قافیه اندیشی


اسماعیل خویی


• زبان شناسی ی کهنه ی ما، در شناساندن ساختارِ زبانِ فارسی، با این پیشپنداره آغاز کرده بود که «زبان» زنجیره ای از «حروف» است که، با نظمی ویژه، در واژه ها و عبارت ها و جمله ها به روی کاغذ آورده می شود. و این نظم ویژه همان، همانا، «دستورِ زبانِ فارسی» ست. زبان شناسی ی امروزین، امّا، «زبان» را زنجیره ای از «آوا» ها می شناسد که، با نظمی ویژه، از دهانِ گوینده بیرون می آید و به گوشِ شنونده می رسد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۱۵ آبان ۱٣۹۶ -  ۶ نوامبر ۲۰۱۷


آقای محمدرضا مهرآیین،در«اخبارِ روز»،۲۱ مهر۱۳۹۶،بر شعرِ«چکامه ی زنِ خوب» یادداشتی نوشته است و،در آن،پُرسشی را پیش کشیده است که من می بایست سالها پیش از این بدان می پرداختم.این که چنین نکردم از اینجا بود که می پنداشتم،بیش از سده ای پس از نوشدنِ نگرشِ مابه«شکلِ شعر»و ویژگی های زبانی ی آن ،و با پیشرفتِ چشمگیرِ دانشِ زبان شناسی در ایران،پاسخِ آن پُرسش می بایست روشنتر از آن باشد که نیازی داشته باشد حتّا به یادآوری،چه رسد به روشنگری نیز.از آقای مهرآیین سپاسگزارم که مرا از این نیاگاهی به در آورد.

باری،

اینک آن پُرسش:

در«غزل»و«قصیده» و دیگرِشکل های کهنسالِ شعرِ دری،آیا سراینده ی امروزین می تواند ،یعنی دُرُست است که،واژه هایی همچون«پشیز»و«ستیز»را با واژه هایی همچون«حضیض»و«لذید»و«غلیظ»قافیه (بندی)کند؟*

این کار را استادانِ کهن،در شکلِ شعر،از خطاهای آشکار می شمردند:چندان که حتّا از همقافیه گرفتنِ«وجود»و«بود»نیز، تا می توانستند ،پرهیز می کردند:چرا که «دالِ» پارسی،در گذشته های دور،«ذال»بوده است؛و«بود»«بوذ» بوده است و «نمود»«نموذ».و تنی از شعر شناسانِ سنتی ،در یادآوری به نوآموزانِ شعر،فرموده بود:

«آنان که به پارسی سخن می رانند

در معرضِ دال ذال را ننشانند.»

و شاعر،اگر،در سرودنِ شعری،بدین کار ناگزیر می شد،تا «بیسواد»خوانده نشود،می بایست،در همان شعر،پوزشخواهانه یادآوری کند که خود از خطای ناگزیرش آگاه

است.و به یاد دارم که استادِ جاودانیادم ،اخوان جان،در یکی از قصیده های جوانی خویش:

«منشورِ فرودین چو زمان رد کند همی،

اردیبهشت تکیه به مسند کند همی»،

به بیانی شاعرانه،گفته بود که«دال»و«ذال»را آگاهانه با هم قافیه کرده است:

«ابرِ مطیر نقطه بشوید ز حرفِ «ذال»...».

باری،

خودِ من،امّا،سالیانِ درازی ست که زبانِ شعرِ خود را،چه در نیمایی سرایی وچه در کهن سرایی ،از این هنجارِ نابایا ودست وپاگیرـ و حتّا نادُرُست ـ آزاد کرده ام.

چرا؟

ببینید:زبان شناسی ی کهنه ی ما،در شناساندن ساختارِ زبانِ فارسی،با این پیشپنداره آغاز کرده بود که«زبان» زنجیره ای از«حروف» است که،با نظمی ویژه،در واژه ها و عبارت ها وجمله ها به روی کاغذ آورده می شود.

و این نظم ویژه همان،همانا،«دستورِ زبانِ فارسی» ست.

زبان شناسی ی امروزین،امّا،«زبان» را زنجیره ای از«آوا»ها می شناسد که،با نظمی ویژه ،از دهانِ گوینده بیرون می آید و به گوشِ شنونده می رسد.و همین نظمِ ویژه است که«دستورِ هر زبان» را می سازد.

این دو نگرش از بنیاد با یکدیگر تفاوت دارند.

نخستین نگرش زبانِ فارسی را در شکلِ«نوشتاری»ی آن می بیند.دومین نگرش ،امّا،بیش وپیش از هرچیز، به شکلِ گفتاری ی هر زبان می پردازد.

در نخستین نگرش،انگار،مردم،یعنی به کاربرندگانِ زبان،با یکدیگر سخن نمی گویند،بل،که پیوسته به هم نامه می نویسند!در دومین نگرش،امّا،به کار برندگانِ هر زبان نخست باید بتوانند با یکدیگر سخن بگویند تا ،سپس،اگر خطّی داشته باشند و آن را آموخته باشند،بتوانند برای هم نامه نیز بنویسند.

برآیندهای این دونگرش نه تنها همیشه همسان نیست،بل،که گاهگاه یکدیگر را نفی نیز می کنند.

برای نمونه،در نخستین نگرش،«زبانِ معیار»همانی ست که استادانِ دستورنویس آن را به ما می آموزند. در دومین نگرش، امّا، کاربردِ دُرُست و به هنجارِ هر زبان، در هر زمان و در هر مکان، همانی ست که از دارندگان اش می شنویم.

نخستین نگرش برخی،اگر نه بسیاری،از واژه های وعبارت ها در «زبانِ مردم» را خطا می یابد:و آنها را«غلط (های)مصطلح» می خواند.دومین نگرش ،امّا،خود،همین «غلطِ مصطلح»را یک خطای زبان شناسانه می شناسد.به «گفتارِ مردم» نمی توان، یعنی نباید،خُرده گرفت:چرا که ،خود،همین «گفتار» است که الگوها و سنجه های دُرُست سخن گفتن را به دست می دهد.این چگونگی،برای کسانی که کتابِ«غلط ننویسیم»آقای ابوالحسنِ نجفی و نقدِ«زبان شناسانه » ای را که دوست ام،استاد دکتر محمدرضا باطنی بر آن نوشته است خوانده باشند،به هیچ روشنگری ی بیشتری از سوی من نیازمند نخواهد بود.

این دونگرش،در زبان شناسی ی شعرنیز،به هیچ روی همنگاه نیستند.«معانی و بیانِ»سُنّتی ،یعنی شعرشناسی ی کهنِ ما،از نخستین دیدگاه به شعر می نگرد:یعنی به شعر چنان می پردازد که نوشته می شود،ونه چندان که خوانده می شود.دوّمین نگرش،امّا،و برعکس، شعر را چنان بر می رسد که شنیده می شود،ونه چنان که بر کاغذ آمده است.نخستین نگرش ،برای نمونه،هم وزن وهم قافیه را نمودی«چشمی» می گیرد.دوّمین نگرش ،امّا ،هر یک از این دو را ،در اصل ،نمودی«گوشی» می یابد.

این چگونگی ،امّا،باید روشن شود.

اینک یک نمونه ی روشنگر:

«تنافُرِ حروف» ،در شعرشناسی ی سُنّتی ی ما،نامی ست برای یکی از«عیب»های آواشناسانه ای که شعر بهتر است از آن بری باشد.این «عیب»هنگامی پیش می آید که آوایی یگانه دو بار پُشتِ سرِ هم در جایی از شعر شنیده شود.برای نمونه،در این بیتِ بسیار زیبای سعدی:

«گفتی ز خاک بیشترند اهلِ عشقِ من:

از خاک بیشتر نه،که از خاک کمتریم»،

در دومین مصراع،در عبارتِ«از خاک کمتر»،«ک»دوبار پشتِ سرِ هم آمده است:و این ،می گویند،خواندنِ شعر را دشوار می کند.

یا دوبار پشتِ سرهم آمدنِ «ر»در این مصراع از خیّام:

«یا این ره دور را رسیدن بودی.»

امّا این «عیب» را اگر با «تشدید»بسنجم،روشن می شود که چرا حتّا بزرگانِ شعرِ کهنِ ما نیز پروایی نداشته اند از این که کسی به کارشان چنین عیبی بگیرد.

نکته، امّا، این نیست: نکته این است که«تنافُرِ حروف»نامیدنِ این پیشآمدِ آوایی برآیندی از نوشته دیدنِ شعر است،نه از شنیدنِ آن. روشن است که،در اینجا،دُرُست یا نادُرُست ،سخن از همنشین شدن هر «آوا» با خود است،نه از همنشین شدن

یک«حرف» با خود.

باریک تر بشویم:

«زبان» یک چیز است و «خط» چیزِ دیگری.«زبان» بوده بوده است بیش از بسی پیش از آن که «خط» ساخته شده باشد.«خط» را می بینیم و می خوانیم. «زبان» را می گوییم و می شنویم. «خط» را نمی توان شنید. زبان را نمی توان دید.هیچ خطی ویژه ی هیچ زبانی نیست، هر زبان را به هر خطی می توان نوشت.

«خط» زنجیره ای ست از«حرف»ها. «زبان» زنجیره ای ست از«آوا»ها. با هر«حرف»یکی از«آوا»ها بر کاغذ یا سطحی دیگر نوشته می شود.«خط»آیینه ی تمام نمای«زبان»خواهد بود،اگر برای هریک از «آوا»های آن یک«حرف»داشته باشد.

خطِ عربی (زده) ی فارسی،امّا،هیچ چنین نیست.این خط، در برابرِ «آوا»های این زبان،«حرف»هم کم دارد،هم زیاد!از یک سو،«زیر»و«زبر»و«پیش» را داریم که کارِ حرف را می کنند ،امّا خود از«حروف» نیستند .و،از آنجا که فارسی نویسان بسیار کم پیش می آید که هیچ یک از این«نشانه» ها را به کار گیرند،خواندنِ واژه ها به ناگزیر،و بسی بیش از آن که می شد باشد،دشوار است.از سوی دیگر،امّا،خطِ عربی (زده)ی فارسی«حرف»هایی دارد که هیچ یک از آنها نماینده ی هیچ«آوا»یی در زبانِ ما نیست.«ض»و«ذ»و«ظ»نیز همان «آوا»یی را می نمایند که«ز»نماینده ی آن است.

و همچنین اند «ص» و «ث» که، در آوانویسی ی فارسی، با «س» همکارکرد ند.یا «ط» که با «ت» همکارکرد است، یا «ق» که با «غ»، یا «ح» که با «ه».

و،امّا،چرا چنین است؟

هر زبان آواشناسی ی ویژه ی خود را دارد،.و هر زبان می تواند آوا یا آواهایی داشته باشد که زبان یا زبان های دیگر آن آوا یا آواها را نداشته باشند.در فارسی، برای نمونه، چهار آوا داریم که چهار حرفِ «پ» و «چ» و «ژ» و«گ» هر یک یکی از آنها را نمایندگی می کند.این آواها را زبانِ عربی ی کهن نداشته است؛و از همین جاست که خطِ عربی نیز حروفِ نماینده ی آنها را نداشته است. از سوی دیگر، دستگاهِ آوایی ی زبانِ عربی نیز آواهایی دارد که حنجره ی فارسی زبانان نمی تواند هیچ یک از آنها را به کار گیرد. «ض» و«ذ» و«ظ» و«ص» و«ث» و«ط» و«ق» و«ح»همین آواها راست که نمایندگی می کنند.

باری،

هر زبان واژه هایی را از زبان های دیگر در خود می پذیرد .و این در توان و از ویژگی های دستگاهِ آوایی ی هر زبان است که این گونه واژه ها را با بافتار یا ساختارِ آوایی ی خود همخوان و همسان می کند.و این،همین،کاری ست که زبانِ ما با واژه هایی کرده است که از زبانِ عربی در آن راه یافته اند، و می کند با هر واژه ای که از هر زبانِ دیگری در خود می پذیرد.

باید اکنون روشن شده باشد دیگر که چه می خواهم بگویم.می خواهم بگویم واژه های «حضیض»و«غلیظ»و«لذید»را آواشناسی ی فارسی«هزیز»و«غلیز»و«لزیز»کرده است.این واژه ها را با حروفِ لاتینی یا خطِ ویژه ی آوانگاری بازنویسی کنید تا آشکارتر شود که چه می گویم.شاعرانِ تاجیک،که،در شوروی ی گذشته،سروده های خود را به خطِ سریلیک می نوشتند، دُرُست همین کار را می کردند.

و من نیز،در قافیه بندی ، دُرُست همین کار را می کنم: چرا که، به هنگامِ سرودن، واژه ها را نمی بینم، می شنوم.

از زبان شناسی ی امروزین آموخته ام که قافیه را نمودی «گوشی» بگیرم، نه نمودی «چشمی».

و، در همین جا، بیفزایم که ترانه سرایی ی امروزینِ ما،در این زمینه،از شعرِ نیمایی نیز پیشروتر بوده است.درود بر ایرج جانِ جنّتی ی عطایی،اردلان جانِ سرفراز،شهیارجانِ قنبری و یغماجانِ گلرویی.

باری،

پذیرفته ام ،آری،که«ذال را در معرضِ دال ننشاندن»،در آواشناسی ی شعر،هنجاری خطابیش نبوده است.و هزارسال به کار گرفته شدن اش نیز از خطا بودنِ آن هیچ نمی کاهد.

بیست وپنجم مهرماه ۱۳۹۶،

بیدرکجای لندن

*احمدجانِ شاملو، پنجاه سالی پیش از این، فرمود: «غزل شعرِ زمانِ ما نیست». و من، در همان زمان، به این سخنِ او پاسخی نوشتم. این را می نویسم، تا، به نمایندگی از پسانوسرایان، کسی دیگر مرا به بیگاری نکشاند.