یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

الف. بهاران
بررسی برخی علل سقوط حکومت پهلوی دوم


• تجربه قرن های بیستم و بیست و یکم نشان داد که اصلاحات در جاهایی ماندگار می شود که به شکل سیستمی در بیاید. برنامه ریزی ها با اتکا به خرد جمعی کارشناسان و هماهنگ با شرایط خاص آن جامعه به صورت متوازن و درنظر گرفتن اولویت نیازهای آن جامعه شکل بگیرد و مورد درک و پذیرش اکثریت جامعه در آید. اصلاحات متکی به یک فرد، ممکن است در مقطعی موفق باشد، ولی معمولا با کنار رفتن آن فرد، یا کم رنگ می شود، یا حرکت آن از نفس می افتد و دربدترین حالت، به هم می ریزد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ٣ ارديبهشت ۱٣۹٨ -  ۲٣ آوريل ۲۰۱۹



مقدمه:
            گفتار را با این پرسش ها شروع می کنم: آیا محمد رضا شاه، خیرخواه کشور بود و می خواست آن را به سوی رشد وترقی پیش ببرد؟ آیا توانست منشاء خدمات قابل توجه در کشور بشود؟   به نظرمن ، پاسخ هر دو پرسش، کاملا مثبت است. به راستی دردوره وی، گام های اساسی درتاریخ توسعه کشور برداشته شد. بلافاصله، پرسش دیگری مطرح می شود: با وجود فرصت طولانی پنجاه و چند ساله که پهلوی ها برای اجرا و نهادینه کردن اصلاحات و تحکیم نظام مورد نظرشان در اختیار داشتند، چرا به یکباره همه چیز مثل یک خانه پوشالی درهم فروریخت؟ همان طور که از عنوان مقاله و سوال اخیر پیداست، مقصود، تنها بررسی چند علت در زمینه مورد نظراست نه برشمردن وارزش گذاری خدمات، یا نادیده گرفتن آنها.

مروری کوتاه:
          محمد رضا پهلوی بدون تحصیلات آکادمیک، بدون تخصص، بدون سابقه مدیریت، در اول جوانی یعنی ۲۲ سالگی در نیمه قرن بیستم میلادی به پادشاهی رسید. محمدرضا شاه که ظاهرا فقط شیوه حکومت فردی پدرش را قبول داشت، از همان اول سعی کرد کارهای مربوط به تصمیم گیری واجرا را کاملا به قبضه خود در بیاورد. چیزی که صاحبنظران و فعالان سیاسی، آن را عقلانی وبه صلاح نمی دانستند. سال های اول حکومت وی، به حالت بینابینی گذشت تا این که دولت دکترمصدق برسر کار آمد و با روند تبدیل شدن اموربه حکومت فردی، مخالفت کرد. پس از کودتای ۲٨ مرداد ۱٣٣۲   و برکناری دکتر مصدق، راهها تقریبا هموارشدند و محمدرضا شاه به تدریج، سررشته همه کارها را به دست گرفت و از اوایل دهه ۱٣۴۰ شمسی هیچ کاری بدون تصمیم، دستور و رضایت او انجام نشد.
       محمد رضا شاه به هیچ وجه تحمل نظر غیراز خود را درهیچ زمینه ای نداشت وهر صدای متفاوت و انتقادی را خاموش می کرد. در چنین شرایطی، صاحبنظران و کارشناسانی که نگاه و برنامه متفاوت با نظر شخص اول مملکت را دارند و معمولا هم آدم های مستقل و پایبند اصول هستند و برسر حرف خود می مانند، منزوی یا تنبیه می شوند. در مقابل، کسانی که فقط حرف های خوشایند شخص اول را می زنند، ابتکارعمل را به دست می گیرند.
          در ساختن القاب تشریفاتی برای شخص اول، مسابقه به راه می افتد و روی دست دوران قاجار بلند می شوند. کار به جایی می رسد که در قرن بیستم، لقب های "خدایگان" و "رهنمودهای خداگونه" به کار می رود. اعتراض نکردن شاه به این گونه تملق ها، نشانگر رضایت و لذت اوست. شعار سه گانه حکومتی "خدا، میهن، شاه" در دهه ۱٣٣۰ به "خدا، شاه، میهن" در دهه های ۱٣۵۰ - ۱٣۴۰ تغییر پیدا می کند. برای بیش از نیم قرن، کشور و ملت از داشتن سرود ملی محروم می شود. در مراسم رسمی، بر خلاف همه کشورهای دنیا، به جای سرود ملی، سلام شاهنشاهی در ستایش شاه پخش می شود. وقتی شرط "شرفیابی" هر کسی (حتی متخصصان و دانشمندان) به حضور وی، تعظیم کردن و بوسیدن دست وی می شود، وقتی ارتباط مستقیم با توده های مردم ندارد، وقتی ایستادن و راه رفتن و کار کردن وی، متمایز و با فاصله از حتی حکومتیان و اطرافیان صورت می گیرد، وقتی دایما تعریف و تمجیدهای اغراق آمیز می شنود، کم کم آن حرف ها را باور می کند و بدون توجه به توان علمی - تخصصی اش، خود را برتراز دیگران می پندارد.
               خرد جمعی در چنین شرایطی، خریدار ندارد و شاه از بالا به همه چیز نگاه می کند. سررشته همه امور در تمام مراحل برنامه ریزی و اجرا و نصب مقامات، در دست یک نفر قرار می گیرد. علاوه بر اعضای کابینه، نمایندگان مجلس های سنا و شورای ملی را نفر به نفر، خودش تعیین یا تایید می کند. وزیران اصلی کابینه، گزارش های خود را مستقیما به شخص وی می دهند و رهنمودها را از او می گیرند. نخست وزیرهم که طبق قانون، مسئول اجرایی کشوراست، نقش تشریفاتی پیدا می کند. در صحبت ها و اظهارنظرهای شاه، هیچ وقت استناد به قوانین مملکتی دیده نمی شود. استنادش همیشه به گفته ها و کارهای گذشته خودش است. رفتار تشریفاتی افراطی حلقه دور شاه با وی و رفتار غرورآمیز و با تحکم خودش، وضعیتی به وجود می آورد که هیچ کس بدون ترس و لرز و دستپاچگی نمی تواند در حضورش اظهارنظر کند. کاربه جایی می رسد که حتی نفر دوم سلسله مراتب سلطنتی یعنی ملکه و نایب السلطنه وقتی درجلسه رسمی مقامات کشور در حضورشاه می خواهد نظرش را بگوید، به لکنت زبان می افتد و شاه با حالت عصبانیت و تمسخر و توهین آمیز جوابش را می دهد.
          یکی از تاثیرات کیش شخصیت در مورد وی این است که خیال می کند هیچ کس مثل او صلاح   مملکت را نمی خواهد و راه پیشرفت آن را نمی داند. برای پیشرفت و مدرن سازی، عجول است و نگاه بلندپروازانه دارد. با قوانین اقتصادی آشنایی ندارد ولی به کارشناسان که خواهان برنامه ریزی با توجه به واقعیات جامعه هستند، با تحقیر نگاه می کند. از جمله، در کنفرانس برنامه ریزی رامسر در سال   ۱٣۵٣ گروهی از کارشناسان سازمان برنامه و بودجه گزارشی ارائه می دهند که در آن، سرعت زیاد توسعه را به صلاح نمی بینند و بروز بحران را در صورت ادامه، پیش بینی می کنند. شاه در سخنرانی اش درآن کنفرانس، با نارضایتی، سخنانی با این مضمون می گوید: " بیایید و حرف هایتان را بزنید. البته ما در مورد برنامه ریزی های آینده، در موقع مقتضی، رهنمودهای لازم را صادر خواهیم کرد".   
          فاصله وی با واقعیت های جامعه، روز به روز بیشتر می شود و کار به جایی می رسد که خیال می کند عمده مسائل کشور خود را حل کرده و برای جامعه جهانی راه حل هایی دارد. حالا در مصاحبه ها و اظهارنظرهایش، از فراز جامعه خود، به رهبران دنیا ایراد می گیرد. اعلام می کند ایران در راه ایجاد تمدن بزرگ است. پس ازمدت کوتاهی می گوید به دروازه های تمدن بزرگ رسیده ایم و تا پایان قرن بیستم، جزء پنج کشور پیشرفته جهان خواهیم بود. در حالی که به علت توسعه نامتوازن، درعین پیشرفت های ستودنی در برخی زمینه های صنعتی و نظامی و عمرانی، معدود خطوط راه آهن در کشور وجود دارد. راه های زمینی آن با عقب مانده ترین کشورهای اروپایی هم قابل مقایسه نیست. تنها بزرگراه دردست احداث، تازه از تهران به قزوین رسیده است. تفاوت روستاها با شهرها وهمچنین مناطق قومی با تهران و شیراز و اصفهان، باورکردنی نیست. طبقه متوسط مدرن در مراحل اولیه شکل گیری است.
       محمد رضا شاه وقتی اعتراض های جدی مردم را درسال ۵۷   دید، شوکه شد، خود را باخت و نظم فکری اش به هم ریخت. چون به گفته خودش، اصلا پیش بینی نمی کرد که مردمی که به آنها خدمت کرده است، با او چنین کنند. تا پایان عمرهم نخواست علت واقعی آن را بداند. وقتی ناتوان ازهرگونه عمل، کشور را ترک می کرد، نخست وزیر بختیار، مدیریت بحران را ناممکن نمی دانست. معتقد بود دوره بسیارسخت تاریخی انتقالی در پیش است ولی می توان از آن عبورکرد. در صورت رعایت حقوق مردم در زمینه آزادی های سیاسی و مدنی، پس از مدتی به تدریج، مردم به حسن نیت دولت پی می برند و خواسته هایشان را از راه های مسالمت آمیز پیگیری می کنند و افراطی ها و خشونت طلبان منزوی می شوند. وی به عنوان ابزار مهم اجرای برنامه اش، نیاز به فرماندهی نیروهای مسلح داشت. ولی شاه از آن دریغ کرد ورفت و اختیار ارتش به دست ژنرال هایزر و سفیر امریکا افتاد.
         
نتیجه گیری:

۱ - قدرت مطلقه بدون نظارت و پاسخگویی، طبیعتا نمی تواند بجز فساد، دوری از مردم و بیگانگی با خواسته هایشان باشد. حتی اگر شخص حاکم، سالم ترین وخوش نیت ترین فرد روی زمین باشد.         
۲ - تجربه قرن های بیستم و بیست و یکم نشان داد که اصلاحات در جاهایی ماندگار می شود که به شکل سیستمی در بیاید. برنامه ریزی ها با اتکا به خرد جمعی کارشناسان و هماهنگ با شرایط خاص آن جامعه به صورت متوازن و درنظر گرفتن اولویت نیازهای آن جامعه شکل بگیرد و مورد درک و پذیرش اکثریت جامعه در آید. اصلاحات متکی به یک فرد، ممکن است در مقطعی موفق باشد، ولی معمولا با کنار رفتن آن فرد، یا کم رنگ می شود، یا حرکت آن از نفس می افتد و دربدترین حالت، به هم می ریزد.
٣ - محمد رضا شاه می توانست از اول یا در مراحل بعد، با واقع بینی و درنظرگرفتن صلاح کشور و ملت، مطابق قانون اساسی، کارهای برنامه ریزی و اجرایی را به کارشناسان و نمایندگان ملت بسپارد و به نظارت (به شکل اصولی والبته با استفاده از مشاوران متخصص، دلسوز، پاکدامن و رک گو) بسنده کند، یعنی خواست قرن بیستمی. اکثریت قریب به اتفاق نظام های سلطنتی که خود را با این خواست هماهنگ کردند، در قرن بیستم بر جای ماندند وقدم به قرن بیست و یکم گذاشتند. آنها که با اصرارهمچنان به سبک سده های گذشته به سلطنت مطلقه ادامه دادند، اگرچه نیات خیرخواهانه داشتند، دفترشان بسته شد و امروزه تنها به طوراستثنایی اثری از آنها می بینیم.
۴ - اصلاحات متکی به یک فرد، گاهی در مرحله توسعه نیافتگی و کم توسعه یافتگی جامعه ای ممکن است موفق باشد ولی در مراحل بعدی توسعه، روز به روز کار آن مشکل تر می شود. مگر اینکه به تدریج، عموم نخبگان و بعد مردم، مشارکت داده شوند. نیمه اول دهه ۱٣۵۰ شمسی شاید می توانست آخرین فرصت برای شروع این روند در ایران باشد. کره جنوبی و سنگاپور از جمله نمونه های موفق در این زمینه هستند که در دوره ای، شرایط تقریبا مشابه ایران داشتند ولی با تشخیص زمان مناسب، تغییرات یادشده را انجام دادند.
۵ - بعد از کودتای ۲٨ مرداد، به مدت ۲۵ سال راه مشارکت مردم در زندگی سیاسی و تعیین سرنوشت بسته بود. آنها از انتخابات، احزاب و مطبوعات آزاد و داشتن نهادهای مردمی محروم بودند. از دنیای مجازی هم هنوز خبری نبود و تنها اخبار حکومتی را می شنیدند. ممنوعیت مطلق صحبت و بحث سیاسی و ترس ازعواقب آن، باعث شده بود حتی درون خانه ها هم چیزی به گوش کسی نخورد. در نتیجه، نسلی رشد یافت با کمترین آگاهی سیاسی که در شرایط به هم خوردن تعادل جامعه، قادر به تشخیص سره از ناسره نبود و ممکن بود به دنبال هر شعار و شخص و فرقه ای راه بیفتد. توسعه از نوع آمرانه و در بخش هایی با شتابی بیش از حد آمادگی اکثریت جامعه در حال اجرا بود، ولی ناموفق در بستر سازی فرهنگی. حاصل آن، پایین آمدن میزان تعلق خاطر و دلسوزی مردم به حکومت بود. هر شایعه ای را باورمی کردند بجز اخبار حکومتی.
۶ - از جمله عوامل موفقیت خمینی، مانوور دانسته یا ندانسته روی آن دسته از حرف ها و رفتار شاه بود که باعث فاصله اش با مردم می شد. برای نمونه، درباریان و حکومتی ها، شاه را ولی نعمت مردم و صاحب اختیار کشورمی دانستند و خطاب می کردند. خمینی خود را در آغاز، خدمتگزار مردم معرفی کرد. شاه در حرکات و رفتارش، تقلید شاهان هخامنشی را می کرد. خمینی روی زمین می نشست و خود را طرفدار پابرهنه ها عنوان می کرد. صحبت های شاه همیشه حالت رسمی داشت. خمینی با لهجه شهرستانی و با زبان محاوره ای نزدیک به اکثریت بیسواد و کم سواد حرف می زد. در نتیجه، خیلی از آنها، او را از جنس خودشان تصورکردند. شاه از حضورمردم در صحنه، هراس داشت. برعکس، خمینی از حضور آنها استفاده کرد. توده های پایین دست جامعه، جوانان، زنان و دختران مذهبی، خوشحال و سرافراز از به بازی گرفته شدن، هر وقت خمینی به قول معروف لب تر می کرد، به صحنه می ریختند.
۷ - در مورد نیروهای مسلح، شاه فقط افسران وفادار بدون چون وچرا به خودش را تحمل می کرد. با تصفیه و بازنشسته کردن مداوم افسران صاحب فکر مستقل وغیر بله قربان گو، ارتشی کاملا وابسته به یک فرد و ناتوان از تصمیم گیری و ایفای نقش در شرایط بحرانی، شکل گرفته بود. به همین خاطر وقتی شاه، قدرت تصمیم گیری را از دست داد وعرصه را خالی کرد، ارتشی که با آن همه بودجه و امکانات ادعا می شد قوی ترین ارتش خاورمیانه است، نتوانست کوچکترین استقلالی از خودش نشان بدهد و ازهم پاشید، حتی لشکر گارد جاویدان شاهنشاهی. چیزی که شاید در طول تاریخ، بی سابقه وعجیب باشد. در زمان محمدرضا شاه، همه فرماندهان، خود را "جان نثار و فدایی اعلیحضرت" معرفی می کردند. حال خبری از هیچکدام آنها نبود. هر فرمانده ای سعی می کرد فرار کند و زودتر خودش را از معرکه بیرون بکشد.
٨ - می توان عواملی مثل دخالت خارجی ها (درهر کشور دیگری هم ممکن است وجود داشته باشد) را در سقوط حکومت شاه درنظر گرفت که واقعیت هم داشت، البته نه به عنوان عامل اصلی. فرضیه دخالت موثر شرق در سقوط حکومت شاه را مسلما کسی تایید نمی کند. کشورهای غربی هم برای سال های سال، ایران را جزیره ثبات می دانستند و مسلما با چنین اعتقادی، عاقلانه نبود باعث تضعیف جزیره ثبات شوند. در نتیجه، احتمال دخالت آنها وقتی قوت می گیرد که ببینند حکومت، ابتکار عمل را در برابر اعتراض مردم از دست داده است. به نظر من علت اصلی سقوط، تناقض بزرگ به این شرح بود: اهداف و برنامه های توسعه با چشم انداز قرن بیست و یکمی ولی تمرکز قدرت به شیوه قرن نوزدهمی.   
در داوری تاریخی درباره عملکرد حکومت ها صرفنظر از نیات آنها، اصلاحاتی به عنوان دستاورد شمرده می شوند که ماندگار شوند، به شکل سیستم درآیند و جزء فرهنگ جامعه قرار گیرند.

الف. بهاران
اردیبهشت ۱٣۹٨


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست