مرگ کسب و کار نظام است


ذکریا صنعتی


• عنصر پارادکس در عمل به تکلیف جانشین خمینی این ست، که او در حین عمل به تکلیف، که حفظ بقای نظام بود، خود نظام را هر بار وهر باراز یک چالش بزرگ وارد چالش بزرگ دیگری نمود ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۲۵ آذر ۱۴۰۱ -  ۱۶ دسامبر ۲۰۲۲


 
۱) مرگ کسب و کارنظام ست. میراندن کسب و کار اوست. تنبیه سمبلیک (و غیر سمبلیک) یک ملت، تجاوزسمبلیک (و غیر سمبلیک) به حقوق او کسب و کار نظام ست. شمار افرادی که نظام در طی چهل و چند سال حیات خود جان شریف آنان را گرفت، تا یک ملت حساب کار خود را بداند، از دست همه در رفته است. “النصر بالرعب” را نظام اختراع نکرد، قبل از او وجود داشت، اما اگر قبل از نظام وجود هم نمی نداشت، نظام آن را اختراع می کرد. محاکمه اعضای گروه سربداران قرار بود یک ناراتیو در مورد مخالفان نظام و نیز درس عبرتی باشد تا همگان بدانند، که چه اتفاقی خواهد افتاد، اگر کسی قصد جان نظام را بکند. این محاکمه به بزرگ ترین ناراتیو در مورد خود نظام تبدیل شد. ازفیلم این محاکمه می توان به عنوان درس پایه در دانشکده های علوم اجتماعی استفاده نمود و به حاضران گفت، هر آنچه را که در مورد میراندن سمبلیک، توتالیتاریسم، منطق او و اهریمن صفتی او باید بدانید، می توانید در همین فیلم ببینید، نیاز به مراجعه به هیچ منبع دیگری نیست. تولید هومو ساکر کسب و کار نظام ست، در غیر این صورت احمد میرعلائی را نمی ربود، او را به قتل نمی رساند، ‌جنازه او را در یکی از کوچه های اصفهان رها نمی کرد، یک بطری نیمه پر مشروب کنار پیکر بی جان قرار نمی داد. از این رو جای تعجب نیست، که نظام بار دیگر دار می زند و می کشد. انتظار آن را می شد کشید. جای تعجب می بود، اگر دار نمی زد و نمی کشت، اگر به تولید هومو ساکر پایان می داد. هر چه باشد این نظام کار خود را چهار دهه پیش همین گونه آغاز نمود.‌ افسران عالی رتبه ارتش شاه و مقامات بلند پایه دستگاه اجرائی و سیاسی او را به جوخه آتش سپرد، بدون اینکه به هیچ کدام از آنان کوچک ترین امکان دفاع از خود را داده باشد. این نظام این گونه ادامه خواهد داد، تا روزی شمارش معکوس “زوال خاندان آشر” او بپایان برسد. در انتظار جهش کیفی او بودن، انتظار آن را کشیدن، که از میراندن و از تولید هومو ساکردست بردارد، “در انتظار گودو” بودن است. گودو، می توانیم تا پایان جهان هم در انتطار او بمانیم، نمی آید.

۲) نیاز به یادآوری نبود، خود می دانستیم، که خدای نظام همچنان خدای دهه شصت است. خدای نظام همیشه خدای دهه شصت بود و همیشه خدای دهه شصت خواهد ماند، خدای سیستم اسدالله لاجوردی، خدای سیستم حاج داوود رحمانی. خدای دیگری هم برای این نظام قابل تصور نیست. در حمد و ثنای او باید گفت، فتبارک الله احسن الخالقین، که اجازه دادی تا بر سر “اشرف مخلوقات” تو آنچه بیاید، که نظام بر سر او آورد. با این همه اشتباه خواهد بود، اگر توان او را دست بالا بگیریم. اینطور که از قرائن بر می آید، زور خدای دهه شصت تنها به آدم های بی دفاع می رسد. لشکر او، که جنگ را “نعمت الهی” و “شهادت” را کشف راز انتولوژیک بشریت می دانست و علاوه بر آن تا دندان به امدادهای غیبی مسلح بود، هشت سال تمام با پشتیبانی همه اولیاءالله بر علیه مملکت دیگری جنگید، بدون آنکه در پایان بتواند حتی یک دهکده کوچک مملکت مقابل را به تصرف خود درآورد. ارتش رقیب خدای دهه شصت، ارتش شیطان بزرگ ، که هیچ امداد غیبی با او نبود و هیچ ماموریتی از کائنات به او محول نشده بود، نه در طول هشت ماه و یا در طول هشت سال، بلکه در عرض سه هفته، نه یک دهکده کوچک، بلکه پایتخت همان مملکت را به تصرف خود درآورد. حمد و ثنای خدای چه کسی را باید گفت؟ سعی در توجیه ماجرا با رجوع به مفهوم “مشیت الهی” تنها کار را بدتر می کند. از سوالاتی که می توان مطرح نمود، اگر این رجوع صورت بگیرد، کسی به همین سادگی جان سالم منطقی بدر نخواهد برد. زور خدای دهه شصت تنها به زنان می رسد، به دانشجویان و دانش آموزان، به کسانی که به خیابان ها ریخته اند، تا تکلیف خود و همه را یکبار برای همیشه با اشرف مخلوقات روشن کنند. خدای دهه شصت خدای ناامید، خدای ناتوان و درمانده ای ست، که هیچ چیزدیگری به جز از تقلیل همه هستی به “داغ و مرحم” در چنته اش نمانده است. وجود صرف چنین خدائی می بایست در طول چهار دهه ای که گذشت، درهمه حوزه های علمیه فقه شیعه یک زلزله تئولوژیک را سبب می شد، یک بحران عمیق تئوریزه را دامن می زد. تا به امروز هیچ عکس العملی در این رابطه به چشم نمی خورد. اینطور که معلوم ست، خدای دهه شصت دوستان خود را هم از احمق ها آفریده است. امید به رفورماسیون در فقه شیعه خود فریبی ست. کسانی که ابتکار عمل در ماجرای احتمالی یک چنین رفورماسیونی بر عهده آنها هم باید باشد، قادر به طرح ساده ترین و ابتدائی ترین سئوالات نیستند، چه برسد به رفورماسیون. در مقایسه: نه ولتر، که به بهانه یک فاجعه طبیعی “کاندید” را نوشت و بحثی را در رابطه با مفهوم خدای مسیحیت و منطق خلقت او آغاز کرد، که هنوز هم ادامه دارد، بلکه کسی که خود از تئولوژی می آمد، اسکار رومرو، اسقف اعظم سان سالوادر (پایتخت السالوادر)، که تجربه برخورد با فقر، با ستم طبقاتی، با زیر پا گذاردن حقوق آدم ها، با سرکوب، خدای او را چنان متحول نمود، که خدای فراموش شده گان شد، خدای محرومان، خدای تهیدستان، خدای کسانی که قدرت سیاسی با آنان آنچه می کرد، که می خواست. در پایان برای خلاص شدن از شر خدای اسقف اعظم باید یک جوخه مرگ وارد عمل می شد.‌ کار خدای او در غیر این صورت به جاهای باریک می کشید. خداباوری اینگونه هم ممکن ست.

۳) فلسفه تاریخ خمینی با شکستی در یکی از بیابان های عراق شروع می شود. چهارده قرن پس از این شکست می شد دست به ترمیم این شکست زد، تا تاریخ بتواند دوباره به راهی ادامه دهد، که برای او از پیش تعیین، چهارده قرن پیش اما بر او سد شده بود. نام فورماسیونی که این ترمیم در آن قراربود به وقوع بپیوندد، “ نظام” است، که باید تضمین شروع عصر نوینی در تاریخ باشد و آنقدر ادامه پیدا کند، تا روزی برسد، که در آن بتوان عالم را به مالک اصلی آن، که به هر دلیلی هنوز در غیبت به سر می برد و تنها نظاره گر ماجرا ست، تحویل داد. مسئله خمینی أصول الدین نبود، تاریخ و رسالت تاریخی بود. نظامی که حامل این رسالت تاریخی باشد، طبیعی ست که حفظ و بقای او را باید اوجب واجبات دانست. به دیالکتیک روشنگری نظام هنوز پرداخته نشده است. متافیزک بقای نظام اما، از هر زاویه ای که بخواهیم به این دیالکتیک بپردازیم، یکی از نقاط آغازین حرکت این پرداخت خواهد بود. خمینی دارای کاریزما بود و یک دنباله اسطوره ای را به همراه می کشید. به مرور زمان به جامعه و فصل الخطاب تبدیل گشت. اگر همه می گفتند آری، او نه می گفت. میراثی که برای جانشین خود بجا گذارد، تکلیف شرعی – سیاسی حفظ نظام بود. جانشین او، که نه دارای کاریزمای اوست و نه دنباله اسطوره ای او را به همراه می کشد و “مقام معظم بودن” خود را تنها مدیون فضل الخطاب بودن خمینی ست، که حتی نقل خاطره ای از او کافی بود، تا آنچه که گفت یا نگفت تبدیل به قانون شود، تا امروز به تکلیف شرعی – سیاسی حفظ و بقای نظام عمل کرده است. به دار آویختن در ملاء عام کسانی که مرتکب هیچ گناهی به جز از دفاع از حقوق خویش نشده اند، ادامه عمل به همین تکلیف است

۴) نظام با “آموزه نجات” و یقین بر “تغییر سرشت آنتروپولوژیک” آدم ها شروع کرد، تا در پایان به حلق آویز کردن کسانی برسد، که در مورد تعریف جرمی که گویا مرتکب شده اند، حتی در بدنه سنگواره ای شده فقهی نظام هم اجماع وجود ندارد. این دو عنصر نوآوری نظام نیستند. رد پای آنها را می توان در همه انقلابات قرن بیستم مشاهده نمود. نظام تنها قرائت خویش از این دو عنصر را به میدان فرستاد، در این رابطه اما دست به همان کاری زد، که در همه انقلابات قرن بیستم تکرار شد و کسلر در “ظلمت نیمروز” به آن نام Vivisektion را داد: “آزمایش بر روی موجودات زنده”. آموزه نجات یا وعده رستگاری کلکتیو نظام بر اساس آنچه که خمینی در سخنرانی مشهور خود در بهشت زهرا گفته بود، وعده ای دو گانه بود: آباد کردن دنیا (رستگاری دنیوی) و آباد کردن آخرت (رستگاری اخروی). مستضعفان، که جمهوری اسلامی آنان را پایه اجتماعی خود می دانست، قرار بود از هر دو نوع رستگاری بهره مند شوند و صاحبان عالم باشند. نتیجه آزمایش بر روی موجودات زنده در رابطه با عاقبت وعده رستگاری دنیوی، بعد از اینکه این آزمایش به قیمت ورشکستگی اقتصادی ملتی تمام گردید، چیزی شد، که در دیسکورس علم اقتصاد به آن outsourcing می گویند: چاه چمکران. مستضعفان، اگر در ایشان تا فرارسیدن روز موعود عمل به وعده رستگاری دنیوی دیگر تحملی نمانده است، می توانند مستقیم به این چاه مراجعه کنند. از وعده رستگاری دیگر علیرغم گشت ارشاد و گشت های رنگ و وارنگ اینگونه، چیزی که در پایان به جا ماند، شورش بر علیه این وعده بود. آتش زدن روسری ها، آنهم در روز روشن، آنهم در خیابان، آنهم در یک حکومت اسلامی اجازه تفسیر دیگری را نمی دهد. همه امید نظام به تغییر سرشت آنتروپولوژیک در این ماجرا به باد رفت. سرمایه گذاری نظام در رابطه با تولید اسطوره “حاج قاسم” سرمایه گذاری در رابطه با اثبات امکان این تغییر سرشت بود، تغییری که در جریان آن یک کارمند ساده اداره آب در نقطه دور افتاده ای به کسی تبدیل می شود، که خود را “سرباز صفر” نظام و ولایت می نامد و کارش به جائی می رسد، که طالبان در پیام تسلیت خود بعد از مرگ او، از او با عنوان“جنرال قاسم سلیمانی” یاد می کنند. این سرمایه گذاری حاصلی به همراه نداشت. کسانی که روسری ها را آتش زدند، هر جا که توانستند، تمثال ها و مجسمه های “جنرال” را هم آتش زدند. در همه انقلابات قرن بیستم با وعده رستگاری مواجه ایم و در همه آنها امید به تغییر سرشت انتروپولوژیک موج می زند. همچنین از تاریخ همه انقلابات قرن بیستم می دانیم، که نتیجه چه بود، وقتی که دست اندرکاران ماجرا به این نتیجه رسیدند، که در انتظار این تغییر بودن، انتظار بیهوده ای ست، از آنجا که آدم ها نشان دادند، که چیزی که به عنوان سرشت آنتروپولوژیک به آنها نسبت داده می شود، یا أساسا وجود ندارد و یا اگر هم وجود داشته باشد، حاضر به تغییر آن نیستند.‌ نظام هم به نتیجه مشابه ای رسید، در غیر این صورت نیازی به سرنیزه سپاه نمی بود.         

۵) عنصر پارادکس در عمل به تکلیف جانشین خمینی این ست، که او در حین عمل به تکلیف، که حفظ بقای نظام بود، خود نظام را هر بار وهر باراز یک چالش بزرگ وارد چالش بزرگ دیگری نمود:

پروژه او در رابطه دست یابی نظام به سلاح هسته ای که قرار بود برای نظام نوعی روئین تنی در رابطه با تهدید نظامی و سیاسی به همراه بیاورد و دست او را در قدم اول برای جهانگشائی در منطقه، و در قدم های بعدی در سراسر جهان اسلامی و شاید جهان غیر اسلامی باز بگذارد، علیرغم همه پنهان کاری ها به رویت رسید و کار را به آنجا رساند، که تقیه در این مورد تاثیر خود را به کل از دست داد. ایده برگ برنده نهائی، ایده بیمه عمر نظام نه تنها به وظیفه خود، یعنی بخشیدن ثبات استراتژیک به نظام عمل نکرد، تا او بتواند با اتکاء به آن در چشم بر هم زدنی به هر چالشی که بقای او را تهدید می کند، فیصله دهد، بلکه خود به بزرگ ترین چالشی تبدیل شد، که بقای نظام را تهدید می کند. عقب نشینی از آن امکان پذیر نیست، نظام بهای مشروعیتی گرانی برای آن خواهد پرداخت. به آن ادامه هم نمی توان داد. دیر یا زود همه چیز زیر فشار تحریم اقتصادی و سیاسی از هم خواهد پاشید.

تدبیر او برای افزودن بر عمق استراتژیک (جغرافیائی و سیاسی) نظام، که در تشکیل گروه های نیابتی خلاصه می شد، تا نظام از طریق دخالت در امور داخلی دیگران بتواند قدرت منطقه ای باشد، همه دشمنان او را، که خود با یکدیگر سابقه دشمنی دیرینه داشتند، بر علیه نظام متحد کرد. این اتحاد حرف و تشریفات مرسوم دیپلماتیک نیست. نگاهی گذرا به نقشه آرایش قوای نظامی در منطقه نشان می دهد، که به این اتحاد تا چه حد عمل شده است و محاصره نظامی نظام تا چه حد جدی ست.

مهندسی اجتماعی او، که بر ایجاد تک صدائی سیاسی استواربود، هیچگاه اجازه شکل گیری هیچ گونه تشکل سازمان یافته سیاسی را نداد، و به جامعه مدنی به عنوان دشمن قسم خورده خود می نگریست، این حاصل را برای نظام به ارمغان آورد، که جامعه ای که نظام اینک در برابر خود می بیند، دیگر مخالف سیاسی او نیست، بلکه براندازاوست. هیچ شعبده بازی سیاسی از سوی نظام قادر به تغییر این ماجرا نیست، هیچ رفرمی از سوی او کمکی نخواهد کرد. اولین رفرم او، آخرین رفرم او خواهد بود. این را خود نظام هم می داند.

اینطور که به نظر می رسد، بزرگ ترین خطر برای بقای نظام و بزرگ ترین “محارب” او خود شخص ولی فقیه ست، نه زنان، نه دانشجویان، نه دانش آموزان و نه کارگران، که تنها دلیل به خیابان ریختن آنان پایان دادن به “حرب” چهل و چند ساله نظام بر علیه یک ملت است.

۶) تاوان فلسفه تاریخ خمینی، تاوان تکلیف به عمل شرعی – سیاسی جانشین او و فجایعی را که این مغز متفکر جهان اسلام در روند تکلیف به این عمل دامن زد، امروز جوانان بر دار آویخته ای می دهند، که هیچ گناهی به جز از دفاع از حق زندگی کردن مرتکب نشده اند. جدیدترین حمله مغول ها (بیچاره مغول ها) که چهار دهه پیش شروع شده بود، همچنان ادامه دارد. نظام هر چه که در توان اوست، برای ادامه بقاء به کار خواهد برد، در این شکی نیست: به دار خواهد آویخت، خون خواهد ریخت، زهر چشم خواهد گرفت، زندگی را بر همه تباه خواهد کرد. این یک هراس از آینده است. هراس دیگر این ست، که چه اتفاقی خواهد افتاد، اگر روزی نظام به این نتیجه برسد، که رفتنی ست؟ این هراس مانند شبحی ست، که نه خستگی می شناسد و نه خواب و نه بیداری، شبحی در مورد آنچه که آینده می تواند آبستن شوم آن باشد. این شبح گویا زمانی در رابطه مشابه ای سر به دنبال برشت هم گذاشته بود، در غیر این صورت این هشدار او به هموطنانش بعد از جنگ دوم را نمی توان توضیح داد: “قرطاجنه کبیر سه جنگ بپا نمود. بعد از جنگ اولش هنوز قوی بود. بعد از جنگ دومش هنوز می شد در آن زندگی کرد. بعد از جنگ سومش از روی نقشه محو شده بود”.