گوشه سردِ خیابان


فریبا صفری نژاد


• گوشه ی سرد خیابان، خسته و وامانده بود
او که عمرش رفته بود و از خودش جا مانده بود

منتظر تا بوق ماشینی...! صدای ترمزی...!
عرضه ی چشم امیدش، بی تقاضا مانده بود ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۹ شهريور ۱٣۹۷ -  ٣۱ اوت ۲۰۱٨


 گوشه ی سرد خیابان، خسته و وامانده بود
او که عمرش رفته بود و از خودش جا مانده بود

منتظر تا بوق ماشینی...! صدای ترمزی...!
عرضه ی چشم امیدش، بی تقاضا مانده بود

در جوانی، از جوانی هیچ معنایی نداشت
خط به خط در چهره اش آثار یغما مانده بود

دلخور از آیینه ها با عکسِ خود خو کرده بود
عکسِ معصومی که تا امروز زیبا مانده بود

هیچ کس، حتی خدا را هم کنار خود نداشت
عابری که در میانِ جمع تنها مانده بود

در سرابِ این خیابان از رسیدن باز ماند
جویِ ناچیزی که در رویای دریا مانده بود

بوق !
       ترمز!
               مرگ!
                         جز این پاسخی پیدا نکرد
زن که عمری در جوابِ یک معما مانده بود!

-----------------------------------------------------
t.me