مهرک کمالی
علی اشرف درویشیان، جانِ شیفته یِ آرمانخواهی، برابری و مبارزه


• درویشیان را به کیش دعوت کردند تا در حاشیه ی برنامه ای نامربوط در سمیناری ادبی شرکت کند. گفتند همه چیز برای گردشی یک هفته ای مهیاست. یک تیر و سه نشان برای حکومت: نمک گیر کردن روشنفکران و نشاندن آنها در صف حامیان نظام و همزمان کسب اعتبار از آنها. صدای درویشیان که داغِ سلطانپور و ساعدی و این آخری ها مختاری و پوینده را به دل داشت بلندتر از همه به گوش رسید: "من سر سفره ی خون نمی نشینم." ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۹ آبان ۱٣۹۶ -  ٣۱ اکتبر ۲۰۱۷


مرگ علی اشرف درویشیان تنها مرگ یک نویسنده نیست، فقدان بخشی از روح سرسخت و مبارز روشنفکری ایران هم است. تقلیل درویشیان به داستان نویس جفایی است بر او. او داستان می نوشت نه برای پرورش خلاقیت خود و سرگرمی و برانگیختن دلسوزی مخاطبان بلکه برای یادآوری ستم ها و شعله ور کردن آتش تغییر و انقلاب. نهاد می ساخت و سازمان می داد و کار جمعی می کرد برای جهانی بهتر. نه تنها او که سنت روشنفکری ایران در نبردی نابرابر شکست خورد اما شکستی که به یمن وجود امثال درویشیان پهلو به پیروزی می زند.
رمان پیرمرد و دریای ارنست همینگوی داستان ماهیگیری به نام سانتیاگو است که بعد از ۸۴ روز شکست از دریا، ظهر روز پنجاه و هشتم ماهی بزرگی به قلّاب می اندازد. بعد از سه روز کشیدن قایق به دنبال خود، ماهی خسته می شود و سانتیاگو او را با نیزه ای می کُشد. کوسه ها که بوی خون شنیده اند به ماهی می زنند و تکه تکه از آن می کَنَند. سانتیاگو چندتایی از کوسه ها را می کشد اما کوسه ها زیادند و شب یارشان است و آن چه صبح به ساحل می رسد ستون فقرات ماهی است. یادتان است تقابل قدیمی روز و شب و نور و تاریکی؟ صبح برای سانتیاگو سر می زند اما با نشان شکست. آخر داستان سانتیاگوی همینگوی و دوست جوانش به همدیگر قول می دهند باز هم برای ماهیگیری به دریا بروند. به جای سانتیاگو بگذارید علی اشرف درویشیان یا شهریار مندنی پور یا حسین دولت آبادی. می بینید چقدر نویسندگان ما به سانتیاگو شبیهند؟ آنها لاشه ی تکه پاره ی انقلابی را به دوش دارند که برایش جنگیده اند اما باز هم می نویسند تا بر شکست پیروز شوند.
پیش از انقلاب به کلاس های نویسندگیِ تلویزیون فارس می رفتم. کتابِ الگویمان ترجمه ی فارسی کتابی انگلیسی بود با عنوان"ده نمایشنامه برای کودکان". نمایشنامه ها آموزشی بودند و به کودکان یاد می دادند چطور "بچه مثبت" و مودب و تمیز و پرکار به سبک آمریکایی باشند. قرار بود از روی دست آنها تمرین کنیم و یاد بگیریم برای تلویزیون و کودکان چه و چطور بنویسیم. همان روزها کسی "از این ولایت" و "آبشوران" علی اشرف درویشیان را به من داده بود تا بخوانم. "ده نمایشنامه" را حس نمی کردم و نمی فهمیدم اما دلم می تپید و نگران "آشورا"هایی شده بودم که از نزدیکی خانه مان می گذشتند. دنیای پر از تضادی که صمد بهرنگی و درویشیان پیش چشم ما می گذاشتند دنیای کودکانی بود محکوم فقر و ساختار ظالمانه ی طبقاتی جامعه. بخشی از این تصویر ما را به نبرد با مناسبات طبقاتی فرا می خواند و بخش دیگرش به ملامت خودمان و پدرانمان وا می داشت و به احساس گناهی نکرده دامن می زد. همه ی ما حتی اگر فقط کمی با کف جامعه فاصله داشتیم بخشی از این ساختار طبقاتی نابرابر و بنابراین مدیونِ فرودست ترها بودیم و باید با پیوستن به آنها و جنگیدن برای آنها دین خود را ادا می کردیم. صرف نظر از نتایجش، کاری که صمد بهرنگی و درویشیان و محمود دولت آبادی و احمد محمود و فریدون تنکابنی و ده ها تن دیگر کردند این بود که جمع کثیری از "خرده بورژوا"ها را به ترک پایگاه طبقاتیشان و پیوستن به موج سوسیالیسم و برابری خواهی ترغیب کردند. این آرمانگرایان، این تارکانِ طبقه ی خویش برای ساختن جامعه ای عادلانه با شهروندانی برابر، فعالان خیابانی و سیاهی لشکرهای انقلاب پنجاه و هفت شدند.
در داستان نویسی، درویشیان پذیرفته بود که گفتن از فرودستان نمی تواند پیچیده و درونگرایانه باشد. این بود که تا می توانست بر تفاوت های فردیِ شخصیت های داستانی چشم می پوشید و تصویر کردن فقر و تبعات بلاواسطه ی آن را بر کنکاشِ درونِ شخصیت ها ترجیح می داد. او برای روایت فرودستان بیشتر به تجربیات شخصی خود و آنچه اطرافش می دید تکیه می کرد. بر پایه ی واقع گرایی مستند و عریانی که اساس کارش بود، ابایی نداشت بگوید داستان هایش نه ساختگی که "واقعی" و برخاسته از دیده ها و شنیده هایش هستند. او تصمیم گرفته بود که به شیوه ی خودش صدای فرودستان و حاشیه نشینان شهری و مبارزان ضد ستم و مدافع انقلاب اجتماعی باشد و هیچ گاه از این تصمیم برنگشت. داستان هایی می نوشت با پیام های سرراست، زمان خطی، باورپذیر و نزدیک به زندگی مردم. به حقانیت رئالیسم اجتماعی و بطلان سایر شیوه های روایت باور داشت. برای او اگر کسی مستقیما و صریح و ساده و با هدف تحقق انقلاب اجتماعی درباره ی زندگی فرودستان و نبرد مبارزان می نوشت رئالیست محسوب می شد و سایرین هر چه بودند رئالیست نبودند. او با رمان کوتاه "سلول هجده"، رمان بلند "سال های ابری"، و داستان های کوتاهش از جمله "آنها هنوز جوانند" به غنای ادبیات مقاومت و زندان هم یاری رسانده است. اما ایمان عمیق به سوسیالیسم و جبهه گیری علیه فرادستان و ستمگران فقط در آثار ادبی درویشیان جلوه نمی کرد؛ او در کانون نویسندگان ایران و در عرصه ی اجتماع هم چهره ی یگانه ای بود که هیچگاه با سرمایه داری و قدرت مسلط سیاسی کنار نیامد.
خاتمی که رئیس جمهور شد، تکلیف جناح راست با روشنفکران معلوم بود. آنها قبلا برنامه تلویزیونی "هویت" را علیه روشنفکران ساخته بودند و حالا هم قتل نویسندگان فعال را سازمان می دادند. روشنفکران هم می دانستند با دشمنی مواجهند که می خواهد سر به تنشان نباشد. دوم خردادی ها اما می خواستند تا می توانند روشنفکران را به دودستگی بکشانند؛ گروهی از نویسندگان با توهم کسب مجوز قانونی برای کانون نویسندگان و تضعیف سانسور همراه اصلاح طلبان می شدند اما گروه دوم با آنها کنار نمی آمدند و به وعده هایشان دل نمی دادند. درویشیان از این گروه دوم بود و جذبش می توانست موفقیت بزرگی برای اصلاح طلبان به شمار آید. قبل از او شماری از نویسندگان معروف نرم شده بودند. اما او نرم نشد و همّ و غمّش را صرف کانون نویسندگان ایران کرد که برای سال ها محبوب ترین عضوش بود. در تمام رای گیری های مجامع عمومی دوره سوم کانون همیشه درویشیان انتخاب اول بود. سال ۷۷ بلافاصله بعد از قتل های زنجیره ای که کانون نویسندگان ایران دو عضو سازمانگر و اصلی خود، محمد مختاری و محمد جعفر پوینده را از دست داده بود به عنوان دبیر کانون انتخاب شد. دو دوره ی بعد، سال های ۷۸ و ۷۹ هم دبیر کانون بود. بنا به اساسنامه کانون نمی توانست بیش از دو سال دبیر باشد. سال ۸۰ انتخابات هیئت دبیران کانون با دخالت وزارت اطلاعات متوقف شد. هفت سال بعد کانون نویسندگان یک انتخابات مکاتبه ای برگزار کرد که در آن باز هم درویشیان به دبیری انتخاب شد.
درویشیان بی دلیل محبوب نبود و اصلاح طلبان بی دلیل دنبالش نبودند. همرزم و همراه صمد بهرنگی و خسرو گلسرخی و سعید سلطانپور و غلامحسین ساعدی و محمد مختاری و جعفر پوینده، سال ها سازش ناپذیر با ستم طبقاتی و ملی و البته در راه آزادی بیان "بدون هیچ حصر و استثناء" مبارزه کرده بود. فراموش نکرده ایم که شعار اصلاح طلبان "زنده باد مخالف من" و "تبدیل معاند به مخالف، مخالف به بیطرف، و بیطرف به موافق" بود. شیوه های جذب هم متنوع بود، از جوایز بیست سال داستان نویسی پس از انقلاب تا جلسه های بی سرانجام همفکری دولتی و وعده ی دادن مجوزقانونی به کانون و واگذاری زمین به افراد در شهرکِ خیالیِ نویسندگان و دعوت به کیش با بلیت و هتل و گشت و گذار مجانی. اصلاح طلبان مدام بین خودشان و جناح راست فاصله گذاری می کردند و با روشنفکران سکولار همدلی نشان می دادند اما پنهان نمی کردند که مهم ترین هدفشان حفظ نظام است. آنها فقط و فقط در جریان افشای عاملان (و نه آمران) قتل های زنجیره ای مستقیما در برابر نظام به قصد اصلاح ایستادند و شکست خوردند، تقابلی که تا سال ها منبع مشروعیتشان میان سکولارها و روشنفکران ایرانی بود. پس از این تقابل بود که عده ی بیشتری از روشنفکران دل به اصلاحات بستند. عده ای هم با سرسختی از همراهی با اصلاح طلبان سر باز زدند؛ از جمله ی این سرسختان علی اشرف درویشیان بود که در اصلاحات حکومتی چشم اندازی برای برابری اجتماعی، گذار از سرمایه داری و بهتر شدن زندگی فرودستان نمی دید. درویشیان را به کیش دعوت کردند تا در حاشیه ی برنامه ای نامربوط در سمیناری ادبی شرکت کند. گفتند همه چیز برای گردشی یک هفته ای مهیاست. یک تیر و سه نشان برای حکومت: نمک گیر کردن روشنفکران و نشاندن آنها در صف حامیان نظام و همزمان کسب اعتبار از آنها. صدای درویشیان که داغِ سلطانپور و ساعدی و این آخری ها مختاری و پوینده را به دل داشت بلندتر از همه به گوش رسید: "من سر سفره ی خون نمی نشینم."