یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

فنجان


خسرو باقرپور


• خیره مانده بودم بر رنگ و روی تو!
و بر بخاری که از فنجانِ قهوه برمی خواست.
عمری تو را صدا کرده بودم؛
چه دیر آمده بودی ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۷ آذر ۱٣۹۵ -  ۲۷ نوامبر ۲۰۱۶


 

خیره مانده بودم بر رنگ و روی تو!
و بر بخاری که از فنجانِ قهوه برمی خواست.
عمری تو را صدا کرده بودم؛
چه دیر آمده بودی
و من چه پیرانه سر عاشق شده بودم!
بویِ مویِ تو و بخار قهوه از انتهای آیینه می آمد
ابریشمِ سکوت، راه بر گلایه ی آیینه سد می کرد
آیینه امّا؛
از آهِ تیره ی من کِدِر می شد.
در خوابِ من تو مرده بودی
باران می بارید!
باران: عطرِ ترانه و عشق و قهوه را می کُشت
تو مرده بودی،
و نعشِ مرا بر دوش برادرانم به مراسم تدفین می بردند
باران می بارید!
باران: زهرِ دروغ را از خاطرِ من می شست.

اسن - اوایل آبان ۱٣۹۵


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست