نگاهی به
ترس و لرز - ۲


رضا اغنمی


• کتاب شامل شش داستان است. کانون حوادث حاشیه خلیج فارس است و ماجراها، در دهات و بندرهای فقیر و ویران و بی آب و علف میگذرد. مردمی تنگدست و ساده که با شنیدن هر صدای ناگهانی و مشاهده هر سایه یا حرکتی چه درخلوت و چه در جلوت، به لرزه میافتند و زمین گیر میشوند. ترس از مبهمات چنان با خون این مردم عجین شده که هرلحظه در انتظار موجود وحشتناکی هستند با حمله ای صاعقه وار ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
آدينه  ۱۶ شهريور ۱٣٨۶ -  ۷ سپتامبر ۲۰۰۷


اثر غلامحسین ساعدی
ناشر: کتاب زمان
چاپ اول ۱٣۴۷


این توضیح اشاره‍ی گذرائی بود به وضع سالهائی که ساعدی طبیب پر از انرژی جوانی، کوله باری پر میکند از چند خودکار و مداد و دفترچه و مقداری داروهای اولیه راهی دیاری میشود که نه میشناشد و نه آشنائی در آن دور افتاده ها دارد. با صبر وحوصله به دهات فقرزده و بندرهای متروک سر میزند. درکلبه های حصیری پای صحبت ماماها مینشیند. با سازها و اسباب و ادوات حرفه ایشان آشنا میشود. بیمارانی را که باد گرفته و درجانشان رفته میبیند وچون گزارشگری صادق مشاهدات خودرا تدوین میکند. نمونه ای ازعشق و ایمان در راه شناخت دردها برای کشف تازه ها و فراموش شده های وطنش، که بی گمان برای نخستین بار در تاریخ ادبیات داستانی فصل تازه ای را در معرفی یکی ارکهن ترین مراسم سنتی مردم بومی جنوب، میگشاید.
پژوهش ساعدی، اگر نه برای نخستین بار بلکه به دنبال یکی دو روایت کوتاه که از زبان سیاحان و غریبه ها خوانده و شنیده، آغاز میشود که ازجالب ترین تلاش های پرثمر زندگی اوست. آنچه بیشتر براهمیت کارش افزوده، روال تحقیق اوست که با استفاده از دانش پزشکی وتخصص او در روانپزشکی، بستر تحقیق علمی را فراهم ساخته است.
اضافه کنم که دردهه سی، با گشوده شدن افق های تازه و کاهش رعب و وحشت سانسور، در تبریز مکتب ویژه ای خود جوش، شکل گرفت که، سال ها بعد آثار اجتماعی - فرهنگی آن در تلاش های صمد بهرنگی و هم اندیشانش متجلی گردید. تلاش ها بنیادی بود و ازطریق تعلیم و تربیت نوباوگان در روستاها؛ دگرگونی و اصلاحات را پی میریخت که متآسفانه تلاش ها بی ارج و قرب ماند و در محاق تنگ نطری ها به هدر رفت.
این کاررا قبلا فرزانه مرد قشقائی «محمد بهمن بیگی» در شیراز درمیان ایلات جنوب راه انداخته بود. برای آموزش بچه های ایلیاتی کلاس های سیار تأسیس کرد که معلم ها، درکوچ ییلاق قشلاق همراه ایل بودند . با تلاش او بود که برای ادامه تحصیل بچه های ایل، مدرسه عشایری در شیراز تشکیل شد که ازهر حیث مجهز بود با دبیران مجرب و دلسوز. حاصل بسیار پربار این کار، بعدها با ورود درصد بالای جوانان عشایر به دانشگاه ها مایه شگفتی گردید.
به درستی نمیدانم که آیا بهرنگی و یارانش از فعالیت های آقای محمد بهمن بیگی در میان ایلات، که ازدهه سی شروع کرده بود آگاهی داشتند یانه؟ ولی با حضور چند دانشجو از جوانان ایلات فارس دربین دانشجویان دانشگاه تبریز، میتوان تخمین زد که بهرنگی و یارانش ازفعالیت های آموزشی دربین ایلات بی خبر نبوده اند.
قصدم از طرح این موضوع، حس مسئولیت ساعدی و همفکرانش بود که درآن زمان، درهرنشست و دید و بازدید، بیدارکردن مردم از گرانخوابی، به ویژه سواد آموزی ازدهات و آموزش بچه های روستائیان بیشترمد نظرشان بود. از همین نگاه است که ساعدی، مبارزه با بیفکری و خمودی و ساختن به روزمرگی های موروثی را، پیش میگیرد و با تلنگرهایی پنهان برای بیداری جامعه حرکت تازه ای را شروع میکند. پژوهش مراسم بومی به بهانه‍ی پرده برداشتن ازجهل و نادانی ها و نشان دادن انگلهای فرهنگی و اجتماعی ساده ترین شیوه ای بود در، به رخ کشیدن دردها، و همچنان، در گسستن حلقه های فشار. در آن سال ها زیرخفقان ساواک، تنها زبانی که رسا بود و برٌا؛ زبان پژوهش های اجتماعی بود با حمایت مراکز آموزشی . نا پرهیزی ها بدون مکافات نماند و ساعدی چند سال بعد چوبش را خورد. اما او با پرده برداشتن از دردها، کانون فقر و فلاکت مسلط را به جامعه معرفی کرده بود آن هم در منطقه ای وسیع و سرشار از ثروت ملی، در زمانه ای که تحولات بر سر زبان ها بود.

« ترس و لرز» برای اولین باردر تهران، درسال۱٣۴۷ به چاپ رسیده و آنچه در دسترس من است چاپ سوم همین کتاب است در ۱۹٨ صفحه که درسال ۱٣۵۱ از طرف کتاب زمان درتهران منتشر شده است.
کتاب شامل شش داستان است. کانون حوادث حاشیه خلیج فارس است و ماجراها، در دهات و بندرهای فقیر و ویران و بی آب و علف میگذرد. مردمی تنگدست و ساده که با شنیدن هر صدای ناگهانی و مشاهده هر سایه یا حرکتی چه درخلوت و چه در جلوت، به لرزه میافتند و زمین گیر میشوند. ترس از مبهمات چنان با خون این مردم عجین شده که هرلحظه در انتظار موجود وحشتناکی هستند با حمله ای صاعقه وار. انگار زنده مانده اند برای آن هیولای مبهم و حمله‍ی ناگهانی اش تا وحشت ترس و لرزرا لمس کنند. ذهنیت هر فرد بومی، دردنامه ایست از عقب ماندگی ها در طول نسل ها درسراسر تاریخ .
به باور مردم ، باد و حلول آن به تن آدمیزاد، همیشه حضور دارد. بیشترها پنهان است در لحظه ای پیدا میشود که قرار است یکی را قربانی کند. ترس، نشانه‍ی نزدیک شدن باد است به شخص مورد نظر. به ناگهان ذهنش بهم میریزد و با شنیدن صداهایی که دیگران نمیشنوند به ترس و لرز میافتد و با وضعی اسفناک زمین گیر میشود. کمینگاهش دریا و جنگل و خرابه های ویران وقبرستان ها و برکه های آب در سکوت و تاریکی هاست با صداهائی غیرعادی که تنها، شکار آن صداها را میشنود.

در «ترس و لرز» و به ویژه دریکی ازقصه ها اشاره ای دارد به نقش مزورانه و شیادانه‍ی پاسداران جهل. در (قصه دوم).   روایتگر، به عریانی از آنچه را که برسر این مردم رفته به نمایش میگذارد. با کمی دقت دراین قصه که حامل پیام بیدارباش است، میتوان دغدغه فکری ساعدی را دریافت. او، در این باره، نه درلفافه بلکه بی پرده با شهامتی مسئولانه پرده از شیادی ها برمیدارد و بی کمترین دخالت فکری و یا تحلیل ، حامیان اصلی را معرفی میکند. اینکه زیرکشیدن باورهای ویرانگر برعهده‍ی کیست؟ سکوت میکند و هیچ نمیگوید. در اندیشه‍ی رخنه کردن فکری ست تازه به اذهان عمومی، تا ابزارخِردجمعی فراهم آید و شکل گیری نیروی عقلی برای رویاروئی با خرافه و پوچی ها مجهز گردد تا این غول همیشه سر زنده و تقدس یافته را چاره ای بیندیشند.

کتاب با نثری ضرب آهنگ که هراس را بردلها می نشاند، آغاز میشود. و خواننده از همان صفحه نخست داستان درمییابد که سر و کارش با نویسنده ای ست خلاق، که ترس را می شناسد از عوارض آن آگاه است. میداند آن که درچنبره ترس و لرز گرفتار میشود کیست و چه ویژگی ها دارد.
«آفتاب وسط روز بود. سالم احمد از خواب بیدارشد. ...   نزدیک درحیاط که رسید صدای سرفه نا آشنائی بلند شد. سالم احمد ایستاد و گوش خواباند. صدای سرفه تکرار شد ... سالم احمد دور و برش را نگاه کرد شاخه های کنار حرکت میکرد وبه نطر میآمد که که سایه تاریکی خود را لای برگ ها پنهان میکند . ...» ساعدی با آفریدن فضای دلهره، نبض خواننده را با قطره قطره ترسی که به رگهایش میچکاند، به دست میگیرد تا برسد به:
« ... با قدم های بریده رفت مضیف، سایه اش هم رفت طرف مضیف ...   سالم را از دریا صدا کردند. سالم برگشت وپشت سرش را که خالی بود نگاه کرد. جهاز کوچکی به اندازه قوطی کبریت روی افق ایستاده بود. سالم با احتیاط روی پنجه پا بلند شد و سرش را برد بالا و از کنار پنجره داخل مضیف را نگاه کرد. سیاه لاغر و قدبلندی که کله بسیار کوچکی داشت و دشداشه بلندی تنش بود. پاهایش را که یکی چوبی بود دراز کرده بود ... سالم عقب عقب رفت ... با عجله دوید طرف خانه های آن ور میدان.»
ساعدی، با استفاده از مفاهیم فرهنگ بومی منطقه، فضای داستان را با تنگ و تاریکی های دلهره آورش لبریز میکند. حتا وسعت و گستردگی دریا با آفتاب روشن، ذره ای از زهردلهره ها نمیکاهد و خواننده را در دالان های ترس و وحشت به دنبال راوی میکشاند.
سالم احمد از دیدن سیاه که درمضیف خانه اش نشسته میترسد و رو به فرار میگذارد. راوی داستان با بلاغت زیبائی، صحنه ترس و وحشت را قبلا به گونه ای آراسته که خواننده، هرلحظه درانتظار دیدن و شناختن عامل ترس بیتابی میکند. «صدای سرفه نا آشنا، صدای غریبه ای که انگار پاروی شکسته ماشوئه ای آب را شکافت، حرکت شاخه های کنار و سالم را از دریا صدا کردند و ...» اینها در نظر مردم بومی، نشانه‍ی هجوم و حلول باد به تن آدمی ست. وقتی اتفاق افتاد و رفت تو جانش، زمین گیرمیشود و بادی.
ولوله دربین مردم روستا میافتد. سالم از دیدن آن سیاه که یک پایش هم چوبیست، آن چنان خود را باخته که کم مانده قالب تهی کند. از صالح میپرسد:
«حالا چه کارکنم صالح؟ چیزی نمونده بدجون بشم و تن و بدنم تخته بشه. ... و صالح گفت تو بشین زمین و دیگه کارت نباشه.   ...   صالح رفت روی تابوت و با صدای بلند داد زد: لا اله الا الله. محمدا رسول الله. ... جماعت به خیالشان که کسی مرده، دریچه ها را باز کردند و لنگوته به دست ریختند بیرون.» صص۱۰ -۱۱
ایجاز و استحکام کلام گذشته از هشیاری نویسنده، نگاه دردمندانه اوست به باورهای سراسرسیاه و پر از اندوه مردمی که «تابوت»، ابزار نداها و بلند پایه ترین وسیله ایست که از فراز آن باید فریادها را سر داد. پایشان جز تابوت جای دیگری بند نیست. تابوت، ازلی ترین نشان ارِ پایگاه فرهنگ مرگ ونابودی ست که ساعدی با زبانی سوگوارانه به کار گرفته است .
با مشورت کدخدا میروند سراغ زاهد که سیاهی ست جنگلی و میتواند باد را از تن سالم بیرون کند.
«زاهد جلوتر آمد و ایستاد به تماشای سالم احمد که روی خاک ها افتاده بود. همه ساکت شدند. زاهد خم شد و دست های سالم احمد را به دست گرفت ... چیزی از دور می آشفت، انگار سالم را از دریا صدا میکردند.»
زاهد مراسم را با دهل زدن آغاز میکند و تا صبح بر دهل میکوبد تا بلکه بتواند احمد سالم را نجات دهد.
«همهمه دریا بیشتر شده بود، باد میآمد و دهل ها مینالیدند.»
همهمه دریا، پیام آور خبری است که بلافاصله رخ میدهد.
« آفتاب که زد مردها خسته شدند ...    یک مرتبه سالم احمد نعره کشید و عقب عقب رفت. مردها برگشتند و نگاه کردند. دولنگه در مضیف خانه سالم احمد باز بود و سیاه لاغری با دوتا چوب زیربغل جلومضیف ایستاده بود ....» ص ۱۹
مردها که با دیدن سیاهِ فلج و جذامی، به شدت ترسیده اند جرات نمیکنند به او نزدیک شوند. با اینکه فلاکت اورا می بینند. با اینکه زکریا می پرسد :«چی میخوای؟ اگه حرف حساب داری بگو.ای جوری م نیا جلو۲۱
جماعت درحال شور و مشورت هستند که با او چه کنند تا اینکه سیاه میگوید خیال رفتن ندارد و میخواهد همین جا بماند. وقتی هم فکر کشتن او به میان میآید، زاهد میگوید :
« اون اگه م این جا کشته بشه، یه جای دیگه ظاهرمیشه، تا دنیا دنیاس اینا دس وردار نیسن ... »
بعد از حمله و سنگ انداختن به سوی او میشنوند که سیاه داد میزنه گرسنه مه، سیاه را ازپای درمیآورند.

قصه دوم با ورود یک پیکاب به روستا شروع میشود. غریبه هائی هستند مورد سوء ظن اهالی با ترس و وحشتی که حضور دارد. «مرد چهل ساله ای که کاسکت نظامی به سر» دارد و«ریش زیادی» از پیکاب پیاده میشود. ساعدی تازه وارد را چنین توصیف میکند:
« ... قدکوتاه، تنه کلفت و چارگوش، کله گرد و دست های بسیار بزرگ داشت و پاهاش قد پای یک بچه بود. کیف چرمی کهنه ای را با طناب به گردن آویخته بود و دوتا قلم به جیب پیرهنش زده بود ... »
این موجود با چنین اندام ناقص و غیر متعارف ملا از آب درمیاد. « ...   کدخدا نشست، ملاهم نشست. اما ملا بعد از نشستن، تنها یک وجب کوتاه ترشد.» ص ۴۰
بعد ازپرس و جو از وضع آب و خوراکی وقتی مطمئن میشود که ده ملا ندارد با خیال راحت اطراق میکند و خواهر زکریا را به عقد خودش درمیآورد. و تا میتواند درخانه کدخدا غذا میخورد و سراغ غذاهای بهتر را میگیرد. تازه داماد، برای تهیه وسایل خانه دست به کار میشود. اهل آبادی هرچه خرت و پرت دارند درمیدان آبادی جمع میکنند ولی ملا میگوید « ... من همیشه سراغ چیزای خوب میرم و خوبشو ورمیدارم. ... من هرآبادی که برم، چیزای خوب و زن خوب می ستونم، ...» صص ۵۲ - ۵۱
ملا بعد از ازدواج باخواهر زکریا بدون خبر روستا را ترک میکند.
چندی نگذشته عده ای به سراغش میآیند. « ... جهاز نزدیک تر آمد، طوری که با ساحل چند قدم بیشتر فاصله نداشت. عامله کهنه و شکسته بسته ای بود که به زور سیم و میخ و رنگ های جوراجورمانده بود روی آب و وا نمیرفت ...   توی عامله ده دوازده نفر نشسته بودند، بیشترینشان کور بودند ... مردی که روی سینه جهاز خم شده بود داد زد "ای! یه غریبه این طرفا نیومده؟"   ... " یه نفر ملارو میگیم، نیومده این طرفا؟ ... زکریا داد زد چرا اومده بود اینجا دو روز پیش رفت ...   چیکارش داشتین؟   مردی که روی سینه جهاز خم شده بود گفت آمده تو آبادی ما زن گرفته، حالا زنش سر زا رفته و اومدیم بهش خبر بدیم.» ص۵٨
ساعدی، صحنه اند وهناک زایمان خواهر زکریا را این گونه روایت میکند:
« ... خواهر زکریا ناله بلندی کرد. زن ها جلو رفتند و با ترس و لرز نوزاد را بیرون کشیدند. نوزاد کله بزرگ و پاهای کوتاه داشت و روی کمرش خال گنده ای بود با موهای بلند و سیاه و پائین خال بزرگ، برآمدگی نرم و شفافی بود که مثل چشم گاو، بیرون را نگاه میکرد. ...» نوزاد عجیب الخلقه ساعتی بعد میمیرد و خواهر زکریا نیز به دنبالش جان میسپارد. و جوان ها با عامله ای راه میافتند برای پیدا کردن ملا.
« ... دم غروب جلو یک آبادی رسیدند ... یک عده پای دیوار خرابه ای منتظر بودند که آفتاب برود و موقع نمازبرسد.   ...   پسرکدخدا با صدای بلند پرسید : آهای یه غریبه این طرفا نیومده؟ یک نفر ازساحل پرسید "کدوم غریبه؟" پسر کدخدا گفت " یه نفر ملا رو میگم، نیومده این طرفا؟" همان صدا جواب داد: "چرا، ملا این جا بود. چند شب پیش عروسی کرد و دیروزم از این جا رفت.» صص۶۴ – ۶۰
زنبارگی، ماده پرستی، خود خواهی و نیرنگبازیهای رذیلانه ملا به زن، و مهمتر، تکرار حوادث، برگردانی از ادامه سنتهای فلاکت بار و تداوم آن در نسل ها، از زمان های دیر و دور ودراز درقصه دوم روایتگر بار بلاهتِ ساده انگارانی ست که مورد سوء استفاده ملایان اند و ازطرفی، شناختن ذات این طبقه انگل اجتماعی.
"کاسکت نظامی" و"قد کوتاه، تنه پهن و چهارگوش، کله گرد و دستهای بزرگ و پاهایش قد پای یک بچه" و "کیف چرمی و قلم"، از صفات جماعتی ست که ادامه قصه، از ذات پلید آنها برمیدارد.
هشیاری ساعدی را باید ستود که پاسداران و مداحان خرافه را بهتر از دیگر مدعیان، شناخته و از کردارهای شوم و منحوس آن ها پرده برمیدارد، آن هم در بین مفلوک ترین و درمانده ترین قشرهای درمانده با ده ها درد و مرض و عقب ماندگی های اجتماعی.
دگرگونی های سیاسی کشور، که در دهه ای بعد به وقوع پیوست، نام نویسنده «ترس و لرز» را به عنوان یک غیبگوی ممتاز، درآینده ثبت خواهد کرد. یا به تعبیر آقای احمد غلامی « ساعدی پیشگوی دوران خود بود....»   

برای مطالعه آثار این نویسنده از وبلاگ های زیر دیدن کنید:
www.ketabsanj.blogspot.com
www.ketabedastan.blogspot.com