میهمانی به شکل آب
سروده ای برای مهربان رفیقم علی اشرف درویشیان.


خسرو باقرپور


• تو را می شناسم
خوب می شناسمت
تو بغض مداوم نو جوانی ی منی
که انجماد خورشید را در سالهایی ابری ۱
بی باران و سترون اما
با من گریستی. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۱۵ آبان ۱٣۹۶ -  ۶ نوامبر ۲۰۱۷



بی هیچ تردیدی علی اشرف درویشیان در شمار انسان های پاک و شریف و نجیبی است که تا کنون شناخته ام. درویشیان از نادر کسانی است که دیدنشان موجب شادی ی شورانگیزی در من می شود و وداع با آنان دیده ام را تر می کند.
بیست سالِ پیش بود شاید؛ هنگامی که با دیگر نویسنده ی نامدار ایران امیرحسن چهل تن به اروپا آمده بود، شبی میزبانشان بودم. در دانشگاه مونستر آلمان با هم شعر و داستان خواندیم. او و چهل تن داستان خواندند و من شعر. استقبال از این نشست پرشور بود و بی نظیر. کتابهایش را به پسرانم با متونی مهرآمیز پیشکش کرده بود. گفتیم و شنیدیم و او رفت و من چشمانم تر شد. بعد ها چون شنیدم درویشیان به مناسبت انتشار اثری از خودش به زبان نروژی به نروژ رفته است و به آلمان هم می آید؛ شاباش حضورش، شعری به او تقدیم کردم. سروده را برای عباس معروفی فرستادم که برای درویشیان "شب داستان خوانی" گذاشته بود. عباس آن سروده را پیشانه در نشستِ داستان خوانی ی درویشیان در برلین خوانده بود.
یاد عزیزش شادان شاد.

"برای مهربانی های علی اشرف درویشیان"

درویش بی ریای حکایت!
سلام!
خوش آمدی!

تو را می شناسم
خوب می شناسمت
تو بغض مداوم نو جوانی ی منی
که انجماد خورشید را در سالهایی ابری ۱
بی باران و سترون اما
با من گریستی.

تو را می شناسم
خوب می شناسمت
و واژگان گدازانت را نیز
که شبنم ارغوانی ی آرزو گلواژه شان کرده ست.

در شهر ابرهای تیره و مرطوب،
رد پای پرندگانی که تو رها کرده بودی،
هنوز
هنوز
بر برف هایی
که هرگز آب نمی شوند انگار
باقی است.

مداحِ آفتاب!
خُنیاگرِ شریفِ سرایش آب!
شکل آب می شدی،
شکل آب می شوی هنوز
شکل آبی،
وقتی بی تاب و ناب،
به سایه سار خیال می وزیدی
و من هوای تو را می بوییدم
و می بویم هنوز.

گیرم انبان تو انباشته و رنگین نباشد
خوب... نباشد!
بضاعت درویشانه ی شهرم!
این، همین،
برگ سبزی نیز اگر آورده باشی؛
این برگ،
بی تاب و شکسته ست
از آب گذشته ست
روایتِ تاراجِ باغ است
"داستان های تازه داغ" است. ۲

* ۱ و ۲ نام آثاری از درویشیان است