣- فروردین یا سیمرغ ،
کواد، یا اصل یوغ کننده دوتاها باهمست
سروش ورشن وفروردین ورام وبهرام باهم
تخم آتش= فطرت انسان هستند
کواد = قباد= تـُرنج