یـادداشـت‏ های شـــــبانه: (۷۸)


ابراهیم هرندی


• به شما چه که ما چرا انقلاب کردیم! ما در دوران خودمان، یعنی در زمان دیگری و درجهان دیگری،‌ هرچه کردیم،‌ در پاسخ به گیرها و گرفتاری های روز و روزگار و زندگی و زمان خودمان کردیم. زمانی که نه شما در آن حضور داشتید تا ازتان اجازه بگیریم و نه نشانی از آمدنتان در جهان بود. راستش را بخواهید،‌ بسیاری از دوستانِ انقلابی ما،‌ هرگز در پی ازدواج کردن هم نبودند،‌ چه رسد به زاد و رود کردن. ما هرچه کردیم، برای خودمان کردیم. ما برآن بودیم که باید، "فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم." ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲۹ مهر ۱٣۹۶ -  ۲۱ اکتبر ۲۰۱۷


 

۵۱۲. به شما چه که چرا ما انقلاب کردیم.

داستانِ چراییِ انقلاب، سال هاست که زمینه سازِ کشمکشِ کشداری میان نسل کنونی با پدران و مادرانشان شده است. جرقّهِ این کشمکشِ میان- نسلی، در خانواده های غیرخودی که بهره ای از سُفرهِ انقلاب نبرده اند و دستی درآن ندارند،‌ این پرسشِ باردار می تواند باشد که؛ "شماها چرا انقلاب کردی؟"* این پرسش را برخی از گروه های سیاسی "درست" و، "بجا" دانسته اند و در رسانه های خود چنان پُرنما کرده اند که انگار در درستی آن جای هیچ تردیدی نیست و نسل انقلابیِ گذشته باید از کرده ی خود شرمسار و پشیمان باشد و با سرافکندگی از فرزندانِ خود پوزش بخواهد. گاه دامنه ی این گفتمان از این نیز فراتر رفته است و نویسنده ای، شاعری و یا فردِ سرشناسی، با "غلط کردم"،‌ "خطاکردم"، "ما اشتباه کردیم" و سخنان پوزش خواهانه ای از این دست،‌ از مردم خواسته است که او را ببخشند. آخرین نمونهٔ این کسان،‌ آقای داریوش شایگان است که در آخرین گفتگوی رسانه ای خود گفته است که،‌ "باید اعتراف کنم، شرمنده ‌ام که نسل ما گند زد."

اگر پیشینهٔ سیاسی این پرسش که، "چرا انقلاب کردی؟" را کنار بگذاریم و به آن چنان گوش فرادهیم که انگار برای نخستین بار است که آنرا می شنویم،‌ بیجا نخواهد بود اگر که در پاسخِ پرسنده بگوییم؛‌"به شما چه که ما چرا انقلاب کردیم!" ما در دوران خودمان، یعنی در زمان دیگری و درجهان دیگری،‌ هرچه کردیم،‌ در پاسخ به گیرها و گرفتاری های روز و روزگار و زندگی و زمان خودمان کردیم. زمانی که نه شما در آن حضور داشتید تا ازتان اجازه بگیریم و نه نشانی از آمدنتان در جهان بود. راستش را بخواهی،‌ بسیاری از دوستانِ انقلابی ما،‌ هرگز در پی ازدواج کردن هم نبودند،‌ چه رسد به زاد و رود کردن. ما هرچه کردیم، برای خودمان کردیم. ما برآن بودیم که باید، "فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم." پرسش شما به این می ماند که ما امروز از شما بپرسیم که، "چرا شما انقلاب نمی کنی؟" البته ما از روز و روزگارِ شما بسیار می دانیم، ‌زیرا که در آن زیسته ایم و از روزِ نخست با شما بوده ایم و همه چیز را دیده ایم. اما شما تنها از زندگی و زمان خودتان با خبرید. شما چیزی از زمان ما ندیده اید و تنها گزارش های بارداری دربارهٔ آن شنیده اید. البته این گفتاوردِ زبانزد را نیز باید شنیده باشی که می گوید؛‌ "شنیدن کی بُود مانندِ دیدن".

........
.*پیداست که این پرسش نیست، بلکه سخنی سرزنش آمیز و مُچ- گیرانه است. آنکه می پرسد، برای چی انقلاب کردی، در حقیقت می خواهد بگوید که چنان "خطایی" که شما کردی، برای من با هیچ سنجهِ خِرَد مداری جور درنمی آید. این پرسش از جنسِ سخنان سُخره آمیزی ست که همیشه با زهرخندی همراه می شود. مانند این که از کسی بپرسند؛‌ "آخه به تو هم میشه گفت آدم؟" گوینده چیزی نمی پرسد، بلکه می خواهد با پرخاش به شنونده بگوید که، "تو آدم نیستی".

***

۵۱۳. پـرتـــــگاهی

در سالهای پایانیِ‌ دههٔ هفتادِ سدهٔ بیستمِ ترسایی، برخی از اندیشه ورزان و اقتصاددانانی که چندی پس از آن سال ها، نئولیبرالیست"‌خوانده شدند، به ناگهان در دیدرسِ گردنگشانی مانندِ مارگارت تاچر؛ رئیسِ دولت انگلیس در آن زمان و نیز رونالد ریگان؛‌ رئیس جمهور امریکا آمدند و با خوشداشت آنان روبرو شدند. این چگونگی سبب شد که تئولیبرالیسم، نقشی کانونی در سیاست های اقتصادیِ و اجتماعیِ دولت های انگلیس و امریکا در دههٔ هشتادِ داشته باشد و سپس دامنهٔ آن به کشورهای دیگر نیز کشیده شود. این رویداد،‌ زمینه ساز دگرگونی های زیادی در گستره های سیاست، اقتصاد، بازرگانی، فرهنگ،‌ شیوهٔ تولید، توزیع و مصرف و قانون های کار و سرمایه گذاری شد. هستهٔ کانونیِ اندیشهٔ تئولیبرالی این است که اگر مکانیزمِ بازارِ، در کارکردِ خود آزاد باشد و دیوار و مرزی مانند؛‌ دخالتِ های دولت و حکومت ونیز، مالیات و قوانینِ کار و سندیکاهای کارگری و واردات و صادرات و بوروکراسیِ جلودارِ آن نباشد،‌ می تواند خودبخود در پرتو مکانیزمِ عرضه و تقاضا، همهٔ گرفتارهای اقتصادی و اجتماعی جهان را سامان بخشد.

پیروی از این چشم اندازِ اقتصادی در سی و اندی سالِ گذشته، بازتاب های ژرفی بر همه چیزِ جهان داشته است. یکی از این بازتاب ها،‌ پیدایش طبقهٔ اجتماعیِ تازه ای در اروپاست که چون از هیچگونه امنیتِ کاری، مالی و روانی برخوردار نیست و بیرون از دایره ی شهروندی می زید. جامعه شناسان این طبقه را "پِرِکاریات" (Precariat)،‌ نام نهاده اند که با توجه به ریشه معنایی این واژه، می توان در زبانِ فارسی، واژهِ "پرتگاهی" در بربرِ آن گذاشت.۲ طبقه ای که هماره برلبه ی پرتگاه اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی می زید و هیچ پشتوانه ی مالی ندارد. پیوستگانِ این طبقهٔ اجتماعی،‌ اگر کار هم داشته باشند، کارِ روزمزدِ موقت و بی قرارداد و یا با قراردادِ بی ضمانت و پشتوانهٔ کارِ روزانه است که قراردادِ "صفر ساعت" خوانده می شود. آنان همچنین نه جایی از خود برای زیستن دارند و نه تواناییِ‌ برنامه ریزی برای آینده ای امیدبخش. زندگی پرتگاهی، زندگی پیش بینی ناپذیر و بی چشم انداز است. زندگی دغدغه و هراسِ هماره از این که فردا چه خواهد شد و چه باید کرد؟ پرتگاهی، شهروندی ست که با آنکه حقوق شهروندی دارد،‌ اما چون هماره درگیرِ چرخهٔ دشوارگذرِ زندگی خویش است، نه توانِ پی گیری حق خود را دارد و نه پشتیبانی برای دنبال کارِ او.

جامعه شناسان این طبقهٔ تازه ی اجتماعی را "طبقهٔ خطرناک" می دانند و برآن اند که چون پیوستگانِ ناخواسته به این طبقه، چیزی برای از دست دادن ندارند، به آسانی می توانند دستِ آویزِ گرایش های افراطیِ‌ شوند.۳ آنان پیروزی دونالد ترامپ و رویش ناگهانی گروه ها و گروهک های گوناگون افراطی در اروپا را بازتابی از این چگونگی می دانند و رویدادهای بزرگی مانندِ برکزیت در انگلیس و پیروزی حزب های دست راستی در اطریش و جمهوری چِک را نمونه ی بازتاب های آن. خیزشِ گروه هایی مانند، پگاه زرین در یونان؛‌ جبهه ی ناسیونالسیتی ملی در فرانسه و انگلیس، حزب آزادی در هلند و نیز پیروزی های حزب های چپ گرا در یونان،‌ پرتغال وانگلیس را نیز نمادهایی از پیدایش و رویش این طبقه.

اگرچه روندها و رویدادهایی که میلیون ها نفر را در بسیاری از سرزمین ها، از گستره کار و کوشش و کُنش های اجتماعی به پیرامون رانده است، بازتاب های بسیار ژرف و پیش بینی ناپذیر خواهد داشت، اما شاید هنوز زمانِ پرداختن به این پرسشِ تاریخی که؛‌ "چه خواهد شد؟" فرا نرسیده است. آنچه پیداست این است که اگر آنگونه که جامعه شناسان گفته اند و نوشته اند،‌ طبقهٔ تازه ای در اروپا پدیده آمده باشد، این طبقه تا زمانی که به آگاهی سیاسی نرسد و طبقه ای برای خود نشود، می تواند هیجان پذیر باشد و دست آویزِ راهزنان عوامفریبِ سیاسی و فرهنگی شود.

……………
واژهٔ انگلیسیِ "Precariat" از ترکیبِ دو واژهٔ "Precarious" (فروریز و خطرناک) و "Proletariat" (پرولتر) ساخته شده است. به گمانم در زبانِ فارسی، "پرتگاهی"، برابرنهادِ گویایی برای این واژه، بمعنای کسی که برلبه ی پرتگاه زندگی اجتماعی و اقتصادی می زید، می تواند باشد.
en.wikipedia.org
۲. نگاه کنید به لینکِ زیر:
culanth.org
۳. نگاه کنید به لینک زیر:‌
workingclassstudies.wordpress.com

***

۵۱۴. نکته

گرایش به شنیدن و خواندنِ سخنان و اندیشه های آشنا، نمادی از ذهنیت شفاهی ست. انسان،‌ شنیدن و خواندنِ آنچه را که می داند، از زبان و قلم دیگران، گواهی بر راستی و درستیِ شیوهٔ نگرش و سلامت ذهنی خود می انگارد. چنین است که ما شنیدن باورهای خود و اندیشه های آشنا را خوش می داریم. روی دیگر ِ این سکه آن است که انسانِ شفاهی، با اندیشه های ناآشنا و تازه، به آسانی کنار نمی آید و در آن ها به دیدهٔ تردید می نگرد. آنچه آشناست، گستره ای شناسایی شده است، اما گسترهٔ ناآشنا،‌ می تواند ترسناک و زیانبار باشد و هماره بیم آن می رود که در آن، "شاید که پلنگ خفته باشد".

هر نویسنده، دلیل خودش را برای نوشتن دارد. یکی از سرِ نیاز می نویسد و دیگری از روی بی نیازی. یکی با نوشتن – به خیال خود - خود را درمان می کند و دیگری – بازهم به خیال خود – دیگران را. یکی با این کار، از تنهایی می گریزد و دیگری از دیگران. بیشتر نوشته هایی که از سر دلتنگی و تنهایی نوشته می شود، تنها می تواند برای نویسنده آن ها سودمند باشد و اگر ارزش ادبی نداشته باشد، هیچ ارزش دیگری برای خوانندگانِ آن نوشته، نخواهد داشت. این جور کارها در بیرون از ایران بسیار منتشر می شود. نوشتن چون ابزاری برای روان- درمانی، کار بدی نیست. این شیوهٔ درمانی سال هاست که در گسترهٔ روانشناسی آلترناتیو، پذیرفته شده است. اما این که کسی انتظار داشته باشد که چنین کارهایی را دیگران نیز بخوانند و چیزی از آن بیاموزند، زیاده خواهی ست.

گرفتاری آنچه از سر دلتنگی و غربت و خودکاوی و هویت - جویی و بیکاری نوشته می شود، آن است که این گونه کارها، گرفتاری های فردی نویسندگانشان را در گستره همگانی، شکلی اجتماعی می دهند و آن را گیرها و گرفتاری های اجتماعی وانمود می کنند. مقاله نویسی که در تنهایی خود، هر هفته مضمون سیاسی تازه ای کوک می کند، داستان نویس غمگینی که هر سال، یکی دو مصیبت نامهٔ حزن آلود دربارهٔ گریختن از ایران و گذشتن خیالی از مرز ترکیه و یا پاکستان می نویسد، شاعر سانتیمانتالی که رجزهای سوزناک سرهم می کند، هریک سرگرمی آسان و ارزانی برای خود دست و پا کرده است که در خوش بینانه ترین نگاه،‌ بازتاب دهنده ی شیوه ی زیستی اوست.

***

۵۱۵. شعر

آتشِ هوش است
و شاخ و برگ می افشاند
آرام و آبوار
آنجا که تو همه
تردید و تنگراهی
بگذار تا که بگذرد از این راه
-حتی اگر که دور شود-
راه تو، گاهگاهی

***

۵۱۶. منشِ منبری

آخوندها با منشِ منبری با مردم سخن می گویند. در این منش،‌ گفتگو جایی ندارد زیرا که منبری، از بالای منبر به مومنانِ پامنبری می نگرد و برای آنان روضه می خواند. در این شیوهٔ رویایی با دیگران، از گفتگو و گرفت و دادِ دوسویهٔ واژگانی خبری نیست و تنها گفت و داد هست. منبری، گفتِ بی گو را خوش می دارد و شنونده را بّرهٔ زبان بستهٔ همه پذیری می خواهد که هرگز هیچ واکنش نقدآلودی به آنچه او می گوید، نشان ندهد. آخوندها به گفته خودشان،‌ "متکلم وحده" هستند و سخن هیچ کس را در برابر سخنان خود برنمی تابند. این چگونگی سده هاست که در فرهنگ اسلامی،‌ سّنت شده است. سّنتی که آخوند را، پُررو، هرزه گو و یاوه باف بار می آورد و "مستمعین"ِ آن ها را تقیه کار. نبودِ فرهنگِ گفتگو در مدرسه های اسلامی سبب شده است که آن ها در سراسرِ تاریخ اسلام، بی باروبر و خالی از هرگونه اندیشهٔ سودمند باشند. جامعه الازهر که اکنون دانشگاه الازهر نامیده می شود،‌ سال هاست که بزرگترین و آبرومندترین حوزهٔ علمیه جهان اسلام خوانده می شود. این حوزه در سال ۹۷۰ ترسایی ساخته شده است و از آنزمان تاکنون، مرکز پژوهش و پالایشِ آیات و روایات و احادیث و سنّت های اسلامی بوده است. این دانشگاه، در این ۱۰۴۷ سالی که از پیدایش آن می گذرد، هرگز هیچ دستاورد تازه ای که چیزی بردانش انسان بیفزاید،‌ نداشته است.

اکنون می بینم دست- پروردگان حوزه هایی از آندست را، که با پوزخندی مومنانه برمی آشوبند و در خلوت خود، پرخاشگرانه می گویند که؛‌ "فلانی، بقول روحانی، تو اول برو کمی تاریخ بخوان و بعد بیا...مگر نشنیده ای که فلسفه یونانی از حوزه های اسلامی به اروپا رسیده و یا دانشگاه کمبریج را از روی نقشهٔ مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد ساخته اند، یا......" اما پیشاپیش باید بگویم که من آن همه را می دانم. اما این را هم می دانم که هرگز هیچ کُنشورِ دینی، از هیچ دین و آئینی،‌ دستاوردی که گره ای از کلافِ گوریدهٔ گرفتاری های انسان بازکند، ‌نداشته است. هم نیز این که با هیچ آخوند و آخوند گونه ای، نمی توان گفتگو کرد، چه رسد که با گفتگو با او کنار آمد.

بدبختانه منشِ منبری از آغازِ پیدایشِ حوزه های آکادمیک در کشورهای اسلامی، به این حوزه ها راه یافت و بسیاری از دبیران و مدیران و استادان دانشگاه و سخنوران نیز، با دانش آموزان و دانشجویان و شنوندگان سخنانِ خود، مانند منبری ها سخن گفتند. البته خوشبختانه اکنون منبر، پایگاه و جایگاه خود را در بسیاری از کشورهای جهان، به شبکه های اینترنتی مانند؛ فیسبوک و تلگرام داده است. دیگر کسی در جایی، برای آموختن پای منبر نمی نشیند. افزون برآن، امروزه همهٔ تکنیک ها و تاکتیک های آخوندهای منبری نیز ناکارا شده است. این تکنیک ها با وعدهٔ پاداش و پادافره کارکرد داشت و آخوندِ منبری می کوشید تا روهروی و سرسپاری مومنان را با وعدهٔ بهشت، در جامعه نهادینه کند و شانه خالی کردن از آن را با یادآوری آتش دوزخ،‌ نکوهش کند. اکنون این شیوه، دستمایهٔ کلیپ های خنده داری شده است که در فضای مجازی پخش می شود. منشِ منبری با سایهٔ سرمایهٔ هنگفت دینی که در نهادِ مذهب تلمبار شده بود، کارا و برّا بود. این سرمایه را آخوندهای حاکم در همان سال های نخستِ‌ حکومت اسلامی با آتش کشیدند.   

***

۵۱۷. دلار

فُرات ای فُرات ای فُرات ای فُرات
(جودی خراسانی)
.....

دلار ای دلار ای دلار ای دلار
کجا می شتابی چنین بی قرار؟

همه چشم ها خیره بر روی توست
ز مـلا و دلال و بـازارِ کـار

همه عاشقان جمال تو اند
موافق، مخالف، ولایتمدار

یکی سوی تو آید از آن طرف
یکی می کند با تو زینجا فرار

بزرگان دین را بزرگی ز توست
که اکنون تویی ذات پرودگار

"خدا را برآن بنده بخشایش است"
که دارد ز تو صد هزاران هزار

شتابان کجا این چنین بی خیال
فراتر ز هر چه منار و چنار

همه ارج و قرب تو اسلامی است
وگرنه نبودت خریدار و یار

گر ایران ِ اسلامی اکنون نبود
کجا می شدی مایه افتخار؟

همان هش تومن بودی یا نُه تومن
کجا می رسیدی به صد یا هزار

کجا ارز دلخواه ما می شدی
کجا می شدی ارز ِ آینده دار

چو در لیفه تنبان رهبر شدی
فزون شد تو را ارزش و اقتدار

کنون اصل خود را تو گم کرده ای
هوار ای هوار ای هوار ای هوار

خیال از تو جامانده از سرکشی
ریال از تو افتاده از اعتبار

الم شنگه برپا چرا می کنی
سکولار ِ سگ مصب ِنابکار؟

"تو کز محنت دیگران بی غمی"
چه نقشی ات باشد در این کارزار

شنو از من این پند بی بند را
که سازد تو را تا ابد ماندگار

اگر این حکومت ز جا برکنَی
"تو جاوید مانی و ما رستگار"


یـادداشـت‏ های شـــــبانه: (۷۷)
www.akhbar-rooz.com

نوشته های دیگر:
www.tribunezamaneh.com