غزل


سعید یوسف


• عمری ست می رویم به راهی که راه نیست
زی مقصدی که گاه پدید ست و گاه نیست

زی مقصدی عزیز، فراخوردِ آدمی،
کآنجا دلی شکسته و روزی سیاه نیست ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۴ آبان ۱٣۹۶ -  ۵ نوامبر ۲۰۱۷


 
عمری ست می رویم به راهی که راه نیست
زی مقصدی که گاه پدید ست و گاه نیست

زی مقصدی عزیز، فراخوردِ آدمی،
کآنجا دلی شکسته و روزی سیاه نیست

آنجا که نیست باخترش گورِ هرچه مهر
وآنجا که خاورانش یک قتلگاه نیست

عمری ست تا به شوق نهادیم پا به راه
غم نیست گر به سینه دلی سر به راه نیست

اندیشه ی صلاح چه جوئی ز عاشقان؟
از ما قرار و صبر چه خواهی؟ مخواه، نیست!

ای صبحِ آرزو که به سویت روانه ایم
در این شبِ دراز، نشان از پگاه نیست

از ما مپوش روی، که پاک است چشم مان:
از پشتِ ابر اگر به در آئی، گناه نیست

تا هست چشمِ دیدن مان، جلوه کن! – چه سود
فردا که هست کاسه ی چشم و نگاه نیست؟

سعید یوسف