غزلـّیات ِ مولوی و باز زائی فرهنگ ایران


منوچهر جمالی


• جـان ِ جـان = بهمن= برهمن
بهمن،جان ناپیدا،درهمه جانهای پیدا
چگونه سرودِعشق،« گیتی» میشود ...

اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنج‌شنبه  ۴ اسفند ۱٣٨۴ -  ۲٣ فوريه ۲۰۰۶


درفرهنگ ایران
« بُن کل هستی» ، تبدیل به « بینش » میشود
و این« بُن ُِکل هستی»، درهربینشی،« هست »
وسپس،« بینش»، تبدیل به « زندگی» میشود
واین بُن کل هستی، درجان هرانسانی، هست
 
گیتی ، از« بـُـنی نـاپـیـدا »، « پیدا» میشود
وآن« بُن »، خودش را درگیتی میگسترد
به این روند پیدایش، گفته میشد که :
«  بـُن ، سـایـه میـشـود »
 
« بُن آفریننده کیهان »
«بُن همیشه حاضرو مقیم وذاتی»
دردرون هرانسانی هست
فلسفه Immanence یا ِزهِشی ( انبثاقی) ایران
برضد فلسفه  Transcendence درادیان نوری است
 
درفرهنگ اصیل ِ ایران ،
تصویر« هبوط آدم ازبهشت» نیست
تصویر« هبوط آدم » در تورات وانجیل وقرآن،
در مکاتب فلسفی باختر ،
« فلسفی ساخته شد »
وبنیاد تفکر فلسفی، غرب گردید
وآن را از بُن ، تباه ساخت
 
 
 
به « فرّ سـایـه ات »   ، چون  « آفـتابـیـم »
همائی تو ، همائی تو ، همائی
 
« گیتی که مجموعه همه جانهاست » ، سایه هماست . ولی سایه انداختن هما ، هبوط گیتی ازهما و هبوط انسان، ازهما نیست ، بلکه سایه هما ، درفرو افتادن به زمین ، تبدیل به آفتاب وسرچشمه روشنی میشود ! این سخن که به نظرما، غیرمنطقی است ، چه معنائی داشته است ؟ ودرست این، تفاوت کلی فرهنگ ایران ، از فلسفه غربست ، که بجای « اندیشه هبوط » ، « اندیشه تعالی » می نشیند . این سراندیشه فوق العاده مهم را باید بررسی کرد.
« بـهـمـن » ، درفرهنگ اصیل ایران ، تخم درون هرجانی وهرانسانی است.  به عبارتی دیگر، بهمن ، « گنج نهفته » یا « کنزمخفی» یا « جان درمیان جان » درهرانسانی است . در هرجانی در گیتی ، « گنج نهفته» هست .  درشاهنامه این سراندیشه ، به شکل « دژبهمن که درش ناپیداست ، و با هیچ زوروقهروقدرتی ، نمیتوان « دراین دژ» را یافت و آنرا گشود و آن دژرا تسخیرکرد » و به  شکل ِ« پیدایش جهان به صورت ِ بند یا طلسم » عبارت بندی شده است . فردوسی ، پس ازگفتار اندرآفرینش عالم » و بیان پیدایش  آسمان و کوه و آب ورستنیها و پویندگان واینکه همه، « دربندند»، میگوید که : انسان درپایان ، پیداشد، تا باخردش ، این طلسم ها و بندهارابگشاید :
چو زین بگذری ، مردم آمد پدید
شد « این بند ها » را سراسر کلید
خرد انسانی با « کلید مهر»، این طلسم و بندها را میگشاید . ویژگی بنیادی خرد انسان درفرهنگ ایران ، « پیوند مهری خرد با طبیعت و گیتی » است . خرد ، درفرهنگ ایران ، نمیاندیشد که چگونه میتواند طبیعت را با مکرو قهر و زور، مغلوب خود سازد، بلکه میاندیشد که چگونه با مهر، میتواند « درهای بسته به طبیعت هرپدیده ای را بگشاید » . در هر چیزی وهر جانی درگیتی ، گنجی نهفته است که باید آنهاراجست وبدون قهرو زور و غلبه ، آنهارا گشود .
همچنین این سراندیشه درگرشاسپ نامه توسی ، به شکل « دخمه سیامک » عبارت بندی میشود . گرشاسپ که همان « سام » باشد از ملاح میپرسد که « این حصن که دژ باشد، درنهفتش ، چه دارد ؟ ودراین دژ، چیست که هرچه درش را میجویند، در ِورود به آن را نمی یابند » ؟ درست این دژی که درش ناپیداست ، و « دخمه سیامک » میباشد ، همان « گنج مخفی » یا « بهمن » است و سیامک درشاهنامه ، وجودی جز« سیمرغ یا هما » نیست که نخستین پیدایش بهمن است (این مطلب درپایان این کتاب، بطورگسترده بررسی میشود ) . بهمن ، بُن ِ همه جانهاست ، و مجموعه همه بُن ها درگیتی است .  بهمن ، گنج مخفیست ، که در پیدایشش ( در سایه افکندنش= پیدایش جفت وسه تا شدن ) ، تبدیل به « گنج نهفته درهرچیزی ودرهرجانی ودرهر انسانی » میگردد . خویشکاری خرد انسان، گشودن این طلسمها یا بندها ، با کلید مهرهست ، چون بهمن ، اصل ضد خشم و قهراست، که گنج نهفته درهرچیزیست، و تا کسی به اندیشه حیله ورزی و غلبه جوئی و پرخاشگریست ، « درب ِخود » را به او نشان نمیدهد . طلسم یا « دژ بهمن » را ، با زور وقهر وقدرت ، نمیتوان شکست ، و با کاربرد حیله و مکرو خدعه، نمیتوان گشود. فرهنگ ایران با این سر اندیشه ، نشان میداد که گوهر سراسر هستی ، برضد قهر و مکرو زور و پرخاشگریست . پایان همه غلبه جوئیها و قدرتخواهیها ، شکست است ، چون گوهر جهان ، راه را به شناخت خود، به چنین گونه غلبه جویان و قدرتخواهان می بندد . اینجاست که باید ازخود پرسید که: آیا با همه راهها وشیوه هائی که برای غلبه برطبیعت وانسان یافته شده است ، گوهر جهان و انسان ، تصرف و شناخته شده است ؟ آیا این « گوهر آزادی درانسان » نیست که همیشه غلبه ناکردنی و تصرف ناپذیر باقی میماند ؟ حقیقت چیزها و انسانها و جانها را با زوروقهرو غلبه جوئی ، نمیتوان شناخت وبدان بینش یافت .  این ژرفای انسان هست که فقط عشق آنرا میگشادید . ا این « بینش حقیقی» است که « دین » خوانده میشود . « دین » ، گنج نهفته در هرانسانی بود ، که نه میشد بدان شهادت داد و اعتراف کرد ، و نه میشد بدان ایمان آورد ، و نه میشد آنرا ازکسی آموخت ، و نه با تقلید میشد دیندارشد . ایمان و تقلید ، گواه بر « بیدینی = یا بی حقیقتی »  بود .
با این تصویر، این سراندیشه که گوهر همه چیزها و انسانها و جانها ،« سرچشمه غنا » است ، بنیاد فرهنگ ایران شد ، که سپس درمکاتب فلسفی نوین ، همین اندیشه ، کشف گردید . از این سراندشه است که سکولاریته و « اصل بنیادی حقوق بشر» ، مستقیما بدون هیچ پیچیدگی و موازماست کشی و « کاربرد فن و فوت تاءویل » ، آشکارا ازآن میزهد و میتراود .
حقوق بشر، براین اصل قرار دارد که « انسان ، خودش ، میزان ومعیارارزشها و قانونها و نظام وحکومت و اقصاد و .. » هست. ودرست این اندیشه که جان میان انسان، کلید گشاینده همه قفلها و درمانگر همه دردهاست ، اندیشه  ایست که ازاین بهمن ، به مولوی به ارث رسیده است .
تو هرچه هستس می باش و، یک سخن بشنو
اگرچه میوه حکمت بسی بچیدستی
حدیث « جـان تـو » اینست و ، گفت من، چو صداست
اگر تو شیخ شیوخی ، و گر مریدستی
تو خویش درد گمان برده ای و ، درمانی
تو خویش ، قفل گمان برده ای ، کلید ستی
اگر زوصف تو دزدم ، تو « شحنه عقلی »
واژه « شحنه»، معرب همان« شئنا= سئنا» یا سین وسیمرغ است.
وگر تمام بگویم ،  ابا یزیدستی
دریغ ازتو که در آرزوی  غیری تو
« جمال خویش ندیدی »  که « بی ندیدستی »
درست همین « جان »، که مولوی دراین شعر ازآن سخن میگوید ، همان « جان ِ جان » است که بهمن یا « گنج مخفی» میباشد.
« گنج » چیزیست که درآنجا که هست ، نمیگنجد . ویژگی « گنج » ، ناگنجائی همیشگیش هست . آنچه در جای خودش نمیگنجد ، و کشش بسوی رویش وگسترش و افزایش ازآنجا دارد ، گنج است . واژه «گنج » که معربش« کنز» است ، درآرامی « گین+ زا   gin+zaa » هست . که به معنای « زهدان، یا اصل زاینده » است . « گنج عروس » که دراصل، به « خمسه مسترقه یا اندرگاه » گفته میشده است ، و همان « پنج روز پایان سال»است که شمرده نمیشده است ، « تخمیست که سراسر گیتی، هرسال ازنو ، ازآن میروید »، ونام دیگر این خمسه مسترقه ، « پیتک » است ، که درکردی « پیته ک » به معنای « جهازعروس » است.
و « اصل آفریننده عروس ، که زهدانش باشد » ، « گنج» شمرده میشده است . و« زهدان » ، درهمان آغازفرهنگ ایران، تبدیل به تصویری انتزاعی برای « اصل آفرینندگی» شده است ، که « درخود ، تخمی دارد که روینده و افزاینده ست، که درزهدان، نا گنجاست » . بهمن ، درست « دوگیان = دوجانه » یا « اصل آبستنی » بود . هرانسانی ، گنج مخفی ، یا « اصل آبستنی » است . مولوی ، این سراندیشه را که « بُنمایه فرهنگ ایران » است ، در مفهوم « جـان ِ جـان » نگاهداشت . بهمن ، مینوی درون مینو ، « تخم بازآفرین ، درون تخم » ، « من ِ من » ، « اصل جان ، درون جان» یا « جان ِ جان » است .  
اصطلاح ِ « جان جان » درغزلیات ِ مولوی ، همان « بهمن یا اندیمان یا هخامن » فرهنگ سیمرغی ، یا « گنج مخفی » است . « تخم » ، بیانگر« اصل » است ، نه « شخص ». ولی تخم درفرهنگ ایران ،اینهمانی با شخص» هم داده شد. و این ، اینهمانی« اصل با شخص » است که نشان میدهد درواقع بیشتر، درخدا ، یک اصل دیده میشود تا شخص. درهرحال، مفهوم خدا درفرهنگ ایران ، میان « شخص» و « اصل » نوسان میکند . به « بهمن» نیز ، شکل « شخص » ، یا شکل « خدا » داده میشود . ولی درفرهنگ ایران ، خود واژه « خدا = خوا دای » ، به معنای « آن وجودیست که خودش ، خودش را میزاید ، خودش ، ازخودش ، پدیدارمیشود » . به عبارت دیگر، « خدا ، اصل آبستنی است ». بهمن ، تخم درون تخم ، یا « اصل جان ، درون هرجانی » است. جان انسان، آبستن به جان خدا ، یا آبستن به « بُن همه جانها» است .
گفت که جان جان ، منم ، دیدن جان ، طمع مکن (مفهوم غیب )
ای بنموده روی تو ، صورت جان چرا چرا
 
جان من ، جان تو ، جانت ، جان من
هیچ دیدستی دو جان دریک بدن
 
بدادم به تو دل ، مرا توبه از دل
سپارم به تو جان ، که جان را تو جانی
ازاین جان ظاهر، به جان آمدم من
کزاین جان ظاهر، شود جان ، نهانی
 
ای تو درجان ، چو جان ما ، درتن
سخت پنهان ، ولیک پنهان نیست
دست بر هرکجا نهی ، جانست
دست برجان نهادن ، آسان نیست
جان که صافی شدست در قالب
جز که آئینه دار جانان نیست
جمع شد « آفتاب ومه » این د م
وقت افسانه پریشان نیست
« آفتاب وماه » ، درفرهنگ ایران ، یکی از« جفت » های مشهورهستند . خدا، ماهیست که هرروز ازنو ، خودش را که آفتابست میزاید . ماه ، به خورشید آبستن است و درخورشید ، فرشگرد یا رستاخیزمی یابد . اندیشه نوزائی ، برپایه « اندیشه جفت بودن »  بنا شده است . همچنین « اندیشه برابری درفرهنگ ایران» پیآیند ِ مفهوم خدااست . خدا که آفریننده است ، خود را میآفریند . پس ، آفریننده ، برابر با آفریده است . آنچه را خدا میآفریند ، برابر با خود اوست . وازاینهم فراترمیرود . خدا در آفریده اش ، اعتلاء می یابد . آفریده ، زیباترو بزرگترو نیکتر از آفریننده است . چنانچه خورشید که آفریده ماهست ، زیباترو بزرگترو نیک تر ازماهست . ولی همین خورشید است که ازسر، برابر با ماه میگردد .  ماه وخورشید ، دوچهره سیمرغند. اینست که « جفت ماه و خورشید » دراین شعر، بیان « جفت بودن جان خدا و جان انسان » درهمان شکل « مادر وفرزند » هست . ولی این سخن را مولوی میترسد آشکارا بگوید
مستی افزون شدست و میترسم
کاین سخن را ، مجال جولان نیست
دست نه بردهان من ، تامن
آن نگویم ، چه گفت را ، آن نیست
این مفهوم « جان جان » در غزلی دیگر، شفافیت بیشتر می یابد
خلقان ، بنهاده چشم درجان
جان ، چشم به خویش (= جان جان ) در نهاده
خود را هم خویش ، سجده کرده
بی ساجد و مسجد و سجاده
هم برلب خویش ، بوسه داده
کای شادی جان و ، « جـان ِ شـاده »
شاده ، نام سیمرغ در بلخ ، زادگاه مولوی بوده است ، و نیایشگاه شاد و نوشاد دربلخ ، نیایشگاه سیمرغ ( جان = گیان = آشیانه سیمرغ ) بوده است ، ونیایشگاه شاد ونوشاد ، هیچ ربطی به بودائیان ندارد وفقط برای تحریف نظر ، این شایعات ساخته شده است . « بهمن » ، که اصل آبستنی یا « دوگیان = دوجان » است و« جان آفریینده » را دردرون « جان ظاهر» دارد ،  «  گنج پنهانی » یا « کنزمخفی » در هرانسانی است .
این اندیشه سپس در یک حدیث ، شکل اسلامی پیدا کرد، که  الله میگوید که « من ، کنز مخفی بودم و دلم میخواست که شناخته شوم . ازاین رو مخلوقات را خلق کردم تا مرا بشناسند » .  البته ، برغم آنکه این حدیث ،  رونوشت برداری  ازاندیشه اصیل بهمن است ، ولی محتوای اصلی درآن ، بکلی حذف ساخته شده است . نخست اینکه الله فقط ، گنج مخفی میماند ، و تبدیل به « گنج مخفی » درهرجانی و هرانسانی » نمیگردد ، و آفریدگانش ، برابر با او نیستند ، بلکه فقط باید اورا بشناسند، و به او تعظیم کنند ، ولی هرگزخود او، وهمگوهراو نشوند .« شناختن » چیزی، « همگوهرشدن با آن چیز» نیست . محتوای اصلی  تصویر بهمن ،« اصل آبستنی » است که روشنی و بینش ، زایش ازتاریکیست . این سراندیشه « زهشی یا انبثاقی بودن هرجانی و هرانسانی و هرچیزی » است که بکلی برضد ادیان نوری است. محتوای اصلی اینست که « اصل آبستنی» یا « گنج پنهانی » ، درسراسر ِ هستی ، پراکنده و پخش میشود( بـغ که خدا باشد = همان پخش شدن است ) ، و سراسر جهان ، همسرشت و همگوهر بُن ( خدا ) هست . این اندیشه که خدا یا اصل ، « جان هرجانی وطبعا هرانسانی » است ، « هسته اصلی عرفان  » نیز باقی میماند . « جان جان بودن » ، یا « دوجانه بودن هرجانی و هرانسانی » ، یا « انسان ، به کرداراصل آبستنی » ، رستاخیز فرهنگ سیمرغی ایران در عرفان است . « جانی که میان هرجانی » هست ، بهمنست ، و چون بهمن ، بُن کیهان و زمان وخرد و عشق هست ، درهیچ جانی ، نمیگنجد » .
تو کئی دراین ضمیرم ، که « فزونتر از جهانی »
تو که « نکته جهانی » ، زچه نکته ، می جهانی ؟ ( می زهی )
این « در پوست خود ، نگنجیدن » ، هم یک اصل کلی درگیتی است ، وهم یک اصل خصوصی درانسان هست . جان هرانسانی ، پوست و زهدان این « نکته فزونتر ازجهان و زمان و مکان » است .  این اصلست که آشکارا میگوید  که هرعقیده و دین و مسلک و فلسفه ای که در آگاهبود انسان جا دارد ، فقط پوسته و نقش و صورت و جامه انسان هست ، ولی انسان، ازهمه آنها « فراترمیروید » و این پوستها را مانند « مار» ازخود میاندازد . پوست اندازی ، ویژه جان انسانست . این پوست اندازی ، همان « رستاخیز و قیامت و فرشگرد » است ، و نیاز به آن نیست که انسان هزاره ها درانتظار آمدن آن روز بنشیند .
تو آن ماهی که در گردون نگنجی
تو آن آبی که درجیحون  نگنجی
تو آن درّی  که از دریا فزونی
تو آن کوهی که درهامون نگنجی
چه خوانم من فسون « ای شاه پریان »
شاه پریان ، سیمرغست که همان تخمیست که درون انسان نمیگنجد و این شاه پریان را ، محمد « ابلیس » میخواند
که تو درشیشه و افسون  نگنجی
تو لیلیی و لیک از رشک مولی
به کنج خاطز مجنون  نگنجی
توخورشیدی ، قبایت نور سینه است
تو اندر اصلس و اکسون نگنجی
تو ئی شاگرد جان افزا طبیبی ( سیمرغ )
دراستدلال افلاطون نگنجی
تو معجونی که نبود در ذخیره
ذخیره چیست ؟  در قانون ( کتاب ابن سینا ) نگنجی
بگوید خصم :  « تا خود، چون بود این ؟  »
تو از « بیچونی » و ، در « چون »  نگنجی
چنین بودی دراشکمگاه دنیا
بگنجیدی ، ..... ولی  اکنون  نگنجی
انسان ، هنگامی به خود حقیقی اش میآید ، که درک این حالت ناگنجیدنی بودن در « خودِ اجتماعی وخودِ دینی و خودِعقیدتی وخود فلسفی وخود حزبی و خود طبقاتی و خود ملی و خود جنسی .. » را بکند ، و این حالت ، همان حالتیست که « مستی » نامیده میشود . این روند « ازخود خشکیده و سفت شده در آگاهبود اجتماعی و دینی و ملی و طبقاتی و... » بیرون آمدنست ، که بیان « جستجوی خود ِ حقیقی » است ،  و درعرفان ، « بیخودی » نامیده میشود .
گفتم که : مارا  هنگامه بنما     گفت : اینک اما تودرجوالی
بدران جوال و سر را برون کن  تا خود  ببینی ، کاندر وصالی
اندر ره جان ، پارا مرنجان     زیرا همائی ،  با پرّ و بالی
نیاز برنجانیدن پا و گشتن گرد دنیا نیست، چون این هما درجان خودت آشیانه دارد . انسان ، هنگامی انسان میشود که، جان درون جان او، جوانه بزند، و پوست این خود ِ ظاهری را بترکاند، و « احساس ناگنجیدنی بودن درآگاهبود خود » کند .  چنین احساس ناگنجیدنی بودن درخود ، گوهر « خندیدن » است . هنگامی ، این جان درون جان ، که گنج مخفی ، که بهمن میباشد ، صدف آگاهبود را درهم میشکند ، انسان ، از بُن وجودش میخنددد . ازاین رو است که نام دیگر بهمن ، « بزمونه » است، که به معنای « اصل بزم و اصل زائیدن » است . بهمن درهرانسانی با اندیشه اش میامیزد ، و سراسر وجود انسان ، تبدیل یه یک « لبخند » میشود .
همچو گل ، ناف تو برخنده بریدست خدا
لیک امروز مها ، نوع  دگر میخندی
باغ با جمله درختان زخزان ، خشک شدند
زچه باغی تو ؟   که همچون گل تر میخندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه ازچرخ ، برآن تیر و سپر میخندی
تو یقینی و عیان ، ... بر ظن و تقلید  بخند
نظری جمله و بر « نقل و خبر »  میخندی
انسان ، خودش با روشنی زاده ازگوهر خودش، می بیند ، و طبعا برهرچه « نقل و خبر » است ، میخندد
درحضور ابدی ، شاهد و مشهود ، تو ئی
بر ره و رهرو و برکوچ و سفر  میخندی
این « خندیدن » که یکی از برترین « شیوه های گسستن از همه منقولات و اخبار، ازهمه سنـّت ها و پیشینه ها ، ازهمه آموخته ها » است ، بنیاد فرهنگ ایرانست . این خندیدن از ته دل ، هنگامیست که انسان ، به بُن بهمنی ، به جان جانش میرسد ، و بار همه سنت ها و پیشینه ها و آموخته ها و منقولات و اخباررا با یک تکان ، از دوش خود، فرومیاندازد ، چون ازآنها ، بی نیازمیشود .
آنگاهست که انسان ، خودش ، میزان خودش میشود . بینش بهمنی ، بینش خندان است. بینشی است که گوهرش ، سرود است . این گوهر موسیقائی بهمن است که « ماده و هیولای ساختارگیتی » میشود ، سایه میشود ، سه تای یکتا میشود ، عشق میشود . برای شناخت گنج نهفته در درون هرانسانی ، باید آواز و آهنگ و بانگ اورا شنید . این موسیقی و طنین و « تن تن تن یا ریتم و کوبه  گوهراوست » که بیش ازهمه گفته هایش ، حال دل او را آشکارمیسازد . دربُن وجود انسان ، موسیقی است، و در آغاز، موسیقی وعشق ، باهم یک جفت هستند . اندیشه ای که با این موسیقی گوهری پیدایش نیافته است ، و انسان را به رقص نمیآورد ، اندیشه افسرده و خشکی است .
درد  دل را اگر نمی بینی     بشنو از « چنگ»  ناله و زاری
ناله نای و چنگ، حال دلست     حال دل را توبین، که دلداری
دست بر « حرف بیدلی» چه نهی ؟
« حرف » را درمیان چه  میآری ؟
« گفته » را ، دانه های دام  مساز
که ز « گفت » است این گرفتاری
گه کلید است « گفت » و گه ، قفلست
گاه ازو روشنیم ، گه ، تاری
گفت ، باد ، است ، اگر دراو بوئیست
هدیه تو بود که گل داری
« گفت » ، جامست ، اگر برو ، نوریست
از رخ تو بود که انواری
این « موسیقی شاد و خندان ورقصان که روح گفتار» است، و همآغوش « عشق و زیبائی » است ، گوهر « سرود خسروانی » است که همان « غزل » باشد . ایرانیان ، غزلهای حافظ و مولوی وعراقی و عطار را ، از« معانی جعلی » که ازهمه سو، به آنها به زور میچسبانند ، درنمی یابند ، بلکه از« تموج آهنگ عشق و شادی و رقص و زیبائی که گفته ها و حرفها را میشکافند، ودرگفته ها و حرفهای آنها نمی گنجند » ، درمی یابند . این « اولویت یابی  موسیقی و عشق و رقص و زیبائی و زندگی دراین غزلهاست  که « بُن ِ بهمنی » خودرا یکراست وبیواسطه مفسران ، درجان ِایرانی میجوید . این عشق و زیبائی و موسیقی است که زندگی را دوباره « گرم » میکند ، و حرکت مکانیکی را تبدیل به « رقص زندگی شاد »  میکند .
هرکه  بفسرد ، برو ، سخت نماید حرکت
اندکی گرم شو و جنبش را ، آسان بین
خشک کردی تو ، دماغ از طلب بحث و دلیل
بفشان خویش زفکرو ،  لمع  برهان بین
هست « میزان ُمعینت »  و بدان می سنجی
هله میزان بگذارو  ، زر بی میزان بین
خشک شدن و افسرده شدن ، دراثر آنست که « تفکر همیشه با یک میزان معین که از آموخته ها و اخبارو دیگران ، گیرآورده ، همه چیزها را می سنجد » . چنین عقلی ، عقالیست که بر میخ طویله شریعت و « یک مکتب فلسفی یا علمی» ، بسته شده است . این « عقل عقالی » ، عقلیست که زندگی را میخشکاند و رقص شاد وآزاد  را در زندگی ازبین میبرد.
 
 
پیدایش غزل درایران
و بازگشتِ بُن فرهنگی ایران، ازتبعید
غزل = سرودِ خسروی
خسرو = هو+سرو= نای به = سیمرغ
« غزل ، پیشآهنگ تفکرآزاد فلسفی »
 
گنج نهفته درانسان ( بهمن = جان جان ) درخود، نمیگنجد . انسان ، همیشه به جانی آبستن است ، که در راه زاده شدن است .  این گنج نهفته است که اگر، راهِ خود افشانی و خود زائی و خود روئیش باز نباشد ، زندانی است . همانچه روزی ، زهدان بود ، ناگهان تبدیل به « زندان» میشود . هربینشی و آموزه ای و عقیده ای ، روزی زهدان « جنین بینش حقیقی » است ، وسپس ، با گذر زمان ، « زندان همان کودک بینش » میشود . بهمن ، جنبشی است از میان ِ فرد انسان ، به میان انسانها ( تشکیل دهنده اجتماع ) ، به میان چیزها ، به میان خود و انسانها ، به میان خود و چیزها ، برای آنکه ، خود را به چیزها وبه انسانها به پیوندد . با انسانها و طبیعت ، یوغ بشود . اینست که بهمن ، که اصل میان است ، با پیدایش ازمیان خود ، به میان خود و چیزی، به میان خود و اجتماع ، به میان خود و جانوران ، به میان خود و طبیعت ، پیوند را واقعیت میبخشد. او همیشه درهرچیزی ، در هرانسانی ، درسراسر طبیعت ، درجستجوی جفت خود است .
این فوران بهمن ازاندرونی ترین بخش جان هرانسانی ( اندیمان ) ، چه ویژگیهائی دارد ؟ بهمن، در همان اندرون جان ، نخستین پیدایش خود را می یابد . او تبدیل به بهرام و سیمرغ ( ارتا فرورد ) ، یا مهرگیاه ، یا « بَـرَم = برهما » ، ... میشود ، و خود یوغی درمیان آن دو میشود، تا در « دوتا شدن »، بازآن دو « یکی بشوند » . بهمن ، درکثرت یابی و تعدد یابی ، در گوناگون شدن ، در رنگارنگ شدن ، درمختلف شدن ، نمیگذارد ، که کثرت و تعدد و گوناگونی و رنگارنگی ، ازهم پاره بشوند ، بلکه باید درعین گوناگونی ، باهم پیوسته باشند . این اندیشه ، درشیوه « بینش بهمنی ، بینش ِخردِ ایرانی » ، باز تابیده میشود . نماد بهمن ، تـارک سـر است( موی گزیمه = ویزارد وَرس ) . برای آنکه درشانه کردن ، موی سر را دوبخش میکنند ، و لی برای این کار، سر وکله را ازمیان ، نمیشکنند، وکله وسیما را دوشقه نمیکنند .  اینست که درشیوه تفکر سیمرغی ، مفاهیم « روشنی، بریده از تاریکی » ، یا« موءمن ِبریده از کافر» و بطورکلی ، « اضداد  ازهم گسسته »، یا بسخنی دیگر « سپنتامینو ، که ازانگره مینو بکلی جداساخته باشد » نیست. چنین گونه بینشی که ازهم می برّد ، با تصویر زرتشت از« ییما = همزاد= جفت » درسرودهایش ، بوجود میآید ، ولی درفرهنگ سیمرغی ، نبوده است  . در فرهنگ سیمرغی ، یا فرهنگ اصیل ایران ، همه گوناگونیها و رنگارنگیها ، برغم تمایز ازهمدیگر ، باهم آمیخته اند . اینست که دراین فرهنگ ، مدارائی و گشادگی و بازبودن اندیشه در برابر عقاید و ادیان و مسالک و مکاتب ، اوج تعالی ِ خود را می یابد . اندیشه « وحدت همه عقاید و ادیان برغم تفاوت و اختلاف » درعرفان ، چیزی جزبازتاب این اندیشه نیست .
به همین علت بود که به « رنگین کمان » ، « کمان بهمن » میگفتند ، چون رنگهای گوناگون، باهم آمیخته اند ، وباهم ، یک کمان را ساخته اند . همچنین « پر و دم طاوس »، نماد همین اندیشه مدارائی یا « یگانگی همه رنگارنگیها » بود . اندیشه های انسانها متفاوتند، ولی ، رنگهای یک رنگین کمانند. همه برگهای درخت سیمرغ و همه میوه های درخت سیمرغ ،باهم متفاوت اند ، با آنکه همه ، ازیک درخت روئیده اندو درهمه یک شیرابه ، روانست . معرفت و اندیشه ، درتمایز و تشخیص و داوری عقاید و ادیان ، نباید آنهارا ازهم پاره کند . اندیشه ای که درمنشور کوروش بازتابیده شده ، ازهمین شیوه « بینش بهمنی » میآید ، و این تصویر « بهمن »، با تصویر « بهمن » درالهیات زرتشتی ، بسیار فرق دارد .
« بهمن » را هخامنشی ها « هخامن » مینامیدند ، چون خودرا « بهمنی = هخامنی » میدانستند . این جفت شوی و یوغ شوی، برغم گوناگون شوی ، گوهربهمن است، که دربهرام و سیمرغ ، « دو=۲» را تبدیل به« یک=۱» میکند ، و ازاین رو، اصل « سه تای یکتائی، که اصل عشق باشد » پدید میآید . 
این پیدایش بهمن، دردو اصل بنیادی ، در هرشب، در« میان شب» روی میدهد . درواقع درمیان هرشبی ، بُن آفرینندگی ازنو ، در دو اصل بهرام و ارتا فرورد، پیدایش می یابد، که باهم جفت و یوغ میشوند . این عشق ورزی دو اصل ، یا « یوغ شدن » را « ایوی aiwi + سروت sruth + ریم rima  » مینامند ، که به معنای « سرود نای ماه » است . دراصل ، به « نوای نای » ، « سرود» گفته میشد، چون به نواختن نی،« نی سرائی » میگفته اند ( ماک کینزی) . عشق و سرود، باهم جفتند . عشق و جشن، باهم جفت هستند ، چون خودِ واژه جشن ( یز+ نا )، به معنای « نواختن نی» است . « ریم » ، دراصل به معنای نای بوده است ، چنانچه به کرگدن ،  ریما میگویند .کرگدن ، به علت داشتن شاخ روی بینی ، بدین نام ، خوانده میشود . ازاینگذشته نام روز نخست هرماه ، نزد اهل فارس ، خرّم ژدا بود و نزد خوارزمیها ، ریم ژدا و نزد زرتشتیها، اهورامزدا بود .  ریم ژدا ، نام خدا و به معنای « شیرابه و مان ِ و اشه نای » است . زشت سازی واژه ِ« ریم و ریمن » به معنای چرک ، زشت سازی موبدان زرتشتی است . ارتا فرورد ، که « نای به » باشد ، با نواختن نی ، با « نی سرائی» ، جهان را میآفرید . پس « سرود عشق » ، اصلی بود که جهان جان ازآن پیدایش می یافت . به این « سرود عشق » که بُن پیدایش جهان جان بود ، « خسروانی سرود، یا سرود خسروی » هم میگفتند . ترجمه « خسرو » به « مشهور و معروف ، و امثال آن » بکلی غلط است . خسرو یا هوسرو ، به معنای « نای به » است که نام سیمرغ است . خسرو که  huruv = xu+srav باشد به معنای « نای به » است ، چون سرو srva که شاخ باشد ، ابزار بادی موسیقی ، همانند نای است . بهترین گواه براین ، همان واژه « نی سرائی » و سرود است که ازهمین ریشه ( سرو sru = شنیدن ) ساخته شده است . آنچه را سپس غزل نامیدند ، ایرانیان « سرود » یا « خسروانی سرود » مینامیده اند . سراسرگیتی ، که مجموعه جانها باشند ، همه ازسرود نی ، سرشته و آغشته و بافته میشدند . گوهرهمه جانها ، سرود خسروانی یا « غزل » بود . رد پای این اندیشه درادبیات ایران باقی  مانده است .  حافظ میگوید :
مغنی نوائی به گلبانگ  رود    بگوی وبزن ، خسروانی سرود
و به اشعارحماسی یا پهلوانی، « پهلوانی سرود » میگفته اند
سخنهای رستم  به نای و به رود      بگفتند بر پهلوانی سرود
سرود نی یا سرود خسروانی ، یاد آور همان عشق نخستین بود که جهان از بانگ طرب و شادی عشق ، پیدایش می یافت .
دگر باره سرمستان ، زمستی در سجود آمد
مگر « آن مطرب جانها » ،  ز « پرده » ، در سرود آمد
مطرب جانها = رام و سیمرغ  ،  ازپرده = از غیب
عشق ، شناخت بُن و اصل خود ، سرود زا هست . برای ایرانیان « سرودن سرودهای خسروانی » ، پرستیدن و پرستاری کردن ِ« نای به = سیمرغ = سـلـمـی sai+rima » یا  « فرّخ » یا « اصل عشق » بود ، که « مادر زاینده درون هرانسانی و هرجانی » بود . اینست که مولوی ، در غزل سرائی ، درست بازگشت «از شریعت اسلام» را به « بُن فرهنگی ایران » درمی یابد . واین « سرود عشق » که جوشش وزهش بُن ازجان جانست ، جانشین « دعا و تسبیح دینی » میگردد . « خواندن غزلهای حافظ یا سعدی یا مولوی ویا عطار» به آواز، و درهمنوائی با موسیقی ، درواقع « نیایش جشنی ، یا جش ِ وصال با خدا ، جشن  آمیزش با جان جان » است ، که جانشین « ادعیه و مناجات و تسبیح دینی و شریعتی » میگردد. اینست که ایرانی درشنیدن این غزلها با سراپایش به « حال » که همان « آل = سیمرغ » باشد ، میآید. درسرود، انسان ، جفت سیمرغ یا « جان شاده » میشود . « سرود شادی عروسی انسان با خدا ، جفت شدن جان با جان جان » ، که همان « حال » باشد ،  نیایش حقیقی ایرانی میگردد، و جای « تسبیح الاه و ادعیه دینی » را میگیرد .
ربود عشق تو ،  « تسبیح » و ،  داد ، « بیت و سرود »
بسی بکردم لاحول و توبه ، .... دل ، نشنود
غزل سرا شد م از دست عشق و دست زنان
بسوخت عشق تو ، ناموس و شرم و ، هرچم ( هرچه ام ) بود
عفیف و زاهد و ثابت قدم بُدم ، چون کوه
کدام کوه ، که باد تواش چو  کـَه نربود
دل وجگر ، که میان انسان ( جان جان) است ، برغم لاحول و توبه ، سرکشی از تسبیح کردن میکند ، و « سرود = غزل » را برمیگزیند. « غزل » ، آتش عشق بنیادی را در وجود ، ازسر برمیافروزد ، تا بجای مصحف (= قرآن ) و تسبیح و مسجد ، چغانه و شعرو ترانه و موسیقی بگذارد .
آبی برزن که آتش دل      بر چرخ همی زند  زبانه
در دست همیشه مصحفم بود      وزعشق ، گرفته ام چغانه
اندر دهنی که بود تسبیح       شعراست و دوبیتی وترانه
بس صومعه ها ، که سیل بربود    چه سیل ، که بحربیکرانه
«غزل» برای منش ایرانی،چنین« سرودی» بود. حافظ گوید :
                          «     ساقی » به صوت این غزلم ، کاسه میگرفت
میگفتم این سرود ، و می ناب میزدم
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی
ز عاشقان ، به سرود و ترانه یاد آرید
سرود مجلست اکنون ، فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شیرین سخن ، ترانه تست
سرود یا سرود خسروی، یا غزل، از دید ایرانیان ، ضمیر و روان ایرانی را یکراست به بُن عشق کیهانی ، پیوند میداد، که جانِ هرجانی است. بهمن یا هخامن یا اندیمان ، جان جان ایرانیان میماند . « اندیمان » ، درونی ترین و محرمترین و صمیمی ترین بخش هستی انسان » است که همان « بهمن » باشد . غزل ، یاد ازعشق جان او، با جانان بود، که در« خانه عشق » به وصال او میرسد ، وبا این سرود ، جهانی نو میآفرید .
این خانه که پیوسته درو بانگ چغانه است
ازخوجه بپرسید که این خانه ، چه خانه است
این صورتِ بُت چیست ؟  اگرخانه کعبه است
وین نورخدا چیست ؟  اگر دیر مغانه  است
گنجیست درین خانه که درکون نگنجد
این خانه و این خواجه همه فعل وبهانه است
برخانه منه دست ، که این خانه طلسمست
با خواجه مگوئید ، که او مست شبانه است ..
این خواجه چرخ است که چون زهره وماه است
وین « خانه عشق » است که بیحد و کرانه است
این « ایوی سروت ریم » که جایگاه و گاه پیوند بهرام و سیمرغ بود ، « آبادیان» نیز نامیده میشد( بندهش ، بخش چهارم ٣٨ )، که در اشعار اسدی، بنام « خانه یاقوتی » آمده است .
فرستاد پس کردگارازبهشت   بدست سروش خجسته سرشت
ز یاقوت یکپاره   لعل فام    درفشان یکی خانه ، آباد نام
مراورا « میان جهان » جای کرد   پرستشگهی زو، دلارام کرد
 پسوند« یان= yaona » به معنای« وصل وخانه» است ( یوستی ). « یان» ، جایگاه وصال است . ضمیر، یا مرغ چهارپر درون ایرانیان ، در غزل یا سرود ، ازسر، ازقفسی که عقل شریعتی برایش ساخته است ، به آسمان آزادی ، پروازمیکند ، وخودرا از « تبعید شدگی به زندان درون » نجات میداد .  ایرانی در غزل، یا « سرود خسروانی » ، غزل یا « سرود ارتا فرورد» ، یا « سرود ِ همای چهارپرضمیر » ، فطرت ( بُن) خود را ازنو، به کردار « اصل عشق و پیوند جهانی » درمی یابد
گرمن ، غزل نخوانم ،  بشکافد او دهانم
گوید طرب بیفزا ،  آخر حریف طاسی
ازبانگ طاس ، ماه ِ  بگرفته ،  میگشاید
ماهت منم ، گرفته ، بانگی زن ، ارتو طاسی
عجب چیزیست عشق و من عجب تر
تو گوئی ،  عشق را ، خود ، نهادم
از اصل ، چو حور زاد باشیم       شاید که همیشه شاد باشیم
«حور»، همان « اهوره = اوره » بود . در تحفه حکیم موءمن دیده میشود که « حورهندی » ، به معنای « مرّیخه » است که « بهرامه » میباشد، که همان « سیمرغ » است .
ما « داد طرب » دهیم ، تا ما       درعشق ، امیر داد باشیم
چون عشق ، بنا نهاد مارا        دانی که نکو نهاد باشیم
در غزل یا سرود خسروانی است که باز اندیشه ایرانی ، به « زیبائی یا ُحسن » ، درسراسر گستره های زندگی ، اولویت میدهد . پشت به سیاست ، وتهدید به عذاب درسیاست میکند، وبجای سیاستمداری ، دراندیشه « جهان آرائی » و « کشورآرائی» و« شهرآرائی» است، چون « آرایش» ، « زیباساختن نظم و نظم برپایه زیبائی» است . واژه « زشت » ، به معنای « ترس و تهدید» است . خدائی که تهدید وارهاب و انذاربکند ، درفرهنگ ایران ، زشت است . سیاستی که برپایه « بیم دادن است » ، زشت است .  بدینسان ، فرهنگ ایران ، تصویر « الله عزیزو قهارو جبار، که موءمنان را ازغضبش میترساند »  کنارمیگذارد .
بدیدم ُ حسن را سرمست  میگفت        بلایم من ، بلایم من ، بلایم
جوابش آمد از هرسو ، زصد جان     ترایم من ، ترایم من ، ترایم
« تو » آن نوری که با موسی همی گفت
خدایم من ، خدایم من ، خدایم من
مولوی « حسن = زیبائی » را دربوته میداند که به موسی میگوید ، من خداهستم .این خداست که در زمین وآسمان ، آئینه میشود و خود را درهمه چیز مینماید ، و در ذات خودش ، پدیدار میشود . به همین علت است ، که « دین » در هادخت نسک ، که سیمرغ میباشد، « همچند همه زیبایان جهان ، زیباست » ، چون خدا ، مجموعه همه زیبائیها درگیتی است . او « زیبائی » را درجهان ، خلق نمیکند ، بلکه او خودش ، فقط « مجموعه همه زیبائیهای جهان» است . این غزل است که باز طالع سعد ایرانی میشود و شادی را درهمین گیتی ، « نقد » میکند . نوشوی درعشق ، نقد است ، و نیاز به انتظار و آمدن مهدی ، یا قیامت ندارد .
من نیم موقوف  نفخ صور ، همچون مردگان
هر زمانم ، عشق ، جانی میدهد زافسون خویش
در بهشت ، استبرق سبزست و خلخال و حریر
عشق ، نقدم  میدهد ، از اطلس و اکسون خویش
دی منجم گفت  دیدم طالعی داری تو « سعد »
گفتمش آری ، ولیک از « ماه روز افرون خویش »
غزل، یا سرود خسروانی ، ایرانی را، از سر « میزان خود ش » میسازد . ایرانی ازسر، درغزل میتواند بگوید که « انسان ، اندازه هرچیزیست » ، چون خودش، سرچشمه آفرینندگی هست .
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده ، باده شان ازخون خویش
هرکسی اندر جهان ، مجنون یک لیلی شدند
عارفان ، لیلی خویش و دم بدم مجنون خویش
ساعتی میزان آن و ساعتی موزون این
بعد ازاین ، میزان خود شو ، تا شوی موزون خویش
انسان اندازه هرچیزیست ، سخنی که پیتاگوراس دریونان گفت، و حقوق بشردر غرب ، برآن نهاده شد ، هزاره ها پیش درایران ، دراثر همان اندیشه « بهمن که جان جان در درون هرکسی » است ، بنیاد فرهنگ بوده است . پس اگر یک هخامنشی مانند کوروش ، این تصویر«هخامن= بهمن» را درمنشورش بازتاب دهد ، شگفت انگیزنیست ، چون وقتی « اصل آفریننده جهان ، درهرانسانی » میباشد،  انسان ، اندازه چیزها شمرده میشود .
درست مولوی ، به عقلی که درآن روزگار، ازطرف علمای دین ، عقل نامیده میشد ، این انتقاد را میکرد، که « چنین عقلی» ، این « گنج » را دردرون وجود انسان ، نمیشناسد . البته « گنج درون انسان که بهمن باشد » ، بیان « خود میزانی » است ، که برضد « عقل عصائی » است که « گوهرعقل درشریعت » است .
زان ره ، خرد دقیقه بین را    اندیشه ابلهانه دیدم
او ، برسر « گنج بی نشانی »    سرگشته ، که من نشانه دیدم
او ، زیر پر « همای دولت»    گوید که بخواب ،  لانه دیدم
در غزل بود که ایرانی ، دوباره این گنج مخفی را، که بیان « اصل آبستنی انسان » بازیافت . درغزل ، انسان، خود را « اصل میان بطورکلی » شناخت ، به همین علت است که غزل ، گرد « محور ِ من » و « آزمونهای من »  میچرخد .
من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم
من آن گدای عورم ، کز شاه خشم کردم
ازلطفم آن یگانه  میخواند سوی خانه
کردم یکی بهانه ، وز راه خشم کردم
ما ذره ایم سرکش ، ازچارو پنج و ازشش
خود پنج وشش که باشد ، زالله  خشم کردم
این منی که در شریعت ، کوبیده و تبعید وطرد شده است ، باز قطب همه بینشها و آزمونها و عشقها و جستجوها میگردد .
دانی که بحر، موج چرا میزند به جوش
ازمن شنو ، که بحریم و بحر، اندرم
تنگ آمدست و میطلبد موضع فراخ
برمیجهد بسوی هوا آب لاجرم
« من » درانسان ، خودش را به کردار همان « بحر طوفانی ومواج » در « سبوی تنگ شریعت » درمی یابد . « من » ازنو درغزل ، درچهره « سیمرغیش » زاده میشود .
مادرم  بخت بُدست و پدرم ، جود وکرم
فرح ابن الفرح ابن الفرح بن الفرحم
چو زآفتاب زادم ، به خدا که کیقبادم
نه بشب طلوع سازم ، نه زماهتاب گویم
بقدم چو آفتابم ، به خرابه ها بتابم
بگریزم از عمارت ، سخن خراب گویم
این « من » درست برضد تصویر انسان « عبد کنود ، و انسان ظالم و جاهل » قرآنیست
در معانی گم شدستم ، همچنین شرین ترست
سوی صورت بازنایم ، در دوعالم  ننگرم
در معانی میگدازم تا شوم همرنگ او
زانک معنی همچوآب و من در چون شکرم
انسان دراین « من » ، تجربه « جان جان خود را که ادیان نوری ازاو ربوده اند، وپیوستن آنرا محال دانسته اند » میکند . « من » که « منو manu » باشد ،  به معنای « انسان اول + انسان کامل ، اندیشه + خداوند اندیشه + پدرنوع بشر+ تفکر » میباشد . من ، همان « من ِ من است که بهمن میباشد . اینها لاف و گزاف و « خود بزرگ بینی » نیست ، بلکه درک اصالت خود است که تفکر فلسفی درایران ، جرئت آوردن نام آن را بر زبان ، تا کنون نداشته است . بدینسان ، غزل پیشتاز تفکر اصیل فلسفی میباشد، چون تفکر فلسفی درست با همین درک « من » ، شروع میشود .
این همان من است که جهان و پدیده هایش اورا مستقیما آبستن میکنند ، و هم او مستقیما ، جهان و پدیده هایش آبستن میکند .   
زمانی ازمن ، آبستن ، جهانی
زمانی ، چون جهان ، خلقی بزایم
درغزل است که عشق به وصال با حقیقت چیزها( اصل آفریننده ) دارد ، و وصال ، پیوند مستقیم و بلاوسطه با چیزها میطلبد . اینست که میخواهد زیبائی چیزها را در لخت و برهنه بودنشان ، درک کند . انسان ، زیبائی چیزها را هنگامی میشناسد که آنهارا برهنه کند . انسان ، چیزها را  از همه لباسهائی که با افکار و عقاید و ادیان و فلسفه ها برآن ها پوشانیده اند ، برهنه میکند . حتا خود را ، ازهمه این پوشاکها برهنه میکند ، تا نورخورشید حقیقت مستقیما و بدون واسطه به او بتابد . ادیان نوری ومکاتب فلسفی وجهان بینی ها ، به همه چیزها ، لباس ویژه خود را میپوشانند . همه چیزها را باید درجامه هائی که دین یا ایدئولوژی یا فلسفه به آنها پوشانیده اند ، دید و نگاهداشت . ولی چشم زیبا پرست او، همه آنهارا میخواهد لخت و برهنه ببیند.
بالاخره غزل ، گستاخی به عشق ورزیدن میدهد و لو همه جامعه ، این عشق ورزی را ملامت کنند .  دراین شکی نیست که « گستاخی  به دیدن حقیقت را در برهنگی اش ، بی شرمی مینامند . « شرم » ، دراجتماع ، همیشه بیان « رعایت کردن نظرات دیگران به چیزها ست » . عشق ، جسارت دارد که رعایت نظرات دیگران را به چیزها نکند، ولو ازآنها « بی شرمی » خوانده شود . غزل ، یا « سرود خسروانی » ، دارای برآیندهای گوناگون بود، که همه ازنو، بُنمایه های آزادی بودند . سرود خسروانی ، « بینش شاد و خندان و رقصان » بود . « روان » انسان ، که اینهمانی با « رام » دارد ، هم «خدای ِ شعرورقص و موسیقی» و هم « خدای شناخت » است . بنا براین ، غزل ، پیدایش گوهر این زنخدا ( رام = زهره ) در هرانسانی بود ، و درپی « بینش شاد » میگشت .  این بینش شاد و رقصان ، در غزلیات مولوی اوج پیکریابی خود را یافت .
نتانم بُد کم ازچنگی ، حریف هر دل تنگی
غذای گوشها گشته ، به هر زخمی و هر تاری
نتانم بُد کم از باده ، ز ینبوع  طرب زاده
صلای عیش میگوید   به هر مخمور و خمـّاری
 آنچه را ما ازیاد میبریم آنست که درفرهنگ ایران ،  اصل آبستنی ، اینهمانی با « اصل بینش و روشنی » و « اصل جشن »  داشت .  زائیدن ، و« به وجود آمدن بطورکلی » ، اینهمانی با « خندیدن » و به « وجد آمدن »  داشت . « وشتن » که ازنو زنده شدن باشد ، « وشتن » رقصیدن و شاداب شدن هم بود . معرب همین « وشت » « وجد»  است . به وجود آمدن ، به « وجد آمدن»است . این فرهنگ بکلی در پیدایش گیتی ، دیدی  برضد  ادیان ابراهیمی داشت . پیدایش انسان و تاریخ انسان درفرهنگ ایران ، هبوط نبود . انسان در آمدن به گیتی ، میروئید و میافزود و اعتلاء می یافت و خدا میشد .همچنین فرهنگ ایران برضد آئین بودائی بود که به گیتی آمدن را گرفتار درد شدن میدانست .  
سائقه معرفت ایرانی ، « سائقه همیشه جوان » بود . این بود که بینش حقیقی بر پایه « جستجوی همیشگی » و « آزمایش همیشگی » قرارداشت و درجستجوکردن و آزمودن ، اوج شادی و سعادت را درمی یافت . این ویژگی ها ، بیان « سائقه همیشه جوان معرفت » بود . خدا ، خود را درگیتی بدین معنی می نماید که خودش ، تحول به گیتی می یابد ، و خدا در گیتی درست بجای انحطاط و هبوط ، میافزاید و میبالد و زیباترمیشود . وهمین تحول خدا به گیتی است که « سایه افکندن هما » خوانده میشود . ازاینرو نیزهست که خدا ، در تصویر ایرانیش ، به انسان ، هرگز، امر و حـُکم نمیکند . انسان ، میتواند خدای انبثاقی درخودرا( immanent = گنج نهفته ) در خودش کشف کند، و برویاند و عاشق زیبائی و بزرگیش شود . اینست که « نماز» در فرهنگ ایران ، تعظیم و رکوع و سجود دربرابر وجودی فراسوی خودش نبود ، بلکه « شادی در رقص و عشرت و عیش » بود . نماز، شکفتن خدا از درون خود انسان ، ازخود انسان بود. شادی در او ، بیان تبدیل « خدای بالقوه » ، به « خدای بالفعل » بود . خدا ،ازخود انسان ، پرده برمیداشت، و چهره مینمود و میشکفت و درخت میشد . خدا، زهاب چشمه نهفته دراو بود .
ای مطرب جان (= رام )  ، چو دف بدست آمد
این پرده بزن ، که یار ، مست آمد
چون چهره نمود ، آن بت  زیبا
ماه ، ازسوی چرخ ، بت پرست آمد
ذرات جهان ، به عشق آن خورشید
رقصان ، زعدم ، بسوی هست آمد
این پرده بزن که مشتری ( = سیمرغ= خرّم) ازچرخ
ازبهر شکستگان به  پست آمد
این عشرت و عیش ، چون « نماز» آمد
وین ُدردی درد ، آبـدست آمد
ایرانی ، با چیرگی اسلام ، ازگفتن این اندیشه که بنیاد فرهنگش بود، میترسید. این اندیشه بنیادی فرهنگ ایران ، به درونها تبعید شده بود ، ولی این اندیشه  بنیادی ، دنبال شکافها و درزهائی میگشت تا بزهد و بجهد و فوران کند .
وگر از عام بترسی که سخن فاش کنی
« سخن خاص » ، نهان در « سخن عام » بگو
وراژان نیز بترسی ،  هله چون مرغ چمن
دم بدم ، زمزمه  ِ « بی الف و لام »   بگو( ا + ل = َا ل )
زمزمه ، همین غزل وسرود و ترانه بود ، که هرچند « ا + ل » درآن نبود ، ولی « ا+ ل » که « ال = سیمرغ » باشد درسراینده ونوازنده ، پیکر به خود میگرفت .
 
« غـزل » ، تحوّل به « گـیـتـی » می یابد
ازبینش و آهنگ سرود خسروانی
همه جانها درگیتی، سرشته و بافته و آفریده میشوند
 
غزل ، یا سرود خسروانی ، درعشق ، اصل « آفرینندگی در بینش» ، میدید . عشق ، تنها ، فوران عاطفی نبود ، بلکه « زایش بینش حقیقی » هم بود .« غزل » که « سرود خسروانی » باشد از دید فرهنگ ایران ،  رستاخیز ِ درک « یوغ شدن دواصل جهان ، بهرام و سیمرغ » بود ، که اصل سه تا یکتائی ، یا اصل « عشق قدیم و ازلی وهمیشه نو » بود . بهمن ناپیدا ، دربهرام و سیمرغ پیدایش می یافت( به آنها، تحول می یافت ) و درمیان آنها ، آنهارا به هم جفت میکرد و این « سیور= سه اصل = سه زهدان = سه تخم» میشد ، که نام « سایه » در زبانهای گوناگون ایرانیست . بهمن ، در« سایه شدن » ، در « سه تای یکتا شدن » ، تبدیل به « مجموعه جانها درگیتی » میشد . به عبارت دیگر ، « غزل » ، تحول به « گیتی » می یافت . با سرود خسروانی و ازبینش در سرود خسروانی وازآهنگش ، همه جانها درگیتی، سرشته و بافته و آفریده میشود . سرود خسروانی ، مستقیما، تحول به جانها ، به گیتی می یافت . این تبدیل سرود خسروانی به جهان جان ، همان پدیده ایست که بنام « سایه هما » معروف شده است .
 
به « فرّ سـایـه ات »   ، چون  « آفـتابـیـم »
همائی تو ، همائی تو ، همائی
 
 
برای ما از «سایه هما » ، « آفتاب شدن » ، یا فقط یک تشبیه زاده ازخیال شاعریست ، یا یک محال است . چگونه میتواند سایه ، ایجاد خورشید کند ؟ « این سایه ای که آفتاب است » ، « سایه عنقائی که خورشید لطف است » ، آیا فقط یک خیالبافی مولوی است ؟ اگر خیالبافی است ، پس چرا مولوی میخواهد، چنین چیزی که نزد عقل رایج ، محال است ، بشود ؟ چرا میخواهد این سایه ، آفتاب بشود ؟ چرا مولوی، نه تنها میخواهد این محال بشود ، بلکه مولوی ، این « محال، هست » ، یا بسخنی دیگر، سایه ایست که آفتابست .
آه  کان سایه خدا ، گوهر دلی ، پرمایه ای
آفتاب او ،  نـَهـِشـت  اندر دو عالم ، سایه ای
آفتاب و چرخ را ، چون ذره ها ، برهم زند
وز جمال خود ، دهدشان نو به نو ، سرمایه ای
درهوای « سایه عنقای آن ، خورشید لطف »
دل به غربت برگرفته ،  عادت  عنقائی
خورشید لطف ، سایه عنقائی دارد . سایه ای دارد که زاغان را هما میکند، و تاریکان را آفتاب میکند . اگر درفرهنگ سیمرغی که آثارش باقیمانده است ژرف بنگریم ، بیشتر با مفهوم « سایه شدن » آشنا خواهیم شد ، و دیده خواهد شد که این بهمن ، « بُن جهان » و « خرد مینوی » و« آسن خرد » است که سایه میشود، و سایه اش ، همان ماه یا هماست و این ماه یا هماست که باز سایه « میشود » ،و سایه اش ، گیتی ( گوشورون )، یا « سه گستره گیاه و جانور و انسان » است .
بُن جهان که بهمن باشد ، درخود نمیگنجد ، و این کشش ناگنجابودنست، که درماه یا درهما( سیمرغ ، عنقا ) پدیدارمیشود . به عبارتی دیگر، بهمن در ماه ، سایه(= تخم ِ بینشی ، یا تخم اندیشه ای ) میشود، که سپس درگیتی( گوشورون ) ، جسم و واقعیت میگردد . « سایه شدن » ،  معنای پدیدارشدن، و  چهره شدن ، و « روشن و دیدنی » شدن را داشته است . این دیالکتیک ِ « درسایه شدن ، پدیدار شدن و روشن و دیدنی شدن » ، برای ما که ذهن مان دیگراز تصاویر ِ فرهنگ اصیل ایرانی بسیاردور شده است ، نا مفهوم گردیده است .
« بهمن » که همان « خلاصه دوجهان یا دوکون » یا « مجموع هستی» یا « جمله چیزهای » مولویست ، در ماه نیایش( اساطیرو فرهنگ ایرانی ، دکتررحیم عفیفی ) ، درآغاز، تبدیل به « ماه » ، و سپس ، از ماه ، تبدیل به « گوشورون » میشود . این سراندیشه بسیار ژرف ، که رد پایش درماه نیایش مانده است ، وسراسر درک  فرهنگ اصیل ایران ، بر درک آن استواراست ، پدیده « درسایه شدن ، روشن شدن » ، « درسایه شدن ، چهره وصورت و پیکریافتن » را ، کاملا برای ما چشمگیر میسازد .
« بهمن » که تخم درون تخم ، جان درون جان » یا « گنج مخفی» است ، ازهم میگسترد ، و جفت یا « سه تای یکتا » میشود ، که بنام سیمرغ یا هما یا ماه مشهور است و نام دیگرش « سایه » است. این ناپیدائی که نخستین بار، درسیمرغ یا هما یا ماه یا سایه ، دیدنی میشود ، نخستین « جفت » هست . آنچه گنج مخفی است ، بینش پیدامیشود ، واین دو ، با هم جفتند .
ُجفتِ « بهمن+ هما یا سیمرغ » یا جفت « بهمن + ارتا » ، بیانگر، بزرگترین سراندیشه ایست که فرهنگ و اندیشه ایران را هزاره ها معین ساخته است . جفت « بهمن + هما » ، بیانگر این سراندیشه است که : ازسوئی ،« بُن جهان » نا پیدا ومجهول است ، و ازسوی دیگر، خود همین بُن، درهمه چیزها( جانها ، انسانها ) پدیدارمیشود و چهره می یابد . این اصل جفتی باید ، درهرچیزی و هرجانی و هرانسانی ، پخش شود و بپراکند و افشانده بشود .
طبعا در هرجانی وهرانسانی ، این بُن جهان ( آنچه مولوی خلاصه دوجهان یا دوکون ) موجود هست . نه اینکه این بُن جهان را ، الهی ، فراسوی خودش ،خلق کرده باشد ، بلکه خود خدا، یا خدایان نیز، ازهمین بُن میرویند . این « بُن» که یک « ارکه و اصل » است ، « خدا ، بغ » نامیده میشود . اینست که « تصویرخدا» ، درفرهنگ ایران ، همیشه بیانگر « یک اصل و بُن » است ، نه بیانگر« یک شخص » . « آنچه ناپیداست ،خودش ، چهره در صورت دیدنی وناگرفتنی ( سایه )،  وسپس درصورت دیدنی و گرفتنی ، پیکر( سایه ) میگیرد ، و درحینیکه در« صورت » و در« پیکر» پدیدار میشود، درهردوگونه پدیده اش ، گم و نهفته وغایب میشود . اینست که « خدا» درفرهنگ ایران ، درحینیکه خودش، همه تصاویر و اندیشه ها و پیکرها « میگردد » ، درهمه « گم و نهفته » میشود .
درهمه جانها ، ناپیدای پیداست . البته این سراندیشه بسیارغنی، گستره بسیارپهناوری دراندیشه می یابد که در غزلیات مولوی در طیف رنگینش بازتابیده میشود . اینست که خدا = بُن جهان هستی ، درهرانسانی، حاضروموجودوآمیخته با او، وجفت اوهست . بدینسان ، اندیشه «واسطه و پیامبرورسول و... » ، دراینجا ، سخنی پوچ و بی معنا و پرت و نا هنجاراست .
درهرجانی وهرانسانی، این بُن، مقیم و موجود و حاضر immanent ولی نهفته ( غایب )  است . مسئله  بینش و اخلاق و پرورش، فقط « ز ِ هـش » یا « ِ انـبـثـاق » این چشمه ازهرانسانی و هرجانی و هرچیزی است . فرهنگ و شیوه اندیشیدن ِ فلسفی و عرفان ایران ، بر پایه این « ز ِ هـش » بهمن یا اندمن ( تخم درون تخم ، مینوی درون مینو ) استوار است .
این « ز ِ هش » که « جوشش آب ازچشمه نهانیست که هیچگاه نمی ایستد و همیشه روان یا زهاب » است ، در باختر بنام immanence   مشهوراست .   بُن کل جهان درهرانسانی ، همیشه حاضر و مقیم است و همیشه در درون انسان ماندنیست .
این « درونــبـود » ، ویژگی « ناگنجائی درخود » رانیز دارد که « بند آب را که پرده و پوشش برونی باشد ، میدرد، و ویران میکند، و سیل آسا برون میریزد » ، و « انبثاق » درعربی ، حاوی ِهمین معانیست .  مثلا بنا به قول المنجد ، عیسویان میگویند که روح القدس ، ینبثق من الاب و الابن = روح القدس از پدرآسمانی وپسرکه عیسی باشد ، انبثاق می یابد ( میجوشد ) . چنین اندیشه ای که عیسویان ، فقط برای برگزیده ای مانند عیسی ، قائلند ، ایرانیان برای هرانسانی و هرجانی ، قائل میباشند . بهمن ، اصل ناگنجای کیهانی است ( ارکه = اخو axu ) که در درون هرانسانی مقیم و همیشه حاضرو جوشان و همیشه ماندنی یا   immanent است . ازآنجا که حرف « ز»، به « ج » تبدیل میشود ، این واژه ، به شکل « ِجـهش » درفارسی باقی مانده است، و به معنای « سرشت و طبیعت » است . این اصطلاح، نزد مولوی بشکل « نکته ِجهانی » بکار برده میشود. جهان ازبُن ( ازخدا ) « جهانده » میشود . « ازانسان یا ازخدا جهیدن یا جهانیدن » ، نه تنها به معنای « فواره زدن و پریدن » است ، بلکه به معنای « جوشیدن ازفطرت و بُن خدا یا انسان » است . خدا، یا به سخن دقیقتر، بُن کیهان درانسان ، زهشی immanent است . به همین علت درفرهنگ ایران به انسان ،« مشیا = ماشیه » گفته میشد، که معربش « مسیح » است . « مشیا، لبریزشوندگی و سرشاری ازناگنجائیست » . سپس واژه ماشیه ، درعبری، به معنای « تدهین شده » کاسته شده است . همه «امشاسپندان» ، « مشا ومشیا » یا ، چنین ِزهـشـی و جوششی از « سپنتا = سه بُن و اصل »، و بالاخره از« بهمن » هستند . این سراندیشه ، جان همه اندیشه های مولوی درسراسر غزلیات اوست ، ولی متاءسفانه ، همه به کردار « تشبیه و کنایه و استعاره و مثال وایهام و ... » فهمیده میشوند ، و اصالت فرهنگ ایران ومغز عرفان ، ازآنها حذف و تبعید وطرد میگردد . این « ِ زهِشی بودن » ، این « درون بود بُن کیهان، درجان » ، این immanence ، اصل عرفان و اشعارمولوی و فرهنگ ایرانست . این سر اندیشه ، در همان مفهوم « جفت » ، به خود، پیکر می یابد .  سراندیشه « ِ زهِشی بودن هرجانی و هرانسانی » ، اصالت را در گیتی میداند، و برضد « پارگی دو جهان » است .
ای آنک پای صدق برین راه میزنی
دوکون با تواست ، چو تو ، همدم منی
هیچ ازتو فوت نیست ، همه با تو حاضراست
ای از درخت بخت ، شده شاد و منحنی
هرسیبی و آبیی ( گلابی) که شکافی بدست خویش
بیرون زند زباطن آن میوه روشنی
زان روشنی بزاید ، یک روشنی نو
ازهرحَسَن بزاید ، هرلحظه « احسنی »....
هستی میان پوست ، که ازمغز بهتراست
عریان میان اطلس و شعری و ادکنی
گر زانک نخل خشکی در چشم هرجهود
با درد مریم ، آری ، صد میوه جنی
 
ای آنک در دلی ، چه عجب دلگشاستی
یا درمیان جانی ، بس جانفزاستی
آمیزش و ُمنزّهیت ، در خصومتند
گه جان ماستی تو ، عجب ، یا تو ، ماستی
گرآنی و گراینی ، پس بحر لذتی
جمله حلاوت و طربی و عطاستی
« خلاصه دوجهان است آن پری چهره »، واین پریچهره ، از درون چشمه جان ِانسان ، می زهد ، همان سراندیشه « بهمن+ هما » است که زیر سیطره مفاهیم اسلامی ، ناچار، با اصطلاحی دیگر، بیان شده است ، ولی همان فروزه ها را درخود، نگاه داشته است . یکی از پیکریابیهای سراندیشه « بهمن + هما » ، همان « ماه پروین » یا « اقتران هلال ماه و خوشه پروین » بود که ازجمله « جدوار» نامیده میشود . نامهای دیگرآن، بنا بر تحفه حکیم موءمن « مـُخلـّص الاکبر ، یا مخلص الارواح است و نام یونانیش « ساطریوس Satyriasis » است( درتحفه حکیم موءمن ) که به معنای « اوج سائقه عشق ورزی درمرد » است( Oxford English Dictionary ) .
این اقتران ، خلاصه دوجهان یا دوکون، یا عشق قدیم ، یا اصل همه چیزهاست . « خلاصه » ، که دارای معانی ۱- زِبده ۲- گزیده هرچیزی و ٣- پاکیزه ترین و خالص ترین و بهترین اجزاء یک چیز است .  خلاص ، به معنای گداخته زرو سیم است (منتهی الارب ) است . این روند گداختن یا پاکیزه ساختن و بی آمیغ کردن ، همان « روند خلاص شدن و رها ئی یافتن » است . رسیدن به این بُن کیهان وهستی ، رسیدن به « عشق قدیم » و نجات یابی و رهائی و پاکشدگیست . ازآنجا که این بُن دردرون وگوهرهرانسانی ، زهشی بود ، روند هبوط که در داستان آدم از بهشت روی میدهد ، روی نمیدهد .  مسئله هبوط ، ویا انحطاط انسان( نیتچه ) و « ازخود بیگانه شدن » ( هگل ) و « به بردگی اقتصادی افتادن » انسان درتاریخ ( مارکس ) بنیاد درک وجود انسان و اجتماع نمیگردد . مسئله آنست که
تو موسیئی ، ولیک شبانی دری هنوز
تو یوسفی ، ولیک هنوز اندرین چهی
ازاین رو نیز در فرهنگ اصیل ایران ، داستانی همانند « هبوط آدم وحوا از باغ عدن یا بهشت » نیست، که بنیاد ادیان ابراهیمیست ، که سپس عبارت بندیهای فلسفی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی در غرب به خود گرفته است . این اندیشه « هبوط » در الهیات زرتشتی پیدایش یافت . روند تاریخ، روند هبوط از اصل شد . در فرهنگ سیمرغی ، در روند تاریخ ، کسی از اصل و بُن ، دورنمیشود و فرود نمیآید ، بلکه این اصل و بُن، همیشه درجان انسان، حاضرو ماندنی و زنده هست . ازاینرو هست که مولوی خطاب به دل ، که درفرهنگ سیمرغ ، میان انسان و سرچشمه خرد پیوند دهنده  شمرده میشد میگوید:
غافل بُدم ازآن که تو مجموع هستی
مشغول بود فکر، به ایمان و کافری
ایمان و کفرو ، شبهه و تعطیل ، ... عکس تست
هم جنتی و دوزخ ، و هم حوض کوثری
ای دل ، تو « کـُل ِ کونی » ، بیرون زهردوکون
ای « جمله چیزها »  تو و ، ازچیزها، بری
درهزوارش، به « دل» ، « ریم من » گفته میشود که به معنای « مینوی نی = اصل وتخم نی » است که سیمرغ میباشد، و نام اصلی دل که  باشد به معنای « نی » هست. درکردی ، زیل به معنای « نی » است و « زیلی » کنایه ازقلب است .مسئله رهائی و پاکی و خلاصی انسان و اجتماع ، درجوشان ساختن این چشمه از درون بود ِ خود ِ انسان ها است ، نه بازگشت  تاریخی به کوروش یا محمد و ...یا یافتن اسلام و مسیحیت و زرتشتی گری اصیل . 
 
اینهمانی ِ« بهمن» ایرانی  ، و « براهمن » هندی
بهمن = براهمن
 
درگرشاسپ نامه اسدی و شاهنامه فردوسی وهمچنین در آثارعطار ، دیده میشود که از زبان برهمنان ، اندیشه هائی بنیادی از فرهنگ ایران ، روایت میشوند. چرا ؟  چون بهمن که بُنمایه فرهنگ سیمرغی در ایرانست ، اینهمانی با « براهمن » دارد . برهمن ، مرکب از دوبخش « برهم Brahma + من man » است.
براهما ، ایزد پیدایش است، و از تخم جهان ، بوجود میآید . درست در فرهنگ ایران ، به تخم نخستین جهان ، « بـَرَ م » گفته میشده است . « بَرَ م » دراصل، به شاه بابک ( = شاه + پابغ ) گفته میشده است( لغت نامه ) که همان مهرگیاه و « بهروج الصنم » باشد . شاه ، نام اصلی سیمرغ است، و بابک = پابغ ( خدای پا ) ، نام بهرام است . درواقع « برم » جفت نخستین ، و با یوغ ناپیدای میانشان ، ( که بهمن میباشد )، سه تا یکتای نخستین هستند . البته معانی دیگری که به « برم » داده میشوند ، همه این اصل را تائید میکنند، که بررسی آن دراینجا، بدرازا خواهد کشید . پس « برهمن » هم ، به معنای « تخم تخم » هست . ترکیبی که ازاین واژه درفارسی مانده است ، نام « گاو برمایون » میباشد ، که گاویست که فریدون ازشیراو، پرورده میشود .  نام این گاو در شاهنامه « برمایه »، و دراوستا « برمایون  Brmaayun » است که مرکب از دو واژه « برم Brmaa + یون yun » میباشد .« برمایون » ، به معنای« تخم نخستین درزهدان » است . گاو برمایون ، همان « گوشورون » است که از ماه یا هما ، می زهد ( پیدایش می یابد ) و ماه یا هماست که از بهمن میزهد .
به سخنی دیگربهمن ، نخست درماه، « صورت » می یابد ، وسپس در« گوشورون » پیکرمی یابد . برم ، در « زهدان زمین » قرارمیگیرد . این دو، روند گسترش و رویش و تحول یابی ووسعت گیری ِ بهمن است . در سانسکریت ، واژه براهمن در اصل دارای معانی ۱- رویش ۲- گسترش وفراخ شوی ٣- تحول  ۴- توسعه یابی است(  اوپانیشاد داراشکوه ، دکترتاراچند+ جلالی نائینی ) . و درست بهمن در ماه ، و سپس درگوشورون ، همین روند را می پیماید که بررسی خواهدشد. البته پرورده شدن « با شیر ِ  گوشورون = گاو برمایه » ، بیان آنست که فریدون ، « فرزند اصل نخستین » است .
همان گاو، کش نام « برمایه » بود
زگاوان ورا برترین پایه بود
فردوسی ، با چنین شیوه ای میتوانست درچهارچوبه توحید اسلامی سخن بگوید، و این داستانها را دوام ببخشد .
زمادر جدا ش چو طاوس نر     بهر موی بر، تازه رنگی دگر
فرانک ، مادر فریدون او را به نگهبان گاو برمایه میدهد تا فریدون را ازشیر او بپرورد و اورا ازگزند و آزار ضحاک برهاند
روان گشت و دل خسته ازروزگار
همی رفت گریان سوی مرغزار
کجا نامور گاو برمایه بود
که روشنده برتنش پیرایه بود
به پیش نگهبان آن مرغزار    خروشید و بارید خون درکنار
بدو گفت کین کودک شیرخوار    زمن روزگاری بزنهار دار
پدروارش از مادر اندر پذیر    وزین گاو نغزش بپرور بشیر..
سه سالش پدروار ازآن گاوشیر    همی دادهشیوارزنهارگیر
اندیشه جفت، که گاو زمین ( = مانگ ) و سیمرغ فراز البرزخدای آسمان باشد ، بنیاد اندیشه پرورش و اموزش درفرهنگ ایران بود. انسان باید هم زمینی وهم آسمانی پرورده شود . بنا براین اصل جفت بودن زمین و آسمان بود که فرزندان ، چند سال در نیایشگاه زنخدا زمین و سپس چند سال در نیایشگاه سیمرغ ( فرازکوه ) پرورده میشدند ، تا فرزندان ، هم زمینی و هم آسمانی باشند . همین کار درمورد فریدون، کرده میشود . وهمین واژه « برم » است  که پیشوند نام خانواده  « برمکیان » هست .

بررسی ادامه دارد