ماو این دشمن دوگانه ما


بهنام حشمت


• من الان سالهاست که با دو تفکر در ایران درگیر بحث و جدل هستم. یک دسته که تتمه باورهای آل احمد را نمایندگی می کنند و معتقدند که همه گناهان به گردن دیگران است و ما خودمان طیب ایم و طاهر، و دیدگاه دیگر که اندکی ژست مدرن تر به خودش می گیرد، نظرش این است که به قول معروف، خودم کردم که لعنت بر خودم باد، و آن قدر این نقطه شروع درست را کش می دهد که سر از پاچه خواری برای استعمار و امپریالیسم درمی آورد ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۶ مهر ۱٣٨۶ -  ۲٨ سپتامبر ۲۰۰۷


دوست عزیزو گرامی:
سلام ، خوبی تو. اگر به حساب هیچ چیز دیگری نمی گذاری از سرسختی تو « خوشم» می آید. امیدوارم در همه امورات زندگی هم همین طور پی گیرو « یک دنده» باشی. البته یک دنده بودن همیشه خوب نیست. چون جوان هستی برایت ادای پدربزرگها را در می آورم و توضیح می دهم که آدم باید خیلی حواسش جمع باشد که کجا یک دندگی بکند و کجا هم انعطاف داشته باشد. حتما می دانی که ما دراین مملکت گل وبلبل، به این جور مسایل معمولا توجه نمی کنیم. یا آن قدر، یک دنده و گراز وار برخورد می کنیم که گردن مان قولنج می کند و می گیردو یا اگر بخواهیم انعطاف نشان بدهیم آن وقت بی پرنسیب می شویم وبه اصطلام می پیوندیم به حزب باد. یعنی می خواهم بگویم که ما نه یک دنده بودن را درست می فهمیم و نه منعطف بودن را. بهرحال فعلا بگذرم تا بعد دوباره برایت درباره شان بنویسم.
واما می پرسی این نوشته تازه من آیا تائید حرفهای تو که برایم نوشته بودی، نیست! و خواستی که سعی کنم « منصف» باشم. چشم دوست جوان من، ولی والله نیست. آن هم به این دلیل خیلی ساده که تو ظاهرا به شرایط تاریخی ای که باعث پیدا شدن این وضعیت در خاورمیانه و بخصوص در ایران شده است کاری نداری. یعنی مثل خیلی ها فکر می کنی که لابد یک تعداد آدم هستند که شستشوی مغزی شده اند و احتمالا اندکی هم خل وضع اند که حاضرند خود را به کشتن بدهند تا دیگران را بکشند. دوست ندارم بروم بالای منبر، ولی دوست گرامی، من الان سالهاست که با دوتفکر درایران درگیر بحث و جدل هستم. یک دسته که تتمه باورهای آل احمد را نمایندگی می کنند و معتقدند که همه گناهان به گردن دیگران است و ما خودمان طیب ایم و طاهر، و در سالهای اخیر هم عمده ترین نماینده شان- آقای شاپور رواسانی است و دیدگاه دیگر که اندکی ژست مدرن تر به خودش می گیرد، نظرش این است که به قول معروف، خودم کردم که لعنت بر خودم باد، و آن قدر این نقطه شروع درست را کش می دهد که سرازپاچه خواری برای استعمار و امپریالیسم درمی آورد. به گمان من، برای شناخت بهتر این دیدگاه می توانی به کتابهای آقای زیبا کلام و چندتائی دیگر مراجعه بکنی. ولی من در جواب، این دوستان می گویم که به قول معروف، نه قم خوبه و نه کاشون....یعنی، هردوی این دیدگاهها تنها بیان بخشی از حقیقت اند ونه همه حقیقت و حرف من هم این بود و این هست که ما در جوامعی چون ایران- به قول یک اقتصاددان ایرانی- گرفتار « دیالکتیک عقب ماندگی» هستیم که بخشی داخلی و بخشی هم خارجی است. یعنی پرداختن به هر کدام ازاین دو به تنهائی برای درک درست وضعیت کنونی و برون رفتن از این وضعیت کافی نیست ومن نظرم این است که این دو یک دیگر را تولید و باز تولید می کنند. این فرایند تولید و باز تولید هم بسیار پیچیده است. به خیلی عقب بر نمی گردم و مشخصا از اوضاع ایران هم برایت نمی نویسم که به تریش قبای « ناسیونالیست های » خودمان بر بخورد ولی، اگر به نوشته های مایکل چسودوفسکی نگاه کرده باشی می بینی که در سالهای بعد از جنگ، یکی از برنامه های امپریالیسم امریکا در خاورمیانه دامن زدن به تفکرات دینی- مشخصا اسلامی بود تا به صورت سدی دربرابر « کمونیسم روسی» مددکارشان باشد وبه احتمال زیاد این گونه نیز بود. در این راستا، هم در طبل جناب بن لادن و دارودسته اش دمیدند و هم باز نویسی و باز خوانی بعضی از متون خیلی قدیمی را انجام دادند. به گفته چسودوفسکی و خیلی های دیگر، مقوله « جهاد» را این حضرات از بطن متون قدیمی درآورده و در منطقه در این سالها دوباره« باب» کرده اند.( به نوشته هائی که ما داریم نگاه کن، بعید است درباره جهاد چیزی نوشته باشند) ولی تا جائی که به غرب مربوط می شود، اشکال ازآنجا پیش آمد که اگر« جهاد» برعلیه روسها درست بوده باشد، یعنی وقتی تو به چنین باورهائی دامن زدی، آن وقت، همین مصیبت دامن گیر خودت هم می شود کما این که اکنون شده است. حتی وقتی به زمان مصدق درایران هم نگاه می کنی می بینی یکی از کارهای بسیار« موفق» جناب روزولت و دیگران درایران «تحریک روحانیون» بود بر علیه مصدق آ ن هم با مبالغه در باره خطر کمونیسم (حالا بماند که کمونیسمی که حزب توده برایت بیاورد، خودش خیلی چیز خنده داری می شود). شواهدی وجوددارد که نشان می دهد که حتی به نام حزب توده، برعلیه مذهب درایران اعلامیه می نوشتند. حزب توده بی شعور هم که خودش برنامه های خاص خودش را داشت، موقعی فهمید که دیگر اندکی دیر شده بود. به قول معروف، ممه را لولو برده بود.
اگر تا این جا گناه دیگران بوده باشد، خودما هم کم گناهکارنبوده و نیستیم. یعنی اگربخواهم خودم را به سالهای بعد از جنگ دوم جهانی محدود بکنم، سیاست پردازان ایرانی هم که با همین سیاست همراه شده اند، بخشی از مشکل ما هستند. تو جوانی و نبودی آن موقع، مگر شاه سابق کم تظاهر به دین داری می کرد؟ به مکه هم رفت و وقت و بی وقت، به دست بوس امام رضا هم مفتخر شده بود. حالا از آن داستانهای مسخره ای که در باره معجزات مذهبی می گفت دیگر چیزی نمی گویم که حضرت عباس اورا نجات داده بود! و از همه این ها اما مهم تر، درهمه آن ۲۵ سال تنها گروهی که اندکی آزادی عمل داشتند که هم دفتر و دستک شان را داشته باشند- مثلا به صورت نشریه- و هم به صورت سالی دو ماه فرصت تبلیغ روی منبر و محراب، همین ملاها بودند. البته که تک و توکی از ملاها هم سر از اوین در می آوردند ولی در این که حتی به زمان شاه، روزه خواری در ماه رمضان غدغن بود، حرف نداشت و یا این که درماه محرم و رمضان، برنامه های موسیقی صدا و سیما به شدت کش می رفت، هم سیاست رسمی بود. ازجزئیات دیگر بهتر است چیزی ننویسم.
با این توضیح مختصر برگردم به حرفهای تو، من که برایت نوشتم من مدافع هرچه که این دوست عزیز دیگرمان می نویسد نیستم. در وبلاگ او، تاکید زیادی بر روی وجه خارجی است. همان طور که در وبلاگ تو، هم جای عوامل خارجی خالی است. در همین نوشته ای که تو به آن اشاره می کنی، می بینی که من به نو محافظه کاران امریکائی هم اشاره دارم که عده ای درایران دارند به عنوان خدمت کار آنها کار می کنند. خوب عزیزجان، من این نکته را در چند نوشته دیگرهم مستند کرده ام که نئومحافظه کاران امریکائی سالها قبل از ۱۱سپتامبر آن چه را که بعد از آن به بهانه عکس العمل به آن انجام داده اند، برنامه ریزی کرده بودند. اسناد مربوط به New American Century را نگاه کن، می بینی که بعد از جنگ اول عراق، این حضرات به دولت امریکا برای عدم اشغال عراق انتقاد داشتند و بعد رسما، گفتندو نوشتند که به قول آقای خمینی «صدام باید بره» و این گونه است که ۱۱سپتامبر به واقع کاتالیزری بود برای مشروعیت بخشیدن به برنامه ای که ریخته بودند. بعد این برنامه را ریختند و رفتندو عراق را به قرن دوازدهم میلادی برگرداندند و بعد هم داستان القاعده و آن مردک اردنی را علم کردند. خوب تو انتظار داری که کسی با امریکا که متاسفانه به عنوان بزرگترین نیروی نظامی تاریخ، نه به قوانین بین المللی پای بند است و نه به هیچ چیز دیگرمکاتبه کند و نامه فدایت شوم برای شان بنویسد؟ دقت کرده ام در اغلب نقدهائی که برای نمونه بر فلسطینی ها می نویسی، خیلی به گمان من، بی انصافی می کنی. یعنی تو تمرکز کرده ای روی « عمل» یا « عکس العملشان» و به این نکته کار نداری که این چند میلیون فلسطینی شوربخت درچه وضعیت زندگی می کنند؟ برای، نمونه نگاه کن به انتخابات فلسطین که به گفته همه ناظران انتخاباتی به نسبت آزاد بود- ولی امریکا و نوکرش در منطقه اسرائیل نتیجه آن انتخابات را قبول نکردند. اسرائیل از کالاهائی که در فلسطین مصرف می شود تعرفه می گیرد- چون فلسطین اجازه ندارد با دنیای بیرون رابطه مستقیم داشته باشد (حالا به جنایتکارانه بودن چنین محدودیت هائی کار ندارم)، بعد این وجوه را که طبق قوانین بین المللی باید به دولت فلسطین بپردازد، ضبط می کند و نمی پردازد. در این شرایط، تو انتظار داری مردمی که همه زندگی شان و همه بود ونبودشان به مخاطره افتاده است چه کنند! برای آقای بوش نامه فدایت شوم بنویسند! گفتم و باز تکرار می کنم من به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی مدافع این حرکتها نیستم و با سیاست های حماس کاملا مخافم، ولی تا حدودی می فهمم که چرا وقتی کارد به استخوان می رسد، عقل رنگ می بازد. در ضمن به یاد داشته باش که این سازمان های بین المللی نیز به واقع سازمان های بی بو وخاصیتی هستند که مراجعه به آنها هم دردی را دوا نمی کند. حرف بی سند نزنم. به تاریخ جهان از ۱۹۴٨ به این سو نگاه کن. به مواردی که امریکا در سازمان ملل به دفاع از حکومت های خاطی ولی دست نشانده خود رای گیری را وتو کرد، به مواردمتعددی که برای نمونه اسرائیل، ترکیه، مراکش، اندونزی، قطع نامه های سازمان ملل را نادیده گرفتند نگاه کن. بعد می بینی درشرایطی که زیرپاگذاشتن قطع نامه از سوی این کشورها، مسئله ای ایجاد نمی کند، ازجمله با همین بهانه، به عراق لشگر کشی کردند چون عراق نیز تعدادی از این قطع نامه ها را زیر پا گذاشته بود! در این شرایطی که متاسفانه برجهان حاکم است، دوست جوان من ، جائی و روزنه ای برای برخورد عقلائی کردن باقی نمی ماند. من به واقع غمگین می شوم وقتی می بینم که مجبورم این را برای تو بنویسم. حتی الان هم ، کاری که در پیوند با ایران دارند می کنند از همین قماش است. هیچ کس نداند تو می دانی که من می دلم می خواهد سربه تن این رژیم نباشد، ولی به خاطرمخالفتم با رژیم که نمی توانم واقعیت ها را نادیده بگیرم و زیرسبیلی که ندارم در بکنم. البته که مخالفان رژیم از روزنه دیگری نگران اند که اگر این رژیم اسلحه اتمی هم داشته باشد چه می شود! ولی کمتر به این نکته توجه می شود که برای نمونه همین انگلیس که مدتی پیش نخست وزیر سابق اش آقای بلر، اعلام کرد که می خواهد اتکا به انرژی اتمی را بیشتر کند ولی، برای ایران داشتن انرژی اتمی را بر نمی تابد. در مورد ایران، بدون این که سندی داشته باشند (ببین اگر قضایا را دنبال کنی متوجه این نکته می شود که سازمان انرژی اتمی تا کنون سندی از این که ایران برنامه دیگری دارد رو نکرده است) ولی این کشورهای قدرتمند و بطور عمده امریکا رسما و علنا دارد زور می گوید. و بخش عمده ای از اپوزیسیون هم به مصداق معروف دیگی که برای من نمی جوشد، سر سگ در آن بجوشد به این وجه کاری ندارند، یعنی به واقع، نگران حقیقت نیستند بلکه دنبال « سیاست بازی» اند. اشتباه نکن من همیشه گفته ام با این برنامه انرژی اتمی ایران صددرصد مخالفم- چون معتقدم که ما درایران بهتر است به دنبال انرژی خورشیدی برویم- ولی در این دنیای بی پیر سیاست، نمونه های این چنین روشن از « زورگوئی» اتفاقا، به عنوان بهترین زمینه برای قدرت گیری و نفوذ بیشترپیدا کردن مرتجعین محلی بکار می آید. به وضعیت ایران نگاه کن. تو این جا همان طور که بارها گفته ای فقط مرتجعین را مقصر می دانی که اگر آنها نبودند استعمار هم نبود ولی من می گویم به تجربه بشر، استعمار و مرتجعین محلی دو همزادند. وقتی در کشوری مثل ایران، یا شیلی، یا گرانادا، محلی ها مرتجع نیستند این استعمار است که دست به کودتا می زند که کار به دست مرتجعین بیفتد کمااین که در همه این کشورها این اتفاق افتاد. ( نمونه ها بیشتر است ولی سرت را به درد نمی آورم). حتی همین الان، مگر برعلیه چاورز و یا مورالیس در بولیوی کم توطئه می کنند! این را هم بگویم که مسئله بر می گردد به قدرت و در این دنیای بی پیر ما، این من و تو نیستیم که قدرت داریم. از یک سو، به قول معروف استعمار یا امپریالیسم را داریم که تا مغز استخوانش نژادپرست و مرتجع است و از سوی دیگرهم مرتجعین محلی که هردوی مان می شناسیمشان. دوست جوانم مبادا نکته ام را بد متوجه بشوی. همین دولت فخیمه انگلیس یا دولت امریکا، برای مردم خودشان البته که دولت خوب و مدرنی هستند ولی این خوب بودنشان برای خودشان، به من ایرانی که این گوشه دنیا پرت افتاده ام، چه ربطی دارد؟ فکر نکن دارم یک چیزی می گویم از سر نادانی ویا لج. نه، درنظربگیرقوانین چند صد ساله این مملکت را عوض کرده اند تا بتوانند با من خارجی به نوع دیگری رفتاربکنند. با این همه، ولی درنظر داشته باش که ما الان در انگلستان استشهادیون بومی داریم- یا درآلمان و یا حتی دردانمارک- نه این که به هیچ شکل وصورتی کارشان را تائید کنم- ولی این جا دیگر نمی توان گناه را به گردن ملاهای ایران و یا پاکستان انداخت. اگر چه درا ین راه می کوشند. ولی واقعیت این است که در این کشورها به اصطلاح متمدن، الان چندین سال است که رنگ پوست یک عامل تعیین کننده ای شده است که آیا پلیس ترا بازداشت می کند یا نه؟ اتوموبیل ترا می گردد یا خیر؟ به نسبت جمعیت، تعداد دفعاتی که یک رنگین پوست اغلب بی دلیل بوسیله پلیس متوقف می شود چندین ده برابر یک آدم « عادی» است. خوب، وقتی از طریق « قانونی» به جائی نمی رسی و به قول یک نویسنده انگلیسی وقتی « مدرنیته»، به این صورت مغلوب و مقهور« پیشا مدرنیته»- یعنی ارتجاع - می شود، آن وقت تو وامثال تو بدون دیدن این وجوه فقط زوم کرده اید روی بعضی از خصلت های به اصطلاح جهانی سومی ها! و اما، اگر برگردم به نمونه انگلیس که داشتم می گفتم، وقتی آن چه که گفتم بشود قانون، وقتی اندکی دقیق نگاه بکنی و ببینی که نژادپرستی تا همه ارکان این نظام ریشه دوانیده ، خوب دوست عزیز، از توی این مجموعه، این ۴ نفر در می آیند که آنها هم با هرکس و همه کس « دشمن اند» و خودشان را درقطار زیرزمینی لندن منفجر می کنند و بیش از ۵۰ نفر بی گناه دیگررا می کشند. در این که این کارشان به هیچ صورت عقلائی نیست تردیدی نیست و حتی می گویم با هیچ سریشمی هم توجیه پذیر هم نیست. ولی باید سعی کرد ریشه یابی کرد که چرا ۴ تا جوان که ظاهرا همه چیزداشتند به خودشان بمب می بندند وهم خودشان رامی کشند و هم ۵۷ نفر دیگررا.... در خود امریکا هم به مقدار زیادی وضع همین است. نمی دانم برای تو می نوشتم یا برای دیگری، علت این که زندان گوانتامو درکوباست نه در امریکا و یا علت این که امریکا با مرتجعین اروپای شرقی قرارداد زندان بسته است نه تصادف است و نه توطئه. در خاک امریکا شکنجه ممنوع است یعنی نه فقط برعلیه امریکائی ها بلکه برای هرانسان دیگری، ولی کی گفته درلهستان نمی شود زندانیان را شکنجه کرد یا در کوبا... و یا در هزارجای دیگر. جالب است که آدم فهیمی چون تو همه اینها را می داند و باز هم چنان همه تاکید را می گذارد روی « مرتجعین محلی»! خوب من مسایل را این گونه نمی بینم.
از منظری که من به دینا می نگرم ما با دو تا دشمن روبرو هستیم ( مائی که می گویم مای دنیای پیرامونی یا به اصطلاح جهان سومی را می گویم).یکی حکومت و نظام فرهنگی و سیاسی واقتصادی خود ماست که مال این دوره و زمانه نیست (یادم بینداز بعد برایت در این باره بنویسم) و دیگری هم اگر از واژه های قدیمی استفاده کنم، امپریالیسم جهانی به سردگی امریکا که اتفاقا به نفع اش است که ما در همین وضعیت بمانیم. چون با یک نظام فاسد و رشوه گیر و قائم به شخص خیلی راحت تر می شود معامله کرد تا با حکومتی که دموکراتیک و پاسخگو باشد. اگر به تو دروغ نگفته باشم، من نظرم این است که کسانی چون تو، وجه امریکاو امپریالیسم را خیلی جدی نمی گیرید و کسانی چون آن دوست عزیز دیگرمان هم، اگرچه گاه و بیگاه چند تا فحش به حکومت می دهند، ولی مشکلات فرهنگی و سیاسی و اجتماعی خود مارا خیلی جدی نمی گیرند. نتیجه این می شود که با وجود همه اختلافی که بین این دو دیدگاه وجود دارد، ولی تصویری که به دست می دهید شبیه به هم، ولی ناقص است.
نمی خواستم سرت را این همه ببرم ولی خوب، چه کنم! دوست جوان من، تو برای من عزیزی و این بهای علاقه من به تست.

فرصت کردی از حال وروزت بنویس
قربان تو
دیگر نوشته های نویسنده را در اینحا بخوانید.

www.polemoon.blogspot.com